غزل شماره ۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۹

۳۸ بازديد


كيست كاندر دو جهان عاشق ديدار تو نيست
كو كسي كو به دل و ديده خريدار تو نيست
دور كن پرده ز رخسار و رقيب از پهلو
كه مرا طاقت ناديدن ديدار تو نيست
در تو حيرانم و آنكس كه ندانست تو را
وندر آن كس كه بدانست و طلب كار تو نيست
در طلب كاري گلزار وصالت امروز
نيست راهي كه درو پاي من و خار تو نيست
شربت وصل تو را وقت صلاي عام است
ز آنكه در شهر كسي نيست كه بيمار تو نيست
من به شكرانهٔ وصلت دل و جان پيش كشم
گر متاع دل و جان كاسد بازار تو نيست
در بهاي نظري از تو بدادم جاني
بپذير از من اگر چند سزاوار تو نيست
وصل تو خواستم از لطف تو روزي، گفتي
چون مرا راي بود حاجت گفتار تو نيست
سيف فرغاني از تو به كه نالد چون هيچ
«كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد