صوفيي را گفت خواجهٔ سيمپاش
اي قدمهاي ترا جانم فراش
يك درم خواهي تو امروز اي شهم
يا كه فردا چاشتگاهي سه درم
گفت دي نيم درم راضيترم
زانك امروز اين و فردا صد درم
سيلي نقد از عطاء نسيه به
نك قفا پيشت كشيدم نقد ده
خاصه آن سيلي كه از دست توست
كه قفا و سيليش مست توست
هين بيا اي جان جان و صد جهان
خوش غنيمت دار نقد اين زمان
در مدزد آن روي مه از شب روان
سرمكش زين جوي اي آب روان
تا لب جو خندد از آب معين
لب لب جو سر برآرد ياسمين
چون ببيني بر لب جو سبزه مست
پس بدان از دور كه آنجا آب هست
گفت سيماهم وجوه كردگار
كه بود غماز باران سبزهزار
گر ببارد شب نبيند هيچ كس
كه بود در خواب هر نفس و نفس
تازگي هر گلستان جميل
هست بر باران پنهاني دليل
اي اخي من خاكيم تو آبيي
ليك شاه رحمت و وهابيي
آنچنان كن از عطا و از قسم
كه گه و بيگه به خدمت ميرسم
بر لب جو من به جان ميخوانمت
مينبينم از اجابت مرحمت
آمدن در آب بر من بسته شد
زانك تركيبم ز خاكي رسته شد
يا رسولي يا نشاني كن مدد
تا ترا از بانگ من آگه كند
بحث كردند اندرين كار آن دو يار
آخر آن بحث آن آمد قرار
كه به دست آرند يك رشتهٔ دراز
تا ز جذب رشته گردد كشف راز
يك سري بر پاي اين بندهٔ دوتو
بست بايد ديگرش بر پاي تو
تا به هم آييم زين فن ما دو تن
اندر آميزيم چون جان با بدن
هست تن چون ريسمان بر پاي جان
ميكشاند بر زمينش ز آسمان
چغز جان در آب خواب بيهشي
رسته از موش تن آيد در خوشي
موش تن زان ريسمان بازش كشد
چند تلخي زين كشش جان ميچشد
گر نبودي جذب موش گندهمغز
عيشها كردي درون آب چغز
باقيش چون روز برخيزي ز خواب
بشنوي از نوربخش آفتاب
يك سر رشته گره بر پاي من
زان سر ديگر تو پا بر عقده زن
تا توانم من درين خشكي كشيد
مر ترا نك شد سر رشته پديد
تلخ آمد بر دل چغز اين حديث
كه مرا در عقده آرد اين خبيث
هر كراهت در دل مرد بهي
چون در آيد از فني نبود تهي
وصف حق دان آن فراست را نه وهم
نور دل از لوح كل كردست فهم
امتناع پيل از سيران ببيت
با جد آن پيلبان و بانگ هيت
جانب كعبه نرفتي پاي پيل
با همه لت نه كثير و نه قليل
گفتيي خود خشك شد پاهاي او
يا بمرد آن جان صولافزاي او
چونك كردندي سرش سوي يمن
پيل نر صد اسپه گشتي گامزن
حس پيل از زخم غيب آگاه بود
چون بود حس ولي با ورود
نه كه يعقوب نبي آن پاكخو
بهر يوسف با همه اخوان او
از پدر چون خواستندش دادران
تا برندش سوي صحرا يك زمان
جمله گفتندش مينديش از ضرر
يك دو روزش مهلتي ده اي پدر
تا به هم در مرجها بازي كنيم
ما درين دعوت امين و محسنيم
گفت اين دانم كه نقلش از برم
ميفروزد در دلم درد و سقم
اين دلم هرگز نميگويد دروغ
كه ز نور عرش دارد دل فروغ
آن دليل قاطعي بد بر فساد
وز قضا آن را نكرد او اعتداد
در گذشت از وي نشاني آنچنان
كه قضا در فلسفه بود آن زمان
اين عجب نبود كه كور افتد به چاه
بوالعجب افتادن بيناي راه
اين قضا را گونه گون تصريفهاست
چشمبندش يفعلالله ما يشاست
هم بداند هم نداند دل فنش
موم گردد بهر آن مهر آهنش
گوييي دل گويدي كه ميل او
چون درين شد هرچه افتد باش گو
خويش را زين هم مغفل ميكند
در عقالش جان معقل ميكند
گر شود مات اندرين آن بوالعلا
آن نباشد مات باشد ابتلا
يك بلا از صد بلااش وا خرد
يك هبوطش بر معارجها برد
خام شوخي كه رهانيدش مدام
از خمار صد هزاران زشت خام
عاقبت او پخته و استاد شد
جست از رق جهان و آزاد شد
از شراب لايزالي گشت مست
شد مميز از خلايق باز رست
ز اعتقاد سست پر تقليدشان
وز خيال ديدهٔ بيديدشان
اي عجب چه فن زند ادراكشان
پيش جزر و مد بحر بينشان
زان بيابان اين عمارتها رسيد
ملك و شاهي و وزارتها رسيد
زان بيابان عدم مشتاق شوق
ميرسند اندر شهادت جوق جوق
كاروان بر كاروان زين باديه
ميرسد در هر مسا و غاديه
آيد و گيرد وثاق ما گرو
كه رسيدم نوبت ما شد تو رو
چون پسر چشم خرد را بر گشاد
زود بابا رخت بر گردون نهاد
جادهٔ شاهست آن زين سو روان
وآن از آن سو صادران و واردان
نيك بنگر ما نشسته ميرويم
مينبيني قاصد جاي نويم
بهر حالي مينگيري راس مال
بلك از بهر غرضها در مل
پس مسافر اين بود اي رهپرست
كه مسير و روش در مستقبلست
همچنانك از پردهٔ دل بيكلال
دم به دم در ميرسد خيل خيال
گر نه تصويرات از يك مغرساند
در پي هم سوي دل چون ميرسند
جوق جوق اسپاه تصويرات ما
سوي چشمهٔ دل شتابان از ظما
جرهها پر ميكنند و ميروند
دايما پيدا و پنهان ميشوند
فكرها را اختران چرخ دان
داير اندر چرخ ديگر آسمان
سعد ديدي شكر كن ايثار كن
نحس ديدي صدقه و استغفار كن
ما كييم اين را بيا اي شاه من
طالعم مقبل كن و چرخي بزن
روح را تابان كن از انوار ماه
كه ز آسيب ذنب جان شد سياه
از خيال و وهم و ظن بازش رهان
از چه و جور رسن بازش رهان
تا ز دلداري خوب تو دلي
پر بر آرد بر پرد ز آب و گلي
اي عزيز مصر و در پيمان درست
يوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او يكي خوابي ببين
زود كه الله يحب المحسنين
هفت گاو لاغري پر گزند
هفت گاو فربهش را ميخورند
هفت خوشهٔ خشك زشت ناپسند
سنبلات تازهاش را ميچرند
قحط از مصرش بر آمد اي عزيز
هين مباش اي شاه اين را مستجيز
يوسفم در حبس تو اي شه نشان
هين ز دستان زنانم وا رهان
از سوي عرشي كه بودم مربط او
شهوت مادر فكندم كه اهبطوا
پس فتادم زان كمال مستتم
از فن زالي به زندان رحم
روح را از عرش آرد در حطيم
لاجرم كيد زنان باشد عظيم
اول و آخر هبوط من ز زن
چونك بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو اين زاري يوسف در عثار
يا بر آن يعقوب بيدل رحم آر
ناله از اخوان كنم يا از زنان
كه فكندندم چو آدم از جنان
زان مثال برگ دي پژمردهام
كز بهشت وصل گندم خوردهام
چون بديدم لطف و اكرام ترا
وآن سلام سلم و پيغام ترا
من سپند از چشم بد كردم پديد
در سپندم نيز چشم بد رسيد
دافع هر چشم بد از پيش و پس
چشمهاي پر خمار تست و بس
چشم بد را چشم نيكويت شها
مات و مستاصل كند نعم الدوا
بل ز چشمت كيمياها ميرسد
چشم بد را چشم نيكو ميكند
چشم شه بر چشم باز دل زدست
چشم بازش سخت با همت شدست
تا ز بس همت كه يابيد از نظر
مينگيرد باز شه جز شير نر
شير چه كان شاهباز معنوي
هم شكار تست و هم صيدش توي
شد صفير باز جان در مرج دين
نعرههاي لا احب الافلين
باز دل را كه پي تو ميپريد
از عطاي بيحدت چشمي رسيد
يافت بيني بوي و گوش از تو سماع
هر حسي را قسمتي آمد مشاع
هر حسي را چون دهي ره سوي غيب
نبود آن حس را فتور مرگ و شيب
مالك الملكي به حس چيزي دهي
تا كه بر حسها كند آن حس شهي
گاو آبي گوهر از بحر آورد
بنهد اندر مرج و گردش ميچرد
در شعاع نور گوهر گاو آب
ميچرد از سنبل و سوسن شتاب
زان فكندهٔ گاو آبي عنبرست
كه غذااش نرگس و نيلوفرست
هركه باشد قوت او نور جلال
چون نزايد از لبش سحر حلال
هركه چون زنبور وحيستش نفل
چون نباشد خانهٔ او پر عسل
ميچرد در نور گوهر آن بقر
ناگهان گردد ز گوهر دورتر
تاجري بر در نهد لجم سياه
تا شود تاريك مرج و سبزهگاه
پس گريزد مرد تاجر بر درخت
گاوجويان مرد را با شاخ سخت
بيست بار آن گاو تازد گرد مرج
تا كند آن خصم را در شاخ درج
چون ازو نوميد گردد گاو نر
آيد آنجا كه نهاده بد گهر
لجم بيند فوق در شاهوار
پس ز طين بگريزد او ابليسوار
كان بليس از متن طين كور و كرست
گاو كي داند كه در گل گوهرست
اهبطوا افكند جان را در حضيض
از نمازش كرد محروم اين محيض
اي رفيقان زين مقيل و زان مقال
اتقوا ان الهوي حيض الرجال
اهبطوا افكند جان را در بدن
تا به گل پنهان بود در عدن
تاجرش داند وليكن گاو ني
اهل دل دانند و هر گلكاو ني
هر گلي كه اندر دل او گوهريست
گوهرش غماز طين ديگريست
وان گلي كز رش حق نوري نيافت
صحبت گلهاي پر در بر نتافت
اين سخن پايان ندارد موش ما
هست بر لبهاي جو بر گوش ما
شب چو شه محمود برميگشت فرد
با گروهي قوم دزدان باز خورد
پس بگفتندش كيي اي بوالوفا
گفت شه من هم يكيام از شما
آن يكي گفت اي گروه مكر كيش
تا بگويد هر يكي فرهنگ خويش
تا بگويد با حريفان در سمر
كو چه دارد در جبلت از هنر
آن يكي گفت اي گروه فنفروش
هست خاصيت مرا اندر دو گوش
كه بدانم سگ چه ميگويد به بانگ
قوم گفتندش ز ديناري دو دانگ
آن دگر گفت اي گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
هر كه را شب بينم اندر قيروان
روز بشناسم من او را بيگمان
گفت يك خاصيتم در بازو است
كه زنم من نقبها با زور دست
گفت يك خاصيتم در بيني است
كار من در خاكها بوبيني است
سرالناس معادن داد دست
كه رسول آن را پي چه گفته است
من ز خاك تن بدانم كاندر آن
چند نقدست و چه دارد او ز كان
در يكي كان زر بياندازه درج
وان دگر دخلش بود كمتر ز خرج
همچو مجنون بو كنم من خاك را
خاك ليلي را بيابم بيخطا
بو كنم دانم ز هر پيراهني
گر بود يوسف و گر آهرمني
همچو احمد كه برد بو از يمن
زان نصيبي يافت اين بيني من
كه كدامين خاك همسايهٔ زرست
يا كدامين خاك صفر و ابترست
گفت يك نك خاصيت در پنجهام
كه كمندي افكنم طول علم
همچو احمد كه كمند انداخت جانش
تا كمندش برد سوي آسمانش
گفت حقش اي كمندانداز بيت
آن ز من دان ما رميت اذ رميت
پس بپرسيدند زان شه كاي سند
مر ترا خاصيت اندر چه بود
گفت در ريشم بود خاصيتم
كه رهانم مجرمان را از نقم
مجرمان را چون به جلادان دهند
چون بجنبد ريش من زيشان رهند
چون بجنبانم به رحمت ريش را
طي كنند آن قتل و آن تشويش را
قوم گفتندش كه قطب ما توي
كه خلاص روز محنتمان شوي
چون سگي بانگي بزد از سوي راست
گفت ميگويد كه سلطان با شماست
خاك بو كرد آن دگر از ربوهاي
گفت اين هست از وثاق بيوهاي
پس كمند انداخت استاد كمند
تا شدند آن سوي ديوار بلند
جاي ديگر خاك را چون بوي كرد
گفت خاك مخزن شاهيست فرد
نقبزن زد نقب در مخزن رسيد
هر يكي از مخزن اسبابي كشيد
بس زر و زربفت و گوهرهاي زفت
قوم بردند و نهان كردند تفت
شه معين ديد منزلگاهشان
حليه و نام و پناه و راهشان
خويش را دزديد ازيشان بازگشت
روز در ديوان بگفت آن سرگذشت
پس روان گشتند سرهنگان مست
تا كه دزدان را گرفتند و ببست
دستبسته سوي ديوان آمدند
وز نهيب جان خود لرزان شدند
چونك استادند پيش تخت شاه
يار شبشان بود آن شاه چو ماه
آنك چشمش شب بهركه انداختي
روز ديدي بي شكش بشناختي
شاه را بر تخت ديد و گفت اين
بود با ما دوش شبگرد و قرين
آنك چندين خاصيت در ريش اوست
اين گرفت ما هم از تفتيش اوست
عارف شه بود چشمش لاجرم
بر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت و هو معكم اين شاه بود
فعل ما ميديد و سرمان ميشنود
چشم من ره برد شب شه را شناخت
جمله شب با روي ماهش عشق باخت
امت خود را بخواهم من ازو
كو نگرداند ز عارف هيچ رو
چشم عارف دان امان هر دو كون
كه بدو يابيد هر بهرام عون
زان محمد شافع هر داغ بود
كه ز جز شه چشم او مازاغ بود
در شب دنيا كه محجوبست شيد
ناظر حق بود و زو بودش اميد
از الم نشرح دو چشمش سرمه يافت
ديد آنچ جبرئيل آن بر نتافت
مر يتيمي را كه سرمه حق كشد
گردد او در يتيم با رشد
نور او بر ذرهها غالب شود
آنچنان مطلوب را طالب شود
در نظر بودش مقامات العباد
لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم تيز
كه ز شبخيزش ندارد سر گريز
گر هزاران مدعي سر بر زند
گوش قاضي جانب شاهد كند
قاضيان را در حكومت اين فنست
شاهد ايشان را دو چشم روشنست
گفت شاهد زان به جاي ديده است
كو بديدهٔ بيغرض سر ديده است
مدعي ديدهست اما با غرض
پرده باشد ديدهٔ دل را غرض
حق هميخواهد كه تو زاهد شوي
تا غرض بگذاري و شاهد شوي
كين غرضها پردهٔ ديده بود
بر نظر چون پرده پيچيده بود
پس نبيند جمله را با طم و رم
حبك الاشياء يعمي و يصم
در دلش خورشيد چون نوري نشاند
پيشش اختر را مقاديري نماند
پس بديد او بيحجاب اسرار را
سير روح مؤمن و كفار را
در زمين حق را و در چرخ سمي
نيست پنهانتر ز روح آدمي
باز كرد از رطب و يابس حق نورد
روح را من امر ربي مهر كرد
پس چو ديد آن روح را چشم عزيز
پس برو پنهان نماند هيچ چيز
شاهد مطلق بود در هر نزاع
بشكند گفتش خمار هر صداع
نام حق عدلست و شاهد آن اوست
شاهد عدلست زين رو چشم دوست
منظر حق دل بود در دو سرا
كه نظر در شاهد آيد شاه را
عشق حق و سر شاهدبازيش
بود مايهٔ جمله پردهسازيش
پس از آن لولاك گفت اندر لقا
در شب معراج شاهدباز ما
اين قضا بر نيك و بد حاكم بود
بر قضا شاهد نه حاكم ميشود
شد اسير آن قضا مير قضا
شاد باش اي چشمتيز مرتضي
عارف از معروف بس درخواست كرد
كاي رقيب ما تو اندر گرم و سرد
اي مشير ما تو اندر خير و شر
از اشارتهات دلمان بيخبر
اي يرانا لانراه روز و شب
چشمبند ما شده ديد سبب
چشم من از چشمها بگزيده شد
تا كه در شب آفتابم ديده شد
لطف معروف تو بود آن اي بهي
پس كمال البر في اتمامه
يا رب اتمم نورنا في الساهره
وانجنا من مفضحات قاهره
يار شب را روز مهجوري مده
جان قربتديده را دوري مده
بعد تو مرگيست با درد و نكال
خاصه بعدي كه بود بعد الوصال
آنك ديدستت مكن ناديدهاش
آب زن بر سبزهٔ باليدهاش
من نكردم لا ابالي در روش
تو مكن هم لاابالي در خلش
هين مران از روي خود او را بعيد
آنك او يكباره آن روي تو ديد
ديد روي جز تو شد غل گلو
كل شيء ما سوي الله باطل
باطلاند و مينمايندم رشد
زانك باطل باطلان را ميكشد
ذره ذره كاندرين ارض و سماست
جنس خود را هر يكي چون كهرباست
معده نان را ميكشد تا مستقر
ميكشد مر آب را تف جگر
چشم جذاب بتان زين كويها
مغز جويان از گلستان بويها
زانك حس چشم آمد رنگ كش
مغز و بيني ميكشد بوهاي خوش
زين كششها اي خداي رازدان
تو به جذب لطف خودمان ده امان
غالبي بر جاذبان اي مشتري
شايد ار درماندگان را وا خري
رو به شه آورد چون تشنه به ابر
آنك بود اندر شب قدر آن بدر
چون لسان وجان او بود آن او
آن او با او بود گستاخگو
گفت ما گشتيم چون جان بند طين
آفتاب جان توي در يوم دين
وقت آن شد اي شه مكتومسير
كز كرم ريشي بجنباني به خير
هر يكي خاصيت خود را نمود
آن هنرها جمله بدبختي فزود
آن هنرها گردن ما را ببست
زان مناصب سرنگوساريم و پست
آن هنر في جيدنا حبل مسد
روز مردن نيست زان فنها مدد
جز همان خاصيت آن خوشحواس
كه به شب بد چشم او سلطانشناس
آن هنرها جمله غول راه بود
غير چشمي كو ز شه آگاه بود
شاه را شرم از وي آمد روز بار
كه به شب بر روي شه بودش نظار
وان سگ آگاه از شاه وداد
خود سگ كهفش لقب بايد نهاد
خاصيت در گوش هم نيكو بود
كو به بانگ سگ ز شير آگه شود
سگ چو بيدارست شب چون پاسبان
بيخبر نبود ز شبخيز شهان
هين ز بدنامان نبايد ننگ داشت
هوش بر اسرارشان بايد گماشت
هر كه او يكبار خود بدنام شد
خود نبايد نام جست و خام شد
اي بسا زر كه سيهتابش كنند
تا شود آمن ز تاراج و گزند
بود عبدالغوث همجنس پري
چون پري نه سال در پنهانپري
شد زنش را نسل از شوي دگر
وآن يتيمانش ز مرگش در سمر
كه مرورا گرگ زد يا رهزني
يا فتاد اندر چهي يا مكمني
جمله فرزندانش در اشغال مست
خود نگفتندي كه بابايي بدست
بعد نه سال آمد او هم عاريه
گشت پيدا باز شد متواريه
يك مهي مهمان فرزندان خويش
بود و زان پس كس نديدش رنگ بيش
برد هم جنسي پريانش چنان
كه ربايد روح را زخم سنان
چون بهشتي جنس جنت آمدست
هم ز جنسيت شود يزدانپرست
نه نبي فرمود جود و محمده
شاخ جنت دان به دنيا آمده
مهرها را جمله جنس مهر خوان
قهرها را جمله جنس قهر دان
لاابالي لا ابالي آورد
زانك جنس هم بوند اندر خرد
بود جنسيت در ادريس از نجوم
هشت سال او با زحل بد در قدوم
در مشارق در مغارب يار او
همحديث و محرم آثار او
بعد غيبت چونك آورد او قدوم
در زمين ميگفت او درس نجوم
پيش او استارگان خوش صف زده
اختران در درس او حاضر شده
آنچنان كه خلق آواز نجوم
ميشنيدند از خصوص و از عموم
جذب جنسيت كشيده تا زمين
اختران را پيش او كرده مبين
هر يكي نام خود و احوال خود
باز گفته پيش او شرح رصد
چيست جنسيت يكي نوع نظر
كه بدان يابند ره در همدگر
آن نظر كه كرد حق در وي نهان
چون نهد در تو تو گردي جنس آن
هر طرف چه ميكشد تن را نظر
بيخبر را كي كشاند با خبر
چونك اندر مرد خوي زن نهد
او مخنث گردد و گان ميدهد
چون نهد در زن خدا خوي نري
طالب زن گردد آن زن سعتري
چون نهد در تو صفات جبرئيل
همچو فرخي بر هواجويي سبيل
منتظر بنهاده ديده در هوا
از زمين بيگانه عاشق بر سما
چون نهد در تو صفتهاي خري
صد پرت گر هست بر آخر پري
از پي صورت نيامد موش خوار
از خبيثي شد زبون موشخوار
طعمهجوي و خاين و ظلمتپرست
از پنير و فستق و دوشاب مست
باز اشهب را چو باشد خوي موش
ننگ موشان باشد و عار وحوش
خوي آن هاروت و ماروت اي پسر
چون بگشت و دادشان خوي بشر
در فتادند از لنحن الصافون
در چه بابل ببسته سرنگون
لوح محفوظ از نظرشان دور شد
لوح ايشان ساحر و مسحور شد
پر همان و سر همان هيكل همان
موسيي بر عرش و فرعوني مهان
در پي خو باش و با خوشخو نشين
خوپذيري روغن گل را ببين
خاك گور از مرد هم يابد شرف
تا نهد بر گور او دل روي و كف
خاك از همسايگي جسم پاك
چون مشرف آمد و اقبالناك
پس تو هم الجار ثم الدار گو
گر دلي داري برو دلدار جو
خاك او همسيرت جان ميشود
سرمهٔ چشم عزيزان ميشود
اي بسا در گور خفته خاكوار
به ز صد احيا به نفع و انتشار
سايه برده او و خاكش سايهمند
صد هزاران زنده در سايهٔ ويند
آن يكي درويش ز اطراف ديار
جانب تبريز آمد وامدار
نه هزارش وام بد از زر مگر
بود در تبريز بدرالدين عمر
محتسب بد او به دل بحر آمده
هر سر مويش يكي حاتمكده
حاتم ار بودي گداي او شدي
سر نهادي خاك پاي او شدي
گر بدادي تشنه را بحري زلال
در كرم شرمنده بودي زان نوال
ور بكردي ذرهاي را مشرقي
بودي آن در همتش نالايقي
بر اميد او بيامد آن غريب
كو غريبان را بدي خويش و نسيب
با درش بود آن غريب آموخته
وام بيحد از عطايش توخته
هم به پشت آن كريم او وام كرد
كه ببخششهاش واثق بود مرد
لا ابالي گشته زو و وامجو
بر اميد قلزم اكرامخو
وامداران روترش او شادكام
همچو گل خندان از آن روض الكرام
گرم شد پشتش ز خورشيد عرب
چه غمستش از سبال بولهب
چونك دارد عهد و پيوند سحاب
كي دريغ آيد ز سقايانش آب
ساحران واقف از دست خدا
كي نهند اين دست و پا را دست و پا
روبهي كه هست زان شيرانش پشت
بشكند كلهٔ پلنگان را به مشت
آن سرشتهٔ عشق رشته ميكشد
بر اميد وصل چغز با رشد
ميتند بر رشتهٔ دل دم به دم
كه سر رشته به دست آوردهام
همچو تاري شد دل و جان در شهود
تا سر رشته به من رويي نمود
خود غراب البين آمد ناگهان
بر شكار موش و بردش زان مكان
چون بر آمد بر هوا موش از غراب
منسحب شد چغز نيز از قعر آب
موش در منقار زاغ و چغز هم
در هوا آويخته پا در رتم
خلق ميگفتند زاغ از مكر و كيد
چغز آبي را چگونه كرد صيد
چون شد اندر آب و چونش در ربود
چغز آبي كي شكار زاغ بود
چغز گفتا اين سزاي آن كسي
كو چو بيآبان شود جفت خسي
اي فغان از يار ناجنس اي فغان
همنشين نيك جوييد اي مهان
عقل را افغان ز نفس پر عيوب
همچو بيني بدي بر روي خوب
عقل ميگفتش كه جنسيت يقين
از ره معنيست ني از آب و طين
هين مشو صورتپرست و اين مگو
سر جنسيت به صورت در مجو
صورت آمد چون جماد و چون حجر
نيست جامد را ز جنسيت خبر
جان چو مور و تن چو دانهٔ گندمي
ميكشاند سو به سويش هر دمي
مور داند كان حبوب مرتهن
مستحيل و جنس من خواهد شدن
آن يكي موري گرفت از راه جو
مور ديگر گندمي بگرفت و دو
جو سوي گندم نميتازد ولي
مور سوي مور ميآيد بلي
رفتن جو سوي گندم تابعست
مور را بين كه به جنسش راجعست
تو مگو گندم چرا شد سوي جو
چشم را بر خصم نه ني بر گرو
مور اسود بر سر لبد سياه
مور پنهان دانه پيدا پيش راه
عقل گويد چشم را نيكو نگر
دانه هرگز كي رود بي دانهبر
زين سبب آمد سوي اصحاب كلب
هست صورتها حبوب و مور قلب
زان شود عيسي سوي پاكان چرخ
بد قفسها مختلف يك جنس فرخ
اين قفس پيدا و آن فرخش نهان
بيقفس كش كي قفس باشد روان
اي خنك چشمي كه عقلستش امير
عاقبتبين باشد و حبر و قرير
فرق زشت و نغز از عقل آوريد
ني ز چشمي كز سيه گفت و سپيد
چشم غره شد به خضراي دمن
عقل گويد بر محك ماش زن
آفت مرغست چشم كامبين
مخلص مرغست عقل دامبين
دام ديگر بد كه عقلش در نيافت
وحي غايببين بدين سو زان شتافت
جنس و ناجنس از خرد داني شناخت
سوي صورتها نشايد زود تاخت
نيست جنسيت به صورت لي و لك
عيسي آمد در بشر جنس ملك
بركشيدش فوق اين نيليحصار
مرغ گردوني چو چغزش زاغوار
چونك جعفر رفت سوي قلعهاي
قلعه پيش كام خشكش جرعهاي
يك سواره تاخت تا قلعه بكر
تا در قلعه ببستند از حذر
زهره نه كس را كه پيش آيد به جنگ
اهل كشتي را چه زهره با نهنگ
روي آورد آن ملك سوي وزير
كه چه چارهست اندرين وقت اي مشير
گفت آنك ترك گويي كبر و فن
پيش او آيي به شمشير و كفن
گفت آخر نه يكي مرديست فرد
گفت منگر خوار در فردي مرد
چشم بگشا قلعه را بنگر نكو
همچو سيمابست لرزان پيش او
شسته در زين آنچنان محكمپيست
گوييا شرقي و غربي با ويست
چند كس همچون فدايي تاختند
خويشتن را پيش او انداختند
هر يكي را او بگرزي ميفكند
سر نگوسار اندر اقدام سمند
داده بودش صنع حق جمعيتي
كه هميزد يك تنه بر امتي
چشم من چون ديد روي آن قباد
كثرت اعداد از چشمم فتاد
اختران بسيار و خورشيد ار يكيست
پيش او بنياد ايشان مندكيست
گر هزاران موش پيش آرند سر
گربه را نه ترس باشد نه حذر
كي به پيش آيند موشان اي فلان
نيست جمعيت درون جانشان
هست جمعيت به صورتها فشار
جمع معني خواه هين از كردگار
نيست جمعيت ز بسياري جسم
جسم را بر باد قايم دان چو اسم
در دل موش ار بدي جمعيتي
جمع گشتي چند موش از حميتي
بر زدندي چون فدايي حملهاي
خويش را بر گربهٔ بيمهلهاي
آن يكي چشمش بكندي از ضراب
وان دگر گوشش دريدي هم به ناب
وان دگر سوراخ كردي پهلوش
از جماعت گم شدي بيرون شوش
ليك جمعيت ندارد جان موش
بجهد از جانش به بانگ گربه هوش
خشك گردد موش زان گربهٔ عيار
گر بود اعداد موشان صد هزار
از رمهٔ انبه چه غم قصاب را
انبهي هش چه بندد خواب را
مالك الملك است جمعيت دهد
شير را تا بر گلهٔ گوران جهد
صد هزاران گور دهشاخ و دلير
چون عدم باشند پيش صول شير
مالك الملك است بدهد ملك حسن
يوسفي را تا بود چون ماء مزن
در رخي بنهد شعاع اختري
كه شود شاهي غلام دختري
بنهد اندر روي ديگر نور خود
كه ببيند نيمشب هر نيك و بد
يوسف و موسي ز حق بردند نور
در رخ و رخسار و در ذات الصدور
روي موسي بارقي انگيخته
پيش رو او توبره آويخته
نور رويش آنچنان بردي بصر
كه زمرد از دو ديدهٔ مار كر
او ز حق در خواسته تا توبره
گردد آن نور قوي را ساتره
توبره گفت از گليمت ساز هين
كان لباس عارفي آمد امين
كان كسا از نور صبري يافتست
نور جان در تار و پودش تافتست
جز چنين خرقه نخواهد شد صوان
نور ما را بر نتابد غير آن
كوه قاف ار پيش آيد بهرسد
همچو كوه طور نورش بر درد
از كمال قدرت ابدان رجال
يافت اندر نور بيچون احتمال
آنچ طورش بر نتابد ذرهاي
قدرتش جا سازد از قارورهاي
گشت مشكات و زجاجي جاي نور
كه هميدرد ز نور آن قاف و طور
جسمشان مشكات دان دلشان زجاج
تافته بر عرش و افلاك اين سراج
نورشان حيران اين نور آمده
چون ستاره زين ضحي فاني شده
زين حكايت كرد آن ختم رسل
از مليك لا يزال و لم يزل
كه نگنجيدم در افلاك و خلا
در عقول و در نفوس با علا
در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف
بي ز چون و بي چگونه بي ز كيف
تا به دلالي آن دل فوق و تحت
يابد از من پادشاهيها و بخت
بيچنين آيينه از خوبي من
برنتابد نه زمين و نه زمن
بر دو كون اسپ ترحم تاختيم
پس عريض آيينهاي بر ساختيم
هر دمي زين آينه پنجاه عرس
بشنو آيينه ولي شرحش مپرس
حاصل اين كزلبس خويشش پرده ساخت
كه نفوذ آن قمر را ميشناخت
گر بدي پرده ز غير لبس او
پاره گشتي گر بدي كوه دوتو
ز آهنين ديوارها نافذ شدي
توبره با نور حق چه فن زدي
گشته بود آن توبره صاحب تفي
بود وقت شور خرقهٔ عارفي
زان شود آتش رهين سوخته
كوست با آتش ز پيش آموخته
وز هوا و عشق آن نور رشاد
خود صفورا هر دو ديده باد داد
اولا بر بست يك چشم و بديد
نور روي او و آن چشمش پريد
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر
بر گشاد و كرد خرج آن قمر
همچنان مرد مجاهد نان دهد
چون برو زد نور طاعت جان دهد
پس زني گفتش ز چشم عبهري
كه ز دستت رفت حسرت ميخوري
گفت حسرت ميخورم كه صد هزار
ديده بودي تا هميكردم نثار
روزن چشمم ز مه ويران شدست
ليك مه چون گنج در ويران نشست
كي گذارد گنج كين ويرانهام
ياد آرد از رواق و خانهام
نور روي يوسفي وقت عبور
ميفتادي در شباك هر قصور
پس بگفتندي درون خانه در
يوسفست اين سو به سيران و گذر
زانك بر ديوار ديدندي شعاع
فهم كردندي پس اصحاب بقاع
خانهاي را كش دريچهست آن طرف
دارد از سيران آن يوسف شرف
هين دريچه سوي يوسف باز كن
وز شكافش فرجهاي آغاز كن
عشقورزي آن دريچه كردنست
كز جمال دوست سينه روشنست
پس هماره روي معشوقه نگر
اين به دست تست بشنو اي پدر
راه كن در اندرونها خويش را
دور كن ادراك غيرانديش را
كيميا داري دواي پوست كن
دشمنان را زين صناعت دوست كن
چون شدي زيبا بدان زيبا رسي
كه رهاند روح را از بيكسي
پرورش مر باغ جانها را نمش
زنده كرده مردهٔ غم را دمش
نه همه ملك جهان دون دهد
صد هزاران ملك گوناگون دهد
بر سر ملك جمالش داد حق
ملكت تعبير بيدرس و سبق
ملكت حسنش سوي زندان كشيد
ملكت علمش سوي كيوان كشيد
شه غلام او شد از علم و هنر
ملك علم از ملك حسن استودهتر
آن غريب ممتحن از بيم وام
در ره آمد سوي آن دارالسلام
شد سوي تبريز و كوي گلستان
خفته اوميدش فراز گل ستان
زد ز دارالملك تبريز سني
بر اميدش روشني بر روشني
جانش خندان شد از آن روضهٔ رجال
از نسيم يوسف و مصر وصال
گفت يا حادي انخ لي ناقتي
جاء اسعادي و طارت فاقتي
ابركي يا ناقتي طاب الامور
ان تبريزا مناخات الصدور
اسرحي يا ناقتي حول الرياض
ان تبريزا لنا نعم المفاض
ساربانا بار بگشا ز اشتران
شهر تبريزست و كوي گلستان
فر فردوسيست اين پاليز را
شعشعهٔ عرشيست اين تبريز را
هر زماني نور روحانگيز جان
از فراز عرش بر تبريزيان
چون وثاق محتسب جست آن غريب
خلق گفتندش كه بگذشت آن حبيب
او پرير از دار دنيا نقل كرد
مرد و زن از واقعهٔ او رويزرد
رفت آن طاوس عرشي سوي عرش
چون رسيد از هاتفانش بوي عرش
سايهاش گرچه پناه خلق بود
در نورديد آفتابش زود زود
راند او كشتي ازين ساحل پرير
گشته بود آن خواجه زين غمخانه سير
نعرهاي زد مرد و بيهوش اوفتاد
گوييا او نيز در پي جان بداد
پس گلاب و آب بر رويش زدند
همرهان بر حالتش گريان شدند
تا به شب بيخويش بود و بعد از آن
نيم مرده بازگشت از غيب جان
واقعهٔ آن وام او مشهور شد
پاي مرد از درد او رنجور شد
از پي توزيع گرد شهر گشت
از طمع ميگفت هر جا سرگذشت
هيچ ناورد از ره كديه به دست
غير صد دينار آن كديهپرست
پاي مرد آمد بدو دستش گرفت
شد بگور آن كريم بس شگفت
گفت چون توفيق يابد بندهاي
كه كند مهماني فرخندهاي
مال خود ايثار راه او كند
جاه خود ايثار جاه او كند
شكر او شكر خدا باشد يقين
چون به احسان كرد توفيقش قرين
ترك شكرش ترك شكر حق بود
حق او لا شك به حق ملحق بود
شكر ميكن مر خدا را در نعم
نيز ميكن شكر و ذكر خواجه هم
رحمت مادر اگر چه از خداست
خدمت او هم فريضهست و سزاست
زين سبب فرمود حق صلوا عليه
كه محمد بود محتال اليه
در قيامت بنده را گويد خدا
هين چه كردي آنچ دادم من ترا
گويد اي رب شكر تو كردم به جان
چون ز تو بود اصل آن روزي و نان
گويدش حق نه نكردي شكر من
چون نكردي شكر آن اكرامفن
بر كريمي كردهاي ظلم و ستم
نه ز دست او رسيدت نعمتم
چون به گور آن ولينعمت رسيد
گشت گريان زار و آمد در نشيد
گفت اي پشت و پناه هر نبيل
مرتجي و غوث ابناء السبيل
اي غم ارزاق ما بر خاطرت
اي چو رزق عام احسان و برت
اي فقيران را عشيره و والدين
در خراج و خرج و در ايفاء دين
اي چو بحر از بهر نزديكان گهر
داده و تحفه سوي دوران مطر
پشت ما گرم از تو بود اي آفتاب
رونق هر قصر و گنج هر خراب
اي در ابرويت نديده كس گره
اي چو ميكائيل راد و رزقده
اي دلت پيوسته با درياي غيب
اي به قاف مكرمت عنقاي غيب
ياد ناورده كه از مالم چه رفت
سقف قصد همتت هرگز نكفت
اي من و صد همچو من در ماه و سال
مر ترا چون نسل تو گشته عيال
نقد ما و جنس ما و رخت ما
نام ما و فخر ما و بخت ما
تو نمردي ناز و بخت ما بمرد
عيش ما و رزق مستوفي بمرد
واحد كالالف در رزم و كرم
صد چو حاتم گاه ايثار نعم
حاتم ار مرده به مرده ميدهد
گردگانهاي شمرده ميدهد
تو حياتي ميدهي در هر نفس
كز نفيسي مينگنجد در نفس
تو حياتي ميدهي بس پايدار
نقد زر بيكساد و بيشمار
وارثي نا بوده يك خوي ترا
اي فلك سجده كنان كوي ترا
خلق را از گرگ غم لطفت شبان
چون كليم الله شبان مهربان
گوسفندي از كليم الله گريخت
پاي موسي آبله شد نعل ريخت
در پي او تا به شب در جست و جو
وان رمه غايب شده از چشم او
گوسفند از ماندگي شد سست و ماند
پس كليم الله گرد از وي فشاند
كف هميماليد بر پشت و سرش
مينواخت از مهر همچون مادرش
نيم ذره طيرگي و خشم ني
غير مهر و رحم و آب چشم ني
گفت گيرم بر منت رحمي نبود
طبع تو بر خود چرا استم نمود
با ملايك گفت يزدان آن زمان
كه نبوت را نميزيبد فلان
مصطفي فرمود خود كه هر نبي
كرد چوپانيش برنا يا صبي
بيشباني كردن و آن امتحان
حق ندادش پيشوايي جهان
گفت سايل هم تو نيز اي پهلوان
گفت من هم بودهام دهري شبان
تا شود پيدا وقار و صبرشان
كردشان پيش از نبوت حق شبان
هر اميري كو شباني بشر
آنچنان آرد كه باشد متمر
حلم موسيوار اندر رعي خود
او به جا آرد به تدبير و خرد
لاجرم حقش دهد چوپانيي
بر فراز چرخ مه روحانيي
آنچنان كه انبيا را زين رعا
بر كشيد و داد رعي اصفيا
خواجه باري تو درين چوپانيت
كردي آنچ كور گردد شانيت
دانم آنجا در مكافات ايزدت
سروري جاودانه بخشدت
بر اميد كف چون درياي تو
بر وظيفه دادن و ايفاي تو
وام كردم نه هزار از زر گزاف
تو كجايي تا شود اين درد صاف
تو كجايي تا كه خندان چون چمن
گويي بستان آن و ده چندان ز من
تو كجايي تا مرا خندان كني
لطف و احسان چون خداوندان كني
تو كجايي تا بري در مخزنم
تا كني از وام و فاقه آمنم
من هميگويم بس و تو مفضلم
گفته كين هم گير از بهر دلم
چون هميگنجد جهاني زير طين
چون بگنجد آسماني در زمين
حاش لله تو بروني زين جهان
هم به وقت زندگي هم اين زمان
در هواي غيب مرغي ميپرد
سايهٔ او بر زميني ميزند
جسم سايهٔ سايهٔ سايهٔ دلست
جسم كي اندر خور پايهٔ دلست
مرد خفته روح او چون آفتاب
در فلك تابان و تن در جامه خواب
جان نهان اندر خلا همچون سجاف
تن تقلب ميكند زير لحاف
روح چون من امر ربي مختفيست
هر مثالي كه بگويم منتفيست
اي عجب كو لعل شكربار تو
وان جوابات خوش و اسرار تو
اي عجب كو آن عقيق قندخا
آن كليد قفل مشكلهاي ما
اي عجب كو آن دم چون ذوالفقار
آنك كردي عقلها را بيقرار
چند همچون فاخته كاشانهجو
كو و كو و كو و كو و كو و كو
كو همانجا كه صفات رحمتست
قدرتست و نزهتست و فطنتست
كو همانجا كه دل و انديشهاش
دايم آنجا بد چو شير و بيشهاش
كو همانجا كه اميد مرد و زن
ميرود در وقت اندوه و حزن
كو همانجا كه به وقت علتي
چشم پرد بر اميد صحتي
آن طرف كه بهر دفع زشتيي
باد جويي بهر كشت و كشتيي
آن طرف كه دل اشارت ميكند
چون زبان يا هو عبارت ميكند
او معالله است بي كو كو همي
كاش جولاهانه ماكو گفتمي
عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق
روحها را ميزند صد گونه برق
جزر و مدش بد به بحري در زبد
منتهي شد جزر و باقي ماند مد
نه هزارم وام و من بي دسترس
هست صد دينار ازين توزيع و بس
حق كشيدت ماندم در كشمكش
ميروم نوميد اي خاك تو خوش
همتي ميدار در پر حسرتت
اي همايون روي و دست و همتت
آمدم بر چشمه و اصل عيون
يافتم در وي به جاي آب خون
چرخ آن چرخست آن مهتاب نيست
جوي آن جويست آب آن آب نيست
محسنان هستند كو آن مستطاب
اختران هستند كو آن آفتاب
تو شدي سوي خدا اي محترم
پس به سوي حق روم من نيز هم
مجمع و پاي علم ماوي القرون
هست حق كل لدينا محضرون
نقشها گر بيخبر گر با خبر
در كف نقاش باشد محتصر
دم به دم در صفحهٔ انديشهشان
ثبت و محوي ميكند آن بينشان
خشم ميآرد رضا را ميبرد
بخل ميآرد سخا را ميبرد
نيم لحظه مدركاتم شام و غدو
هيچ خالي نيست زين اثبات و محو
كوزهگر با كوزه باشد كارساز
كوزه از خود كي شود پهن و دراز
چوب در دست دروگر معتكف
ورنه چون گردد بريده و مؤتلف
جامه اندر دست خياطي بود
ورنه از خود چون بدوزد يا درد
مشك با سقا بود اي منتهي
ورنه از خود چون شود پر يا تهي
هر دمي پر ميشوي تي ميشوي
پس بدانك در كف صنع ويي
چشمبند از چشم روزي كي رود
صنع از صانع چه سان شيدا شود
چشمداري تو به چشم خود نگر
منگر از چشم سفيهي بيخبر
گوش داري تو به گوش خود شنو
گوش گولان را چرا باشي گرو
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن
هم براي عقل خود انديشه كن
چون به هوش آمد بگفت اي كردگار
مجرمم بودم به خلق اوميدوار
گرچه خواجه بس سخاوت كرده بود
هيچ آن كفو عطاي تو نبود
او كله بخشيد و تو سر پر خرد
او قبا بخشيد و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشمار
او ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم دادو تو چشم قرير
خواجه نقلم داد و تو طعمهپذير
او وظيفه داد و تو عمر و حيات
وعدهاش زر وعدهٔ تو طيبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمين
در وثاقت او و صد چون او سمين
زر از آن تست زر او نافريد
نان از آن تست نان از تش رسيد
آن سخا و رحم هم تو داديش
كز سخاوت ميفزودي شاديش
من مرورا قبلهٔ خود ساختم
قبلهساز اصل را انداختم
ما كجا بوديم كان ديان دين
عقل ميكاريد اندر آب و طين
چون همي كرد از عدم گردون پديد
وين بساط خاك را ميگستريد
ز اختران ميساخت او مصباحها
وز طبايع قفل با مفتاحها
اي بسا بنيادها پنهان و فاش
مضمر اين سقف كرد و اين فراش
آدم اصطرلاب اوصاف علوست
وصف آدم مظهر آيات اوست
هرچه در وي مينمايد عكس اوست
همچو عكس ماه اندر آب جوست
بر صطرلابش نقوش عنكبوت
بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غيب وز خورشيد روح
عنكبوتش درس گويد از شروح
عنكبوت و اين صطرلاب رشاد
بيمنجم در كف عام اوفتاد
انبيا را داد حق تنجيم اين
غيب را چشمي ببايد غيببين
در چه دنيا فتادند اين قرون
عكس خود را ديد هر يك چه درون
از برون دان آنچ در چاهت نمود
ورنه آن شيري كه در چه شد فرود
برد خرگوشيش از ره كاي فلان
در تگ چاهست آن شير ژيان
در رو اندر چاه كين از وي بكش
چون ازو غالبتري سر بر كنش
آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد
از خيال خويشتن پر جوش شد
او نگفت اين نقش داد آب نيست
اين به جز تقليب آن قلاب نيست
تو هم از دشمن چو كيني ميكشي
اي زبون شش غلط در هر ششي
آن عداوت اندرو عكس حقست
كز صفات قهر آنجا مشتقست
وآن گنه در وي ز جنس جرم تست
بايد آن خو را ز طبع خويش شست
خلق زشتت اندرو رويت نمود
كه ترا او صفحهٔ آيينه بود
چونك قبح خويش ديدي اي حسن
اندر آيينه بر آيينه مزن
ميزند بر آب استارهٔ سني
خاك تو بر عكس اختر ميزني
كين ستارهٔ نحس در آب آمدست
تا كند او سعد ما را زيردست
خاك استيلا بريزي بر سرش
چونك پنداري ز شبهه اخترش
عكس پنهان گشت و اندر غيب راند
تو گمان بردي كه آن اختر نماند
آن ستارهٔ نحس هست اندر سما
هم بدان سو بايدش كردن دوا
بلك بايد دل سوي بيسوي بست
نحس اين سو عكس نحس بيسو است
داد داد حق شناس و بخششش
عكس آن دادست اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ريگ
تو بميري وآن بماند مردريگ
عكس آخر چند پايد در نظر
اصل بيني پيشه كن اي كژنگر
حق چو بخشش كرد بر اهل نياز
با عطا بخشيدشان عمر دراز
خالدين شد نعمت و منعم عليه
محيي الموتاست فاجتازوا اليه
داد حق با تو در آميزد چو جان
آنچنان كه آن تو باشي و تو آن
گر نماند اشتهاي نان و آب
بدهدت بي اين دو قوت مستطاب
فربهي گر رفت حق در لاغري
فربهي پنهانت بخشد آن سري
چون پري را قوت از بو ميدهد
هر ملك را قوت جان او ميدهد
جان چه باشد كه تو سازي زو سند
حق به عشق خويش زندهت ميكند
زو حيات عشق خواه و جان مخواه
تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهي حق
فاضلان مرآت آگاهي حق
قرنها بگذشت و اين قرن نويست
ماه آن ماهست آب آن آب نيست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
ليك مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت اي همام
وين معاني بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر بر قرار
پس بنااش نيست بر آب روان
بلك بر اقطار عرض آسمان
اين صفتها چون نجوم معنويست
دانك بر چرخ معاني مستويست
خوبرويان آينهٔ خوبي او
عشق ايشان عكس مطلوبي او
هم به اصل خود رود اين خد و خال
دايما در آب كي ماند خيال
جمله تصويرات عكس آب جوست
چون بمالي چشم خود خود جمله اوست
باز عقلش گفت بگذار اين حول
خل دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غير گفتي از قصور
شرمدار اي احول از شاه غيور
خواجه را كه در گذشتست از اثير
جنس اين موشان تاريكي مگير
خواجهٔ جان بين مبين جسم گران
مغز بين او را مبينش استخوان
خواجه را از چشم ابليس لعين
منگر و نسبت مكن او را به طين
همره خورشيد را شبپر مخوان
آنك او مسجود شد ساجد مدان
عكسها را ماند اين و عكس نيست
در مثال عكس حق بنمودنيست
آفتابي ديد او جامد نماند
روغن گل روغن كنجد نماند
چون مبدل گشتهاند ابدال حق
نيستند از خلق بر گردان ورق
قبلهٔ وحدانيت دو چون بود
خاك مسجود ملايك چون شود
چون درين جو ديدعكس سيب مرد
دامنش را ديد آن پر سيب كرد
آنچ در جو ديد كي باشد خيال
چونك شد از ديدنش پر صد جوال
تن مبين و آن مكن كان بكم و صم
كذبوا بالحق لما جائهم
ما رميت اذ رميت احمد بدست
ديدن او ديدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق كردنست
روز ديدن ديدن اين روزنست
خاصه اين روزن درخشان از خودست
ني وديعهٔ آفتاب و فرقدست
هم از آن خورشيد زد بر روزني
ليك از راه و سوي معهود ني
در ميان شمس و اين روزن رهي
هست روزنها نشد زو آگهي
تا اگر ابري بر آيد چرخپوش
اندرين روزن بود نورش به جوش
غير راه اين هوا و شش جهت
در ميان روزن و خور مالفت
مدحت و تسبيح او تسبيح حق
ميوه ميرويد ز عين اين طبق
سيب رويد زين سبد خوش لخت لخت
عيب نبود گر نهي نامش درخت
اين سبد را تو درخت سيب خوان
كه ميان هر دو راه آمد نهان
آنچ رويد از درخت بارور
زين سبد رويد همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بين
زير سايهٔ اين سبد خوش مينشين
نان چو اطلاق آورد اي مهربان
نان چرا ميگوييش محموده خوان
خاك ره چون چشم روشن كرد و جان
خاك او را سرمه بين و سرمه دان
چون ز روي اين زمين تابد شروق
من چرا بالا كنم رو در عيوق
شد فنا هستش مخوان اي چشمشوخ
در چنين جو خشك كي ماند كلوخ
پيش اين خورشيد كي تابد هلال
با چنان رستم چه باشد زور زال
طالبست و غالبست آن كردگار
تا ز هستيها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه هم در نور خواجهآفرين
فانيست و مرده و مات و دفين
چون جدا بيني ز حق اين خواجه را
گم كني هم متن و هم ديباجه را
چشم و دل را هين گذاره كن ز طين
اين يكي قبلهست دو قبله مبين
چون دو ديدي ماندي از هر دو طرف
آتشي در خف فتاد و رفت خف
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد