بخش ۶۳ - مثل

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶۳ - مثل

۳۵ بازديد


عارفي پرسيد از آن پير كشيش
كه توي خواجه مسن‌تر يا كه ريش
گفت نه من پيش ازو زاييده‌ام
بي ز ريشي بس جهان را ديده‌ام
گفت ريشت شد سپيد از حال گشت
خوي زشت تو نگرديدست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذريد
تو چنين خشكي ز سوداي ثريد
تو بر آن رنگي كه اول زاده‌اي
يك قدم زان پيش‌تر ننهاده‌اي
هم‌چنان دوغي ترش در معدني
خود نگردي زو مخلص روغني
هم خميري خمر طينه دري
گرچه عمري در تنور آذري
چون حشيشي پا به گل بر پشته‌اي
گرچه از باد هوس سرگشته‌اي
هم‌چو قوم موسي اندر حر تيه
مانده‌اي بر جاي چل سال اي سفيه
مي‌روي هر روز تا شب هروله
خويش مي‌بيني در اول مرحله
نگذري زين بعد سيصد ساله تو
تا كه داري عشق آن گوساله تو
تا خيال عجل از جانشان نرفت
بد بريشان تيه چون گرداب زفت
غير اين عجلي كزو يابيده‌اي
بي‌نهايت لطف و نعمت ديده‌اي
گاو طبعي زان نكوييهاي زفت
از دلت در عشق اين گوساله رفت
باري اكنون تو ز هر جزوت بپرس
صد زبان دارند اين اجزاي خرس
ذكر نعمتهاي رزاق جهان
كه نهان شد آن در اوراق زمان
روز و شب افسانه‌جوياني تو چست
جزو جزو تو فسانه‌گوي تست
جزو جزوت تا برستست از عدم
چند شادي ديده‌اند و چند غم
زانك بي‌لذت نرويد هيچ جزو
بلك لاغر گردد از هي پيچ جزو
جزو ماند و آن خوشي از ياد رفت
بل نرفت آن خفيه شد از پنج و هفت
هم‌چو تابستان كه از وي پنبه‌زاد
ماند پنبه رفت تابستان ز ياد
يا مثال يخ كه زايد از شتا
شد شتا پنهان و آن يخ پيش ما
هست آن يخ زان صعوبت يادگار
يادگار صيف در دي اين ثمار
هم‌چنان هر جزو جزوت اي فتي
در تنت افسانه گوي نعمتي
چون زني كه بيست فرزندش بود
هر يكي حاكي حال خوش بود
حمل نبود بي ز مستي و ز لاغ
بي بهاري كي شود زاينده باغ
حاملان و بچگانشان بر كنار
شد دليل عشق‌بازي با بهار
هر درختي در رضاع كودكان
هم‌چو مريم حامل از شاهي نهان
گرچه صد در آب آتشي پوشيده شد
صد هزاران كف برو جوشيده شد
گرچه آتش سخت پنهان مي‌تند
كف بده انگشت اشارت مي‌كند
هم‌چنين اجزاي مستان وصال
حامل از تمثالهاي حال و قال
در جمال حال وا مانده دهان
چشم غايب گشته از نقش جهان
آن مواليد از زه اين چار نيست
لاجرم منظور اين ابصار نيست
آن مواليد از تجلي زاده‌اند
لاجرم مستور پردهٔ ساده‌اند
زاده گفتيم و حقيقت زاد نيست
وين عبارت جز پي ارشاد نيست
هين خمش كن تا بگويد شاه قل
بلبلي مفروش با اين جنس گل
اين گل گوياست پر جوش و خروش
بلبلا ترك زبان كن باش گوش
هر دو گون تمثال پاكيزه‌مثال
شاهد عدل‌اند بر سر وصال
هر دو گون حسن لطيف مرتضي
شاهد احبال و حشر ما مضي
هم‌چو يخ كاندر تموز مستجد
هر دم افسانهٔ زمستان مي‌كند
ذكر آن ارياح سرد و زمهرير
اندر آن ازمان و ايام عسير
هم‌چو آن ميوه كه در وقت شتا
مي‌كند افسانهٔ لطف خدا
قصهٔ دور تبسمهاي شمس
وآن عروسان چمن را لمس و طمس
حال رفت و ماند جزوت يادگار
يا ازو واپرس يا خود ياد آر
چون فرو گيرد غمت گر چستيي
زان دم نوميد كن وا جستيي
گفتييش اي غصهٔ منكر به حال
راتبهٔ انعامها را زان كمال
گر بهر دم نت بهار و خرميست
هم‌چو چاش گل تنت انبار چيست
چاش گل تن فكر تو هم‌چون گلاب
منكر گل شد گلاب اينت عجاب
از كپي‌خويان كفران كه دريغ
بر نبي‌خويان نثار مهر و ميغ
آن لجاج كفر قانون كپيست
وآن سپاس و شكر منهاج نبيست
با كپي‌خويان تهتكها چه كرد
با نبي‌رويان تنسكها چه كرد
در عمارتها سگانند و عقور
در خرابيهاست گنج عز و نور
گر نبودي اين بزوغ اندر خسوف
گم نكردي راه چندين فيلسوف
زيركان و عاقلان از گمرهي
ديده بر خرطوم داغ ابلهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد