گفت صوفي قادرست آن مستعان
كه كند سوداي ما را بي زيان
آنك آتش را كند ورد و شجر
هم تواند كرد اين را بيضرر
آنك گل آرد برون از عين خار
هم تواند كرد اين دي را بهار
آنك زو هر سرو آزادي كند
قادرست ار غصه را شادي كند
آنك شد موجود از وي هر عدم
گر بدارد باقيش او را چه كم
آنك تن را جان دهد تا حي شود
گر نميراند زيانش كي شود
خود چه باشد گر ببخشد آن جواد
بنده را مقصود جان بياجتهاد
دور دارد از ضعيفان در كمين
مكر نفس و فتنهٔ ديو لعين
اطلس عمرت به مقراض شهور
برد پارهپاره خياط غرور
تو تمنا ميبري كه اختر مدام
لاغ كردي سعد بودي بر دوام
سخت ميتولي ز تربيعات او
وز دلال و كينه و آفات او
سخت ميرنجي ز خاموشي او
وز نحوس و قبض و كينكوشي او
كه چرا زهرهٔ طرب در رقص نيست
بر سعود و رقص سعد او مهايست
اخترت گويد كه گر افزون كنم
لاغ را پس كليت مغبون كنم
تو مبين قلابي اين اختران
عشق خود بر قلبزن بين اي مهان
آن يكي ميشد به ره سوي دكان
پيش ره را بسته ديد او از زنان
پاي او ميسوخت از تعجيل و راه
بسته از جوق زنان همچو ماه
رو به يك زن كرد و گفت اي مستهان
هي چه بسياريد اي دخترچگان
رو بدو كرد آن زن و گفت اي امين
هيچ بسياري ما منكر مبين
بين كه با بسياري ما بر بساط
تنگ ميآيد شما را انبساط
در لواطه ميفتيد از قحط زن
فاعل و مفعول رسواي زمن
تو مبين اين واقعات روزگار
كز فلك ميگردد اينجا ناگوار
تو مبين تحشير روزي و معاش
تو مبين اين قحط و خوف و ارتعاش
بين كه با اين جمله تلخيهاي او
مردهٔ اوييد و ناپرواي او
رحمتي دان امتحان تلخ را
نقمتي دان ملك مرو و بلخ را
آن براهيم از تلف نگريخت و ماند
اين براهيم از شرف بگريخت و راند
آن نسوزد وين بسوزد اي عجب
نعل معكوس است در راه طلب
آن يكي زن شوي خود را گفت هي
اي مروت را به يك ره كرده طي
هيچ تيمارم نميداري چرا
تا بكي باشم درين خواري چرا
گفت شو من نفقه چاره ميكنم
گرچه عورم دست و پايي ميزنم
نفقه و كسوهست واجب اي صنم
از منت اين هر دو هست و نيست كم
آستين پيرهن بنمود زن
بس درشت و پر وسخ بد پيرهن
گفت از سختي تنم را ميخورد
كس كسي را كسوه زين سان آورد
گفت اي زن يك سالت ميكنم
مرد درويشم همين آمد فنم
اين درشتست و غليظ و ناپسند
ليك بنديش اي زن انديشهمند
اين درشت و زشتتر يا خود طلاق
اين ترا مكروهتر يا خود فراق
همچنان اي خواجهٔ تشنيع زن
از بلا و فقر و از رنج و محن
لا شك اين ترك هوا تلخيدهست
ليك از تلخي بعد حق بهست
گر جهاد و صوم سختست و خشن
ليك اين بهتر ز بعد ممتحن
رنج كي ماند دمي كه ذوالمنن
گويدت چوني تو اي رنجور من
ور نگويد كت نه آن فهم و فن است
ليك آن ذوق تو پرسش كردنست
آن مليحان كه طبيبان دلاند
سوي رنجوران به پرسش مايلاند
وز حذر از ننگ و از نامي كنند
چارهاي سازند و پيغامي كنند
ورنه در دلشان بود آن مفتكر
نيست معشوقي ز عاشق بيخبر
اي تو جوياي نوادر داستان
هم فسانهٔ عشقبازان را بخوان
بس بجوشيدي درين عهد مديد
تركجوشي هم نگشتي اي قديد
ديدهاي عمري تو داد و داوري
وانگه از ناديدگان ناشيتري
هر كه شاگرديش كرد استاد شد
تو سپستر رفتهاي اي كور لد
خود نبود از والدينت اختبار
هم نبودت عبرت از ليل و نهار
گفت قاضي گر نبودي امر مر
ور نبودي خوب و زشت و سنگ و در
ور نبودي نفس و شيطان و هوا
ور نبودي زخم و چاليش و وغا
پس به چه نام و لقب خواندي ملك
بندگان خويش را اي منهتك
چون بگفتي اي صبور و اي حليم
چون بگفتي اي شجاع و اي حكيم
صابرين و صادقين و منفقين
چون بدي بي رهزن و ديو لعين
رستم و حمزه و مخنث يك بدي
علم و حكمت باطل و مندك بدي
علم و حكمت بهر راه و بيرهيست
چون همه ره باشد آن حكمت تهيست
بهر اين دكان طبع شورهآب
هر دو عالم را روا داري خراب
من هميدانم كه تو پاكي نه خام
وين سؤالت هست از بهر عوام
جور دوران و هر آن رنجي كه هست
سهلتر از بعد حق و غفلتست
زآنك اينها بگذرند آن نگذرد
دولت آن دارد كه جان آگه برد
ديد در خواب او شبي و خواب كو
واقعهٔ بيخواب صوفيراست خو
هاتفي گفتش كاي ديده تعب
رقعهاي در مشق وراقان طلب
خفيه زان وراق كت همسايه است
سوي كاغذپارههاش آور تو دست
رقعهاي شكلش چنين رنگش چنين
بس بخوان آن را به خلوت اي حزين
چون بدزدي آن ز وراق اي پسر
پس برون رو ز انبهي و شور و شر
تو بخوان آن را به خود در خلوتي
هين مجو در خواندن آن شركتي
ور شود آن فاش هم غمگين مشو
كه نيابد غير تو زان نيم جو
ور كشد آن دير هان زنهار تو
ورد خود كن دم به دم لاتقنطوا
اين بگفت و دست خود آن مژدهور
بر دل او زد كه رو زحمت ببر
چون به خويش آمد ز غيبت آن جوان
مينگنجيد از فرح اندر جهان
زهرهٔ او بر دريدي از قلق
گر نبودي رفق و حفظ و لطف حق
يك فرح آن كز پس شصد حجاب
گوش او بشنيد از حضرت جواب
از حجب چون حس سمعش در گذشت
شد سرافراز و ز گردون بر گذشت
كه بود كان حس چشمش ز اعتبار
زان حجاب غيب هم يابد گذار
چون گذاره شد حواسش از حجاب
پس پياپي گرددش ديد و خطاب
جانب دكان وراق آمد او
دست ميبرد او به مشقش سو به سو
پيش چشمش آمد آن مكتوب زود
با علاماتي كه هاتف گفته بود
در بغل زد گفت خواجه خير باد
اين زمان وا ميرسم اي اوستاد
رفت كنج خلوتي و آن را بخواند
وز تحير واله و حيران بماند
كه بدين سان گنجنامهٔ بيبها
چون فتاده ماند اندر مشقها
باز اندر خاطرش اين فكر جست
كز پي هر چيز يزدان حافظست
كي گذارد حافظ اندر اكتناف
كه كسي چيزي ربايد از گزاف
گر بيابان پر شود زر و نقود
بي رضاي حق جوي نتوان ربود
ور بخواني صد صحف بي سكتهاي
بي قدر يادت نماند نكتهاي
ور كني خدمت نخواني يك كتاب
علمهاي نادره يابي ز جيب
شد ز جيب آن كف موسي ضو فشان
كان فزون آمد ز ماه آسمان
كانك ميجستي ز چرخ با نهيب
سر بر آوردستت اي موسي ز جيب
تا بداني كه آسمانهاي سمي
هست عكس مدركات آدمي
ني كه اول دست برد آن مجيد
از دو عالم پيشتر عقل آفريد
اين سخن پيدا و پنهانست بس
كه نباشد محرم عنقا مگس
باز سوي قصه باز آ اي پسر
قصهٔ گنج و فقير آور به سر
عارفي پرسيد از آن پير كشيش
كه توي خواجه مسنتر يا كه ريش
گفت نه من پيش ازو زاييدهام
بي ز ريشي بس جهان را ديدهام
گفت ريشت شد سپيد از حال گشت
خوي زشت تو نگرديدست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذريد
تو چنين خشكي ز سوداي ثريد
تو بر آن رنگي كه اول زادهاي
يك قدم زان پيشتر ننهادهاي
همچنان دوغي ترش در معدني
خود نگردي زو مخلص روغني
هم خميري خمر طينه دري
گرچه عمري در تنور آذري
چون حشيشي پا به گل بر پشتهاي
گرچه از باد هوس سرگشتهاي
همچو قوم موسي اندر حر تيه
ماندهاي بر جاي چل سال اي سفيه
ميروي هر روز تا شب هروله
خويش ميبيني در اول مرحله
نگذري زين بعد سيصد ساله تو
تا كه داري عشق آن گوساله تو
تا خيال عجل از جانشان نرفت
بد بريشان تيه چون گرداب زفت
غير اين عجلي كزو يابيدهاي
بينهايت لطف و نعمت ديدهاي
گاو طبعي زان نكوييهاي زفت
از دلت در عشق اين گوساله رفت
باري اكنون تو ز هر جزوت بپرس
صد زبان دارند اين اجزاي خرس
ذكر نعمتهاي رزاق جهان
كه نهان شد آن در اوراق زمان
روز و شب افسانهجوياني تو چست
جزو جزو تو فسانهگوي تست
جزو جزوت تا برستست از عدم
چند شادي ديدهاند و چند غم
زانك بيلذت نرويد هيچ جزو
بلك لاغر گردد از هي پيچ جزو
جزو ماند و آن خوشي از ياد رفت
بل نرفت آن خفيه شد از پنج و هفت
همچو تابستان كه از وي پنبهزاد
ماند پنبه رفت تابستان ز ياد
يا مثال يخ كه زايد از شتا
شد شتا پنهان و آن يخ پيش ما
هست آن يخ زان صعوبت يادگار
يادگار صيف در دي اين ثمار
همچنان هر جزو جزوت اي فتي
در تنت افسانه گوي نعمتي
چون زني كه بيست فرزندش بود
هر يكي حاكي حال خوش بود
حمل نبود بي ز مستي و ز لاغ
بي بهاري كي شود زاينده باغ
حاملان و بچگانشان بر كنار
شد دليل عشقبازي با بهار
هر درختي در رضاع كودكان
همچو مريم حامل از شاهي نهان
گرچه صد در آب آتشي پوشيده شد
صد هزاران كف برو جوشيده شد
گرچه آتش سخت پنهان ميتند
كف بده انگشت اشارت ميكند
همچنين اجزاي مستان وصال
حامل از تمثالهاي حال و قال
در جمال حال وا مانده دهان
چشم غايب گشته از نقش جهان
آن مواليد از زه اين چار نيست
لاجرم منظور اين ابصار نيست
آن مواليد از تجلي زادهاند
لاجرم مستور پردهٔ سادهاند
زاده گفتيم و حقيقت زاد نيست
وين عبارت جز پي ارشاد نيست
هين خمش كن تا بگويد شاه قل
بلبلي مفروش با اين جنس گل
اين گل گوياست پر جوش و خروش
بلبلا ترك زبان كن باش گوش
هر دو گون تمثال پاكيزهمثال
شاهد عدلاند بر سر وصال
هر دو گون حسن لطيف مرتضي
شاهد احبال و حشر ما مضي
همچو يخ كاندر تموز مستجد
هر دم افسانهٔ زمستان ميكند
ذكر آن ارياح سرد و زمهرير
اندر آن ازمان و ايام عسير
همچو آن ميوه كه در وقت شتا
ميكند افسانهٔ لطف خدا
قصهٔ دور تبسمهاي شمس
وآن عروسان چمن را لمس و طمس
حال رفت و ماند جزوت يادگار
يا ازو واپرس يا خود ياد آر
چون فرو گيرد غمت گر چستيي
زان دم نوميد كن وا جستيي
گفتييش اي غصهٔ منكر به حال
راتبهٔ انعامها را زان كمال
گر بهر دم نت بهار و خرميست
همچو چاش گل تنت انبار چيست
چاش گل تن فكر تو همچون گلاب
منكر گل شد گلاب اينت عجاب
از كپيخويان كفران كه دريغ
بر نبيخويان نثار مهر و ميغ
آن لجاج كفر قانون كپيست
وآن سپاس و شكر منهاج نبيست
با كپيخويان تهتكها چه كرد
با نبيرويان تنسكها چه كرد
در عمارتها سگانند و عقور
در خرابيهاست گنج عز و نور
گر نبودي اين بزوغ اندر خسوف
گم نكردي راه چندين فيلسوف
زيركان و عاقلان از گمرهي
ديده بر خرطوم داغ ابلهي
آن يكي بيچارهٔ مفلس ز درد
كه ز بيچيزي هزاران زهر خورد
لابه كردي در نماز و در دعا
كاي خداوند و نگهبان رعا
بي ز جهدي آفريدي مر مرا
بي فن من روزيم ده زين سرا
پنج گوهر داديم در درج سر
پنج حس ديگري هم مستتر
لا يعد اين داد و لا يحصي ز تو
من كليلم از بيانش شرمرو
چونك در خلاقيم تنها توي
كار رزاقيم تو كن مستوي
سالها زو اين دعا بسيار شد
عاقبت زاري او بر كار شد
همچو آن شخصي كه روزي حلال
از خدا ميخواست بيكسب و كلال
گاو آوردش سعادت عاقبت
عهد داود لدني معدلت
اين متيم نيز زاريها نمود
هم ز ميدان اجابت گو ربود
گاه بدظن ميشدي اندر دعا
از پي تاخير پاداش و جزا
باز ارجاء خداوند كريم
در دلش بشار گشتي و زعيم
چون شدي نوميد در جهد از كلال
از جناب حق شنيدي كه تعال
خافضست و رافعست اين كردگار
بي ازين دو بر نيايد هيچ كار
خفض ارضي بين و رفع آسمان
بي ازين دو نيست دورانش اي فلان
خفض و رفع اين زمين نوعي دگر
نيم سالي شوره نيمي سبز و تر
خفض و رفع روزگار با كرب
نوع ديگر نيم روز و نيم شب
خفض و رفع اين مزاج ممترج
گاه صحت گاه رنجوري مضج
همچنين دان جمله احوال جهان
قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان
اين جهان با اين دو پر اندر هواست
زين دو جانها موطن خوف و رجاست
تا جهان لرزان بود مانند برگ
در شمال و در سموم بعث و مرگ
تا خم يكرنگي عيسي ما
بشكند نرخ خم صدرنگ را
كان جهان همچون نمكسار آمدست
هر چه آنجا رفت بيتلوين شدست
خاك را بين خلق رنگارنگ را
ميكند يك رنگ اندر گورها
اين نمكسار جسوم ظاهرست
خود نمكسار معاني ديگرست
آن نمكسار معاني معنويست
از ازل آن تا ابد اندر نويست
اين نوي را كهنگي ضدش بود
آن نوي بي ضد و بي ند و عدد
آنچنان كه از صقل نور مصطفي
صد هزاران نوع ظلمت شد ضيا
از جهود و مشرك و ترسا و مغ
جملگي يكرنگ شد زان الپ الغ
صد هزاران سايه كوتاه و دراز
شد يكي در نور آن خورشيد راز
نه درازي ماند نه كوته نه پهن
گونه گونه سايه در خورشيد رهن
ليك يكرنگي كه اندر محشرست
بر بد و بر نيك كشف و ظاهرست
كه معاني آن جهان صورت شود
نقشهامان در خور خصلت شود
گردد آنگه فكر نقش نامهها
اين بطانه روي كار جامهها
اين زمان سرها مثال گاو پيس
دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس
نوبت صدرنگيست و صددلي
عالم يك رنگ كي گردد جلي
نوبت زنگست رومي شد نهان
اين شبست و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگست و يوسف زير چاه
نوبت قبطست و فرعونست شاه
تا ز رزق بيدريغ خيرهخند
اين سگان را حصه باشد روز چند
در درون بيشه شيران منتظر
تا شود امر تعالوا منتشر
پس برون آيند آن شيران ز مرج
بيحجابي حق نمايد دخل و خرج
جوهر انسان بگيرد بر و بحر
پيسه گاوان بسملان آن روز نحر
روز نحر رستخيز سهمناك
مؤمنان را عيد و گاوان را هلاك
جملهٔ مرغان آب آن روز نحر
همچو كشتيها روان بر روي بحر
تا كه يهلك من هلك عن بينه
تا كه ينجو من نجا واستيقنه
تا كه بازان جانب سلطان روند
تا كه زاغان سوي گورستان روند
كه استخوان و اجزاء سرگين همچو نان
نقل زاغان آمدست اندر جهان
قند حكمت از كجا زاغ از كجا
كرم سرگين از كجا باغ از كجا
نيست لايق غزو نفس و مرد غر
نيست لايق عود و مشك و كون خر
چون غزا ندهد زنان را هيچ دست
كي دهد آنك جهاد اكبرست
جز بنادر در تن زن رستمي
گشته باشد خفيه همچون مريمي
آنچنان كه در تن مردان زنان
خفيهاند و ماده از ضعف جنان
آن جهان صورت شود آن مادگي
هر كه در مردي نديد آمادگي
روز عدل و عدل داد در خورست
كفش آن پا كلاه آن سرست
تا به مطلب در رسد هر طالبي
تا به غرب خود رود هر غاربي
نيست هر مطلوب از طالب دريغ
جفت تابش شمس و جفت آب ميغ
هست دنيا قهرخانهٔ كردگار
قهر بين چون قهر كردي اختيار
استخوان و موي مقهوران نگر
تيغ قهر افكنده اندر بحر و بر
پر و پاي مرغ بين بر گرد دام
شرح قهر حق كننده بيكلام
مرد او بر جاي خرپشته نشاند
وآنك كهنه گشت هم پشته نماند
هر كسي را جفت كرده عدل حق
پيل را با پيل و بق را جنس بق
مونس احمد به مجلس چار يار
مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار
كعبهٔ جبريل و جانها سدرهاي
قبلهٔ عبدالبطون شد سفرهاي
قبلهٔ عارف بود نور وصال
قبلهٔ عقل مفلسف شد خيال
قبلهٔ زاهد بود يزدان بر
قبلهٔ مطمع بود هميان زر
قبلهٔ معنيوران صبر و درنگ
قبلهٔ صورتپرستان نقش سنگ
قبلهٔ باطننشينان ذوالمنن
قبلهٔ ظاهرپرستان روي زن
همچنين برميشمر تازه و كهن
ور ملولي رو تو كار خويش كن
رزق ما در كاس زرين شد عقار
وآن سگان را آب تتماج و تغار
لايق آنك بدو خو دادهايم
در خور آن رزق بفرستادهايم
خوي آن را عاشق نان كردهايم
خوي اين را مست جانان كردهايم
چون به خوي خود خوشي و خرمي
پس چه از درخورد خويت ميرمي
مادگي خوش آمدت چادر بگير
رستمي خوش آمدت خنجر بگير
اين سخن پايان ندارد وآن فقير
گشته است از زخم درويشي عقير
پس خبر كردند سلطان را ازين
آن گروهي كه بدند اندر كمين
عرضه كردند آن سخن را زيردست
كه فلاني گنجنامه يافتست
چون شنيد اين شخص كين با شه رسيد
جز كه تسليم و رضا چاره نديد
پيش از آنك اشكنجه بيند زان قباد
رقعه را آن شخص پيش او نهاد
گفت تا اين رقعه را يابيدهام
گنج نه و رنج بيحد ديدهام
خود نشد يك حبه از گنج آشكار
ليك پيچيدم بسي من همچو مار
مدت ماهي چنينم تلخكام
كه زيان و سود اين بر من حرام
بوك بختت بر كند زين كان غطا
اي شه پيروزجنگ و دزگشا
مدت شش ماه و افزون پادشاه
تير ميانداخت و برميكند چاه
هركجا سخته كماني بود چست
تير داد انداخت و هر سو گنج جست
غير تشويش و غم و طامات ني
همچو عنقا نام فاش و ذات ني
اندر آن رقعه نبشته بود اين
كه برون شهر گنجي دان دفين
آن فلان قبه كه در وي مشهدست
پشت او در شهر و در در فدفدست
پشت با وي كن تو رو در قبله آر
وانگهان از قوس تيري بر گذار
چون فكندي تير از قوس اي سعاد
بر كن آن موضع كه تيرت اوفتاد
پس كمان سخت آورد آن فتي
تير پرانيد در صحن فضا
زو تبر آورد و بيل او شاد شاد
كند آن موضع كه تيرش اوفتاد
كند شد هم او و هم بيل و تبر
خود نديد از گنج پنهاني اثر
همچنين هر روز تير انداختي
ليك جاي گنج را نشناختي
چونك اين را پيشه كرد او بر دوام
فجفجي در شهر افتاد و عوام
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد