اندرين بود او كه الهام آمدش
كشف شد اين مشكلات از ايزدش
كو بگفتت در كمان تيري بنه
كي بگفتندت كه اندر كش تو زه
او نگفتت كه كمان را سختكش
در كمان نه گفت او نه پر كنش
از فضولي تو كمان افراشتي
صنعت قواسيي بر داشتي
ترك اين سخته كماني رو بگو
در كمان نه تير و پريدن مجو
چون بيفتد بر كن آنجا ميطلب
زور بگذار و بزاري جو ذهب
آنچ حقست اقرب از حبل الوريد
تو فكنده تير فكرت را بعيد
اي كمان و تيرها بر ساخته
صيد نزديك و تو دور انداخته
هركه دوراندازتر او دورتر
وز چنين گنجست او مهجورتر
فلسفي خود را از انديشه بكشت
گو بدو كوراست سوي گنج پشت
گو بدو چندانك افزون ميدود
از مراد دل جداتر ميشود
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار
جاهدوا عنا نگفت اي بيقرار
همچو كنعان كو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن كوه زفت
هرچه افزونتر هميجست او خلاص
سوي كه ميشد جداتر از مناص
همچو اين درويش بهر گنج و كان
هر صباحي سختتر جستي كمان
هر كماني كو گرفتي سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
اين مثل اندر زمانه جاني است
جان نادانان به رنج ارزاني است
زانك جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجرم رفت و دكاني نو گشاد
آن دكان بالاي استاد اي نگار
گنده و پر كزدمست و پر ز مار
زود ويران كن دكان و بازگرد
سوي سبزه و گلبنان و آبخورد
نه چو كنعان كو ز كبر و ناشناخت
از كه عاصم سفينهٔ فوز ساخت
علم تيراندازيش آمد حجاب
وان مراد او را بده حاضر به جيب
اي بسا علم و ذكاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
بيشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شر فيلسوفي ميرهند
خويش را عريان كن از فضل و فضول
تا كند رحمت به تو هر دم نزول
زيركي ضد شكستست و نياز
زيركي بگذار و با گوليبساز
زيركي دان دام برد و طمع و گاز
تا چه خواهد زيركي را پاكباز
زيركان با صنعتي قانع شده
ابلهان از صنع در صانع شده
زانك طفل خرد را مادر نهار
دست و پا باشد نهاده بر كنار
نك خيال آن فقيرم بيريا
عاجز آورد از بيا و از بيا
بانگ او تو نشنوي من بشنوم
زانك در اسرار همراز ويم
طالب گنجش مبين خود گنج اوست
دوست كي باشد به معني غير دوست
سجده خود را ميكند هر لحظه او
سجده پيش آينهست از بهر رو
گر بديدي ز آينه او يك پشيز
بيخيالي زو نماندي هيچ چيز
هم خيالاتش هم او فاني شدي
دانش او محو ناداني شدي
دانشي ديگر ز ناداني ما
سر برآوردي عيان كه اني انا
اسجدوا لادم ندا آمد همي
كه آدميد و خويش بينيدش دمي
احولي از چشم ايشان دور كرد
تا زمين شد عين چرخ لاژورد
لا اله گفت و الا الله گفت
گشت لا الا الله و وحدت شكفت
آن حبيب و آن خليل با رشد
وقت آن آمد كه گوش ما كشد
سوي چشمه كه دهان زينها بشو
آنچ پوشيديم از خلقان مگو
ور بگويي خود نگردد آشكار
تو به قصد كشف گردي جرمدار
ليك من اينك بريشان ميتنم
قايل اين سامع اين هم منم
صورت درويش و نقش گنج گو
رنج كيشاند اين گروه از رنج گو
چشمهٔ راحت بريشان شد حرام
ميخورند از زهر قاتل جامجام
خاكها پر كرده دامن ميكشند
تا كنند اين چشمهها را خشكبند
كي شود اين چشمهٔ دريامدد
مكتنس زين مشت خاك نيك و بد
ليك گويد با شما من بستهام
بيشما من تا ابد پيوستهام
قوم معكوساند اندر مشتها
خاكخوار و آب را كرده رها
ضد طبع انبيا دارند خلق
اژدها را متكا دارند خلق
چشمبند ختم چون دانستهاي
هيچ داني از چه ديده بستهاي
بر چه بگشادي بدل اين ديدهها
يك به يك بئس البدل دان آن ترا
ليك خورشيد عنايت تافتهست
آيسان را از كرم در يافتهست
نرد بس نادر ز رحمت باخته
عين كفران را انابت ساخته
هم ازين بدبختي خلق آن جواد
منفجر كرده دو صد چشمهٔ وداد
غنچه را از خار سرمايه دهد
مهره را از مار پيرايه دهد
از سواد شب برون آرد نهار
وز كف معسر بروياند يسار
آرد سازد ريگ را بهر خليل
كو با داود گردد هم رسيل
كوه با وحشت در آن ابر ظلم
بر گشايد بانگ چنگ و زير و بم
خيز اي داود از خلقان نفير
ترك آن كردي عوض از ما بگير
اشتر و گاو و قجي در پيش راه
يافتند اندر روش بندي گياه
گفت قج بخش ار كنيم اين را يقين
هيچ كس از ما نگردد سير ازين
ليك عمر هركه باشد بيشتر
اين علف اوراست اولي گو بخور
كه اكابر را مقدم داشتن
آمدست از مصطفي اندر سنن
گرچه پيران را درين دور لئام
در دو موضع پيش ميدارند عام
يا در آن لوتي كه آن سوزان بود
يا بر آن پل كز خلل ويران بود
خدمت شيخي بزرگي قايدي
عام نارد بيقرينهٔ فاسدي
خيرشان اينست چه بود شرشان
قبحشان را باز دان از فرشان
يك حكايت بشنو اينجا اي پسر
تا نگردي ممتحن اندر هنر
آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهي كردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مؤمني
چون خرد با نفس و با آهرمني
مرغزي و رازي افتند از سفر
همره و همسفره پيش همدگر
در قفس افتند زاغ و جغد و باز
جفت شد در حبس پاك و بينماز
كرده منزل شب به يك كاروانسرا
اهل شرق و اهل غرب و ما ورا
مانده در كاروانسرا خرد و شگرف
روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد ره و بگشاد بند
بسكلند و هر يكي جايي روند
چون قفس را بشكند شاه خرد
جمع مرغان هر يكي سويي پرد
پر گشايد پيش ازين بر شوق و ياد
در هواي جنس خود سوي معاد
پر گشايد هر دمي با اشك و آه
ليك پريدن ندارد روي و راه
راه شد هر يك پرد مانند باد
سوي آن كز ياد آن پر ميگشاد
آن طرف كه بود اشك و آه او
چونك فرصت يافت باشد راه او
در تن خود بنگر اين اجزاي تن
از كجاها گرد آمد در بدن
آبي و خاكي و بادي و آتشي
عرشي و فرشي و رومي و گشي
از اميد عود هر يك بسته طرف
اندرين كاروانسرا از بيم برف
برف گوناگون جمود هر جماد
در شتاي بعد آن خورشيد داد
چون بتابد تف آن خورشيد جشم
كوه گردد گاه ريگ و گاه پشم
در گداز آيد جمادات گران
چون گداز تن به وقت نقل جان
چون رسيدند اين سه همره منزلي
هديهشان آورد حلوا مقبلي
برد حلوا پيش آن هر سه غريب
محسني از مطبخ اني قريب
نان گرم و صحن حلواي عسل
برد آنك در ثوابش بود امل
الكياسه والادب لاهل المدر
الضيافه والقري لاهل الوبر
الضيافة للغريب والقري
اودع الرحمن في اهل القري
كل يوم في القري ضيف حديث
ما له غير الاله من مغيث
كل ليل في القري وفد جديد
ما لهم ثم سوي الله محيد
تخمه بودند آن دو بيگانه ز خور
بود صايم روز آن مؤمن مگر
چون نماز شام آن حلوا رسيد
بود مؤمن مانده در جوع شديد
آن دو كس گفتند ما از خور پريم
امشبش بنهيم و فردايش خوريم
صبر گيريم امشب از خور تن زنيم
بهر فردا لوت را پنهان كنيم
گفت مؤمن امشب اين خورده شود
صبر را بنهيم تا فردا بود
پس بدو گفتند زين حكمتگري
قصد تو آن است تا تنها خوري
گفت اي ياران نه كه ما سه تنيم
چون خلاف افتاد تا قسمت كنيم
هركه خواهد قسم خود بر جان زند
هركه خواهد قسم خود پنهان كند
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر
گوش كن قسام فيالنار از خبر
گفت قسام آن بود كو خويش را
كرد قسمت بر هوا و بر خدا
ملك حق و جمله قسم اوستي
قسم ديگر را دهي دوگوستي
اين اسد غالب شدي هم بر سگان
گر نبودي نوبت آن بدرگان
قصدشان آن كان مسلمان غم خورد
شب برو در بينوايي بگذرد
بود مغلوب او به تسليم و رضا
گفت سمعا طاعة اصحابنا
پس بخفتند آن شب و برخاستند
بامدادان خويش را آراستند
روي شستند و دهان و هر يكي
داشت اندر ورد راه و مسلكي
يك زماني هر كسي آورد رو
سوي ورد خويش از حق فضلجو
مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ
جمله را رو سوي آن سلطان الغ
بلك سنگ و خاك و كوه و آب را
هست واگشت نهاني با خدا
اين سخن پايان ندارد هر سه يار
رو به هم كردند آن دم ياروار
آن يكي گفتا كه هر يك خواب خويش
آنچ ديد او دوش گو آور به پيش
هركه خوابش بهتر اين را او خورد
قسم هر مفضول را افضل برد
آنك اندر عقل بالاتر رود
خوردن او خوردن جمله بود
فوق آمد جان پر انوار او
باقيان را بس بود تيمار او
عاقلان را چون بقا آمد ابد
پس به معني اين جهان باقي بود
پس جهود آورد آنچ ديده بود
تا كجا شب روح او گرديده بود
گفت در ره موسيام آمد به پيش
گربه بيند دنبه اندر خواب خويش
در پي موسي شدم تا كوه طور
هر سهمان گشتيم ناپيدا ز نور
هر سه سايه محو شد زان آفتاب
بعد از آن زان نور شد يك فتح باب
نور ديگر از دل آن نور رست
پس ترقي جست آن ثانيش چست
هم من و هم موسي و هم كوه طور
هر سه گم گشتيم زان اشراق نور
بعد از آن ديدم كه كه سه شاخ شد
چونك نور حق درو نفاخ شد
وصف هيبت چون تجلي زد برو
ميسكست از هم هميشد سو به سو
آن يكي شاخ كه آمد سوي يم
گشت شيرين آب تلخ همچو سم
آن يكي شاخش فرو شد در زمين
چشمهٔ دارو برون آمد معين
كه شفاي جمله رنجوران شد آب
از همايوني وحي مستطاب
آن يكي شاخ دگر پريد زود
تا جوار كعبه كه عرفات بود
باز از آن صعقه چو با خود آمدم
طور بر جا بد نه افزون و نه كم
ليك زير پاي موسي همچو يخ
ميگدازيد او نماندش شاخ و شخ
با زمين هموار شد كه از نهيب
گشت بالايش از آن هيبت نشيب
باز با خود آمدم زان انتشار
باز ديدم طور و موسي برقرار
وآن بيابان سر به سر در ذيل كوه
پر خلايق شكل موسي در وجوه
چون عصا و خرقهٔ او خرقهشان
جمله سوي طور خوش دامن كشان
جمله كفها در دعا افراخته
نغمهٔ ارني به هم در ساخته
باز آن غشيان چو از من رفت زود
صورت هر يك دگرگونم نمود
انبيا بودند ايشان اهل ود
اتحاد انبياام فهم شد
باز املاكي همي ديدم شگرف
صورت ايشان بد از اجرام برف
حلقهٔ ديگر ملايك مستعين
صورت ايشان به جمله آتشين
زين نسق ميگفت آن شخص جهود
بس جهودي كه آخرش محمود بود
هيچ كافر را به خواري منگريد
كه مسلمان مردنش باشد اميد
چه خبر داري ز ختم عمر او
تا بگرداني ازو يكباره رو
بعد از ان ترسا در آمد در كلام
كه مسيحم رو نمود اندر منام
من شدم با او به چارم آسمان
مركز و مثواي خورشيد جهان
خود عجبهاي قلاع آسمان
نسبتش نبود به آيات جهان
هر كسي دانند اي فخر البنين
كه فزون باشد فن چرخ از زمين
پس مسلمان گفت اي ياران من
پيشم آمد مصطفي سلطان من
پس مرا گفت آن يكي بر طور تاخت
با كليم حق و نرد عشق باخت
وان دگر را عيسي صاحبقران
برد بر اوج چهارم آسمان
خيز اي پس ماندهٔ ديده ضرر
باري آن حلوا و يخني را بخور
آن هنرمندان پر فن راندند
نامهٔ اقبال و منصب خواندند
آن دو فاضل فضل خود در يافتند
با ملايك از هنر در بافتند
اي سليم گول واپس مانده هين
بر جه و بر كاسهٔ حلوا نشين
پس بگفتندش كه آنگه تو حريص
اي عجيب خوردي ز حلوا و خبيص
گفت چون فرمود آن شاه مطاع
من كي بودم تا كنم زان امتناع
تو جهود از امر موسي سر كشي
گر بخواند در خوشي يا ناخوشي
تو مسيحي هيچ از امر مسيح
سر تواني تافت در خير و قبيح
من ز فخر انبيا سر چون كشم
خوردهام حلوا و اين دم سرخوشم
پس بگفتندش كه والله خواب راست
تو بديدي وين به از صد خواب ماست
خواب تو بيداريست اي بو بطر
كه به بيداري عيانستش اثر
در گذر از فضل و از جهدي و فن
كار خدمت دارد و خلق حسن
بهر اين آوردمان يزدان برون
ما خلقت الانس الا يعبدون
سامري را آن هنر چه سود كرد
كان فن از باب اللهش مردود كرد
چه كشيد از كيميا قارون ببين
كه فرو بردش به قعر خود زمين
بوالحكم آخر چه بر بست از هنر
سرنگون رفت او ز كفران در سقر
خود هنر آن داد كه ديد آتش عيان
نه كپ دل علي النار الدخان
اي دليلت گندهتر پيش لبيب
در حقيقت از دليل آن طبيب
چون دليلت نيست جز اين اي پسر
گوه ميخور در كميزي مينگر
اي دليل تو مثال آن عصا
در كفت دل علي عيب العمي
غلغل و طاق و طرنب و گير و دار
كه نميبينم مرا معذور دار
سوي جامع ميشد آن يك شهريار
خلق را ميزد نقيب و چوبدار
آن يكي را سر شكستي چوبزن
و آن دگر را بر دريدي پيرهن
در ميانه بيدلي ده چوب خورد
بيگناهي كه برو از راه برد
خون چكان رو كرد با شاه و بگفت
ظلم ظاهر بين چه پرسي از نهفت
خير تو اين است جامع ميروي
تا چه باشد شر و وزرت اي غوي
يك سلامي نشنود پير از خسي
تا نپيچد عاقبت از وي بسي
گرگ دريابد ولي را به بود
زانك دريابد ولي را نفس بد
زانك گرگ ارچه كه بس استمگريست
ليكش آن فرهنگ و كيد و مكر نيست
ورنه كي اندر فتادي او به دام
مكر اندر آدمي باشد تمام
گفت قج با گاو و اشتر اي رفاق
چون چنين افتاد ما را اتفاق
هر يكي تاريخ عمر ابدا كنيد
پيرتر اوليست باقي تن زنيد
گفت قج مرج من اندر آن عهود
با قج قربان اسمعيل بود
گاو گفتا بودهام من سالخورد
جفت آن گاوي كش آدم جفت كرد
جفت آن گاوم كه آدم جد خلق
در زراعت بر زمين ميكرد فلق
چون شنيد از گاو و قج اشتر شگفت
سر فرود آورد و آن را برگرفت
در هوا بر داشت آن بند قصيل
اشتر بختي سبك بيقال و قيل
كه مرا خود حاجت تاريخ نيست
كين چنين جسمي و عالي گردنيست
خود همه كس داند اي جان پدر
كه نباشم از شما من خردتر
داند اين را هركه ز اصحاب نهاست
كه نهاد من فزونتر از شماست
جملگان دانند كين چرخ بلند
هست صد چندان كه اين خاك نژند
كو گشاد رقعههاي آسمان
كو نهاد بقعههاي خاكدان
اين سخن پايان ندارد گفت موش
چغز را روزي كاي مصباح هوش
وقتها خواهم كه گويم با تو راز
تو درون آب داري تركتاز
بر لب جو من ترا نعرهزنان
نشنوي در آب نالهٔ عاشقان
من بدين وقت معين اي دلير
مينگردم از محاكات تو سير
پنج وقت آمد نماز و رهنمون
عاشقان را في صلاة دائمون
نه به پنج آرام گيرد آن خمار
كه در آن سرهاست ني پانصد هزار
نيست زر غبا وظيفهٔ عاشقان
سخت مستسقيست جان صادقان
نيست زر غبا وظيفهٔ ماهيان
زانك بيدريا ندارند انس جان
آب اين دريا كه هايل بقعهايست
با خمار ماهيان خود جرعهايست
يك دم هجران بر عاشق چو سال
وصل سالي متصل پيشش خيال
عشق مستسقيست مستسقيطلب
در پي هم اين و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشقست و مضطرست
چون ببيني شب برو عاشقترست
نيستشان از جستوجو يك لحظهايست
از پي همشان يكي دم ايست نيست
اين گرفته پاي آن آن گوش اين
اين بر آن مدهوش و آن بيهوش اين
در دل معشوق جمله عاشق است
در دل عذرا هميشه وامق است
در دل عاشق به جز معشوق نيست
در ميانشان فارق و فاروق نيست
بر يكي اشتر بود اين دو درا
پس چه زر غبا بگنجد اين دو را
هيچ كس با خويش زر غبا نمود
هيچ كس با خود به نوبت يار بود
آن يكيي نه كه عقلش فهم كرد
فهم اين موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراك اين ممكن بدي
قهر نفس از بهر چه واجب شدي
با چنان رحمت كه دارد شاه هش
بيضرورت چون بگويد نفس كش
سيد ترمد كه آنجا شاه بود
مسخرهٔ او دلقك آگاه بود
داشت كاري در سمرقند او مهم
جستالاقي تا شود او مستتم
زد منادي هر كه اندر پنج روز
آردم زانجا خبر بدهم كنوز
دلقك اندر ده بد و آن را شنيد
بر نشست و تا بترمد ميدويد
مركبي دو اندر آن ره شد سقط
از دوانيدن فرس را زان نمط
پس به ديوان در دويد از گرد راه
وقت ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجي در جملهٔ ديوان فتاد
شورشي در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشويش و بلا حادث شدست
يا عدوي قاهري در قصد ماست
يا بلايي مهلكي از غيب خاست
كه ز ده دلقك به سيران درشت
چند اسپي تازي اندر راه كشت
جمع گشته بر سراي شاه خلق
تا چرا آمد چنين اشتاب دلق
از شتاب او و فحش اجتهاد
غلغل و تشويش در ترمد فتاد
آن يكي دو دست بر زانوزنان
وآن دگر از وهم واويليكنان
از نفير و فتنه و خوف نكال
هر دلي رفته به صد كوي خيال
هر كسي فالي هميزد از قياس
تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمين بوسيد گفتش هي چه بود
هركه ميپرسيد حالي زان ترش
دست بر لب مينهاد او كه خمش
وهم ميافزود زين فرهنگ او
جمله در تشويش گشته دنگ او
كرد اشارت دلق كه اي شاه كرم
يكدمي بگذار تا من دم زنم
تا كه باز آيد به من عقلم دمي
كه فتادم در عجايب عالمي
بعد يك ساعت كه شه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
كه نديده بود دلقك را چنين
كه ازو خوشتر نبودش همنشين
دايما دستان و لاغ افراشتي
شاه را او شاد و خندان داشتي
آن چنان خندانش كردي در نشست
كه گرفتي شه شكم را با دو دست
كه ز زور خنده خوي كردي تنش
رو در افتادي ز خنده كردنش
باز امروز اين چنين زرد و ترش
دست بر لب ميزند كاي شه خمش
وهم در وهم و خيال اندر خيال
شاه را تا خود چه آيد از نكال
كه دل شه با غم و پرهيز بود
زانك خوارمشاه بس خونريز بود
بس شهان آن طرف را كشته بود
يا به حيله يا به سطوت آن عنود
اين شه ترمد ازو در وهم بود
وز فن دلقك خود آن وهمش فزود
گفت زوتر بازگو تا حال چيست
اين چنين آشوب و شور تو ز كيست
گفت من در ده شنيدم آنك شاه
زد منادي بر سر هر شاهراه
كه كسي خواهم كه تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را كنوز
من شتابيدم بر تو بهر آن
تا بگويم كه ندارم آن توان
اين چنين چستي نيايد از چو من
باري اين اوميد را بر من متن
گفت شه لعنت برين زوديت باد
كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد
از براي اين قدر خامريش
آتش افكندي درين مرج و حشيش
همچو اين خامان با طبل و علم
كه الاقانيم در فقر و عدم
لاف شيخي در جهان انداخته
خويشتن را بايزيدي ساخته
هم ز خود سالك شده واصل شده
محفلي واكرده در دعويكده
خانهٔ داماد پرآشوب و شر
قوم دختر را نبوده زين خبر
ولوله كه كار نيمي راست شد
شرطهايي كه ز سوي ماست شد
خانهها را روفتيم آراستيم
زين هوس سرمست و خوش برخاستيم
زان طرف آمد يكي پيغام ني
مرغي آمد اين طرف زان بام ني
زين رسالات مزيد اندر مزيد
يك جوابي زان حواليتان رسيد
ني وليكن يار ما زين آگهست
زانك از دل سوي دل لا بد رهست
پس از آن ياري كه اوميد شماست
از جواب نامه ره خالي چراست
صد نشانست از سرار و از جهار
ليك بس كن پرده زين در بر مدار
باز رو تا قصهٔ آن دلق گول
كه بلا بر خويش آورد از فضول
پس وزيرش گفت اي حق را ستن
بشنو از بندهٔ كمينه يك سخن
دلقك از ده بهر كاري آمدست
راي او گشت و پشيمانش شدست
ز آب و روغن كهنه را نو ميكند
او به مسخرگي برونشو ميكند
غمد را بنمود و پنهان كرد تيغ
بايد افشردن مرورا بيدريغ
پسته را يا جوز را تا نشكني
ني نمايد دل ني بدهد روغني
مشنو اين دفع وي و فرهنگ او
در نگر در ارتعاش و رنگ او
گفت حق سيماهم في وجههم
زانك غمازست سيما و منم
اين معاين هست ضد آن خبر
كه بشر به سرشته آمد اين بشر
گفت دلقك با فغان و با خروش
صاحبا در خون اين مسكين مكوش
بس گمان و وهم آيد در ضمير
كان نباشد حق و صادق اي امير
ان بعض الظن اثم است اي وزير
نيست استم راست خاصه بر فقير
شه نگيرد آنك ميرنجاندش
از چه گيرد آنك ميخنداندش
گفت صاحب پيش شه جاگير شد
كاشف اين مكر و اين تزوير شد
گفت دلقك را سوي زندان بريد
چاپلوس و زرق او را كم خريد
ميزنيدش چون دهل اشكمتهي
تا دهلوار او دهدمان آگهي
تر و خشك و پر و تي باشد دهل
بانگ او آگه كند ما را ز كل
تا بگويد سر خود از اضطرار
آنچنان كه گيرد اين دلها قرار
چون طمانينست صدق و با فروغ
دل نيارامد به گفتار دروغ
كذب چون خس باشد و دل چون دهان
خس نگردد در دهان هرگز نهان
تا درو باشد زباني ميزند
تا به دانش از دهان بيرون كند
خاصه كه در چشم افتد خس ز باد
چشم افتد در نم و بند و گشاد
ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد
تا دهان و چشم ازين خس وا رهد
گفت دلقك اي ملك آهسته باش
روي حلم و مغفرت را كمخراش
تا بدين حد چيست تعجيل نقم
من نميپرم به دست تو درم
آن ادب كه باشد از بهر خدا
اندر آن مستعجلي نبود روا
وآنچ باشد طبع و خشم و عارضي
ميشتابد تا نگردد مرتضي
ترسد ار آيد رضا خشمش رود
انتقام و ذوق آن فايت شود
شهوت كاذب شتابد در طعام
خوف فوت ذوق هست آن خود سقام
اشتها صادق بود تاخير به
تا گواريده شود آن بيگره
تو پي دفع بلايم ميزني
تا ببيني رخنه را بندش كني
تا از آن رخنه برون نايد بلا
غير آن رخنه بسي دارد قضا
چارهٔ دفع بلا نبود ستم
چاره احسان باشد و عفو و كرم
گفت الصدقه مرد للبلا
داو مرضاك به صدقه يا فتي
صدقه نبود سوختن درويش را
كور كردن چشم حلمانديش را
گفت شه نيكوست خير و موقعش
ليك چون خيري كني در موضعش
موضع رخ شه نهي ويرانيست
موضع شه اسپ هم نادانيست
در شريعت هم عطا هم زجر هست
شاه را صدر و فرس را درگه است
عدل چه بود وضع اندر موضعش
ظلم چه بود وضع در ناموقعش
نيست باطل هر چه يزدان آفريد
از غضب وز حلم وز نصح و مكيد
خير مطلق نيست زينها هيچ چيز
شر مطلق نيست زينها هيچ نيز
نفع و ضر هر يكي از موضعست
علم ازين رو واجبست و نافعست
اي بسا زجري كه بر مسكين رود
در ثواب از نان و حلوا به بود
زانك حلوا بياوان صفرا كند
سيليش از خبث مستنقا كند
سيليي در وقت بر مسكين بزن
كه رهاند آنش از گردن زدن
زخم در معني فتد از خوي بد
چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد
بزم و زندن هست هر بهرام را
بزم مخلص را و زندان خام را
شق بايد ريش را مرهم كني
چرك را در ريش مستحكم كني
تا خورد مر گوشت را در زير آن
نيم سودي باشد و پنجه زيان
گفت دلقك من نميگويم گذار
من هميگويم تحريي بيار
هين ره صبر و تاني در مبند
صبر كن انديشه ميكن روز چند
در تاني بر يقيني بر زني
گوشمال من بايقاني كني
در روش يمشي مكبا خود چرا
چون هميشايد شدن در استوا
مشورت كن با گروه صالحان
بر پيمبر امر شاورهم بدان
امرهم شوري براي اين بود
كز تشاور سهو و كژ كمتر رود
اين خردها چون مصابيح انورست
بيست مصباح از يكي روشنترست
بوك مصباحي فتد اندر ميان
مشتعل گشته ز نور آسمان
غيرت حق پردهاي انگيختست
سفلي و علوي به هم آميختست
گفت سيروا ميطلب اندر جهان
بخت و روزي را هميكن امتحان
در مجالس ميطلب اندر عقول
آن چنان عقلي كه بود اندر رسول
زانك ميراث از رسول آنست و بس
كه ببيند غيبها از پيش و پس
در بصرها ميطلب هم آن بصر
كه نتابد شرح آن اين مختصر
بهر اين كردست منع آن با شكوه
از ترهب وز شدن خلوت به كوه
تا نگردد فوت اين نوع التقا
كان نظر بختست و اكسير بقا
در ميان صالحان يك اصلحيست
بر سر توقيعش از سلطان صحيست
كان دعا شد با اجابت مقترن
كفو او نبود كبار انس و جن
در مرياش آنك حلو و حامض است
حجت ايشان بر حق داحض است
كه چو ما او را به خود افراشتيم
عذر و حجت از ميان بر داشتيم
قبله را چون كرد دست حق عيان
پس تحري بعد ازين مردود دان
هين بگردان از تحري رو و سر
كه پديد آمد معاد و مستقر
يك زمان زين قبله گر ذاهل شوي
سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوي
چون شوي تمييزده را ناسپاس
بجهد از تو خطرت قبلهشناس
گر ازين انبار خواهي بر و بر
نيمساعت هم ز همدردان مبر
كه در آن دم كه ببري زين معين
مبتلي گردي تو با بئس القرين
از قضا موشي و چغزي با وفا
بر لب جو گشته بودند آشنا
هر دو تن مربوط ميقاتي شدند
هر صباحي گوشهاي ميآمدند
نرد دل با همدگر ميباختند
از وساوس سينه ميپرداختند
هر دو را دل از تلاقي متسع
همدگر را قصهخوان و مستمع
رازگويان با زبان و بيزبان
الجماعه رحمه را تاويل دان
آن اشر چون جفت آن شاد آمدي
پنج ساله قصهاش ياد آمدي
جوش نطق از دل نشان دوستيست
بستگي نطق از بيالفتيست
دل كه دلبر ديد كي ماند ترش
بلبلي گل ديد كي ماند خمش
ماهي بريان ز آسيب خضر
زنده شد در بحر گشت او مستقر
يار را با يار چون بنشسته شد
صد هزاران لوح سر دانسته شد
لوح محفوظ است پيشاني يار
راز كونينش نمايد آشكار
هادي راهست يار اندر قدوم
مصطفي زين گفت اصحابي نجوم
نجم اندر ريگ و دريا رهنماست
چشم اندر نجم نه كو مقتداست
چشم را با روي او ميدار جفت
گرد منگيزان ز راه بحث و گفت
زانك گردد نجم پنهان زان غبار
چشم بهتر از زبان با عثار
تا بگويد او كه وحيستش شعار
كان نشاند گرد و ننگيزد غبار
چون شد آدم مظهر وحي و وداد
ناطقهٔ او علم الاسما گشاد
نام هر چيزي چنانك هست آن
از صحيفهٔ دل روي گشتش زبان
فاش ميگفتي زبان از ريتش
جمله را خاصيت و ماهيتش
آنچنان نامي كه اشيا را سزد
نه چنانك حيز را خواند اسد
نوح نهصد سال در راه سوي
بود هر روزيش تذكير نوي
لعل او گويا ز ياقوت القلوب
نه رساله خوانده نه قوت القلوب
وعظ را ناموخته هيچ از شروح
بلك ينبوع كشوف و شرح روح
زان ميي كان مي چو نوشيده شود
آب نطق از گنگ جوشيده شود
طفل نوزاده شود حبر فصيح
حكمت بالغ بخواند چون مسيح
از كهي كه يافت زان مي خوشلبي
صد غزل آموخت داود نبي
جمله مرغان ترك كرده چيك چيك
همزبان و يار داود مليك
چه عجب كه مرغ گردد مست او
هم شنود آهن نداي دست او
صرصري بر عاد قتالي شده
مر سليمان را چو حمالي شده
صرصري ميبرد بر سر تخت شاه
هر صباح و هر مسا يك ماهه راه
هم شده حمال و هم جاسوس او
گفت غايب را كنان محسوس او
باد دم كه گفت غايب يافتي
سوي گوش آن ملك بشتافتي
كه فلاني اين چنين گفت اين زمان
اي سليمان مه صاحبقران
صوفيي را گفت خواجهٔ سيمپاش
اي قدمهاي ترا جانم فراش
يك درم خواهي تو امروز اي شهم
يا كه فردا چاشتگاهي سه درم
گفت دي نيم درم راضيترم
زانك امروز اين و فردا صد درم
سيلي نقد از عطاء نسيه به
نك قفا پيشت كشيدم نقد ده
خاصه آن سيلي كه از دست توست
كه قفا و سيليش مست توست
هين بيا اي جان جان و صد جهان
خوش غنيمت دار نقد اين زمان
در مدزد آن روي مه از شب روان
سرمكش زين جوي اي آب روان
تا لب جو خندد از آب معين
لب لب جو سر برآرد ياسمين
چون ببيني بر لب جو سبزه مست
پس بدان از دور كه آنجا آب هست
گفت سيماهم وجوه كردگار
كه بود غماز باران سبزهزار
گر ببارد شب نبيند هيچ كس
كه بود در خواب هر نفس و نفس
تازگي هر گلستان جميل
هست بر باران پنهاني دليل
اي اخي من خاكيم تو آبيي
ليك شاه رحمت و وهابيي
آنچنان كن از عطا و از قسم
كه گه و بيگه به خدمت ميرسم
بر لب جو من به جان ميخوانمت
مينبينم از اجابت مرحمت
آمدن در آب بر من بسته شد
زانك تركيبم ز خاكي رسته شد
يا رسولي يا نشاني كن مدد
تا ترا از بانگ من آگه كند
بحث كردند اندرين كار آن دو يار
آخر آن بحث آن آمد قرار
كه به دست آرند يك رشتهٔ دراز
تا ز جذب رشته گردد كشف راز
يك سري بر پاي اين بندهٔ دوتو
بست بايد ديگرش بر پاي تو
تا به هم آييم زين فن ما دو تن
اندر آميزيم چون جان با بدن
هست تن چون ريسمان بر پاي جان
ميكشاند بر زمينش ز آسمان
چغز جان در آب خواب بيهشي
رسته از موش تن آيد در خوشي
موش تن زان ريسمان بازش كشد
چند تلخي زين كشش جان ميچشد
گر نبودي جذب موش گندهمغز
عيشها كردي درون آب چغز
باقيش چون روز برخيزي ز خواب
بشنوي از نوربخش آفتاب
يك سر رشته گره بر پاي من
زان سر ديگر تو پا بر عقده زن
تا توانم من درين خشكي كشيد
مر ترا نك شد سر رشته پديد
تلخ آمد بر دل چغز اين حديث
كه مرا در عقده آرد اين خبيث
هر كراهت در دل مرد بهي
چون در آيد از فني نبود تهي
وصف حق دان آن فراست را نه وهم
نور دل از لوح كل كردست فهم
امتناع پيل از سيران ببيت
با جد آن پيلبان و بانگ هيت
جانب كعبه نرفتي پاي پيل
با همه لت نه كثير و نه قليل
گفتيي خود خشك شد پاهاي او
يا بمرد آن جان صولافزاي او
چونك كردندي سرش سوي يمن
پيل نر صد اسپه گشتي گامزن
حس پيل از زخم غيب آگاه بود
چون بود حس ولي با ورود
نه كه يعقوب نبي آن پاكخو
بهر يوسف با همه اخوان او
از پدر چون خواستندش دادران
تا برندش سوي صحرا يك زمان
جمله گفتندش مينديش از ضرر
يك دو روزش مهلتي ده اي پدر
تا به هم در مرجها بازي كنيم
ما درين دعوت امين و محسنيم
گفت اين دانم كه نقلش از برم
ميفروزد در دلم درد و سقم
اين دلم هرگز نميگويد دروغ
كه ز نور عرش دارد دل فروغ
آن دليل قاطعي بد بر فساد
وز قضا آن را نكرد او اعتداد
در گذشت از وي نشاني آنچنان
كه قضا در فلسفه بود آن زمان
اين عجب نبود كه كور افتد به چاه
بوالعجب افتادن بيناي راه
اين قضا را گونه گون تصريفهاست
چشمبندش يفعلالله ما يشاست
هم بداند هم نداند دل فنش
موم گردد بهر آن مهر آهنش
گوييي دل گويدي كه ميل او
چون درين شد هرچه افتد باش گو
خويش را زين هم مغفل ميكند
در عقالش جان معقل ميكند
گر شود مات اندرين آن بوالعلا
آن نباشد مات باشد ابتلا
يك بلا از صد بلااش وا خرد
يك هبوطش بر معارجها برد
خام شوخي كه رهانيدش مدام
از خمار صد هزاران زشت خام
عاقبت او پخته و استاد شد
جست از رق جهان و آزاد شد
از شراب لايزالي گشت مست
شد مميز از خلايق باز رست
ز اعتقاد سست پر تقليدشان
وز خيال ديدهٔ بيديدشان
اي عجب چه فن زند ادراكشان
پيش جزر و مد بحر بينشان
زان بيابان اين عمارتها رسيد
ملك و شاهي و وزارتها رسيد
زان بيابان عدم مشتاق شوق
ميرسند اندر شهادت جوق جوق
كاروان بر كاروان زين باديه
ميرسد در هر مسا و غاديه
آيد و گيرد وثاق ما گرو
كه رسيدم نوبت ما شد تو رو
چون پسر چشم خرد را بر گشاد
زود بابا رخت بر گردون نهاد
جادهٔ شاهست آن زين سو روان
وآن از آن سو صادران و واردان
نيك بنگر ما نشسته ميرويم
مينبيني قاصد جاي نويم
بهر حالي مينگيري راس مال
بلك از بهر غرضها در مل
پس مسافر اين بود اي رهپرست
كه مسير و روش در مستقبلست
همچنانك از پردهٔ دل بيكلال
دم به دم در ميرسد خيل خيال
گر نه تصويرات از يك مغرساند
در پي هم سوي دل چون ميرسند
جوق جوق اسپاه تصويرات ما
سوي چشمهٔ دل شتابان از ظما
جرهها پر ميكنند و ميروند
دايما پيدا و پنهان ميشوند
فكرها را اختران چرخ دان
داير اندر چرخ ديگر آسمان
سعد ديدي شكر كن ايثار كن
نحس ديدي صدقه و استغفار كن
ما كييم اين را بيا اي شاه من
طالعم مقبل كن و چرخي بزن
روح را تابان كن از انوار ماه
كه ز آسيب ذنب جان شد سياه
از خيال و وهم و ظن بازش رهان
از چه و جور رسن بازش رهان
تا ز دلداري خوب تو دلي
پر بر آرد بر پرد ز آب و گلي
اي عزيز مصر و در پيمان درست
يوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او يكي خوابي ببين
زود كه الله يحب المحسنين
هفت گاو لاغري پر گزند
هفت گاو فربهش را ميخورند
هفت خوشهٔ خشك زشت ناپسند
سنبلات تازهاش را ميچرند
قحط از مصرش بر آمد اي عزيز
هين مباش اي شاه اين را مستجيز
يوسفم در حبس تو اي شه نشان
هين ز دستان زنانم وا رهان
از سوي عرشي كه بودم مربط او
شهوت مادر فكندم كه اهبطوا
پس فتادم زان كمال مستتم
از فن زالي به زندان رحم
روح را از عرش آرد در حطيم
لاجرم كيد زنان باشد عظيم
اول و آخر هبوط من ز زن
چونك بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو اين زاري يوسف در عثار
يا بر آن يعقوب بيدل رحم آر
ناله از اخوان كنم يا از زنان
كه فكندندم چو آدم از جنان
زان مثال برگ دي پژمردهام
كز بهشت وصل گندم خوردهام
چون بديدم لطف و اكرام ترا
وآن سلام سلم و پيغام ترا
من سپند از چشم بد كردم پديد
در سپندم نيز چشم بد رسيد
دافع هر چشم بد از پيش و پس
چشمهاي پر خمار تست و بس
چشم بد را چشم نيكويت شها
مات و مستاصل كند نعم الدوا
بل ز چشمت كيمياها ميرسد
چشم بد را چشم نيكو ميكند
چشم شه بر چشم باز دل زدست
چشم بازش سخت با همت شدست
تا ز بس همت كه يابيد از نظر
مينگيرد باز شه جز شير نر
شير چه كان شاهباز معنوي
هم شكار تست و هم صيدش توي
شد صفير باز جان در مرج دين
نعرههاي لا احب الافلين
باز دل را كه پي تو ميپريد
از عطاي بيحدت چشمي رسيد
يافت بيني بوي و گوش از تو سماع
هر حسي را قسمتي آمد مشاع
هر حسي را چون دهي ره سوي غيب
نبود آن حس را فتور مرگ و شيب
مالك الملكي به حس چيزي دهي
تا كه بر حسها كند آن حس شهي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد