بخش ۶۴ - باقي قصهٔ فقير روزي‌طلب بي‌واسطهٔ كسب

۳۵ بازديد


آن يكي بيچارهٔ مفلس ز درد
كه ز بي‌چيزي هزاران زهر خورد
لابه كردي در نماز و در دعا
كاي خداوند و نگهبان رعا
بي ز جهدي آفريدي مر مرا
بي فن من روزيم ده زين سرا
پنج گوهر داديم در درج سر
پنج حس ديگري هم مستتر
لا يعد اين داد و لا يحصي ز تو
من كليلم از بيانش شرم‌رو
چونك در خلاقيم تنها توي
كار رزاقيم تو كن مستوي
سالها زو اين دعا بسيار شد
عاقبت زاري او بر كار شد
هم‌چو آن شخصي كه روزي حلال
از خدا مي‌خواست بي‌كسب و كلال
گاو آوردش سعادت عاقبت
عهد داود لدني معدلت
اين متيم نيز زاريها نمود
هم ز ميدان اجابت گو ربود
گاه بدظن مي‌شدي اندر دعا
از پي تاخير پاداش و جزا
باز ارجاء خداوند كريم
در دلش بشار گشتي و زعيم
چون شدي نوميد در جهد از كلال
از جناب حق شنيدي كه تعال
خافضست و رافعست اين كردگار
بي ازين دو بر نيايد هيچ كار
خفض ارضي بين و رفع آسمان
بي ازين دو نيست دورانش اي فلان
خفض و رفع اين زمين نوعي دگر
نيم سالي شوره نيمي سبز و تر
خفض و رفع روزگار با كرب
نوع ديگر نيم روز و نيم شب
خفض و رفع اين مزاج ممترج
گاه صحت گاه رنجوري مضج
هم‌چنين دان جمله احوال جهان
قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان
اين جهان با اين دو پر اندر هواست
زين دو جانها موطن خوف و رجاست
تا جهان لرزان بود مانند برگ
در شمال و در سموم بعث و مرگ
تا خم يك‌رنگي عيسي ما
بشكند نرخ خم صدرنگ را
كان جهان هم‌چون نمكسار آمدست
هر چه آنجا رفت بي‌تلوين شدست
خاك را بين خلق رنگارنگ را
مي‌كند يك رنگ اندر گورها
اين نمكسار جسوم ظاهرست
خود نمكسار معاني ديگرست
آن نمكسار معاني معنويست
از ازل آن تا ابد اندر نويست
اين نوي را كهنگي ضدش بود
آن نوي بي ضد و بي ند و عدد
آنچنان كه از صقل نور مصطفي
صد هزاران نوع ظلمت شد ضيا
از جهود و مشرك و ترسا و مغ
جملگي يك‌رنگ شد زان الپ الغ
صد هزاران سايه كوتاه و دراز
شد يكي در نور آن خورشيد راز
نه درازي ماند نه كوته نه پهن
گونه گونه سايه در خورشيد رهن
ليك يك‌رنگي كه اندر محشرست
بر بد و بر نيك كشف و ظاهرست
كه معاني آن جهان صورت شود
نقشهامان در خور خصلت شود
گردد آنگه فكر نقش نامه‌ها
اين بطانه روي كار جامه‌ها
اين زمان سرها مثال گاو پيس
دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس
نوبت صدرنگيست و صددلي
عالم يك رنگ كي گردد جلي
نوبت زنگست رومي شد نهان
اين شبست و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگست و يوسف زير چاه
نوبت قبطست و فرعونست شاه
تا ز رزق بي‌دريغ خيره‌خند
اين سگان را حصه باشد روز چند
در درون بيشه شيران منتظر
تا شود امر تعالوا منتشر
پس برون آيند آن شيران ز مرج
بي‌حجابي حق نمايد دخل و خرج
جوهر انسان بگيرد بر و بحر
پيسه گاوان بسملان آن روز نحر
روز نحر رستخيز سهمناك
مؤمنان را عيد و گاوان را هلاك
جملهٔ مرغان آب آن روز نحر
هم‌چو كشتيها روان بر روي بحر
تا كه يهلك من هلك عن بينه
تا كه ينجو من نجا واستيقنه
تا كه بازان جانب سلطان روند
تا كه زاغان سوي گورستان روند
كه استخوان و اجزاء سرگين هم‌چو نان
نقل زاغان آمدست اندر جهان
قند حكمت از كجا زاغ از كجا
كرم سرگين از كجا باغ از كجا
نيست لايق غزو نفس و مرد غر
نيست لايق عود و مشك و كون خر
چون غزا ندهد زنان را هيچ دست
كي دهد آنك جهاد اكبرست
جز بنادر در تن زن رستمي
گشته باشد خفيه هم‌چون مريمي
آنچنان كه در تن مردان زنان
خفيه‌اند و ماده از ضعف جنان
آن جهان صورت شود آن مادگي
هر كه در مردي نديد آمادگي
روز عدل و عدل داد در خورست
كفش آن پا كلاه آن سرست
تا به مطلب در رسد هر طالبي
تا به غرب خود رود هر غاربي
نيست هر مطلوب از طالب دريغ
جفت تابش شمس و جفت آب ميغ
هست دنيا قهرخانهٔ كردگار
قهر بين چون قهر كردي اختيار
استخوان و موي مقهوران نگر
تيغ قهر افكنده اندر بحر و بر
پر و پاي مرغ بين بر گرد دام
شرح قهر حق كننده بي‌كلام
مرد او بر جاي خرپشته نشاند
وآنك كهنه گشت هم پشته نماند
هر كسي را جفت كرده عدل حق
پيل را با پيل و بق را جنس بق
مونس احمد به مجلس چار يار
مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار
كعبهٔ جبريل و جانها سدره‌اي
قبلهٔ عبدالبطون شد سفره‌اي
قبلهٔ عارف بود نور وصال
قبلهٔ عقل مفلسف شد خيال
قبلهٔ زاهد بود يزدان بر
قبلهٔ مطمع بود هميان زر
قبلهٔ معني‌وران صبر و درنگ
قبلهٔ صورت‌پرستان نقش سنگ
قبلهٔ باطن‌نشينان ذوالمنن
قبلهٔ ظاهرپرستان روي زن
هم‌چنين برمي‌شمر تازه و كهن
ور ملولي رو تو كار خويش كن
رزق ما در كاس زرين شد عقار
وآن سگان را آب تتماج و تغار
لايق آنك بدو خو داده‌ايم
در خور آن رزق بفرستاده‌ايم
خوي آن را عاشق نان كرده‌ايم
خوي اين را مست جانان كرده‌ايم
چون به خوي خود خوشي و خرمي
پس چه از درخورد خويت مي‌رمي
مادگي خوش آمدت چادر بگير
رستمي خوش آمدت خنجر بگير
اين سخن پايان ندارد وآن فقير
گشته است از زخم درويشي عقير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد