گفت آن مرغ اين سزاي او بود
كه فسون زاهدان را بشنود
گفت زاهد نه سزاي آن نشاف
كو خورد مال يتيمان از گزاف
بعد از آن نوحهگري آغاز كرد
كه فخ و صياد لرزان شد ز درد
كز تناقضهاي دل پشتم شكست
بر سرم جانا بيا ميمال دست
زير دست تو سرم را راحتيست
دست تو در شكربخشي آيتيست
سايهٔ خود از سر من برمدار
بيقرارم بيقرارم بيقرار
خوابها بيزار شد از چشم من
در غمت اي رشك سرو و ياسمن
گر نيم لايق چه باشد گر دمي
ناسزايي را بپرسي در غمي
مر عدم را خود چه استحقاق بود
كه برو لطفت چنين درها گشود
خاك گرگين را كرم آسيب كرد
ده گهر از نور حس در جيب كرد
پنج حس ظاهر و پنج نهان
كه بشر شد نطفهٔ مرده از آن
توبه بي توفيقت اي نور بلند
چيست جز بر ريش توبه ريشخند
سبلتان توبه يك يك بر كني
توبه سايهست و تو ماه روشني
اي ز تو ويران دكان و منزلم
چون ننالم چون بيفشاري دلم
چون گريزم زانك بي تو زنده نيست
بي خداونديت بود بنده نيست
جان من بستان تو اي جان را اصول
زانك بيتو گشتهام از جان ملول
عاشقم من بر فن ديوانگي
سيرم از فرهنگي و فرزانگي
چون بدرد شرم گويم راز فاش
چند ازين صبر و زحير و ارتعاش
در حيا پنهان شدم همچون سجاف
ناگهان بجهم ازين زير لحاف
اي رفيقان راهها را بست يار
آهوي لنگيم و او شير شكار
جز كه تسليم و رضا كو چارهاي
در كف شير نري خونخوارهاي
او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روحها را ميكند بيخورد و خواب
كه بيا من باش يا همخوي من
تا ببيني در تجلي روي من
ور نديدي چون چنين شيدا شدي
خاك بودي طالب احيا شدي
گر ز بيسويت ندادست او علف
چشم جانت چون بماندست آن طرف
گربه بر سوراخ زان شد معتكف
كه از آن سوراخ او شد معتلف
گربهٔ ديگر هميگردد به بام
كز شكار مرغ يابيد او طعام
آن يكي را قبله شد جولاهگي
وآن يكي حارس براي جامگي
وان يكي بيكار و رو در لامكان
كه از آن سو داديش تو قوت جان
كار او دارد كه حق را شد مريد
بهر كار او ز هر كاري بريد
ديگران چون كودكان اين روز چند
تا شب ترحال بازي ميكنند
خوابناكي كو ز يقظت ميجهد
دايهٔ وسواس عشوهش ميدهد
رو بخسپ اي جان كه نگذاريم ما
كه كسي از خواب بجهاند ترا
هم تو خود را بر كني از بيخ خواب
همچو تشنه كه شنود او بانك آب
بانگ آبم من به گوش تشنگان
همچو باران ميرسم از آسمان
بر جه اي عاشق برآور اضطراب
بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب
اندر آمد پيش پيغامبر ضرير
كاي نوابخش تنور هر خمير
اي تو مير آب و من مستسقيم
مستغاث المستغاث اي ساقيم
چون در آمد آن ضرير از در شتاب
عايشه بگريخت بهر احتجاب
زانك واقف بود آن خاتون پاك
از غيوري رسول رشكناك
هر كه زيباتر بود رشكش فزون
زانك رشك از ناز خيزد يا بنون
گندهپيران شوي را قما دهند
چونك از زشتي و پيري آگهند
چون جمال احمدي در هر دو كون
كي بدست اي فر يزدانيش عون
نازهاي هر دو كون او را رسد
غيرت آن خورشيد صدتو را رسد
كه در افكندم به كيوان گوي را
در كشيد اي اختران هم روي را
در شعاع بينظيرم لا شويد
ورنه پيش نور نم رسوا شويد
از كرم من هر شبي غايب شوم
كي روم الا نمايم كه روم
تا شما بي من شبي خفاشوار
پر زنان پريد گرد اين مطار
همچو طاووسان پري عرضه كنيد
باز مست و سركش و معجب شويد
ننگريد آن پاي خود را زشتساز
همچو چارق كو بود شمع اياز
رو نمايم صبح بهر گوشمال
تا نگرديد از مني ز اهل شمال
ترك آن كن كه درازست آن سخن
نهي كردست از درازي امر كن
گفت پيغامبر براي امتحان
او نميبيند ترا كم شو نهان
كرد اشارت عايشه با دستها
او نبيند من هميبينم ورا
غيرت عقل است بر خوبي روح
پر ز تشبيهات و تمثيل اين نصوح
با چنين پنهانيي كين روح راست
عقل بر وي اين چنين رشكين چراست
از كه پنهان ميكني اي رشكخو
آنك پوشيدست نورش روي او
ميرود بيرويپوش اين آفتاب
فرط نور اوست رويش را نقاب
از كه پنهان ميكني اي رشكور
كه آفتاب از وي نميبيند اثر
رشك از آن افزونترست اندر تنم
كز خودش خواهم كه هم پنهان كنم
ز آتش رشك گران آهنگ من
با دو چشم و گوش خود در جنگ من
چون چنين رشكيستت اي جان و دل
پس دهان بر بند و گفتن را بهل
ترسم ار خامش كنم آن آفتاب
از سوي ديگر بدراند حجاب
در خموشي گفت ما اظهر شود
كه ز منع آن ميل افزونتر شود
گر بغرد بحر غرهش كف شود
جوش احببت بان اعرف شود
حرف گفتن بستن آن روزنست
عين اظهار سخن پوشيدنست
بلبلانه نعره زن در روي گل
تا كني مشغولشان از بوي گل
تا به قل مغشول گردد گوششان
سوي روي گل نپرد هوششان
پيش اين خورشيد كو بس روشنيست
در حقيقت هر دليلي رهزنيست
جان بسي كندي و اندر پردهاي
زانك مردن اصل بد ناوردهاي
تا نميري نيست جان كندن تمام
بيكمال نردبان نايي به بام
چون ز صد پايه دو پايه كم بود
بام را كوشنده نامحرم بود
چون رسن يك گز ز صد گز كم بود
آب اندر دلو از چه كي رود
غرق اين كشتي نيابي اي امير
تا بننهي اندرو من الاخير
من آخر اصل دان كو طارقست
كشتي وسواس و غي را غارقست
آفتاب گنبد ازرق شود
كشتي هش چونك مستغرق شود
چون نمردي گشت جان كندن دراز
مات شو در صبح اي شمع طراز
تا نگشتند اختران ما نهان
دانك پنهانست خورشيد جهان
گرز بر خود زن مني در هم شكن
زانك پنبهٔ گوش آمد چشم تن
گرز بر خود ميزني خود اي دني
عكس تست اندر فعالم اين مني
عكس خود در صورت من ديدهاي
در قتال خويش بر جوشيدهاي
همچو آن شيري كه در چه شد فرو
عكس خود را خصم خود پنداشت او
نفي ضد هست باشد بيشكي
تا ز ضد ضد را بداني اندكي
اين زمان جز نفي ضد اعلام نيست
اندرين نشات دمي بيدام نيست
بيحجابت بايد آن اي ذو لباب
مرگ را بگزين و بر دران حجاب
نه چنان مرگي كه در گوري روي
مرگ تبديلي كه در نوري روي
مرد بالغ گشت آن بچگي بمرد
روميي شد صبغت زنگي سترد
خاك زر شد هيات خاكي نماند
غم فرج شد خار غمناكي نماند
مصطفي زين گفت كاي اسرارجو
مرده را خواهي كه بيني زنده تو
ميرود چون زندگان بر خاكدان
مرده و جانش شده بر آسمان
جانش را اين دم به بالا مسكنيست
گر بميرد روح او را نقل نيست
زانك پيش از مرگ او كردست نقل
اين بمردن فهم آيد نه به عقل
نقل باشد نه چو نقل جان عام
همچو نقلي از مقامي تا مقام
هركه خواهد كه ببيند بر زمين
مردهاي را ميرود ظاهر چنين
مر ابوبكر تقي را گو ببين
شد ز صديقي اميرالمحشرين
اندرين نشات نگر صديق را
تا به حشر افزون كني تصديق را
پس محمد صد قيامت بود نقد
زانك حل شد در فناي حل و عقد
زادهٔ ثانيست احمد در جهان
صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت را هميپرسيدهاند
اي قيامت تا قيامت راه چند
با زبان حال ميگفتي بسي
كه ز محشر حشر را پرسيد كسي
بهر اين گفت آن رسول خوشپيام
رمز موتوا قبل موت يا كرام
همچنانك مردهام من قبل موت
زان طرف آوردهام اين صيت و صوت
پس قيامت شو قيامت را ببين
ديدن هر چيز را شرطست اين
تا نگردي او ندانياش تمام
خواه آن انوار باشد يا ظلام
عقل گردي عقل را داني كمال
عشق گردي عشق را داني ذبال
گفتمي برهان اين دعوي مبين
گر بدي ادراك اندر خورد اين
هست انجير اين طرف بسيار و خوار
گر رسد مرغي قنق انجيرخوار
در همه عالم اگر مرد و زنند
دم به دم در نزع و اندر مردنند
آن سخنشان را وصيتها شمر
كه پدر گويد در آن دم با پسر
تا برويد عبرت و رحمت بدين
تا ببرد بيخ بغض و رشك و كين
تو بدان نيت نگر در اقربا
تا ز نزع او بسوزد دل ترا
كل آت آت آن را نقد دان
دوست را در نزع و اندر فقد دان
وز غرضها زين نظر گردد حجاب
اين غرضها را برون افكن ز جيب
ور نياري خشك بر عجزي مهايست
دانك با عاجز گزيده معجزيست
عجز زنجيريست زنجيرت نهاد
چشم در زنجيرنه بايد گشاد
پس تضرع كن كاي هادي زيست
باز بودم بسته گشتم اين ز چيست
سختتر افشردهام در شر قدم
كه لفي خسرم ز قهرت دم به دم
از نصيحتهاي تو كر بودهام
بتشكن دعوي و بتگر بودهام
ياد صنعت فرضتر يا ياد مرگ
مرگ مانند خزان تو اصل برگ
سالها اين مرگ طبلك ميزند
گوش تو بيگاه جنبش ميكند
گويد اندر نزع از جان آه مرگ
اين زمان كردت ز خود آگاه مرگ
اين گلوي مرگ از نعره گرفت
طبل او بشكافت از ضرب شگفت
در دقايق خويش را در بافتي
رمز مردن اين زمان در يافتي
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاكيه اندر تا به شب
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
ماتم آن خاندان دارد مقيم
ناله و نوحه كنند اندر بكا
شيعه عاشورا براي كربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
كز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعرههاشان ميرود در ويل و وشت
پر هميگردد همه صحرا و دشت
يك غريبي شاعري از ره رسيد
روز عاشورا و آن افغان شنيد
شهر را بگذاشت و آن سوي راي كرد
قصد جست و جوي آن هيهاي كرد
پرس پرسان ميشد اندر افتقاد
چيست اين غم بر كه اين ماتم فتاد
اين رئيس زفت باشد كه بمرد
اين چنين مجمع نباشد كار خرد
نام او و القاب او شرحم دهيد
كه غريبم من شما اهل دهيد
چيست نام و پيشه و اوصاف او
تا بگويم مرثيه ز الطاف او
مرثيه سازم كه مرد شاعرم
تا ازينجا برگ و لالنگي برم
آن يكي گفتش كه هي ديوانهاي
تو نهاي شيعه عدو خانهاي
روز عاشورا نميداني كه هست
ماتم جاني كه از قرني بهست
پيش مؤمن كي بود اين غصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پيش مؤمن ماتم آن پاكروح
شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح
مطرب آغازيد پيش ترك مست
در حجاب نغمه اسرار الست
من ندانم كه تو ماهي يا وثن
من ندانم تا چه ميخواهي ز من
ميندانم كه چه خدمت آرمت
تن زنم يا در عبارت آرمت
اين عجب كه نيستي از من جدا
ميندانم من كجاام تو كجا
ميندانم كه مرا چون ميكشي
گاه در بر گاه در خون ميكشي
همچنين لب در ندانم باز كرد
ميندانم ميندانم ساز كرد
چون ز حد شد ميندانم از شگفت
ترك ما را زين حراره دل گرفت
برجهيد آن ترك و دبوسي كشيد
تا عليها بر سر مطرب رسيد
گرز را بگرفت سرهنگي بدست
گفت نه مطرب كشي اين دم بدست
گفت اين تكرار بي حد و مرش
كوفت طبعم را بكوبم من سرش
قلتبانا مينداني گه مخور
ور هميداني بزن مقصود بر
آن بگو اي گيج كه ميدانيش
ميندانم ميندانم در مكش
من بپرسم كز كجايي هي مري
تو بگويي نه ز بلخ و نه از هري
نه ز بغداد و نه موصل نه طراز
در كشي در ني و ني راه دراز
خود بگو من از كجاام باز ره
هست تنقيح مناط اينجا بله
يا بپرسيدم چه خوردي ناشتاب
تو بگويي نه شراب و نه كباب
نه قديد و نه ثريد و نه عدس
آنچ خوردي آن بگو تنها و بس
اين سخنخايي دراز از بهر چيست
گفت مطرب زانك مقصودم خفيست
ميرمد اثبات پيش از نفي تو
نفي كردم تا بري ز اثبات بو
در نوا آرم بنفي اين ساز را
چون بميري مرگ گويد راز را
گفت آري ليك كو دور يزيد
كي بدست اين غم چه دير اينجا رسيد
چشم كوران آن خسارت را بديد
گوش كران آن حكايت را شنيد
خفته بودستيد تا اكنون شما
كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان
زانك بد مرگيست اين خواب گران
روح سلطاني ز زنداني بجست
جامه چه درانيم و چون خاييم دست
چونك ايشان خسرو دين بودهاند
وقت شادي شد چو بشكستند بند
سوي شادروان دولت تاختند
كنده و زنجير را انداختند
روز ملكست و گش و شاهنشهي
گر تو يك ذره ازيشان آگهي
ور نهاي آگه برو بر خود گري
زانك در انكار نقل و محشري
بر دل و دين خرابت نوحه كن
كه نميبيند جز اين خاك كهن
ور هميبيند چرا نبود دلير
پشتدار و جانسپار و چشمسير
در رخت كو از مي دين فرخي
گر بديدي بحر كو كف سخي
آنك جو ديد آب را نكند دريغ
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ
مور بر دانه بدان لرزان شود
كه ز خرمنهاي خوش اعمي بود
ميكشد آن دانه را با حرص و بيم
كه نميبيند چنان چاش كريم
صاحب خرمن هميگويد كه هي
اي ز كوري پيش تو معدوم شي
تو ز خرمنهاي ما آن ديدهاي
كه در آن دانه به جان پيچيدهاي
اي به صورت ذره كيوان را ببين
مور لنگي رو سليمان را ببين
تو نهاي اين جسم تو آن ديدهاي
وا رهي از جسم گر جان ديدهاي
آدمي ديدهست باقي گوشت و پوست
هرچه چشمش ديده است آن چيز اوست
كوه را غرقه كند يك خم ز نم
منفذش چون باز باشد سوي يم
چون به دريا راه شد از جان خم
خم با جيحون برآرد اشتلم
زان سبب قل گفتهٔ دريا بود
هرچه نطق احمدي گويا بود
گفتهٔ او جمله در بحر بود
كه دلش را بود در دريا نفوذ
داد دريا چون ز خم ما بود
چه عجب در ماهيي دريا بود
چشم حس افسرد بر نقش ممر
تش ممر ميبيني و او مستقر
اين دوي اوصاف ديد احولست
ورنه اول آخر آخر اولست
هي ز چه معلوم گردد اين ز بعث
بعث را جو كم كن اندر بعث بحث
شرط روز بعث اول مردنست
زانك بعث از مرده زنده كردنست
جمله عالم زين غلط كردند راه
كز عدم ترسند و آن آمد پناه
از كجا جوييم علم از ترك علم
از كجا جوييم سلم از ترك سلم
از كجا جوييم هست از ترك هست
از كجا جوييم سيب از ترك دست
هم تو تاني كرد يا نعم المعين
ديدهٔ معدومبين را هست بين
ديدهاي كو از عدم آمد پديد
ذات هستي را همه معدوم ديد
اين جهان منتظم محشر شود
گر دو ديده مبدل و انور شود
زان نمايد اين حقايق ناتمام
كه برين خامان بود فهمش حرام
نعمت جنات خوش بر دوزخي
شد محرم گرچه حق آمد سخي
در دهانش تلخ آيد شهد خلد
چون نبود از وافيان در عهد خلد
مر شما را نيز در سوداگري
دست كي جنبد چو نبود مشتري
كي نظاره اهل بخريدن بود
آن نظاره گول گرديدن بود
پرس پرسان كين به چند و آن به چند
از پي تعبير وقت و ريشخند
از ملولي كاله ميخواهد ز تو
نيست آن كس مشتري و كالهجو
كاله را صد بار ديد و باز داد
جامه كي پيمود او پيمود باد
كو قدوم و كر و فر مشتري
كو مزاح گنگلي سرسري
چونك در ملكش نباشد حبهاي
جز پي گنگل چه جويد جبهاي
در تجارت نيستش سرمايهاي
پس چه شخص زشت او چه سايهاي
مايه در بازار اين دنيا زرست
مايه آنجا عشق و دو چشم ترست
هر كه او بيمايهٔ بازار رفت
عمر رفت و بازگشت او خام تفت
هي كجا بودي برادر هيچ جا
هي چه پختي بهر خوردن هيچ با
مشتري شو تا بجنبد دست من
لعل زايد معدن آبست من
مشتري گرچه كه سست و باردست
دعوت دين كن كه دعوت واردست
باز پران كن حمام روح گير
در ره دعوت طريق نوح گير
خدمتي ميكن براي كردگار
با قبول و رد خلقانت چه كار
تن فداي خار ميكرد آن بلال
خواجهاش ميزد براي گوشمال
كه چرا تو ياد احمد ميكني
بندهٔ بد منكر دين مني
ميزد اندر آفتابش او به خار
او احد ميگفت بهر افتخار
تا كه صديق آن طرف بر ميگذشت
آن احد گفتن به گوش او برفت
چشم او پر آب شد دل پر عنا
زان احد مييافت بوي آشنا
بعد از آن خلوت بديدش پند داد
كز جهودان خفيه ميدار اعتقاد
عالم السرست پنهان دار كام
گفت كردم توبه پيشت اي همام
روز ديگر از پگه صديق تفت
آن طرف از بهر كاري ميبرفت
باز احد بشنيد و ضرب زخم خار
برفروزيد از دلش سوز و شرار
باز پندش داد باز او توبه كرد
عشق آمد توبهٔ او را بخورد
توبه كردن زين نمط بسيار شد
عاقبت از توبه او بيزار شد
فاش كرد اسپرد تن را در بلا
كاي محمد اي عدو توبهها
اي تن من وي رگ من پر ز تو
توبه را گنجا كجا باشد درو
توبه را زين پس ز دل بيرون كنم
از حيات خلد توبه چون كنم
عشق قهارست و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اي تند باد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد
گر هلالم گر بلالم ميدوم
مقتدي آفتابت ميشوم
ماه را با زفتي و زاري چه كار
در پي خورشيد پويد سايهوار
با قضا هر كو قراري ميدهد
ريشخند سبلت خود ميكند
كاهبرگي پيش باد آنگه قرار
رستخيزي وانگهاني عزمكار
گربه در انبانم اندر دست عشق
يكدمي بالا و يكدم پست عشق
او هميگرداندم بر گرد سر
نه به زير آرام دارم نه زبر
عاشقان در سيل تند افتادهاند
بر قضاي عشق دل بنهادهاند
همچو سنگ آسيا اندر مدار
روز و شب گردان و نالان بيقرار
گردشش بر جوي جويان شاهدست
تا نگويد كس كه آن جو راكدست
گر نميبيني تو جو را در كمين
گردش دولاب گردوني ببين
چون قراري نيست گردون را ازو
اي دل اختروار آرامي مجو
گر زني در شاخ دستي كي هلد
هر كجا پيوند سازي بسكلد
گر نميبيني تو تدوير قدر
در عناصر جوشش و گردش نگر
زانك گردشهاي آن خاشاك و كف
باشد از غليان بحر با شرف
باد سرگردان ببين اندر خروش
پيش امرش موج دريا بين بجوش
آفتاب و ماه دو گاو خراس
گرد ميگردند و ميدارند پاس
اختران هم خانه خانه ميدوند
مركب هر سعد و نحسي ميشوند
اختران چرخ گر دورند هي
وين حواست كاهلاند و سستپي
اختران چشم و گوش و هوش ما
شب كجااند و به بيداري كجا
گاه در سعد و وصال و دلخوشي
گاه در نحس فراق و بيهشي
ماه گردون چون درين گرديدنست
گاه تاريك و زماني روشنست
گه بهار و صيف همچون شهد و شير
گه سياستگاه برف و زمهرير
چونك كليات پيش او چو گوست
سخره و سجده كن چوگان اوست
تو كه يك جزوي دلا زين صدهزار
چون نباشي پيش حكمش بيقرار
چون ستوري باش در حكم امير
گه در آخر حبس گاهي در مسير
چونك بر ميخت ببندد بسته باش
چونك بگشايد برو بر جسته باش
آفتاب اندر فلك كژ ميجهد
در سيهروزي خسوفش ميدهد
كز ذنب پرهيز كن هين هوشدار
تا نگردي تو سيهرو ديگوار
ابر را هم تازيانهٔ آتشين
ميزنندش كانچنان رو نه چنين
بر فلان وادي ببار اين سو مبار
گوشمالش ميدهد كه گوش دار
عقل تو از آفتابي بيش نيست
اندر آن فكري كه نهي آمد مهايست
كژ منه اي عقل تو هم گام خويش
تا نيايد آن خسوف رو به پيش
چون گنه كمتر بود نيم آفتاب
منكسف بيني و نيمي نورتاب
كه به قدر جرم ميگيرم ترا
اين بود تقرير در داد و جزا
خواه نيك و خواه بد فاش و ستير
بر همه اشيا سميعيم و بصير
زين گذر كن اي پدر نوروز شد
خلق از خلاق خوش پدفوز شد
باز آمد آب جان در جوي ما
باز آمد شاه ما در كوي ما
ميخرامد بخت و دامن ميكشد
نوبت توبه شكستن ميزند
توبه را بار دگر سيلاب برد
فرصت آمد پاسبان را خواب برد
هر خماري مست گشت و باده خورد
رخت را امشب گرو خواهيم كرد
زان شراب لعل جان جانفزا
لعل اندر لعل اندر لعل ما
باز خرم گشت مجلس دلفروز
خيز دفع چشم بد اسپند سوز
نعرهٔ مستان خوش ميآيدم
تا ابد جانا چنين ميبايدم
نك هلالي با بلالي يار شد
زخم خار او را گل و گلزار شد
گر ز زخم خار تن غربال شد
جان و جسمم گلشن اقبال شد
تن به پيش زخم خار آن جهود
جان من مست و خراب آن و دود
بوي جاني سوي جانم ميرسد
بوي يار مهربانم ميرسد
از سوي معراج آمد مصطفي
بر بلالش حبذا لي حبذا
چونك صديق از بلال دمدرست
اين شنيد از توبهٔ او دست شست
آن يكي ميزد سحوري بر دري
درگهي بود و رواق مهتري
نيمشب ميزد سحوري را به جد
گفت او را قايلي كاي مستمد
اولا وقت سحر زن اين سحور
نيمشب نبود گه اين شر و شور
ديگر آنك فهم كن اي بوالهوس
كه درين خانه درون خود هست كس
كس درينجا نيست جز ديو و پري
روزگار خود چه ياوه ميبري
بهر گوشي ميزني دف گوش كو
هوش بايد تا بداند هوش كو
گفت گفتي بشنو از چاكر جواب
تا نماني در تحير و اضطراب
گرچه هست اين دم بر تو نيمشب
نزد من نزديك شد صبح طرب
هر شكستي پيش من پيروز شد
جمله شبها پيش چشمم روز شد
پيش تو خونست آب رود نيل
نزد من خون نيست آبست اي نبيل
در حق تو آهنست آن و رخام
پيش داود نبي مومست و رام
پيش تو كه بس گرانست و جماد
مطربست او پيش داود اوستاد
پيش تو آن سنگريزه ساكتست
پيش احمد او فصيح و قانتست
پيش تو استون مسجد مردهايست
پيش احمد عاشقي دل بردهايست
جمله اجزاي جهان پيش عوام
مرده و پيش خدا دانا و رام
آنچ گفتي كاندرين خانه و سرا
نيست كس چون ميزني اين طبل را
بهر حق اين خلق زرها ميدهند
صد اساس خير و مسجد مينهند
مال و تن در راه حج دوردست
خوش هميبازند چون عشاق مست
هيچ ميگويند كان خانه تهيست
بلك صاحبخانه جان مختبيست
پر هميبيند سراي دوست را
آنك از نور الهستش ضيا
بس سراي پر ز جمع و انبهي
پيش چشم عاقبتبينان تهي
هر كه را خواهي تو در كعبه بجو
تا برويد در زمان او پيش رو
صورتي كو فاخر و عالي بود
او ز بيت الله كي خالي بود
او بود حاضر منزه از رتاج
باقي مردم براي احتياج
هيچ ميگويند كين لبيكها
بيندايي ميكنيم آخر چرا
بلك توفيقي كه لبيك آورد
هست هر لحظه ندايي از احد
من ببو دانم كه اين قصر و سرا
بزم جان افتاد و خاكش كيميا
مس خود را بر طريق زير و بم
تا ابد بر كيميااش ميزنم
تا بجوشد زين چنين ضرب سحور
در درافشاني و بخشايش به حور
خلق در صف قتال و كارزار
جان هميبازند بهر كردگار
آن يكي اندر بلا ايوبوار
وان دگر در صابري يعقوبوار
صد هزاران خلق تشنه و مستمند
بهر حق از طمع جهدي ميكنند
من هم از بهر خداوند غفور
ميزنم بر در به اوميدش سحور
مشتري خواهي كه از وي زر بري
به ز حق كي باشد اي دل مشتري
ميخرد از مالت انباني نجس
ميدهد نور ضميري مقتبس
ميستاند اين يخ جسم فنا
ميدهد ملكي برون از وهم ما
ميستاند قطرهٔ چندي ز اشك
ميدهد كوثر كه آرد قند رشك
ميستاند آه پر سودا و دود
ميدهد هر آه را صد جاه سود
باد آهي كه ابر اشك چشم راند
مر خليلي را بدان اواه خواند
هين درين بازار گرم بينظير
كهنهها بفروش و ملك نقد گير
ور ترا شكي و ريبي ره زند
تاجران انبيا را كن سند
بس كه افزود آن شهنشه بختشان
مينتاند كه كشيدن رختشان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد