رفت درويشي ز شهر طالقان
بهر صيت بوالحسين خارقان
كوهها ببريد و وادي دراز
بهر ديد شيخ با صدق و نياز
آنچ در ره ديد از رنج و ستم
گرچه در خوردست كوته ميكنم
چون به مقصد آمد از ره آن جوان
خانهٔ آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقهٔ درش
زن برون كرد از در خانه سرش
كه چه ميخواهي بگو اي ذوالكرم
ژگفت بر قصد زيارت آمدم
خندهاي زد زن كه خهخه ريش بين
اين سفرگيري و اين تشويش بين
خود ترا كاري نبود آن جايگاه
كه به بيهوده كني اين عزم راه
اشتهاي گولگردي آمدت
يا ملولي وطن غالب شدت
يا مگر ديوت دو شاخه بر نهاد
بر تو وسواس سفر را در گشاد
گفت نافرجام و فحش و دمدمه
من نتوانم باز گفتن آن همه
از مثل وز ريشخند بيحساب
آن مريد افتاد از غم در نشيب
چونك تعويق آمد اندر عرض و طول
شاه شد زان گنج دل سير و ملول
دشتها را گز گز آن شه چاه كند
رقعه را از خشم پيش او فكند
گفت گير اين رقعه كش آثار نيست
تو بدين اوليتري كت كار نيست
نيست اين كار كسي كش هست كار
كه بسوزد گل بگردد گرد خار
نادر افتد اهل اين ماخوليا
منتظر كه رويد از آهن گيا
سخت جاني بايد اين فن را چو تو
تو كه داري جان سخت اين را بجو
گر نيابي نبودت هرگز ملال
ور بيابي آن به تو كردم حلال
عقل راه نااميدي كي رود
عشق باشد كان طرف بر سر دود
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كز آن سودي برد
تركتاز و تنگداز و بيحيا
در بلا چون سنگ زير آسيا
سخترويي كه ندارد هيچ پشت
بهرهجويي را درون خويش كشت
پاك ميبازد نباشد مزدجو
آنچنان كه پاك ميگيرد ز هو
ميدهد حق هستيش بيعلتي
ميسپارد باز بيعلت فتي
كه فتوت دادن بي علتست
پاكبازي خارج هر ملتست
زانك ملت فضل جويد يا خلاص
پاك بازانند قربانان خاص
ني خدا را امتحاني ميكنند
ني در سود و زياني ميزنند
چونك رقعهٔ گنج پر آشوب را
شه مسلم داشت آن مكروب را
گشت آمن او ز خصمان و ز نيش
رفت و ميپيچيد در سوداي خويش
يار كرد او عشق دردانديش را
كلب ليسد خويش ريش خويش را
عشق را در پيچش خود يار نيست
محرمش در ده يكي ديار نيست
نيست از عاشق كسي ديوانهتر
عقل از سوداي او كورست و كر
زآنك اين ديوانگي عام نيست
طب را ارشاد اين احكام نيست
گر طبيبي را رسد زين گون جنون
دفتر طب را فرو شويد به خون
طب جملهٔ عقلها منقوش اوست
روي جمله دلبران روپوش اوست
روي در روي خود آر اي عشقكيش
نيست اي مفتون ترا جز خويش خويش
قبله از دل ساخت آمد در دعا
ليس للانسان الا ما سعي
پيش از آن كو پاسخي بشنيده بود
سالها اندر دعا پيچيده بود
بياجابت بر دعاها ميتنيد
از كرم لبيك پنهان ميشنيد
چونك بيدف رقص ميكرد آن عليل
ز اعتماد جود خلاق جليل
سوي او نه هاتف و نه پيك بود
گوش اوميدش پر از لبيك بود
بيزبان ميگفت اوميدش تعال
از دلش ميروفت آن دعوت ملال
آن كبوتر را كه بام آموختست
تو مخوان ميرانش كان پر دوختست
اي ضياء الحق حسامالدين برانش
كز ملاقات تو بر رستست جانش
گر براني مرغ جانش از گزاف
هم بگرد بام تو آرد طواف
چينه و نقلش همه بر بام تست
پر زنان بر اوج مست دام تست
گر دمي منكر شود دزدانه روح
در اداي شكرت اي فتح و فتوح
شحنهٔ عشق مكرر كينهاش
طشت آتش مينهد بر سينهاش
كه بيا سوي مه و بگذر ز گرد
شاه عشقت خواند زوتر باز گرد
گرد اين بام و كبوترخانه من
چون كبوتر پر زنم مستانه من
جبرئيل عشقم و سدرهم توي
من سقيمم عيسي مريم توي
جوش ده آن بحر گوهربار را
خوش بپرس امروز اين بيمار را
چون تو آن او شدي بحر آن اوست
گرچه اين دم نوبت بحران اوست
اين خود آن نالهست كو كرد آشكار
آنچ پنهانست يا رب زينهار
دو دهان داريم گويا همچو ني
يك دهان پنهانست در لبهاي وي
يك دهان نالان شده سوي شما
هاي هويي در فكنده در هوا
ليك داند هر كه او را منظرست
كه فغان اين سري هم زان سرست
دمدمهٔ اين ناي از دمهاي اوست
هاي هوي روح از هيهاي اوست
گر نبودي با لبش ني را سمر
ني جهان را پر نكردي از شكر
با كي خفتي وز چه پهلو خاستي
كه چنين پر جوش چون درياستي
يا ابيت عند ربي خواندي
در دل درياي آتش راندي
نعرهٔ يا نار كوني باردا
عصمت جان تو گشت اي مقتدا
اي ضياء الحق حسام دين و دل
كي توان اندود خورشيدي به گل
قصد كردستند اين گلپارهها
كه بپوشانند خورشيد ترا
در دل كه لعلها دلال تست
باغها از خنده مالامال تست
محرم مرديت را كو رستمي
تا ز صد خرمن يكي جو گفتمي
چون بخواهم كز سرت آهي كنم
چون علي سر را فرو چاهي كنم
چونك اخوان را دل كينهورست
يوسفم را قعر چه اوليترست
مست گشتم خويش بر غوغا زنم
چه چه باشد خيمه بر صحرا زنم
بر كف من نه شراب آتشين
وانگه آن كر و فر مستانه بين
منتظر گو باش بي گنج آن فقير
زآنك ما غرقيم اين دم در عصير
از خدا خواه اي فقير اين دم پناه
از من غرقه شده ياري مخواه
كه مرا پرواي آن اسناد نيست
از خود و از ريش خويشم ياد نيست
باد سبلت كي بگنجد و آب رو
در شرابي كه نگنجد تار مو
در ده اي ساقي يكي رطلي گران
خواجه را از ريش و سبلت وا رهان
نخوتش بر ما سبالي ميزند
ليك ريش از رشك ما بر ميكند
مات او و مات او و مات او
كه هميدانيم تزويرات او
از پس صد سال آنچ آيد ازو
پير ميبيند معين مو به مو
اندر آيينه چه بيند مرد عام
كه نبيند پير اندر خشت خام
آنچ لحياني به خانهٔ خود نديد
هست بر كوسه يكايك آن پديد
رو به دريايي كه ماهيزادهاي
همچو خس در ريش چون افتادهاي
خس نهاي دور از تو رشك گوهري
در ميان موج و بحر اوليتري
بحر وحدانست جفت و زوج نيست
گوهر و ماهيش غير موج نيست
اي محال و اي محال اشراك او
دور از آن دريا و موج پاك او
نيست اندر بحر شرك و پيچ پيچ
ليك با احول چه گويم هيچ هيچ
چونك جفت احولانيم اي شمن
لازم آيد مشركانه دم زدن
آن يكيي زان سوي وصفست و حال
جز دوي نايد به ميدان مقال
يا چو احول اين دوي را نوش كن
يا دهان بر دوز و خوش خاموش كن
يا به نوبت گه سكوت و گه كلام
احولانه طبل ميزن والسلام
چون ببيني محرمي گو سر جان
گل ببيني نعره زن چون بلبلان
چون ببيني مشك پر مكر و مجاز
لب ببند و خويشتن را خنب ساز
دشمن آبست پيش او مجنب
ورنه سنگ جهل او بشكست خنب
با سياستهاي جاهل صبر كن
خوش مدارا كن به عقل من لدن
صبر با نااهل اهلان را جلاست
صبر صافي ميكند هر جا دليست
آتش نمرود ابراهيم را
صفوت آيينه آمد در جلا
جور كفر نوحيان و صبر نوح
نوح را شد صيقل مرآت روح
بانگ زد بر وي جوان و گفت بس
روز روشن از كجا آمد عسس
نور مردان مشرق و مغرب گرفت
اسمانها سجده كردند از شگفت
آفتاب حق بر آمد از حمل
زير چادر رفت خورشيد از خجل
ترهات چون تو ابليسي مرا
كي بگرداند ز خاك اين سرا
من به بادي نامدم همچون سحاب
تا بگردي باز گردم زين جناب
عجل با آن نور شد قبلهٔ كرم
قبله بي آن نور شد كفر و صنم
هست اباحت كز هواي آمد ضلال
هست اباحت كز خدا آمد كمال
كفر ايمان گشت و ديو اسلام يافت
آن طرف كان نور بياندازه تافت
مظهر عزست و محبوب به حق
از همه كروبيان برده سبق
سجده آدم را بيان سبق اوست
سجده آرد مغز را پيوست پوست
شمع حق را پف كني تو اي عجوز
هم تو سوزي هم سرت اي گندهپوز
كي شود دريا ز پوز سگ نجس
كي شود خورشيد از پف منطمس
حكم بر ظاهر اگر هم ميكني
چيست ظاهرتر بگو زين روشني
جمله ظاهرها به پيش اين ظهور
باشد اندر غايت نقص و قصور
هر كه بر شمع خدا آرد پف او
شمع كي ميرد بسوزد پوز او
چون تو خفاشان بسي بينند خواب
كين جهان ماند يتيم از آفتاب
موجهاي تيز درياهاي روح
هست صد چندان كه بد طوفان نوح
ليك اندر چشم كنعان موي رست
نوح و كشتي را بهشت و كوه جست
كوه و كنعان را فرو برد آن زمان
نيم موجي تا به قعر امتهان
مه فشاند نور و سگ وع وع كند
سگ ز نور ماه كي مرتع كند
شب روان و همرهان مه بتگ
ترك رفتن كي كنند از بانگ سگ
جزو سوي كل دوان مانند تير
كي كند وقف از پي هر گندهپير
جان شرع و جان تقوي عارفست
معرفت محصول زهد سالفست
زهد اندر كاشتن كوشيدنست
معرفت آن كشت را روييدنست
پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد
جان اين كشتن نباتست و حصاد
امر معروف او و هم معروف اوست
كاشف اسرار و هم مكشوف اوست
شاه امروزينه و فرداي ماست
پوست بندهٔ مغز نغزش دايماست
چون انا الحق گفت شيخ و پيش برد
پس گلوي جمله كوران را فشرد
چون اناي بنده لا شد از وجود
پس چه ماند تو بينديش اي جحود
گر ترا چشميست بگشا در نگر
بعد لا آخر چه ميماند دگر
اي بريده آن لب و حلق و دهان
كه كند تف سوي مه يا آسمان
تف برويش باز گردد بي شكي
تف سوي گردون نيابد مسلكي
تا قيامت تف برو بارد ز رب
همچو تبت بر روان بولهب
طبل و رايت هست ملك شهريار
سگ كسي كه خواند او را طبلخوار
آسمانها بندهٔ ماه وياند
شرق و مغرب جمله نانخواه وياند
زانك لولاكست بر توقيع او
جمله در انعام و در توزيع او
گر نبودي او نيابيدي فلك
گردش و نور و مكاني ملك
گر نبودي او نيابيدي به حار
هيبت و ماهي و در شاهوار
گر نبودي او نيابيدي زمين
در درونه گنج و بيرون ياسمين
رزقها هم رزقخواران وياند
ميوهها لبخشك باران وياند
هين كه معكوس است در امر اين گره
صدقهبخش خويش را صدقه بده
از فقيرستت همه زر و حرير
هين غني راده زكاتي اي فقير
چون تو ننگي جفت آن مقبولروح
چون عيال كافر اندر عقد نوح
گر نبودي نسبت تو زين سرا
پارهپاره كردمي اين دم ترا
دادمي آن نوح را از تو خلاص
تا مشرف گشتمي من در قصاص
ليك با خانهٔ شهنشاه زمن
اين چنين گستاخيي نايد ز من
رو دعا كن كه سگ اين موطني
ورنه اكنون كردمي من كردني
اشكش از ديده بجست و گفت او
با همه آن شاه شيريننام كو
گفت آن سالوس زراق تهي
دام گولان و كمند گمرهي
صد هزاران خام ريشان همچو تو
اوفتاده از وي اندر صد عتو
گر نبينيش و سلامت وا روي
خير تو باشد نگردي زو غوي
لافكيشي كاسهليسي طبلخوار
بانگ طبلش رفته اطراف ديار
سبطيند اين قوم و گوسالهپرست
در چنين گاوي چه ميمالند دست
جيفة الليلست و بطال النهار
هر كه او شد غرهٔ اين طبلخوار
هشتهاند اين قوم صد علم و كمال
مكر و تزويري گرفته كينست حال
آل موسي كو دريغا تاكنون
عابدان عجل را ريزند خون
شرع و تقوي را فكنده سوي پشت
كو عمر كو امر معروفي درشت
كين اباحت زين جماعت فاش شد
رخصت هر مفسد قلاش شد
كو ره پيغامبري و اصحاب او
كو نماز و سبحه و آداب او
بعد از آن پرسان شد او از هر كسي
شيخ را ميجست از هر سو بسي
پس كسي گفتش كه آن قطب ديار
رفت تا هيزم كشد از كوهسار
آن مريد ذوالفقارانديش تفت
در هواي شيخ سوي بيشه رفت
ديو ميآورد پيش هوش مرد
وسوسه تا خفيه گردد مه ز گرد
كين چنين زن را چرا اين شيخ دين
دارد اندر خانه يار و همنشين
ضد را با ضد ايناس از كجا
با امامالناس نسناس از كجا
باز او لاحول ميكرد آتشين
كه اعتراض من برو كفرست و كين
من كي باشم با تصرفهاي حق
كه بر آرد نفس من اشكال و دق
باز نفسش حمله ميآورد زود
زين تعرف در دلش چون كاه دود
كه چه نسبت ديو را با جبرئيل
كه بود با او به صحبت هم مقيل
چون تواند ساخت با آزر خليل
چون تواند ساخت با رهزن دليل
اندرين بود او كه شيخ نامدار
زود پيش افتاد بر شيري سوار
شير غران هيزمش را ميكشيد
بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانهش مار نر بود از شرف
مار را بگرفته چون خرزن به كف
تو يقين ميدان كه هر شيخي كه هست
هم سواري ميكند بر شير مست
گرچه آن محسوس و اين محسوس نيست
ليك آن بر چشم جان ملبوس نيست
صد هزاران شير زير را نشان
پيش ديدهٔ غيبدان هيزمكشان
ليك يك يك را خدا محسوس كرد
تا كه بيند نيز او كه نيست مرد
ديدش از دور و بخنديد آن خديو
گفت آن را مشنو اي مفتون ديو
از ضمير او بدانست آن جليل
هم ز نور دل بلي نعم الدليل
خواند بر وي يك به يك آن ذوفنون
آنچ در ره رفت بر وي تا كنون
بعد از آن در مشكل انكار زن
بر گشاد آن خوشسراينده دهن
كان تحمل از هواي نفس نيست
آن خيال نفس تست آنجا مهايست
گرنه صبرم ميكشيدي بار زن
كي كشيدي شير نر بيگار من
اشتران بختييم اندر سبق
مست و بيخود زير محملهاي حق
من نيم در امر و فرمان نيمخام
تا بينديشم من از تشنيع عام
عام ما و خاص ما فرمان اوست
جان ما بر رو دوان جويان اوست
فردي ما جفتي ما نه از هواست
جان ما چون مهره در دست خداست
ناز آن ابله كشيم و صد چو او
نه ز عشق رنگ و نه سوداي بو
اين قدر خود درس شاگردان ماست
كر و فر ملحمهٔ ما تا كجاست
تا كجا آنجا كه جا را راه نيست
جز سنابرق مه الله نيست
از همه اوهام و تصويرات دور
نور نور نور نور نور نور
بهر تو ار پست كردم گفت و گو
تا بسازي با رفيق زشتخو
تا كشي خندان و خوش بار حرج
از پي الصبر مفتاح الفرج
چون بسازي با خسي اين خسان
گردي اندر نور سنتها رسان
كه انبيا رنج خسان بس ديدهاند
از چنين ماران بسي پيچيدهاند
چون مراد و حكم يزدان غفور
بود در قدمت تجلي و ظهور
بي ز ضدي ضد را نتوان نمود
وان شه بيمثل را ضدي نبود
پس خليفه ساخت صاحبسينهاي
تا بود شاهيش را آيينهاي
بس صفاي بيحدودش داد او
وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
دو علم بر ساخت اسپيد و سياه
آن يكي آدم دگر ابليس راه
در ميان آن دو لشكرگاه زفت
چالش و پيكار آنچ رفت رفت
همچنان دور دوم هابيل شد
ضد نور پاك او قابيل شد
همچنان اين دو علم از عدل و جور
تا به نمرود آمد اندر دور دور
ضد ابراهيم گشت و خصم او
وآن دو لشكر كينگزار و جنگجو
چون درازي جنگ آمد ناخوشش
فيصل آن هر دو آمد آتشش
پس حكم كرد آتشي را و نكر
تا شود حل مشكل آن دو نفر
دور دور و قرن قرن اين دو فريق
تا به فرعون و به موسي شفيق
سالها اندر ميانشان حرب بود
چون ز حد رفت و ملولي ميفزود
آب دريا را حكم سازيد حق
تا كه ماند كي برد زين دو سبق
همچنان تا دور و طور مصطفي
با ابوجهل آن سپهدار جفا
هم نكر سازيد از بهر ثمود
صيحهاي كه جانشان را در ربود
هم نكر سازيد بهر قوم عاد
زود خيزي تيزرو يعني كه باد
هم نكر سازيد بر قارون ز كين
در حليمي اين زمين پوشيد كين
تا حليمي زمين شد جمله قهر
برد قارون را و گنجش را به قعر
لقمهاي را كه ستون اين تنست
دفع تيغ جوع نان چون جوشنست
چونك حق قهري نهد در نان تو
چون خناق آن نان بگيرد در گلو
اين لباسي كه ز سرما شد مجير
حق دهد او را مزاج زمهرير
تا شود بر تنت اين جبهٔ شگرف
سرد همچون يخ گزنده همچو برف
تا گريزي از وشق هم از حرير
زو پناه آري به سوي زمهرير
تو دو قله نيستي يك قلهاي
غافل از قصهٔ عذاب ظلهاي
امر حق آمد به شهرستان و ده
خانه و ديوار را سايه مده
مانع باران مباش و آفتاب
تا بدان مرسل شدند امت شتاب
كه بمرديم اغلب اي مهتر امان
باقيش از دفتر تفسير خوان
چون عصا را مار كرد آن چستدست
گر ترا عقليست آن نكته بس است
تو نظر داري وليك امعانش نيست
چشمهٔ افسرده است و كرده ايست
زين همي گويد نگارندهٔ فكر
كه بكن اي بنده امعان نظر
آن نميخواهد كه آهن كوب سرد
ليك اي پولاد بر داود گرد
تن بمردت سوي اسرافيل ران
دل فسردت رو به خورشيد روان
در خيال از بس كه گشتي مكتسي
نك بسوفسطايي بدظن رسي
او خود از لب خرد معزول بود
شد ز حس محروم و معزول از وجود
هين سخنخا نوبت لبخايي است
گر بگويي خلق را رسوايي است
چيست امعان چشمه را كردن روان
چون ز تن جان رست گويندش روان
آن حكيمي را كه جان از بند تن
باز رست و شد روان اندر چمن
دو لقب را او برين هر دو نهاد
بهر فرق اي آفرين بر جانش باد
در بيان آنك بر فرمان رود
گر گلي را خار خواهد آن شود
مؤمنان از دست باد ضايره
جمله بنشستند اندر دايره
ياد طوفان بود و كشتي لطف هو
بس چنين كشتي و طوفان دارد او
پادشاهي را خدا كشتي كند
تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شه آن نه كه خلق آمن شوند
قصدش آنك ملك گردد پايبند
آن خراسي ميدود قصدش خلاص
تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه كه آبي بر كشد
ياكه كنجد را بدان روغن كند
گاو بشتابد ز بيم زخم سخت
نه براي بردن گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوف وجع
تا مصالح حاصل آيد در تبع
همچنان هر كاسبي اندر دكان
بهر خود كوشد نه اصلاح جهان
هر يكي بر درد جويد مرهمي
در تبع قايم شده زين عالمي
حق ستون اين جهان از ترس ساخت
هر يكي از ترس جان در كار باخت
حمد ايزد را كه ترسي را چنين
كرد او معمار و اصلاح زمين
اين همه ترسندهاند از نيك و بد
هيچ ترسنده نترسد خود ز خود
پس حقيقت بر همه حاكم كسيست
كه قريبست او اگر محسوس نيست
هست او محسوس اندر مكمني
ليك محسوس حس اين خانه ني
آن حسي كه حق بر آن حس مظهرست
نيست حس اين جهان آن ديگرست
حس حيوان گر بديدي آن صور
بايزيد وقت بودي گاو و خر
آنك تن را مظهر هر روح كرد
وآنك كشتي را براق نوح كرد
گر بخواهد عين كشتي را به خو
او كند طوفان تو اي نورجو
هر دمت طوفان و كشتي اي مقل
با غم و شاديت كرد او متصل
گر نبيني كشتي و دريا به پيش
لرزها بين در همه اجزاي خويش
چون نبيند اصل ترسش را عيون
ترس دارد از خيال گونهگون
مشت بر اعمي زند يك جلف مست
كور پندارد لگدزن اشترست
زانك آن دم بانگ اشتر ميشنيد
كور را گوشست آيينه نه ديد
باز گويد كور نه اين سنگ بود
يا مگر از قبهٔ پر طنگ بود
اين نبود و او نبود و آن نبود
آنك او ترس آفريد اينها نمود
ترس و لرزه باشد از غيري يقين
هيچ كس از خود نترسد اي حزين
آن حكيمك وهم خواند ترس را
فهم كژ كردست او اين درس را
هيچ وهمي بيحقيقت كي بود
هيچ قلبي بيصحيحي كي رود
كي دروغي قيمت آرد بي ز راست
در دو عالم هر دروغ از راست خاست
راست را ديد او رواجي و فروغ
بر اميد آن روان كرد او دروغ
اي دروغي كه ز صدقت اين نواست
شكر نعمت گو مكن انكار راست
از مفلسف گويم و سوداي او
يا ز كشتيها و درياهاي او
بل ز كشتيهاش كان پند دلست
گويم از كل جزو در كل داخلست
هر ولي را نوح و كشتيبان شناس
صحبت اين خلق را طوفان شناس
كم گريز از شير و اژدرهاي نر
ز آشنايان و ز خويشان كن حذر
در تلاقي روزگارت ميبرند
يادهاشان غايبيات ميچرند
چون خر تشنه خيال هر يكي
از قف تن فكر را شربتمكي
نشف كرد از تو خيال آن وشات
شبنمي كه داري از بحر الحيات
پس نشان نشف آب اندر غصون
آن بود كان مينجنبد در ركون
عضو حر شاخ تر و تازه بود
ميكشي هر سو كشيده ميشود
گر سبد خواهي تواني كردنش
هم تواني كرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود
نايد آن سويي كه امرش ميكشد
پس بخوان قاموا كسالي از نبي
چون نيابد شاخ از بيخش طبي
آتشين است اين نشان كوته كنم
بر فقير و گنج و احوالش زنم
آتشي ديدي كه سوزد هر نهال
آتش جان بين كزو سوزد خيال
نه خيال و نه حقيقت را امان
زين چنين آتش كه شعله زد ز جان
خصم هر شير آمد و هر روبه او
كل شيء هالك الا وجهه
در وجوه وجه او رو خرج شو
چون الف در بسم در رو درج شو
آن الف در بسم پنهان كرد ايست
هست او در بسم و هم در بسم نيست
همچنين جملهٔ حروف گشته مات
وقت حذف حرف از بهر صلات
از صلهست و بي و سين زو وصل يافت
وصل بي و سين الف را بر نتافت
چونك حرفي برنتابد اين وصال
واجب آيد كه كنم كوته مقال
چون يكي حرفي فراق سين و بيست
خامشي اينجا مهمتر واجبيست
چون الف از خود فنا شد مكتنف
بي و سين بي او هميگويند الف
ما رميت اذ رميت بي ويست
همچنين قال الله از صمتش بجست
تا بود دارو ندارد او عمل
چونك شد فاني كند دفع علل
گر شود بيشه قلم دريا مداد
مثنوي را نيست پاياني اميد
چارچوب خشتزن تا خاك هست
ميدهد تقطيع شعرش نيز دست
چون نماند خاك و بودش جف كند
خاك سازد بحر او چون كف كند
چون نماند بيشه و سر در كشد
بيشهها از عين دريا سر كشد
بهر اين گفت آن خداوند فرج
حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج
باز گرد از بحر و رو در خشك نه
هم ز لعبت گو كه كودكراست به
تا ز لعبت اندك اندك در صبا
جانش گردد با يم عقل آشنا
عقل از آن بازي همييابد صبي
گرچه با عقلست در ظاهر ابي
كودك ديوانه بازي كي كند
جزو بايد تا كه كل را في كند
اندرين بود او كه الهام آمدش
كشف شد اين مشكلات از ايزدش
كو بگفتت در كمان تيري بنه
كي بگفتندت كه اندر كش تو زه
او نگفتت كه كمان را سختكش
در كمان نه گفت او نه پر كنش
از فضولي تو كمان افراشتي
صنعت قواسيي بر داشتي
ترك اين سخته كماني رو بگو
در كمان نه تير و پريدن مجو
چون بيفتد بر كن آنجا ميطلب
زور بگذار و بزاري جو ذهب
آنچ حقست اقرب از حبل الوريد
تو فكنده تير فكرت را بعيد
اي كمان و تيرها بر ساخته
صيد نزديك و تو دور انداخته
هركه دوراندازتر او دورتر
وز چنين گنجست او مهجورتر
فلسفي خود را از انديشه بكشت
گو بدو كوراست سوي گنج پشت
گو بدو چندانك افزون ميدود
از مراد دل جداتر ميشود
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار
جاهدوا عنا نگفت اي بيقرار
همچو كنعان كو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن كوه زفت
هرچه افزونتر هميجست او خلاص
سوي كه ميشد جداتر از مناص
همچو اين درويش بهر گنج و كان
هر صباحي سختتر جستي كمان
هر كماني كو گرفتي سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
اين مثل اندر زمانه جاني است
جان نادانان به رنج ارزاني است
زانك جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجرم رفت و دكاني نو گشاد
آن دكان بالاي استاد اي نگار
گنده و پر كزدمست و پر ز مار
زود ويران كن دكان و بازگرد
سوي سبزه و گلبنان و آبخورد
نه چو كنعان كو ز كبر و ناشناخت
از كه عاصم سفينهٔ فوز ساخت
علم تيراندازيش آمد حجاب
وان مراد او را بده حاضر به جيب
اي بسا علم و ذكاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
بيشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فيلسوفي ميرهند
خويش را عريان كن از فضل و فضول
تا كند رحمت به تو هر دم نزول
زيركي ضد شكستست و نياز
زيركي بگذار و با گوليبساز
زيركي دان دام برد و طمع و گاز
تا چه خواهد زيركي را پاكباز
زيركان با صنعتي قانع شده
ابلهان از صنع در صانع شده
زانك طفل خرد را مادر نهار
دست و پا باشد نهاده بر كنار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد