من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸ - باز گردانيدن صديق رضي الله عنه واقعهٔ بلال را رضي الله عنه

۳۴ بازديد


بعد از آن صديق پيش مصطفي
گفت حال آن بلال با وفا
كان فلك‌پيماي ميمون‌بال چست
اين زمان در عشق و اندر دام تست
باز سلطانست زان جغدان برنج
در حدث مدفون شدست آن زفت‌گنج
جغدها بر باز استم مي‌كنند
پر و بالش بي‌گناهي مي‌كنند
جرم او اينست كو بازست و بس
غير خوبي جرم يوسف چيست پس
جغد را ويرانه باشد زاد و بود
هستشان بر باز زان زخم جهود
كه چرا مي ياد آري زان ديار
يا ز قصر و ساعد آن شهريار
در ده جغدان فضولي مي‌كني
فتنه و تشويش در مي‌افكني
مسكن ما را كه شد رشك اثير
تو خرابه خواني و نام حقير
شيد آوردي كه تا جغدان ما
مر ترا سازند شاه و پيشوا
وهم و سودايي دريشان مي‌تني
نام اين فردوس ويران مي‌كني
بر سرت چندان زنيم اي بد صفات
كه بگويي ترك شيد و ترهات
پيش مشرق چارميخش مي‌كنند
تن برهنه شاخ خارش مي‌زنند
از تنش صد جاي خون بر مي‌جهد
او احد مي‌گويد و سر مي‌نهد
پندها دادم كه پنهان دار دين
سر بپوشان از جهودان لعين
عاشق است او را قيامت آمدست
تا در توبه برو بسته شدست
عاشقي و توبه يا امكان صبر
اين محالي باشد اي جان بس سطبر
توبه كردم و عشق هم‌چون اژدها
توبه وصف خلق و آن وصف خدا
عشق ز اوصاف خداي بي‌نياز
عاشقي بر غير او باشد مجاز
زانك آن حسن زراندود آمدست
ظاهرش نور اندرون دود آمدست
چون رود نور و شود پيدا دخان
بفسرد عشق مجازي آن زمان
وا رود آن حسن سوي اصل خود
جسم ماند گنده و رسوا و بد
نور مه راجع شود هم سوي ماه
وا رود عكسش ز ديوار سياه
پس بماند آب و گل بي آن نگار
گردد آن ديوار بي مه ديووار
قلب را كه زر ز روي او بجست
بازگشت آن زر بكان خود نشست
پس مس رسوا بماند دود وش
زو سيه‌روتر بماند عاشقش
عشق بينايان بود بر كان زر
لاجرم هر روز باشد بيشتر
زانك كان را در زري نبود شريك
مرحبا اي كان زر لاشك فيك
هر كه قلبي را كند انباز كان
وا رود زر تا بكان لامكان
عاشق و معشوق مرده ز اضطراب
مانده ماهي رفته زان گرداب آب
عشق ربانيست خورشيد كمال
امر نور اوست خلقان چون ظلال
مصطفي زين قصه چون خوش برشكفت
رغبت افزون گشت او را هم بگفت
مستمع چون يافت هم‌چون مصطفي
هر سر مويش زباني شد جدا
مصطفي گفتش كه اكنون چاره چيست
گفت اين بنده مر او را مشتريست
هر بها كه گويد او را مي‌خرم
در زيان و حيف ظاهر ننگرم
كو اسير الله في الارض آمدست
سخرهٔ خشم عدو الله شدست


بخش ۲۹ - وصيت كردن مصطفي عليه‌السلام صديق را رضي الله عنه

۳۶ بازديد


مصطفي گفتش كاي اقبال‌جو
اندرين من مي‌شوم انباز تو
تو وكيلم باش نيمي بهر من
مشتري شو قبض كن از من ثمن
گفت صد خدمت كنم رفت آن زمان
سوي خانهٔ آن جهود بي‌امان
گفت با خود كز كف طفلان گهر
پس توان آسان خريدن اي پدر
عقل و ايمان را ازين طفلان گول
مي‌خرد با ملك دنيا ديو غول
آنچنان زينت دهد مردار را
كه خرد زيشان دو صد گلزار را
آن‌چنان مهتاب پيمايد به سحر
كز خسان صد كيسه بربايد به سحر
انبياشان تاجري آموختند
پيش ايشان شمع دين افروختند
ديو و غول ساحر از سحر و نبرد
انبيا را در نظرشان زشت كرد
زشت گرداند به جادويي عدو
تا طلاق افتد ميان جفت و شو
ديده‌هاشان را به سحر مي‌دوختند
تا چنين جوهر به خس بفروختند
اين گهر از هر دو عالم برترست
هين بخر زين طفل جاهل كو خرست
پيش خر خرمهره و گوهر يكيست
آن اشك را در در و دريا شكيست
منكر بحرست و گوهرهاي او
كي بود حيوان در و پيرايه‌جو
در سر حيوان خدا ننهاده است
كو بود در بند لعل و درپرست
مر خران را هيچ ديدي گوش‌وار
گوش و هوش خر بود در سبزه‌زار
احسن التقويم در والتين بخوان
كه گرامي گوهرست اي دوست جان
احسن التقويم از عرش او فزون
احسن التقويم از فكرت برون
گر بگويم قيمت اين ممتنع
من بسوزم هم بسوزد مستمع
لب ببند اينجا و خر اين سو مران
رفت اين صديق سوي آن خران
حلقه در زد چو در را بر گشود
رفت بي‌خود در سراي آن جهود
بي‌خود و سرمست و پر آتش نشست
از دهانش بس كلام تلخ جست
كين ولي الله را چون مي‌زني
اين چه حقدست اي عدو روشني
گر ترا صدقيست اندر دين خود
ظلم بر صادق دلت چون مي‌دهد
اي تو در دين جهودي ماده‌اي
كين گمان داري تو بر شه‌زاده‌اي
در همه ز آيينهٔ كژساز خود
منگر اي مردود نفرين ابد
آنچ آن دم از لب صديق جست
گر بگويم گم كني تو پاي و دست
آن ينابيع الحكم هم‌چون فرات
از دهان او دوان از بي‌جهات
هم‌چو از سنگي كه آبي شد روان
نه ز پهلو مايه دارد نه از ميان
اسپر خود كرده حق آن سنگ را
بر گشاده آب مينارنگ را
هم‌چنانك از چشمهٔ چشم تو نور
او روان كردست بي‌بخل و فتور
نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست
روي‌پوشي كرد در ايجاد دوست
در خلاي گوش باد جاذبش
مدرك صدق كلام و كاذبش
آن چه بادست اندر آن خرد استخوان
كو پذيرد حرف و صوت قصه‌خوان
استخوان و باد روپوشست و بس
در دو عالم غير يزدان نيست كس
مستمع او قايل او بي‌احتجاب
زانك الاذنان من الراس اي مثاب
گفت رحمت گر همي‌آيد برو
زر بده بستانش اي اكرام‌خو
از منش وا خر چو مي‌سوزد دلت
بي‌منت حل نگردد مشكلت
گفت صد خدمت كنم پانصد سجود
بنده‌اي دارم تن اسپيد و جهود
تن سپيد و دل سياهستش بگير
در عوض ده تن سياه و دل منير
پس فرستاد و بياورد آن همام
بود الحق سخت زيبا آن غلام
آنچنان كه ماند حيران آن جهود
آن دل چون سنگش از جا رفت زود
حالت صورت‌پرستان اين بود
سنگشان از صورتي مومين بود
باز كرد استيزه و راضي نشد
كه برين افزون بده بي‌هيچ بد
يك نصاب نقره هم بر وي فزود
تا كه راضي گشت حرص آن جهود


بخش ۳۰ - خنديدن جهود و پنداشتن كي صديق مغبونست درين عقد

۳۷ بازديد


قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل
از سر افسوس و طنز و غش و غل
گفت صديقش كه اين خنده چه بود
در جواب پرسش او خنده فزود
گفت اگر جدت نبودي و غرام
در خريداري اين اسود غلام
من ز استيزه نمي‌جوشيدمي
خود به عشر اينش بفروشيدمي
كو به نزد من نيرزد نيم دانگ
تو گران كردي بهايش را به بانگ
پس جوابش داد صديق اي غبي
گوهري دادي به جوزي چون صبي
كو به نزد من همي‌ارزد دو كون
من به جانش ناظرستم تو بلون
زر سرخست او سيه‌تاب آمده
از براي رشك اين احمق‌كده
ديدهٔ اين هفت رنگ جسمها
در نيابد زين نقاب آن روح را
گر مكيسي كرديي در بيع بيش
دادمي من جمله ملك و مال خويش
ور مكاس افزوديي من ز اهتمام
دامني زر كردمي از غير وام
سهل دادي زانك ارزان يافتي
در نديدي حقه را نشكافتي
حقه سربسته جهل تو بداد
زود بيني كه چه غبنت اوفتاد
حقهٔ پر لعل را دادي به باد
هم‌چو زنگي در سيه‌رويي تو شاد
عاقبت وا حسرتا گويي بسي
بخت ودولت را فروشد خود كسي
بخت با جامهٔ غلامانه رسيد
چشم بدبختت به جز ظاهر نديد
او نمودت بندگي خويشتن
خوي زشتت كرد با او مكر و فن
اين سيه‌اسرار تن‌اسپيد را
بت‌پرستانه بگير اي ژاژخا
اين ترا و آن مرا برديم سود
هين لكم دين ولي دين اي جهود
خود سزاي بت‌پرستان اين بود
جلش اطلس اسپ او چوبين بود
هم‌چو گور كافران پر دود و نار
وز برون بر بسته صد نقش و نگار
هم‌چو مال ظالمان بيرون جمال
وز درونش خون مظلوم و وبال
چون منافق از برون صوم و صلات
وز درون خاك سياه بي‌نبات
هم‌چو ابري خاليي پر قر و قر
نه درو نفع زمين نه قوت بر
هم‌چو وعدهٔ مكر و گفتار دروغ
آخرش رسوا و اول با فروغ
بعد از آن بگرفت او دست بلال
آن ز زخم ضرس محنت چون خلال
شد خلالي در دهاني راه يافت
جانب شيرين‌زباني مي‌شتافت
چون بديد آن خسته روي مصطفي
خر مغشيا فتاد او بر قفا
تا بديري بي‌خود و بي‌خويش ماند
چون به خويش آمد ز شادي اشك راند
مصطفي‌اش در كنار خود كشيد
كس چه داند بخششي كو را رسيد
چون بود مسي كه بر اكسير زد
مفلسي بر گنج پر توفير زد
ماهي پژمرده در بحر اوفتاد
كاروان گم شده زد بر رشاد
آن خطاباتي كه گفت آن دم نبي
گر زند بر شب بر آيد از شبي
روز روشن گردد آن شب چون صباح
من نتوانم باز گفت آن اصطلاح
خود تو داني كه آفتابي در حمل
تا چه گويد با نبات و با دقل
خود تو داني هم كه آن آب زلال
مي چه گويد با رياحين و نهال
صنع حق با جمله اجزاي جهان
چون دم و حرفست از افسون‌گران
جذب يزدان با اثرها و سبب
صد سخن گويد نهان بي‌حرف و لب
نه كه تاثير از قدر معمول نيست
ليك تاثيرش ازو معقول نيست
چون مقلد بود عقل اندر اصول
دان مقلد در فروعش اي فضول
گر بپرسد عقل چون باشد مرام
گو چنانك تو نداني والسلام


بخش ۳۱ - معاتبهٔ مصطفي عليه‌السلام با صديق رضي الله عنه

۳۷ بازديد


گفت اي صديق آخر گفتمت
كه مرا انباز كن در مكرمت
گفت ما دو بندگان كوي تو
كردمش آزاد من بر روي تو
تو مرا مي‌دار بنده و يار غار
هيچ آزادي نخواهم زينهار
كه مرا از بندگيت آزاديست
بي‌تو بر من محنت و بيداديست
اي جهان را زنده كرده ز اصطفا
خاص كرده عام را خاصه مرا
خوابها مي‌ديد جانم در شباب
كه سلامم كرد قرص آفتاب
از زمينم بر كشيد او بر سما
همره او گشته بودم ز ارتقا
گفتم اين ماخوليا بود و محال
هيچ گردد مستحيلي وصف حال
چون ترا ديدم بديدم خويش را
آفرين آن آينهٔ خوش كيش را
چون ترا ديدم محالم حال شد
جان من مستغرق اجلال شد
چون ترا ديدم خود اي روح البلاد
مهر اين خورشيد از چشمم فتاد
گشت عالي‌همت از نو چشم من
جز به خواري نگردد اندر چمن
نور جستم خود بديدم نور نور
حور جستم خود بديدم رشك حور
يوسفي جستم لطيف و سيم تن
يوسفستاني بديدم در تو من
در پي جنت بدم در جست و جو
جنتي بنمود از هر جزو تو
هست اين نسبت به من مدح و ثنا
هست اين نسبت به تو قدح و هجا
هم‌چو مدح مرد چوپان سليم
مر خدا را پيش موسي كليم
كه بجويم اشپشت شيرت دهم
چارقت دوم من و پيشت نهم
قدح او را حق به مدحي برگرفت
گر تو هم رحمت كني نبود شگفت
رحم فرما بر قصور فهمها
اي وراي عقلها و وهمها
ايها العشاق اقبالي جديد
از جهان كهنهٔ نوگر رسيد
زان جهان كو چارهٔ بيچاره‌جوست
صد هزاران نادره دنيا دروست
ابشروا يا قوم اذ جاء الفرج
افرحوا يا قوم قد زال الحرج
آفتابي رفت در كازهٔ هلال
در تقاضا كه ارحنا يا بلال
زير لب مي‌گفتي از بيم عدو
كوري او بر مناره رو بگو
مي‌دمد در گوش هر غمگين بشير
خيز اي مدبر ره اقبال گير
اي درين حبس و درين گند و شپش
هين كه تا كس نشنود رستي خمش
چون كني خامش كنون اي يار من
كز بن هر مو بر آمد طبل‌زن
آن‌چنان كر شد عدو رشك‌خو
گويد اين چندين دهل را بانگ كو
مي‌زند بر روش ريحان كه طريست
او ز كوري گويد اين آسيب چيست
مي‌شكنجد حور دستش مي‌كشد
كور حيران كز چه دردم مي‌كند
اين كشاكش چيست بر دست و تنم
خفته‌ام بگذار تا خوابي كنم
آنك در خوابش همي‌جويي ويست
چشم بگشا كان مه نيكو پيست
زان بلاها بر عزيزان بيش بود
كان تجمش يار با خوبان فزود
لاغ با خوبان كند بر هر رهي
نيز كوران را بشوراند گهي
خويش را يك‌دم برين كوران دهد
تا غريو از كوي كوران بر جهد


بخش ۳۲ - قصهٔ هلال كي بندهٔ مخلص بود

۳۵ بازديد


چون شنيدي بعضي اوصاف بلال
بشنو اكنون قصهٔ ضعف هلال
از بلال او بيش بود اندر روش
خوي بد را بيش كرده بد كشش
نه چو تو پس‌رو كه هر دم پس‌تري
سوي سنگي مي‌روي از گوهري
آن‌چنان كان خواجه را مهمان رسيد
خواجه از ايام و سالش بر رسيد
گفت عمرت چند سالست اي پسر
بازگو و در مدزد و بر شمر
گفت هجده هفده يا خود شانزده
يا كه پانزده اي برادرخوانده
گفت واپس واپس اي خيره سرت
باز مي‌رو تا بكس مادرت


بخش ۳۳ - حكايت در تقرير همين سخن

۳۵ بازديد


آن يكي اسپي طلب كرد از امير
گفت رو آن اسپ اشهب را بگير
گفت آن را من نخواهم گفت چون
گفت او واپس‌روست و بس حرون
سخت پس پس مي‌رود او سوي بن
گفت دمش را به سوي خانه كن
دم اين استور نفست شهوتست
زين سبب پس پس رود آن خودپرست
شهوت او را كه دم آمد ز بن
اي مبدل شهوت عقبيش كن
چون ببندي شهوتش را از رغيف
سر كند آن شهوت از عقل شريف
هم‌چو شاخي كه ببري از درخت
سر كند قوت ز شاخ نيك‌بخت
چونك كردي دم او را آن طرف
گر رود پس پس رود تا مكتنف
حبذا اسپان رام پيش‌رو
نه سپس‌رو نه حروني را گرو
گرم‌رو چون جسم موسي كليم
تا به بحرينش چو پهناي گليم
هست هفصدساله راه آن حقب
كه بكرد او عزم در سيران حب
همت سير تنش چون اين بود
سير جانش تا به عليين بود
شهسواران در سباقت تاختند
خربطان در پايگه انداختند


بخش ۳۴ - مثل

۳۲ بازديد


آن‌چنان كه كارواني مي‌رسيد
در دهي آمد دري را باز ديد
آن يكي گفت اندرين برد العجوز
تا بيندازيم اينجا چند روز
بانگ آمد نه بينداز از برون
وانگهاني اندر آ تو اندرون
هم برون افكن هر آنچ افكندنيست
در ميا با آن كاي ن مجلس سنيست
بد هلال استاددل جان‌روشني
سايس و بندهٔ اميريمؤمني
سايسي كردي در آخر آن غلام
ليك سلطان سلاطين بنده نام
آن امير از حال بنده بي‌خبر
كه نبودش جز بليسانه نظر
آب و گل مي‌ديد و در وي گنج نه
پنج و شش مي‌ديد و اصل پنج نه
رنگ طين پيدا و نور دين نهان
هر پيمبر اين چنين بد در جهان
آن مناره ديد و در وي مرغ ني
بر مناره شاه‌بازي پر فني
وان دوم مي‌ديد مرغي پرزني
ليك موي اندر دهان مرغ ني
وانك او ينظر به نور الله بود
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود
گفت آخر چشم سوي موي نه
تا نبيني مو بنگشايد گره
آن يكي گل ديد نقشين دو وحل
وآن دگر گل ديد پر علم و عمل
تن مناره علم و طاعت هم‌چو مرغ
خواه سيصد مرغ‌گير و يا دو مرغ
مرد اوسط مرغ‌بينست او و بس
غير مرغي مي‌نبيند پيش و پس
موي آن نور نيست پنهان آن مرغ
هيچ عاريت نباشد كار او
علم او از جان او جوشد مدام
پيش او نه مستعار آمد نه وام


بخش ۳۵ - رنجور شدن اين هلال و بي‌خبري خواجهٔ او از رنجوري او

۳۶ بازديد


از قضا رنجور و ناخوش شد هلال
مصطفي را وحي شد غماز حال
بد ز رنجوريش خواجه‌ش بي‌خبر
كه بر او بد كساد و بي‌خطر
خفته نه روز اندر آخر محسني
هيچ كس از حال او آگاه ني
آنك كس بود و شهنشاه كسان
عقل صد چون قلزمش هر جا رسان
وحيش آمد رحم حق غم‌خوار شد
كه فلان مشتاق تو بيمار شد
مصطفي بهر هلال با شرف
رفت از بهر عيادت آن طرف
در پي خورشيد وحي آن مه دوان
وآن صحابه در پيش چون اختران
ماه مي‌گويد كه اصحابي نجوم
للسري قدوه و للطاغي رجوم
مير را گفتند كه آن سلطان رسيد
او ز شادي بي‌دل و جان برجهيد
برگمان آن ز شادي زد دو دست
كان شهنشه بهر او مير آمدست
چون فرو آمد ز غرفه آن امير
جان همي‌افشاند پامزد بشير
پس زمين‌بوس و سلام آورد او
كرد رخ را از طرب چون ورد او
گفت بسم‌الله مشرف كن وطن
تا كه فردوسي شود اين انجمن
تا فزايد قصر من بر آسمان
كه بديدم قطب دوران زمان
گفتش از بهر عتاب آن محترم
من براي ديدن تو نامدم
گفت روحم آن تو خود روح چيست
هين بفرما كين تجشم بهر كيست
تا شوم من خاك پاي آن كسي
كه به باغ لطف تستش مغرسي
پس بگفتش كان هلال عرش كو
هم‌چو مهتاب از تواضع فرش كو
آن شهي در بندگي پنهان شده
بهر جاسوسي به دنيا آمده
تو مگو كو بنده و آخرجي ماست
اين بدان كه گنج در ويرانه‌هاست
اي عجب چونست از سقم آن هلال
كه هزاران بدر هستش پاي‌مال
گفت از رنجش مرا آگاه نيست
ليك روزي چند بر درگاه نيست
صحبت او با ستور و استرست
سايس است و منزلش اين آخرست


بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه كي روي زشت خويشتن را جندره و گلگونه مي‌ساخت

۳۴ بازديد


بود كمپيري نودساله كلان
پر تشنج روي و رنگش زعفران
چون سر سفره رخ او توي توي
ليك در وي بود مانده عشق شوي
ريخت دندانهاش و مو چون شير شد
قد كمان و هر حسش تغيير شد
عشق شوي و شهوت و حرصش تمام
عشق صيد و پاره‌پاره گشته دام
مرغ بي‌هنگام و راه بي‌رهي
آتشي پر در بن ديگ تهي
عاشق ميدان و اسپ و پاي ني
عاشق زمر و لب و سرناي ني
حرص در پيري جهودان را مباد
اي شقيي كه خداش اين حرص داد
ريخت دندانهاي سگ چون پير شد
ترك مردم كرد و سرگين‌گير شد
اين سگان شصت ساله را نگر
هر دمي دندان سگشان تيزتر
پير سگ را ريخت پشم از پوستين
اين سگان پير اطلس‌پوش بين
عشقشان و حرصشان در فرج و زر
دم به دم چون نسل سگ بين بيشتر
اين چنين عمري كه مايهٔ دوزخ است
مر قصابان غضب را مسلخ است
چون بگويندش كه عمر تو دراز
مي‌شود دلخوش دهانش از خنده باز
اين چنين نفرين دعا پندارد او
چشم نگشايد سري بر نارد او
گر بديدي يك سر موي از معاد
اوش گفتي اين چنين عمر تو باد


بخش ۳۶ - در آمدن مصطفي عليه‌السلام از بهر عيادت هلال در ستورگاه آن امير

۳۹ بازديد


رفت پيغامبر به رغبت بهر او
اندر آخر وآمد اندر جست و جو
بود آخر مظلم و زشت و پليد
وين همه برخاست چون الفت رسيد
بوي پيغامبر ببرد آن شير نر
هم‌چنانك بوي يوسف را پدر
موجب ايمان نباشد معجزات
بوي جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمنست
بوي جنسيت پي دل بردنست
قهر گردد دشمن اما دوست ني
دوست كي گردد ببسته گردني
اندر آمد او ز خواب از بوي او
گفت سرگين‌دان درون زين گونه بو
از ميان پاي استوران بديد
دامن پاك رسول بي‌نديد
پس ز كنج آخر آمد غژغژان
روي بر پايش نهاد آن پهلوان
پس پيمبر روي بر رويش نهاد
بر سر و بر چشم و رويش بوسه داد
گفت يا ربا چه پنهان گوهري
اي غريب عرش چوني خوشتري
گفت چون باشد خود آن شوريده خواب
كه در آيد در دهانش آفتاب
چون بود آن تشنه‌اي كو گل چرد
آب بر سر بنهدش خوش مي‌برد