مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۴ بازديد


جز حديث تو من نمي‌دانم
خامشي از سخن نمي‌دانم
در كمند غم تو پا بستم
وز مي اشتياق تو مستم
ديدهٔ ما، اگر چه بي‌نور است
ليك نزديك بين هر دور است
ساكن است او، مگر تو بشتابي
در نيابد، مگر تو دريابي
گرچه ما خود نه مرد عشق توايم
ليك جويان درد عشق توايم
طالبان را ره طلب بگشاي
راه مقصود را به ما بنماي
دل و دنياي خويش در كويت
همه دادم به ديدن رويت
يارب، اين دولتم ميسر باد
كه به ديدار دوست گردم شاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد