من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰۹ - حكايت آن دو برادر يكي كوسه و يكي امرد در عزب خانه‌اي خفتند

۳۶ بازديد


امردي و كوسه‌اي در انجمن
آمدند و مجمعي بد در وطن
مشتغل ماندند قوم منتجب
روز رفت و شد زمانه ثلث شب
زان عزب‌خانه نرفتند آن دو كس
هم بخفتند آن سو از بيم عسس
كوسه را بد بر زنخدان چار مو
ليك هم‌چون ماه بدرش بود رو
كودك امرد به صورت بود زشت
هم نهاد اندر پس كون بيست خشت
لوطيي دب برد شب در انبهي
خشتها را نقل كرد آن مشتهي
دست چون بر وي زد او از جا بجست
گفت هي تو كيستي اي سگ‌پرست
گفت اين سي خشت چون انباشتي
گفت تو سي خشت چون بر داشتي
كودك بيمارم و از ضعف خود
كردم اينجا احتياط و مرتقد
گفت اگر داري ز رنجوري تفي
چون نرفتي جانب دار الشفا
يا به خانهٔ يك طبيبي مشفقي
كه گشادي از سقامت مغلقي
گفت آخر من كجا دانم شدن
كه بهرجا مي‌روم من ممتحن
چون تو زنديقي پليدي ملحدي
مي بر آرد سر به پيشم چون ددي
خانقاهي كه بود بهتر مكان
من نديدم يك دمي در وي امان
رو به من آرند مشتي حمزه‌خوار
چشم‌ها پر نطفه كف خايه‌فشار
وانك ناموسيست خود از زير زير
غمزه دزدد مي‌دهد مالش به كير
خانقه چون اين بود بازار عام
چون بود خر گله و ديوان خام
خر كجا ناموس و تقوي از كجا
خر چه داند خشيت و خوف و رجا
عقل باشد آمني و عدل‌جو
بر زن و بر مرد اما عقل كو
ور گريزم من روم سوي زنان
هم‌چو يوسف افتم اندر افتتان
يوسف از زن يافت زندان و فشار
من شوم توزيع بر پنجاه دار
آن زنان از جاهلي بر من تنند
اولياشان قصد جان من كنند
نه ز مردان چاره دارم نه از زنان
چون كنم كه ني ازينم نه از آن
بعد از آن كودك به كوسه بنگريست
گفت او با آن دو مو از غم بريست
فارغست از خشت و از پيكار خشت
وز چو تو مادرفروش كنك زشت
بر زنخ سه چار مو بهر نمون
بهتر از سي خشت گرداگرد كون
ذره‌اي سايهٔ عنايت بهترست
از هزاران كوشش طاعت‌پرست
زانك شيطان خشت طاعت بر كند
گر دو صد خشتست خود را ره كند
خشت اگر پرست بنهادهٔ توست
آن دو سه مو از عطاي آن سوست
در حقيقت هر يكي مو زان كهيست
كان امان‌نامهٔ صلهٔ شاهنشهيست
تو اگر صد قفل بنهي بر دري
بر كند آن جمله را خيره‌سري
شحنه‌اي از موم اگر مهري نهد
پهلوانان را از آن دل بشكهد
آن دو سه تار عنايت هم‌چو كوه
سد شد چون فر سيما در وجوه
خشت را مگذار اي نيكوسرشت
ليك هم آمن مخسپ از ديو زشت
رو دو تا مو زان كرم با دست آر
وانگهان آمن بخسپ و غم مدار
نوم عالم از عبادت به بود
آنچنان علمي كه مستنبه بود
آن سكون سابح اندر آشنا
به ز جهد اعجمي با دست و پا
اعجمي زد دست و پا و غرق شد
مي‌رود سباح ساكن چون عمد
علم درياييست بي‌حد و كنار
طالب علمست غواص بحار
گر هزاران سال باشد عمر او
او نگردد سير خود از جست و جو
كان رسول حق بگفت اندر بيان
اينك منهومان هما لا يشبعان


بخش ۱۰۸ - حكايت صدر جهان بخارا

۳۴ بازديد


در بخارا خوي آن خواجيم اجل
بود با خواهندگان حسن عمل
داد بسيار و عطاي بي‌شمار
تا به شب بودي ز جودش زر نثار
زر به كاغذپاره‌ها پيچيده بود
تا وجودش بود مي‌افشاند جود
هم‌چو خورشيد و چو ماه پاك‌باز
آنچ گيرند از ضيا بدهند باز
خاك را زربخش كي بود آفتاب
زر ازو در كان و گنج اندر خراب
هر صباحي يك گره را راتبه
تا نماند امتي زو خايبه
مبتلايان را بدي روزي عطا
روز ديگر بيوگان را آن سخا
روز ديگر بر علويان مقل
با فقيهان فقير مشتغل
روز ديگر بر تهي‌دستان عام
روز ديگر بر گرفتاران وام
شرط او آن بود كه كس با زبان
زر نخواهد هيچ نگشايد لبان
ليك خامش بر حوالي رهش
ايستاده مفلسان ديواروش
هر كه كردي ناگهان با لب سؤال
زو نبردي زين گنه يك حبه مال
من صمت منكم نجا بد ياسه‌اش
خامشان را بود كيسه و كاسه‌اش
نادرا روزي يكي پيري بگفت
ده زكاتم كه منم با جوع جفت
منع كرد از پير و پيرش جد گرفت
مانده خلق از جد پير اندر شگفت
گفت بس بي‌شرم پيري اي پدر
پير گفت از من توي بي‌شرم‌تر
كين جهان خوردي و خواهي تو ز طمع
كان جهان با اين جهان گيري به جمع
خنده‌اش آمد مال داد آن پير را
پير تنها برد آن توفير را
غير آن پير ايچ خواهنده ازو
نيم حبه زر نديد و نه تسو
نوبت روز فقيهان ناگهان
يك فقيه از حرص آمد در فغان
كرد زاري‌ها بسي چاره نبود
گفت هر نوعي نبودش هيچ سود
روز ديگر با رگو پيچيد پا
ناكس اندر صف قوم مبتلا
تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راست
تا گمان آيد كه او اشكسته‌پاست
ديدش و بشناختش چيزي نداد
روز ديگر رو بپوشيد از لباد
هم بدانستش ندادش آن عزيز
از گناه و جرم گفتن هيچ چيز
چونك عاجز شد ز صد گونه مكيد
چون زنان او چادري بر سر كشيد
در ميان بيوگان رفت و نشست
سر فرو افكند و پنهان كرد دست
هم شناسيدش ندادش صدقه‌اي
در دلش آمد ز حرمان حرقه‌اي
رفت او پيش كفن‌خواهي پگاه
كه بپيچم در نمد نه پيش راه
هيچ مگشا لب نشين و مي‌نگر
تا كند صدر جهان اينجا گذر
بوك بيند مرده پندار به ظن
زر در اندازد پي وجه كفن
هر چه بدهد نيم آن بدهم به تو
هم‌چنان كرد آن فقير صله‌جو
در نمد پيچيد و بر راهش نهاد
معبر صدر جهان آنجا فتاد
زر در اندازيد بر روي نمد
دست بيرون كرد از تعجيل خود
تا نگيرد آن كفن‌خواه آن صله
تا نهان نكند ازو آن ده‌دله
مرده از زير نمد بر كرد دست
سر برون آمد پي دستش ز پست
گفت با صدر جهان چون بستدم
اي ببسته بر من ابواب كرم
گفت ليكن تا نمردي اي عنود
از جناب من نبردي هيچ جود
سر موتوا قبل موت اين بود
كز پس مردن غنيمت‌ها رسد
غير مردن هيچ فرهنگي دگر
در نگيرد با خداي اي حيله‌گر
يك عنايت به ز صد گون اجتهاد
جهد را خوفست از صد گون فساد
وآن عنايت هست موقوف ممات
تجربه كردند اين ره را ثقات
بلك مرگش بي‌عنايت نيز نيست
بي‌عنايت هان و هان جايي مه‌ايست
آن زمرد باشد اين افعي پير
بي زمرد كي شود افعي ضرير


بخش ۱۱۱ - بحث كردن آن سه شه‌زاده در تدبير آن واقعه

۳۲ بازديد


رو به هم كردند هر سه مفتتن
هر سه را يك رنج و يك درد و حزن
هر سه در يك فكر و يك سودا نديم
هر سه از يك رنج و يك علت سقيم
در خموشي هر سه را خطرت يكي
در سخن هم هر سه را حجت يكي
يك زماني اشك‌ريزان جمله‌شان
بر سر خوان مصيبت خون‌فشان
يك زمان از آتش دل هر سه كس
بر زده با سوز چون مجمر نفس


بخش ۱۱۰ - در تفسير اين خبر كي مصطفي صلوات‌الله عليه فرمود منهومان لا يشبعان طالب الدنيا و طالب العل

۳۳ بازديد


طالب الدنيا و توفيراتها
طالب العلم و تدبيراتها
پس درين قسمت چو بگماري نظر
غير دنيا باشد اين علم اي پدر
غير دنيا پس چه باشد آخرت
كت كند زينجا و باشد رهبرت


بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث

۳۵ بازديد


اين بگفتند و روان گشتند زود
هر چه بود اي يار من آن لحظه بود
صبر بگزيدند و صديقين شدند
بعد از آن سوي بلاد چين شدند
والدين و ملك را بگذاشتند
راه معشوق نهان بر داشتند
هم‌چو ابراهيم ادهم از سرير
عشقشان بي‌پا و سر كرد و فقير
يا چو ابراهيم مرسل سرخوشي
خويش را افكند اندر آتشي
يا چو اسمعيل صبار مجيد
پيش عشق و خنجرش حلقي كشيد


بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگين

۳۳ بازديد


آن بزرگين گفت اي اخوان خير
ما نه نر بوديم اندر نصح غير
از حشم هر كه به ما كردي گله
از بلا و فقر و خوف و زلزله
ما همي‌گفتيم كم نال از حرج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
اين كليد صبر را اكنون چه شد
اي عجب منسوخ شد قانون چه شد
ما نمي‌گفتيم كه اندر كش مكش
اندر آتش هم‌چو زر خنديد خوش
مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ
گفته ما كه هين مگردانيد رنگ
آن زمان كه بود اسپان را وطا
جمله سرهاي بريده زير پا
ما سپاه خويش را هي هي كنان
كه به پيش آييد قاهر چون سنان
جمله عالم را نشان داده به صبر
زانك صبر آمد چراغ و نور صدر
نوبت ما شد چه خيره‌سر شديم
چون زنان زشت در چادر شديم
اي دلي كه جمله را كردي تو گرم
گرم كن خود را و از خود دار شرم
اي زبان كه جمله را ناصح بدي
نوبت تو گشت از چه تن زدي
اي خرد كو پند شكرخاي تو
دور تست اين دم چه شد هيهاي تو
اي ز دلها برده صد تشويش را
نوبت تو شد بجنبان ريش را
از غري ريش ار كنون دزديده‌اي
پيش ازين بر ريش خود خنديده‌اي
وقت پند ديگراني هاي هاي
در غم خود چون زناني واي واي
چون به درد ديگران درمان بدي
درد مهمان تو آمد تن زدي
بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو
بانگ بر زن چه گرفت آواز تو
آنچ پنجه سال بافيدي به هوش
زان نسيج خود بغلتاني بپوش
از نوايت گوش ياران بود خوش
دست بيرون آر و گوش خود بكش
سر بدي پيوسته خود را دم مكن
پا و دست و ريش و سبلت گم مكن
بازي آن تست بر روي بساط
خويش را در طبع آر و در نشاط


بخش ۱۱۳ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد

۳۳ بازديد


پادشاهي مست اندر بزم خوش
مي‌گذشت آن يك فقيهي بر درش
كرد اشارت كش درين مجلس كشيد
وان شراب لعل را با او چشيد
پس كشيدندش به شه بي‌اختيار
شست در مجلس ترش چون زهر و مار
عرضه كردش مي نپذرفت او به خشم
از شه و ساقي بگردانيد چشم
كه به عمر خود نخوردستم شراب
خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
هين به جاي مي به من زهري دهيد
تا من از خويش و شما زين وا رهيد
مي نخورده عربده آغاز كرد
گشته در مجلس گران چون مرگ و درد
هم‌چو اهل نفس و اهل آب و گل
در جهان بنشسته با اصحاب دل
حق ندارد خاصگان را در كمون
از مي احرار جز در يشربون
عرضه مي‌دارند بر محجوب جام
حس نمي‌يابد از آن غير كلام
رو همي گرداند از ارشادشان
كه نمي‌بيند به ديده دادشان
گر ز گوشش تا به حلقش ره بدي
سر نصح اندر درونشان در شدي
چون همه نارست جانش نيست نور
كه افكند در نار سوزان جز قشور
مغز بيرون ماند و قشر گفت رفت
كي شود از قشر معده گرم و زفت
نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست
نار را با هيچ مغزي كار نيست
ور بود بر مغز ناري شعله‌زن
بهر پختن دان نه بهر سوختن
تا كه باشد حق حكيم اين قاعده
مستمر دان در گذشته و نامده
مغز نغز و قشرها مغفور ازو
مغز را پس چون بسوزد دور ازو
از عنايت گر بكوبد بر سرش
اشتها آيد شراب احمرش
ور نكوبد ماند او بسته‌دهان
چون فقيه از شرب و بزم اين شهان
گفت شه با ساقيش اي نيك‌پي
چه خموشي ده به طبعش آر هي
هست پنهان حاكمي بر هر خرد
هركه را خواهد به فن از سر برد
آفتاب مشرق و تنوير او
چون اسيران بسته در زنجير او
چرخ را چرخ اندر آرد در زمن
چون بخواند در دماغش نيم فن
عقل كو عقل دگر را سخره كرد
مهره زو دارد ويست استاد نرد
چند سيلي بر سرش زد گفت گير
در كشيد از بيم سيلي آن زحير
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ
در نديمي و مضاحك رفت و لاغ
شيرگير و خوش شد انگشتك بزد
سوي مبرز رفت تا ميزك كند
يك كنيزك بود در مبرز چو ماه
سخت زيبا و ز قرناقان شاه
چون بديد او را دهانش باز ماند
عقل رفت و تن ستم‌پرداز ماند
عمرها بوده عزب مشتاق و مست
بر كنيزك در زمان در زد دو دست
بس طپيد آن دختر و نعره فراشت
بر نيامد با وي و سودي نداشت
زن به دست مرد در وقت لقا
چون خمير آمد به دست نانبا
بسرشد گاهيش نرم و گه درشت
زو بر آرد چاق چاقي زير مشت
گاه پهنش واكشد بر تخته‌اي
درهمش آرد گهي يك لخته‌اي
گاه در وي ريزد آب و گه نمك
از تنور و آتشش سازد محك
اين چنين پيچند مطلوب و طلوب
اندرين لعبند مغلوب و غلوب
اين لعب تنها نه شو را با زنست
هر عشيق و عاشقي را اين فنست
از قديم و حادث و عين و عرض
پيچشي چون ويس و رامين مفترض
ليك لعب هر يكي رنگي دگر
پيچش هر يك ز فرهنگي دگر
شوي و زن را گفته شد بهر مثال
كه مكن اي شوي زن را بد گسيل
آن شب گردك نه ينگا دست او
خوش امانت داد اندر دست تو
كانچ با او تو كني اي معتمد
از بد و نيكي خدا با تو كند
حاصل اين‌جا اين فقيه از بي‌خودي
نه عفيفي ماندش و نه زاهدي
آن فقيه افتاد بر آن حورزاد
آتش او اندر آن پنبه فتاد
جان به جان پيوست و قالب‌ها چخيد
چون دو مرغ سربريده مي‌طپيد
چه سقايه چه ملك چه ارسلان
چه حيا چه دين چه بيم و خوف جان
چشمشان افتاده اندر عين و غين
نه حسن پيداست اين‌جا نه حسين
شد دراز و كو طريق بازگشت
انتظار شاه هم از حد گذشت
شاه آمد تا ببيند واقعه
ديد آن‌جا زلزلهٔ القارعه
آن فقيه از بيم برجست و برفت
سوي مجلس جام را بربود تفت
شه چون دوزخ پر شرار و پر نكال
تشنهٔ خون دو جفت بدفعال
چون فقيهش ديد رخ پر خشم و قهر
تلخ و خوني گشته هم‌چون جام زهر
بانگ زد بر ساقيش كه اي گرم‌دار
چه نشستي خيره ده در طبعش آر
خنده آمد شاه را گفت اي كيا
آمدم با طبع آن دختر ترا
پادشاهم كار من عدلست و داد
زان خورم كه يار را جودم بداد
آنچ آن را من ننوشم هم‌چو نوش
كي دهم در خورد يار و خويش و توش
زان خورانم من غلامان را كه من
مي‌خورم بر خوان خاص خويشتن
زان خورانم بندگان را از طعام
كه خورم من خود ز پخته يا ز خام
من چو پوشم از خز و اطلس لباس
زان بپوشانم حشم را نه پلاس
شرم دارم از نبي ذو فنون
البسوهم گفت مما تلبسون
مصطفي كرد اين وصيت با بنون
اطعموا الاذناب مما تاكلون
ديگران را بس به طبع آورده‌اي
در صبوري چست و راغب كرده‌اي
هم به طبع‌آور بمردي خويش را
پيشوا كن عقل صبرانديش را
چون قلاووزي صبرت پر شود
جان به اوج عرش و كرسي بر شود
مصطفي بين كه چو صبرش شد براق
بر كشانيدش به بالاي طباق


بخش ۱۱۶ - بعد مكث ايشان متواري در بلاد چين در شهر تختگاه

۳۴ بازديد


آن بزرگين گفت اي اخوان من
ز انتظار آمد به لب اين جان من
لا ابالي گشته‌ام صبرم نماند
مر مرا اين صبر در آتش نشاند
طاقت من زين صبوري طاق شد
راقعهٔ من عبرت عشاق شد
من ز جان سير آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بكشد مرا
سر ببر تا عشق سر بخشد مرا
دين من از عشق زنده بودنست
زندگي زين جان و سر ننگ منست
تيغ هست از جان عاشق گردروب
زانك سيف افتاد محاء الذنوب
چون غبار تن بشد ماهم بتافت
ماه جان من هواي صاف يافت
عمرها بر طبل عشقت اي صنم
ان في متي حياتي مي‌زنم
دعوي مرغابئي كردست جان
كي ز طوفان بلا دارد فغان
بط را ز اشكستن كشتي چه غم
كشتي‌اش بر آب بس باشد قدم
زنده زين دعوي بود جان و تنم
من ازين دعوي چگونه تن زنم
خواب مي‌بينم ولي در خواب نه
مدعي هستم ولي كذاب نه
گر مرا صد بار تو گردن زني
هم‌چو شمعم بر فروزم روشني
آتش ار خرمن بگيرد پيش و پس
شب‌روان را خرمن آن ماه بس
كرده يوسف را نهان و مختبي
حيلت اخوان ز يعقوب نبي
خفيه كردندش به حيلت‌سازيي
كرد آخر پيرهن غمازيي
آن دو گفتندش نصيحت در سمر
كه مكن ز اخطار خود را بي‌خبر
هين منه بر ريش‌هاي ما نمك
هين مخور اين زهر بر جلدي و شك
جز به تدبير يكي شيخي خبير
چون روي چون نبودت قلبي بصير
واي آن مرغي كه ناروييده پر
بر پرد بر اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بال و پري
چون ندارد عقل عقل رهبري
يا مظفر يا مظفرجوي باش
يا نظرور يا نظرورجوي باش
بي ز مفتاح خرد اين قرع باب
از هوا باشد نه از روي صواب
عالمي در دام مي‌بين از هوا
وز جراحت‌هاي هم‌رنگ دوا
مار استادست بر سينه چو مرگ
در دهانش بهر صيد اشگرف برگ
در حشايش چون حشيشي او بپاست
مرغ پندارد كه او شاخ گياست
چون نشيند بهر خور بر روي برگ
در فتد اندر دهان مار و مرگ
كرده تمساحي دهان خويش باز
گرد دندانهاش كرمان دراز
از بقيهٔ خور كه در دندانش ماند
كرم‌ها روييد و بر دندان نشاند
مرغكان بينند كرم و قوت را
مرج پندارند آن تابوت را
چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان
در كشدشان و فرو بندد دهان
اين جهان پر ز نقل و پر ز نان
چون دهان باز آن تمساح دان
بهر كرم و طعمه اي روزي‌تراش
از فن تمساح دهر آمن مباش
روبه افتد پهن اندر زير خاك
بر سر خاكش حبوب مكرناك
تا بيايد زاغ غافل سوي آن
پاي او گيرد به مكر آن مكردان
صدهزاران مكر در حيوان چو هست
چون بود مكر بشر كو مهترست
مصحفي در كف چو زين‌العابدين
خنجري پر قهر اندر آستين
گويدت خندان كاي مولاي من
در دل او بابلي پر سحر و فن
زهر قاتل صورتش شهدست و شير
هين مرو بي‌صحبت پير خبير
جمله لذات هوا مكرست و زرق
سوز و تاريكيست گرد نور برق
برق نور كوته و كذب و مجاز
گرد او ظلمات و راه تو دراز
نه به نورش نامه تواني خواندن
نه به منزل اسپ داني راندن
ليك جرم آنك باشي رهن برق
از تو رو اندر كشد انوار شرق
مي‌كشاند مكر برقت بي‌دليل
در مفازهٔ مظلمي شب ميل ميل
بر كه افتي گاه و در جوي اوفتي
گه بدين سو گه بدان سوي اوفتي
خود نبيني تو دليل اي جاه‌جو
ور ببيني رو بگرداني ازو
كه سفر كردم درين ره شصت ميل
مر مرا گمراه گويد اين دليل
گر نهم من گوش سوي اين شگفت
ز امر او راهم ز سر بايد گرفت
من درين ره عمر خود كردم گرو
هرچه بادا باد اي خواجه برو
راه كردي ليك در ظن چو برق
عشر آن ره كن پي وحي چو شرق
ظن لايغني من الحق خوانده‌اي
وز چنان برقي ز شرقي مانده‌اي
هي در آ در كشتي ما اي نژند
يا تو آن كشتي برين كشتي ببند
گويد او چون ترك گيرم گير و دار
چون روم من در طفيلت كوروار
كور با رهبر به از تنها يقين
زان يكي ننگست و صد ننگست ازين
مي‌گريزي از پشه در كزدمي
مي‌گريزي در يمي تو از نمي
مي‌گريزي از جفاهاي پدر
در ميان لوطيان و شور و شر
مي‌گريزي هم‌چو يوسف ز اندهي
تا ز نرتع نلعب افتي در چهي
در چه افتي زين تفرج هم‌چو او
مر ترا ليك آن عنايت يار كو
گر نبودي آن به دستوري پدر
برنياوردي ز چه تا حشر سر
آن پدر بهر دل او اذن داد
گفت چون اينست ميلت خير باد
هر ضريري كز مسيحي سر كشد
او جهودانه بماند از رشد
قابل ضو بود اگر چه كور بود
شد ازين اعراض او كور و كبود
گويدش عيسي بزن در من دو دست
اي عمي كحل عزيزي با منست
از من ار كوري بيابي روشني
بر قميص يوسف جان بر زني
كار و باري كت رسد بعد شكست
اندر آن اقبال و منهاج رهست
كار و باري كه ندارد پا و سر
ترك كن هي پير خر اي پير خر
غير پير استاد و سرلشكر مباد
پير گردون ني ولي پير رشاد
در زمان چون پير را شد زيردست
روشنايي ديد آن ظلمت‌پرست
شرط تسليم است نه كار دراز
سود نبود در ضلالت ترك‌تاز
من نجويم زين سپس راه اثير
پير جويم پير جويم پير پير
پير باشد نردبان آسمان
تير پران از كه گردد از كمان
نه ز ابراهيم نمرود گران
كرد با كركس سفر بر آسمان
از هوا شد سوي بالا او بسي
ليك بر گردون نپرد كركسي
گفتش ابراهيم اي مرد سفر
كركست من باشم اينت خوب‌تر
چون ز من سازي به بالا نردبان
بي پريدن بر روي بر آسمان
آنچنان كه مي‌رود تا غرب و شرق
بي ز زاد و راحله دل هم‌چو برق
آنچنان كه مي‌رود شب ز اغتراب
حس مردم شهرها در وقت خواب
آنچنان كه عارف از راه نهان
خوش نشسته مي‌رود در صد جهان
گر ندادستش چنين رفتار دست
اين خبرها زان ولايت از كيست
اين خبرها وين روايات محق
صد هزاران پير بر وي متفق
يك خلافي ني ميان اين عيون
آنچنان كه هست در علم ظنون
آن تحري آمد اندر ليل تار
وين حضور كعبه و وسط نهار
خيز اي نمرود پر جوي از كسان
نردباني نايدت زين كركسان
عقل جزوي كركس آمد اي مقل
پر او با جيفه‌خواري متصل
عقل ابدالان چو پر جبرئيل
مي‌پرد تا ظل سدره ميل ميل
باز سلطانم گشم نيكوپيم
فارغ از مردارم و كركس نيم
ترك كركس كن كه من باشم كست
يك پر من بهتر از صد كركست
چند بر عميا دواني اسپ را
بايد استا پيشه را و كسپ را
خويشتن رسوا مكن در شهر چين
عاقلي جو خويش از وي در مچين
آن چه گويد آن فلاطون زمان
هين هوا بگار و رو بر وفق آن
جمله مي‌گويند اندر چين به جد
بهر شاه خويشتن كه لم يلد
شاه ما خود هيچ فرزندي نزاد
بلك سوي خويش زن را ره نداد
هر كه از شاهان ازين نوعش بگفت
گردنش با تيغ بران كرد جفت
شاه گويد چونك گفتي اين مقال
يا بكن ثابت كه دارم من عيال
مر مرا دختر اگر ثابت كني
يافتي از تيغ تيزم آمني
ورنه بي‌شك من ببرم حلق تو
اي بگفته لاف كذب آميغ تو
بنگر اي از جهل گفته ناحقي
پر ز سرهاي بريده خندقي
خندقي از قعر خندق تا گلو
پر ز سرهاي بريده زين غلو
جمله اندر كار اين دعوي شدند
گردن خود را بدين دعوي زدند
هان ببين اين را به چشم اعتبار
اين چنين دعوي مينديش و ميار
تلخ خواهي كرد بر ما عمر ما
كي برين مي‌دارد اي دادر ترا
گر رود صد سال آنك آگاه نيست
بر عما آن از حساب راه نيست
بي‌سلاحي در مرو در معركه
هم‌چو بي‌باكان مرو در تهلكه
اين همه گفتند و گفت آن ناصبور
كه مرا زين گفته‌ها آيد نفور
سينه پر آتش مرا چون منقل است
كشت كامل گشت وقت منجل است
صدر را صبري بد اكنون آن نماد
بر مقام صبر عشق آتش نشاند
صبر من مرد آن شبي كه عشق زاد
درگذشت او حاضران را عمر باد
اي محدث از خطاب و از خطوب
زان گذشتم آهن سردي مكوب
سرنگونم هي رها كن پاي من
فهم كو در جملهٔ اجزاي من
اشترم من تا توانم مي‌كشم
چون فتادم زار با كشتن خوشم
پر سر مقطوع اگر صد خندق است
پيش درد من مزاج مطلق است
من نخواهم زد دگر از خوف و بيم
اين چنين طبل هوا زير گليم
من علم اكنون به صحرا مي‌زنم
يا سراندازي و يا روي صنم
حلق كو نبود سزاي آن شراب
آن بريده به به شمشير و ضراب
ديده كو نبود ز وصلش در فره
آن چنان ديده سپيد كور به
گوش كان نبود سزاي راز او
بر كنش كه نبود آن بر سر نكو
اندر آن دستي كه نبود آن نصاب
آن شكسته به به ساطور قصاب
آنچنان پايي كه از رفتار او
جان نپيوندد به نرگس زار او
آنچنان پا در حديد اوليترست
كه آنچنان پا عاقبت درد سرست


بخش ۱۱۵ - حكايت امرء القيس كي پادشاه عرب بود

۳۵ بازديد


امرء القيس از ممالك خشك‌لب
هم كشيدش عشق از خطهٔ عرب
تا بيامد خشت مي‌زد در تبوك
با ملك گفتند شاهي از ملوك
امرء القيس آمدست اين‌جا به كد
در شكار عشق و خشتي مي‌زند
آن ملك برخاست شب شد پيش او
گفته او را اي مليك خوب‌رو
يوسف وقتي دو ملكت شد كمال
مر ترا رام از بلاد و از جمال
گشته مردان بندگان از تيغ تو
وان زنان ملك مه بي‌ميغ تو
پيش ما باشي تو بخت ما بود
جان ما از وصل تو صد جان شود
هم من و هم ملك من مملوك تو
اي به همت ملك‌ها متروك تو
فلسفه گفتش بسي و او خموش
ناگهان وا كرد از سر روي‌پوش
تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد
هم‌چو خود در حال سرگردانش كرد
دست او بگرفت و با او يار شد
او هم از تخت و كمر بيزار شد
تا بلاد دور رفتند اين دو شه
عشق يك كرت نكردست اين گنه
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شير
او بهر كشتي بود من الاخير
غير اين دو بس ملوك بي‌شمار
عشقشان از ملك بربود و تبار
جان اين سه شه‌بچه هم گرد چين
هم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چين
زهره ني تا لب گشايند از ضمير
زانك رازي با خطر بود و خطير
صد هزاران سر بپولي آن زمان
عشق خشم آلوده زه كرده كمان
عشق خود بي‌خشم در وقت خوشي
خوي دارد دم به دم خيره‌كشي
اين بود آن لحظه كو خشنود شد
من چه گويم چونك خشم‌آلود شد
ليك مرج جان فداي شير او
كش كشد اين عشق و اين شمشير او
كشتني به از هزاران زندگي
سلطنت‌ها مردهٔ اين بندگي
با كنايت رازها با هم‌دگر
پست گفتندي به صد خوف و حذر
راز را غير خدا محرم نبود
آه را جز آسمان هم‌دم نبود
اصطلاحاتي ميان هم‌دگر
داشتندي بهر ايراد خبر
زين لسان الطير عام آموختند
طمطراق و سروري اندوختند
صورت آواز مرغست آن كلام
غافلست از حال مرغان مرد خام
كو سليماني كه داند لحن طير
ديو گرچه ملك گيرد هست غير
ديو بر شبه سليمان كرد ايست
علم مكرش هست و علمناش نيست
چون سليمان از خدا بشاش بود
منطق الطيري ز علمناش بود
تو از آن مرغ هوايي فهم كن
كه نديدستي طيور من لدن
جاي سيمرغان بود آن سوي قاف
هر خيالي را نباشد دست‌باف
جز خيالي را كه ديد آن اتفاق
آنگهش بعدالعيان افتد فراق
نه فراق قطع بهر مصلحت
كه آمنست از هر فراق آن منقبت
بهر استبقاء آن روحي جسد
آفتاب از برف يك‌دم دركشد
بهر جان خويش جو زيشان صلاح
هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح
آن زليخا از سپندان تا به عود
نام جمله چيز يوسف كرده بود
نام او در نامها مكتوم كرد
محرمان را سر آن معلوم كرد
چون بگفتي موم ز آتش نرم شد
اين بدي كان يار با ما گرم شد
ور بگفتي مه برآمد بنگريد
ور بگفتي سبز شد آن شاخ بيد
ور بگفتي برگها خوش مي‌طپند
ور بگفتي خوش همي‌سوزد سپند
ور بگفتي گل به بلبل راز گفت
ور بگفتي شه سر شهناز گفت
ور بگفتي چه همايونست بخت
ور بگفتي كه بر افشانيد رخت
ور بگفتي كه سقا آورد آب
ور بگفتي كه بر آمد آفتاب
ور بگفتي دوش ديگي پخته‌اند
يا حوايج از پزش يك لخته‌اند
ور بگفتي هست نانها بي‌نمك
ور بگفتي عكس مي‌گردد فلك
ور بگفتي كه به درد آمد سرم
ور بگفتي درد سر شد خوشترم
گر ستودي اعتناق او بدي
ور نكوهيدي فراق او بدي
صد هزاران نام گر بر هم زدي
قصد او و خواه او يوسف بدي
گرسنه بودي چو گفتي نام او
مي‌شدي او سير و مست جام او
تشنگيش از نام او ساكن شدي
نام يوسف شربت باطن شدي
ور بدي درديش زان نام بلند
درد او در حال گشتي سودمند
وقت سرما بودي او را پوستين
اين كند در عشق نام دوست اين
عام مي‌خوانند هر دم نام پاك
اين عمل نكند چو نبود عشقناك
آنچ عيسي كرده بود از نام هو
مي‌شدي پيدا ورا از نام او
چونك با حق متصل گرديد جان
ذكر آن اينست و ذكر اينست آن
خالي از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز كوزه آن تلابد كه دروست
خنده بوي زعفران وصل داد
گريه بوهاي پياز آن بعاد
هر يكي را هست در دل صد مراد
اين نباشد مذهب عشق و وداد
يار آمد عشق را روز آفتاب
آفتاب آن روي را هم‌چون نقاب
آنك نشناسد نقاب از روي يار
عابد الشمس است دست از وي بدار
روز او و روزي عاشق هم او
دل همو دلسوزي عاشق هم او
ماهيان را نقد شد از عين آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
هم‌چو طفلست او ز پستان شيرگير
او نداند در دو عالم غير شير
طفل داند هم نداند شير را
راه نبود اين طرف تدبير را
گيج كرد اين گردنامه روح را
تا بيابد فاتح و مفتوح را
گيج نبود در روش بلك اندرو
حاملش دريا بود نه سيل و جو
چون بيابد او كه يابد گم شود
هم‌چو سيلي غرقهٔ قلزم شود
دانه گم شد آنگهي او تين بود
تا نمردي زر ندادم اين بود


بخش ۱۱۸ - حكايت آن شخص كي خواب ديد ...

۳۴ بازديد


بود يك ميراثي مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار
مال ميراثي ندارد خود وفا
چون بناكام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم كاسان بيافت
كو بكد و رنج و كسبش كم شتاف
قدر جان زان مي‌نداني اي فلان
كه بدادت حق به بخشش رايگان
نقد رفت و كاله رفته و خانه‌ها
ماند چون چغدان در آن ويرانه‌ها
گفت يا رب برگ دادي رفت برگ
يا بده برگي و يا بفرست مرگ
چون تهي شد ياد حق آغاز كرد
يا رب و يا رب اجرني ساز كرد
چون پيمبر گفته مؤمن مزهرست
در زمان خاليي ناله گرست
چون شود پر مطربش بنهد ز دست
پر مشو كه آسيب دست او خوشست
تي شو و خوش باش بين اصبعين
كز مي لا اين سرمستست اين
رفت طغيان آب از چشمش گشاد
آب چشمش زرع دين را آب داد