اگر، اي آرزوي جان كه تويي
باز بينم تو را چنان كه تويي
شوم از قيد جسم و جان فارغ
به تو مشغول وز جهان فارغ
گر تو روزي به گفتن سخني
التفاتي كني به مثل مني
چون حديث تو بشنود گوشم
رود از حال خويشتن هوشم
ديده را ديدن تو ميبايد
ديدنت گرچه شوق افزايد
بستهٔ عقل و هوش را زين پس
چشم جادو و خال شوخ تو بس
هر نفس چشم شوخت، از پي ناز
شيوهٔ تازه ميكند آغاز
لبت آب حيات جان من است
شوق پيدا غم نهان من است
با لبت، كو حيات شد جان را
قدر نبود خود آب حيوان را
مشكن دل، چنان كه عادت توست
كه دلم مخزن محبت توست
نه فراغت به حسب حال منت
نه مجالي كه بشنوم سخنت
گر به ساليت نوبتي بينم
بود احياي جان مسكينم
با تو بينم رقيب و من گذران
ديده بر هم نهاده، دل نگران
جان ما را تعلقي كه به توست
با خود آوردهايم، آن ز نخست
هر چه دل را بدان نباشد آز
ديده فارغ بود ز ديدن باز
دل بخواهد كه ديده را بيند
ديده حيران، كه تا كجا بيند؟
اندران ره كزو نشان جويند
سر فدا كرده، ترك جان گويند
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد