مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۶ بازديد


عكس هر مويت، اي بت رعنا
در دماغم رگي است از سودا
از وصال قد تو اي دلدار
نيست جز گيسوي تو برخوردار
فرق كردن به چشم سر نتوان
موي فرق تو را، ز موي ميان
شد دلم، تا شدم گرفتارت
به طمع طره‌هاي طرارت
موي زلفت فراز عارض خوش
سوخت ما را، چو موي در آتش
اي ربوده دلم به پيشاني
الحق آن نيز هم به پيشاني
نور ماه است، يا شعاع جبين؟
شمع پروانه سوز؟ يا پروين؟
مانده زان غمزه در شگفتم من
هست بيمار و مست و مردافكن
رخ تو خسته جان تواند ديد
چون بدين ديده آن تواند ديد؟
لب لعلت، كه روح بخش دل است
برگ گل از لطافتش خجل است
عاشقان تو پاكبازانند
صيد عشق تو شاهبازانند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد