دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۷ بازديد
همچو من وصل تو را هيچ سزاواري هست؟
يا چو من هجر تو را هيچ گرفتاري هست؟
ديدهٔ دهر به دور تو نديده است به خواب
كه چو چشمت به جهان فتنهٔ بيداري هست
اي تماشاي رخت داروي بيماري عشق
خبرت نيست كه در كوي تو بيماري هست
هر كجا دل شدهاي بر سر كويت بينم
گويم المنةلله كه مرا ياري هست
گر من از عشق تو ديوانه شوم باكي نيست
كه چو من شيفته در كوي تو بسياري هست
هر كه روي چو گلت بيند داند به يقين
كه ز سوداي تو در پاي دلم خاري هست
«گر بگويم كه مرا با تو سرو كاري نيست»
قاضي شهر گواهي بدهد كاري هست
هر كه را كار نه عشق است اگر سلطان است
تو ورا هيچ مپندار كه در كاري هست
تا زر شعر من از سكهٔ تو نام گرفت
هر درمسنگ مرا قيمت ديناري هست
گر بگويم كه مرا يار تويي بشنو، ليك
«مشنو اي دوست كه بعد از تو مرا ياري هست»
سيف فرغاني نبود بر يارت قدري
گر دل و جان تو را نزد تو مقداري هست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد