گر عمر نامي تو اندر شهر كاش
كس بنفروشد به صد دانگت لواش
چون به يك دكان بگفتي عمرم
اين عمر را نان فروشيد از كرم
او بگويد رو بدان ديگر دكان
زان يكي نان به كزين پنجاه نان
گر نبودي احول او اندر نظر
او بگفتي نيست دكاني دگر
پس ردي اشراق آن نااحولي
بر دل كاشي شدي عمر علي
اين ازينجا گويد آن خباز را
اين عمر را نان فروش اي نانبا
چون شنيد او هم عمر نان در كشيد
پس فرستادت به دكان بعيد
كين عمر را نان ده اي انباز من
راز يعني فهم كن ز آواز من
او همت زان سو حواله ميكند
هين عمر آمد كه تا بر نان زند
چون به يك دكان عمر بودي برو
در همه كاشان ز نان محروم شو
ور به يك دكان علي گفتي بگير
نان ازينجا بيحواله و بيزحير
احول دو بين چو بيبر شد ز نوش
احول ده بيني اي مادر فروش
اندرين كاشان خاك از احولي
چون عمر ميگرد چو نبوي علي
هست احول را درين ويرانه دير
گوشه گوشه نقل نو اي ثم خير
ور دو چشم حقشناس آمد ترا
دوست پر بين عرصهٔ هر دو سرا
وا رهيدي از حوالهٔ جا به جا
اندرين كاشان پر خوف و رجا
اندرين جو غنچه ديدي يا شجر
همچو هر جو تو خيالش ظن مبر
كه ترا از عين اين عكس نقوش
حق حقيقت گردد و ميوهفروش
چشم ازين آب از حول حر ميشود
عكس ميبيند سد پر ميشود
پس به معني باغ باشد اين نه آب
پس مشو عريان چو بلقيس از حباب
بار گوناگونست بر پشت خران
هين به يك چون اين خران را تو مران
بر يكي خر بار لعل و گوهرست
بر يكي خر بار سنگ و مرمرست
بر همه جوها تو اين حكمت مران
اندرين جو ماه بين عكسش مخوان
آب خضرست اين نه آب دام و دد
هر چه اندر روي نمايد حق بود
زين تگ جو ماه گويد من مهم
من نه عكسم همحديث و همرهم
اندرين جو آنچ بر بالاست هست
خواه بالا خواه در وي دار دست
از دگر جوها مگير اين جوي را
ماه دان اين پرتو مهروي را
اين سخن پايان ندارد آن غريب
بس گريست از درد خواجه شد كئيب
آنچنان كه يوسف از زندانيي
با نيازي خاضعي سعدانيي
خواست ياري گفت چون بيرون روي
پيش شه گردد امورت مستوي
ياد من كن پيش تخت آن عزيز
تا مرا هم وا خرد زين حبس نيز
كي دهد زندانيي در اقتناص
مرد زنداني ديگر را خلاص
اهل دنيا جملگان زندانيند
انتظار مرگ دار فانيند
جز مگر نادر يكي فردانيي
تن بزندان جان او كيوانيي
پس جزاي آنك ديد او را معين
ماند يوسف حبس در بضع سنين
ياد يوسف ديو از عقلش سترد
وز دلش ديو آن سخن از ياد برد
زين گنه كامد از آن نيكوخصال
ماند در زندان ز داور چند سال
كه چه تقصير آمد از خورشيد داد
تا تو چون خفاش افتي در سواد
هين چه تقصير آمد از بحر و سحاب
تا تو ياري خواهي از ريگ و سراب
عام اگر خفاش طبعند و مجاز
يوسفا داري تو آخر چشم باز
گر خفاشي رفت در كور و كبود
باز سلطان ديده را باري چه بود
پس ادب كردش بدين جرم اوستاد
كه مساز از چوب پوسيده عماد
ليك يوسف را به خود مشغول كرد
تا نيايد در دلش زان حبس درد
آنچنانش انس و مستي داد حق
كه نه زندان ماند پيشش نه غسق
نيست زنداني وحشتر از رحم
ناخوش و تاريك و پرخون و وخم
چون گشادت حق دريچه سوي خويش
در رحم هر دم فزايد تنت بيش
اندر آن زندان ز ذوق بيقياس
خوش شكفت از غرس جسم تو حواس
زان رحم بيرون شدن بر تو درشت
ميگريزي از زهارش سوي پشت
راه لذت از درون دان نه از برون
ابلهي دان جستن قصر و حصون
آن يكي در كنج مسجد مست و شاد
وآن دگر در باغ ترش و بيمراد
قصر چيزي نيست ويران كن بدن
گنج در ويرانيست اي مير من
اين نميبيني كه در بزم شراب
مست آنگه خوش شود كو شد خراب
گرچه پر نقش است خانه بر كنش
گنج جو و از گنج آبادان كنش
خانهٔ پر نقش تصوير و خيال
وين صور چون پرده بر گنج وصال
پرتو گنجست و تابشهاي زر
كه درين سينه هميجوشد صور
هم ز لطف و عكس آب با شرف
پرده شد بر روي آب اجزاي كف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن
پردهاي بر روي جان شد شخص تن
پس مثل بشنو كه در افواه خاست
كه اينچ بر ماست اي برادر هم ز ماست
زين حجاب اين تشنگان كفپرست
ز آب صافي اوفتاده دوردست
آفتابا با چو تو قبله و امام
شبپرستي و خفاشي ميكنيم
سوي خود كن اين خفاشان را مطار
زين خفاشيشان بخر اي مستجار
اين جوان زين جرم ضالست و مغير
كه بمن آمد ولي او را مگير
در عماد الملك اين انديشهها
گشته جوشان چون اسد در بيشهها
ايستاده پيش سلطان ظاهرش
در رياض غيب جان طايرش
چون ملايك او به اقليم الست
هر دمي ميشد به شرب تازه مست
اندرون سور و برون چون پر غمي
در تن همچون لحد خوش عالمي
او درين حيرت بد و در انتظار
تا چه پيدا آيد از غيب و سرار
اسپ را اندر كشيدند آن زمان
پيش خوارمشاه سرهنگان كشان
الحق اندر زير اين چرخ كبود
آنچنان كره به قد و تگ نبود
ميربودي رنگ او هر ديده را
مرحب آن از برق و مه زاييده را
همچو مه همچون عطارد تيزرو
گوييي صرصر علف بودش نه جو
ماه عرصهٔ آسمان را در شبي
ميبرد اندر مسير و مذهبي
چون به يك شب مه بريد ابراج را
از چه منكر ميشوي معراج را
صد چو ماهست آن عجب در يتيم
كه به يك ايماء او شد مه دو نيم
آن عجب كو در شكاف مه نمود
هم به قدر ضعف حس خلق بود
كار و بار انبيا و مرسلون
هست از افلاك و اخترها برون
تو برون رو هم ز افلاك و دوار
وانگهان نظاره كن آن كار و بار
در ميان بيضهاي چون فرخها
نشنوي تسبيح مرغان هوا
معجزات اينجا نخواهد شرح گشت
ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
آفتاب لطف حق بر هر چه تافت
از سگ و از اسپ فر كهف يافت
تاب لطفش را تو يكسان هم مدان
سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را زان هست گنج مقتبس
سنگ را گرمي و تاباني و بس
آنك بر ديوار افتد آفتاب
آنچنان نبود كز آب و اضطراب
چون دمي حيران شد از وي شاه فرد
روي خود سوي عماد الملك كرد
كاي اچي بس خوب اسپي نيست اين
از بهشتست اين مگر نه از زمين
پس عماد الملك گفتش اي خديو
چون فرشته گردد از ميل تو ديو
در نظر آنچ آوري گرديد نيك
بس گش و رعناست اين مركب وليك
هست ناقص آن سر اندر پيكرش
چون سر گاوست گويي آن سرش
در دل خوارمشه اين دم كار كرد
اسپ را در منظر شه خوار كرد
چون غرض دلاله گشت و واصفي
از سه گز كرباس يابي يوسفي
چونك هنگام فراق جان شود
ديو دلال در ايمان شود
پس فروشد ابله ايمان را شتاب
اندر آن تنگي به يك ابريق آب
وان خيالي باشد و ابريق ني
قصد آن دلال جز تخريق ني
اين زمان كه تو صحيح و فربهي
صدق را بهر خيالي ميدهي
ميفروشي هر زماني در كان
همچو طفلي ميستاني گردگان
پس در آن رنجوري روز اجل
نيست نادر گر بود اينت عمل
در خيالت صورتي جوشيدهاي
همچو جوزي وقت دق پوسيدهاي
هست از آغاز چون بدر آن خيال
ليك آخر ميشود همچون هلال
گر تو اول بنگري چون آخرش
فارغ آيي از فريب فاترش
جوز پوسيدهست دنيا اي امين
امتحانش كم كن از دورش ببين
شاه ديد آن اسپ را با چشم حال
وآن عمادالملك با چشم مل
چشم شه دو گز همي ديد از لغز
چشم آن پاياننگر پنجاه گز
آن چه سرمهست آنك يزدان ميكشد
كز پس صد پرده بيند جان رشد
چشم مهتر چون به آخر بود جفت
پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
زين يكي ذمش كه بشنود او وحسپ
پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
چشم خود بگذاشت و چشم او گزيد
هوش خود بگذاشت و قول او شنيد
اين بهانه بود و آن ديان فرد
از نياز آن در دل شه سرد كرد
در ببست از حسن او پيش بصر
آن سخن بد در ميان چون بانگ در
پرده كرد آن نكته را بر چشم شه
كه از آن پرده نمايد مه سيه
پاك بنايي كه بر سازد حصون
در جهان غيب از گفت و فسون
بانگ در دان گفت را از قصر راز
تا كه بانگ وا شدست اين يا فراز
بانگ در محسوس و در از حس برون
تبصرون اين بانگ و در لا تبصرون
چنگ حكمت چونك خوشآواز شد
تا چه در از روض جنت باز شد
بانگ گفت بد چو دروا ميشود
از سقر تا خود چه در وا ميشود
بانگ در بشنو چو دوري از درش
اي خنك او را كه وا شد منظرش
چون تو ميبيني كه نيكي ميكني
بر حيات و راحتي بر ميزني
چونك تقصير و فسادي ميرود
آن حيات و ذوق پنهان ميشود
ديد خود مگذار از ديد خسان
كه به مردارت كشند اين كركسان
چشم چون نرگس فروبندي كه چي
هين عصاام كش كه كورم اي اچي
وان عصاكش كه گزيدي در سفر
خود ببيني باشد از تو كورتر
دست كورانه به حبل الله زن
جز بر امر و نهي يزداني متن
چيست حبلالله رها كردن هوا
كين هوا شد صرصري مر عاد را
خلق در زندان نشسته از هواست
مرغ را پرها ببسته از هواست
ماهي اندر تابهٔ گرم از هواست
رفته از مستوريان شرم از هواست
خشم شحنه شعلهٔ نار از هواست
چارميخ و هيبت دار از هواست
شحنهٔ اجسام ديدي بر زمين
شحنهٔ احكام جان را هم ببين
روح را در غيب خود اشكنجههاست
ليك تا نجهي شكنجه در خفاست
چون رهيدي بيني اشكنجه و دمار
زانك ضد از ضد گردد آشكار
آنك در چه زاد و در آب سياه
او چه داند لطف دشت و رنج چاه
چون رها كردي هوا از بيم حق
در رسد سغراق از تسنيم حق
لا تطرق في هواك سل سبيل
من جناب الله نحو السلسبيل
لا تكن طوع الهوي مثل الحشيش
ان ظل العرش اولي من عريش
گفت سلطان اسپ را وا پس بريد
زودتر زين مظلمه بازم خريد
با دل خود شه نفرمود اين قدر
شير را مفريب زين راس البقر
پاي گاو اندر ميان آري ز داو
رو ندوزد حق بر اسپي شاخ گاو
بس مناسب صنعتست اين شهره زاو
كي نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
زاو ابدان را مناسب ساخته
قصرهاي منتقل پرداخته
در ميان قصرها تخريجها
از سوي اين سوي آن صهريجها
وز درونشان عالمي بيمنتها
در ميان خرگهي چندين فضا
گه چو كابوسي نمايد ماه را
گه نمايد روضه قعر چاه را
قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال
دم به دم چون ميكند سحر حلال
زين سبب درخواست از حق مصطفي
زشت را هم زشت و حق را حقنما
تا به آخر چون بگرداني ورق
از پشيماني نه افتم در قلق
مكر كه كرد آن عماد الملك فرد
مالك الملكش بدان ارشاد كرد
مكر حق سرچشمهٔ اين مكرهاست
قلب بين اصبعين كبرياست
آنك سازد در دلت مكر و قياس
آتشي داند زدن اندر پلاس
بود اميري را يكي اسپي گزين
در گلهٔ سلطان نبودش يك قرين
او سواره گشت در موكب به گاه
ناگهان ديد اسپ را خوارزمشاه
چشم شه را فر و رنگ او ربود
تا به رجعت چشم شه با اسپ بود
بر هر آن عضوش كه افكندي نظر
هر يكش خوشتر نمودي زان دگر
غير چستي و گشي و روحنت
حق برو افكنده بد نادر صفت
پس تجسس كرد عقل پادشاه
كين چه باشد كه زند بر عقل راه
چشم من پرست و سيرست و غني
از دو صد خورشيد دارد روشني
اي رخ شاهان بر من بيذقي
نيم اسپم در ربايد بي حقي
جادوي كردست جادو آفرين
جذبه باشد آن نه خاصيات اين
فاتحه خواند و بسي لا حول كرد
فاتحهش در سينه ميافزود درد
زانك او را فاتحه خود ميكشيد
فاتحه در جر و دفع آمد وحيد
گر نمايد غير هم تمويه اوست
ور رود غير از نظر تنبيه اوست
پس يقين گشتش كه جذبه زان سريست
كار حق هر لحظه نادر آوريست
اسپ سنگين گاو سنگين ز ابتلا
ميشود مسجود از مكر خدا
پيش كافر نيست بت را ثانيي
نيست بت را فر و نه روحانيي
چست آن جاذب نهان اندر نهان
در جهان تابيده از ديگر جهان
عقل محجوبست و جان هم زين كمين
من نميبينم تو ميتواني ببين
چونك خوارمشه ز سيران باز گشت
با خواص ملك خود همراز گشت
پس به سرهنگان بفرمود آن زمان
تا بيارند اسپ را زان خاندان
همچو آتش در رسيدند آن گروه
همچو پشمي گشت امير همچو كوه
جانش از درد و غبين تا لب رسيد
جز عمادالملك زنهاري نديد
كه عمادالملك بد پاي علم
بهر هر مظلوم و هر مقتول غم
محترمتر خود نبد زو سروري
پيش سلطان بود چون پيغامبري
بيطمع بود او اصيل و پارسا
رايض و شبخيز و حاتم در سخا
بس همايونراي و با تدبير و راد
آزموده راي او در هر مراد
هم به بذل جان سخي و هم به مال
طالب خورشيد غيب او چون هلال
در اميري او غريب و محتبس
در صفات فقر وخلت ملتبس
بوده هر محتاج را همچون پدر
پيش سلطان شافع و دفع ضرر
مر بدان را ستر چون حلم خدا
خلق او بر عكس خلقان و جدا
بارها ميشد به سوي كوه فرد
شاه با صد لابه او را دفع كرد
هر دم ار صد جرم را شافع شدي
چشم سلطان را ازو شرم آمدي
رفت او پيش عماد الملك راد
سر برهنه كرد و بر خاك اوفتاد
كه حرم با هر چه دارم گو بگير
تا بگيرد حاصلم را هر مغير
اين يكي اسپست جانم رهن اوست
گر برد مردم يقين اي خيردوست
گر برد اين اسپ را از دست من
من يقين دانم نخواهم زيستن
چون خدا پيوستگيي داده است
بر سرم مال اي مسيحا زود دست
از زن و زر و عقارم صبر هست
اين تكلف نيست ني تزويريست
اندرين گر مينداري باورم
امتحان كن امتحان گفت و قدم
آن عمادالملك گريان چشممال
پيش سلطان در دويد آشفتهحال
لب ببست و پيش سلطان ايستاد
راز گويان با خدا رب العباد
ايستاده راز سلطان ميشنيد
واندرون انديشهاش اين ميتنيد
كاي خداگر آن جوان كژ رفت راه
كه نشايد ساختن جز تو پناه
تو از آن خود بكن از وي مگير
گرچه او خواهد خلاص از هر اسير
زانك محتاجند اين خلقان همه
از گدايي گير تا سلطان همه
با حضور آفتاب با كمال
رهنمايي جستن از شمع و ذبال
با حضور آفتاب خوشمساغ
روشنايي جستن از شمع و چراغ
بيگمان ترك ادب باشد ز ما
كفر نعمت باشد و فعل هوا
ليك اغلب هوشها در افتكار
همچو خفاشند ظلمت دوستدار
در شب ار خفاش كرمي ميخورد
كرم را خورشيد جان ميپرورد
در شب ار خفاش از كرميست مست
كرم از خورشيد جنبنده شدست
آفتابي كه ضيا زو ميزهد
دشمن خود را نواله ميدهد
ليك شهبازي كه او خفاش نيست
چشم بازش راستبين و روشنيست
گر به شب جويد چو خفاش او نمو
در ادب خورشيد مالد گوش او
گويدش گيرم كه آن خفاش لد
علتي دارد ترا باري چه شد
مالشت بدهم به زجر از اكتياب
تا نتابي سر دگر از آفتاب
بينهايت آمد اين خوش سرگذشت
چون غريب از گور خواجه باز گشت
پاي مردش سوي خانهٔ خويش برد
مهر صد دينار را فا او سپرد
لوتش آورد و حكايتهاش گفت
كز اميد اندر دلش صد گل شكفت
آنچ بعد العسر يسر او ديده بود
با غريب از قصهٔ آن لب گشود
نيمشب بگذشت و افسانه كنان
خوابشان انداخت تا مرعاي جان
ديد پامرد آن همايون خواجه را
اندر آن شب خواب بر صدر سرا
خواجه گفت اي پايمرد با نمك
آنچ گفتي من شنيدم يك به يك
ليك پاسخ دادنم فرمان نبود
بياشارت لب نيارستم گشود
ما چو واقف گشتهايم از چون و چند
مهر با لبهاي ما بنهادهاند
تا نگردد رازهاي غيب فاش
تا نگردد منهدم عيش و معاش
تا ندرد پردهٔ غفلت تمام
تا نماند ديگ محنت نيمخام
ما همه گوشيم كر شد نقش گوش
ما همه نطقيم ليكن لب خموش
هر چه ما داديم ديديم اين زمان
اين جهان پردهست و عينست آن جهان
روز كشتن روز پنهان كردنست
تخم در خاكي پريشان كردنست
وقت بدرودن گه منجل زدن
روز پاداش آمد و پيدا شدن
بشنو اكنون داد مهمان جديد
من همي ديدم كه او خواهد رسيد
من شنوده بودم از وامش خبر
بسته بهر او دو سه پاره گهر
كه وفاي وام او هستند و بيش
تا كه ضيفم را نگردد سينه ريش
وام دارد از ذهب او نه هزار
وام را از بعض اين گو بر گزار
فضله ماند زين بسي گو خرج كن
در دعايي گو مرا هم درج كن
خواستم تا آن به دست خود دهم
در فلان دفتر نوشتست اين قسم
خود اجل مهلت ندادم تا كه من
خفيه بسپارم بدو در عدن
لعل و ياقوتست بهر وام او
در خنوري و نبشته نام او
در فلان طاقيش مدفون كردهام
من غم آن يار پيشين خوردهام
قيمت آن را نداند جز ملوك
فاجتهد بالبيع ان لا يخدعوك
در بيوع آن كن تو از خوف غرار
كه رسول آموخت سه روز اختيار
از كساد آن مترس و در ميفت
كه رواج آن نخواهد هيچ خفت
وارثانم را سلام من بگو
وين وصيت را بگو هم مو به مو
تا ز بسياري آن زر نشكهند
بيگراني پيش آن مهمان نهند
ور بگويد او نخواهم اين فره
گو بگير و هر كه را خواهي بده
زانچ دادم باز نستانم نقير
سوي پستان باز نايد هيچ شير
گشته باشد همچو سگ قي را اكول
مسترد نحله بر قول رسول
ور ببندد در نبايد آن زرش
تا بريزند آن عطا را بر درش
هر كه آنجا بگذرد زر ميبرد
نيست هديهٔ مخلصان را مسترد
بهر او بنهادهام آن از دو سال
كردهام من نذرها با ذوالجلال
ور روا دارند چيزي زان ستد
بيست چندان خو زيانشان اوفتد
گر روانم را پژولانند زود
صد در محنت بريشان بر گشود
از خدا اوميد دارم من لبق
كه رساند حق را در مستحق
دو قضيهٔ ديگر او را شرح داد
لب به ذكر آن نخواهم بر گشاد
تا بماند دو قضيه سر و راز
هم نگردد مثنوي چندين دراز
برجهيد از خواب انگشتكزنان
گه غزلگويان و گه نوحهكنان
گفت مهمان در چه سوداهاستي
پايمردا مست و خوش بر خاستي
تا چه ديدي خواب دوش اي بوالعلا
كه نميگنجي تو در شهر و فلا
خواب ديده پيل تو هندوستان
كه رميدستي ز حلقهٔ دوستان
گفت سوداناك خوابي ديدهام
در دل خود آفتابي ديدهام
خواب ديدم خواجهٔ بيدار را
آن سپرده جان پي ديدار را
خواب ديدم خواجهٔ معطي المني
واحد كالالف ان امر عني
مست و بيخود اين چنين بر ميشمرد
تا كه مستي عقل و هوشش را ببرد
در ميان خانه افتاد او دراز
خلق انبه گرد او آمد فراز
با خود آمد گفت اي بحر خوشي
اي نهاده هوشها در بيهشي
خواب در بنهادهاي بيداريي
بستهاي در بيدلي دلداريي
توانگري پنهان كني در ذل فقر
طوق دولت بسته اندر غل فقر
ضد اندر ضد پنهان مندرج
آتش اندر آب سوزان مندرج
روضه اندر آتش نمرود درج
دخلها رويان شده از بذل و خرج
تا بگفته مصطفي شاه نجاح
السماح يا اولي النعمي رباح
ما نقص مال من الصدقات قط
انما الخيرات نعم المرتبط
جوشش و افزوني زر در زكات
عصمت از فحشا و منكر در صلات
آن زكاتت كيسهات را پاسبان
وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان
ميوهٔ شيرين نهان در شاخ و برگ
زندگي جاودان در زير مرگ
زبل گشته قوت خاك از شيوهاي
زان غذا زاده زمين را ميوهاي
درعدم پنهان شده موجوديي
در سرشت ساجدي مسجوديي
آهن و سنگ از برونش مظلمي
اندرون نوري و شمع عالمي
درج در خوفي هزاران آمني
در سواد چشم چندان روشني
اندرون گاو تن شهزادهاي
گنج در ويرانهاي بنهادهاي
تا خري پيري گريزد زان نفيس
گاو بيند شاه ني يعني بليس
عزم ره كردند آن هر سه پسر
سوي املاك پدر رسم سفر
در طواف شهرها و قلعههاش
از پي تدبير ديوان و معاش
دستبوس شاه كردند و وداع
پس بديشان گفت آن شاه مطاع
هر كجاتان دل كشد عازم شويد
في امان الله دست افشان رويد
غير آن يك قلعه نامش هشربا
تنگ آرد بر كلهداران قبا
الله الله زان دز ذات الصور
دور باشيد و بترسيد از خطر
رو و پشت برجهاش و سقف و پست
جمله تمثال و نگار و صورتست
همچو آن حجرهٔ زليخا پر صور
تا كند يوسف بناكامش نظر
چونك يوسف سوي او ميننگريد
خانه را پر نقش خود كرد آن مكيد
تا به هر سو كه نگرد آن خوشعذار
روي او را بيند او بياختيار
بهر ديدهروشنان يزدان فرد
شش جهت را مظهر آيات كرد
تا بهر حيوان و نامي كه نگزند
از رياض حسن رباني چرند
بهر اين فرمود با آن اسپه او
حيث وليتم فثم وجهه
از قدحگر در عطش آبي خوريد
در درون آب حق را ناظريد
آنك عاشق نيست او در آب در
صورت صورت خود بيند اي صاحببصر
صورت عاشق چو فاني شد درو
پس در آب اكنون كرا بيند بگو
حسن حق بينند اندر روي حور
همچو مه در آب از صنع غيور
غيرتش بر عاشقي و صادقيست
غيرتش بر ديو و بر استور نيست
ديو اگر عاشق شود هم گوي برد
جبرئيلي گشت و آن ديوي بمرد
اسلم الشيطان آنجا شد پديد
كه يزيدي شد ز فضلش بايزيد
اين سخن پايان ندارد اي گروه
هين نگه داريد زان قلعه وجوه
هين مبادا كه هوستان ره زند
كه فتيد اندر شقاوت تا ابد
از خطر پرهيز آمد مفترض
بشنويد از من حديث بيغرض
در فرج جويي خرد سر تيز به
از كمينگاه بلا پرهيز به
گر نميگفت اين سخن را آن پدر
ور نميفرمود زان قلعه حذر
خود بدان قلعه نميشد خيلشان
خود نميافتاد آن سو ميلشان
كان نبد معروف بس مهجور بود
از قلاع و از مناهج دور بود
چون بكرد آن منع دلشان زان مقال
در هوس افتاد و در كوي خيال
رغبتي زين منع در دلشان برست
كه ببايد سر آن را باز جست
كيست كز ممنوع گردد ممتنع
چونك الانسان حريص ما منع
نهي بر اهل تقي تبغيض شد
نهي بر اهل هوا تحريض شد
پس ازين يغوي به قوما كثير
هم ازين يهدي به قلبا خبير
كي رمد از ني حمام آشنا
بل رمد زان ني حمامات هوا
پس بگفتندش كه خدمتها كنيم
بر سمعنا و اطعناها تنيم
رو نگردانيم از فرمان تو
كفر باشد غفلت از احسان تو
ليك استثنا و تسبيح خدا
ز اعتماد خود بد از ايشان جدا
ذكر استثنا و حزم ملتوي
گفته شد در ابتداي مثنوي
صد كتاب ار هست جز يك باب نيست
صد جهت را قصد جز محراب نيست
اين طرق را مخلصي يك خانه است
اين هزاران سنبل از يك دانه است
گونهگونه خوردنيها صد هزار
جمله يك چيزست اندر اعتبار
از يكي چون سير گشتي تو تمام
سرد شد اندر دلت پنجه طعام
در مجاعت پس تو احول ديدهاي
كه يكي را صد هزاران ديدهاي
گفته بوديم از سقام آن كنيز
وز طبيبان و قصور فهم نيز
كان طبيبان همچو اسپ بيعذار
غافل و بيبهره بودند از سوار
كامشان پر زخم از قرع لگام
سمشان مجروح از تحويل گام
ناشده واقف كه نك بر پشت ما
رايض و چستيست استادينما
نيست سرگرداني ما زين لگام
جز ز تصريف سوار دوستكام
ما پي گل سوي بستانها شده
گل نموده آن و آن خاري بده
هيچشان اين ني كه گويند از خرد
بر گلوي ما كي ميكوبد لگد
آن طبيبان آنچنان بندهٔ سبب
گشتهاند از مكر يزدان محتجب
گر ببندي در صطبلي گاو نر
باز يابي در مقام گاو خر
از خري باشد تغافل خفتهوار
كه نجويي تا كيست آن خفيه كار
خود نگفته اين مبدل تا كيست
نيست پيدا او مگر افلاكيست
تير سوي راست پرانيدهاي
سوي چپ رفتست تيرت ديدهاي
سوي آهويي به صيدي تاختي
خويش را تو صيد خوكي ساختي
در پي سودي دويده بهر كبس
نارسيده سود افتاده به حبس
چاهها كنده براي ديگران
خويش را ديده فتاده اندر آن
در سبب چون بيمرادت كرد رب
پس چرا بدظن نگردي در سبب
بس كسي از مكسبي خاقان شده
ديگري زان مكسبه عريان شده
بس كس از عقد زنان قارون شده
بس كس از عقد زنان مديون شده
پس سبب گردان چو دم خر بود
تكيه بر وي كم كني بهتر بود
ور سبب گيري نگيري هم دلير
كه بس آفتهاست پنهانش به زير
سر استثناست اين حزم و حذر
زانك خر را بز نمايد اين قدر
آنك چشمش بست گرچه گربزست
ز احولي اندر دو چشمش خربزست
چون مقلب حق بود ابصار را
كه بگرداند دل و افكار را
چاه را تو خانهاي بيني لطيف
دام را تو دانهاي بيني ظريف
اين تفسطط نيست تقليب خداست
مينمايد كه حقيقتها كجاست
آنك انكار حقايق ميكند
جملگي او بر خيالي ميتند
او نميگويد كه حسبان خيال
هم خيالي باشدت چشمي به مال
بود شاهي شاه را بد سه پسر
هر سه صاحبفطنت و صاحبنظر
هر يكي از ديگري استودهتر
در سخا و در وغا و كر و فر
پيش شه شهزادگان استاده جمع
قرة العينان شه همچون سه شمع
از ره پنهان ز عينين پسر
ميكشيد آبي نخيل آن پدر
تا ز فرزند آب اين چشمه شتاب
ميرود سوي رياض مام و باب
تازه ميباشد رياض والدين
گشته جاري عينشان زين هر دو عين
چون شود چشمه ز بيماري عليل
خشك گردد برگ و شاخ آن نخيل
خشكي نخلش هميگويد پديد
كه ز فرزندان شجر نم ميكشيد
اي بسا كاريز پنهان همچنين
متصل با جانتان يا غافلين
اي كشيده ز آسمان و از زمين
مايهها تا گشته جسم تو سمين
عاريهست اين كم هميبايد فشارد
كانچ بگرفتي هميبايد گزارد
جز نفخت كان ز وهاب آمدست
روح را باش آن دگرها بيهدست
بيهده نسبت به جان ميگويمش
ني بنسبت با صنيع محكمش
حبذا كاريز اصل چيزها
فارغت آرد ازين كاريزها
تو ز صد ينبوع شربت ميكشي
هرچه زان صد كم شود كاهد خوشي
چون بجوشيد از درون چشمهٔ سني
ز استراق چشمهها گردي غني
قرةالعينت چو ز آب و گل بود
راتبهٔ اين قره درد دل بود
قلعه را چون آب آيد از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونك دشمن گرد آن حلقه كند
تا كه اندر خونشان غرقه كند
آب بيرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان يك چاه شوري از درون
به ز صد جيحون شيرين از برون
قاطع الاسباب و لشكرهاي مرگ
همچو دي آيد به قطع شاخ و برگ
در جهان نبود مددشان از بهار
جز مگر در جان بهار روي يار
زان لقب شد خاك را دار الغرور
كو كشد پا را سپس يوم العبور
پيش از آن بر راست و بر چپ ميدويد
كه بچينم درد تو چيزي نچيد
او بگفتي مر ترا وقت غمان
دور از تو رنج و ده كه در ميان
چون سپاه رنج آمد بست دم
خود نميگويد ترا من ديدهام
حق پي شيطان بدين سان زد مثل
كه ترا در رزم آرد با حيل
كه ترا ياري دهم من با توم
در خطرها پيش تو من ميدوم
اسپرت باشم گه تير خدنگ
مخلص تو باشم اندر وقت تنگ
جان فداي تو كنم در انتعاش
رستمي شيري هلا مردانه باش
سوي كفرش آورد زين عشوهها
آن جوال خدعه و مكر و دها
چون قدم بنهاد در خندق فتاد
او به قاهاقاه خنده لب گشاد
هي بيا من طمعها دارم ز تو
گويدش رو رو كه بيزارم ز تو
تو نترسيدي ز عدل كردگار
من هميترسم دو دست از من بدار
گفت حق خود او جدا شد از بهي
تو بدين تزويرها هم كي رهي
فاعل و مفعول در روز شمار
روسياهند و حريف سنگسار
رهزده و رهزن يقين در حكم و داد
در چه بعدند و در بئس المهاد
گول را و غول را كو را فريفت
از خلاص و فوز ميبايد شكيفت
هم خر و خرگير اينجا در گلند
غافلند اينجا و آنجا آفلند
جز كساني را كه وا گردند از آن
در بهار فضل آيند از خزان
توبه آرند و خدا توبهپذير
امر او گيرند و او نعم الامير
چون بر آرند از پشيماني حنين
عرش لرزد از انين المذنبين
آنچنان لرزد كه مادر بر ولد
دستشان گيرد به بالا ميكشد
كاي خداتان وا خريده از غرور
نك رياض فضل و نك رب غفور
بعد ازينتان برگ و رزق جاودان
از هواي حق بود نه از ناودان
چونك دريا بر وسايط رشك كرد
تشنه چون ماهي به ترك مشك كرد
اين سخن پايان ندارد آن گروه
صورتي ديدند با حسن و شكوه
خوبتر زان ديده بودند آن فريق
ليك زين رفتند در بحر عميق
زانك افيونشان درين كاسه رسيد
كاسهها محسوس و افيون ناپديد
كرد فعل خويش قلعهٔ هشربا
هر سه را انداخت در چاه بلا
تير غمزه دوخت دل را بيكمان
الامان و الامان اي بيامان
قرنها را صورت سنگين بسوخت
آتشي در دين و دلشان بر فروخت
چونك روحاني بود خود چون بود
فتنهاش هر لحظه ديگرگون بود
عشق صورت در دل شهزادگان
چون خلش ميكرد مانند سنان
اشك ميباريد هر يك همچو ميغ
دست ميخاييد و ميگفت اي دريغ
ما كنون ديديم شه ز آغاز ديد
چندمان سوگند داد آن بينديد
انبيا را حق بسيارست از آن
كه خبر كردند از پايانمان
كاينچ ميكاري نرويد جز كه خار
وين طرف پري نيابي زو مطار
تخم از من بر كه تا ريعي دهد
با پر من پر كه تير آن سو جهد
تو نداني واجبي آن و هست
هم تو گويي آخر آن واجب بدست
او توست اما نه اين تو آن توست
كه در آخر واقف بيرونشوست
توي آخر سوي توي اولت
آمدست از بهر تنبيه و صلت
توي تو در ديگري آمد دفين
من غلام مرد خودبيني چنين
آنچ در آيينه ميبيند جوان
پير اندر خشت بيند بيش از آن
ز امر شاه خويش بيرون آمديم
با عنايات پدر ياغي شديم
سهل دانستيم قول شاه را
وان عنايتهاي بي اشباه را
نك در افتاديم در خندق همه
كشته و خستهٔ بلا بي ملحمه
تكيه بر عقل خود و فرهنگ خويش
بودمان تا اين بلا آمد به پيش
بيمرض ديديم خويش و بي ز رق
آنچنان كه خويش را بيمار دق
علت پنهان كنون شد آشكار
بعد از آنك بند گشتيم و شكار
سايهٔ رهبر بهست از ذكر حق
يك قناعت به كه صد لوت و طبق
چشم بينا بهتر از سيصد عصا
چشم بشناسد گهر را از حصا
در تفحص آمدند از اندهان
صورت كي بود عجب اين در جهان
بعد بسياري تفحص در مسير
كشف كرد آن راز را شيخي بصير
نه از طريق گوش بل از وحي هوش
رازها بد پيش او بي رويپوش
گفت نقش رشك پروينست اين
صورت شهزادهٔ چينست اين
همچو جان و چون جنين پنهانست او
در مكتم پرده و ايوانست او
سوي او نه مرد ره دارد نه زن
شاه پنهان كرد او را از فتن
غيرتي دارد ملك بر نام او
كه نپرد مرغ هم بر بام او
واي آن دل كش چنين سودا فتاد
هيچ كس را اين چنين سودا مباد
اين سزاي آنك تخم جهل كاشت
وآن نصيحت را كساد و سهل داشت
اعتمادي كرد بر تدبير خويش
كه برم من كار خود با عقل پيش
نيم ذره زان عنايت به بود
كه ز تدبير خرد سيصد رصد
ترك مكر خويشتن گير اي امير
پا بكش پيش عنايت خوش بمير
اين به قدر حيلهٔ معدود نيست
زين حيل تا تو نميري سود نيست
اين سخن پايان ندارد آن فريق
بر گرفتند از پي آن دز طريق
بر درخت گندم منهي زدند
از طويلهٔ مخلصان بيرون شدند
چون شدند از منع و نهيش گرمتر
سوي آن قلعه بر آوردند سر
بر ستيز قول شاه مجتبي
تا به قلعهٔ صبرسوز هشربا
آمدند از رغم عقل پندتوز
در شب تاريك بر گشته ز روز
اندر آن قلعهٔ خوش ذات الصور
پنج در در بحر و پنجي سوي بر
پنج از آن چون حس به سوي رنگ و بو
پنج از آن چون حس باطن رازجو
زان هزاران صورت و نقش و نگار
ميشدند از سو به سو خوش بيقرار
زين قدحهاي صور كمباش مست
تا نگردي بتتراش و بتپرست
از قدحهاي صور بگذر مهايست
باده در جامست ليك از جام نيست
سوي بادهبخش بگشا پهن فم
چون رسد باده نيايد جام كم
آدما معني دلبندم بجوي
ترك قشر و صورت گندم بگوي
چونك ريگي آرد شد بهر خليل
دانك معزولست گندم اي نبيل
صورت از بيصورت آيد در وجود
همچنانك از آتشي زادست دود
كمترين عيب مصور در خصال
چون پياپي بينيش آيد ملال
حيرت محض آردت بيصورتي
زاده صد گون آلت از بيآلتي
بي ز دستي دستها بافد همي
جان جان سازد مصور آدمي
آنچنان كه اندر دل از هجر و وصال
ميشود بافيده گوناگون خيال
هيچ ماند اين مؤثر با اثر
هيچ ماند بانگ و نوحه با ضرر
نوحه را صورت ضرر بيصورتست
دست خايند از ضرر كش نيست دست
اين مثل نالايقست اي مستدل
حيلهٔ تفهيم را جهد المقل
صنع بيصورت بكارد صورتي
تن برويد با حواس و آلتي
تا چه صورت باشد آن بر وفق خود
اندر آرد جسم را در نيك و بد
صورت نعمت بود شاكر شود
صورت مهلت بود صابر شود
صورت رحمي بود بالان شود
صورت زخمي بود نالان شود
صورت شهري بود گيرد سفر
صورت تيري بود گيرد سپر
صورت خوبان بود عشرت كند
صورت غيبي بود خلوت كند
صورت محتاجي آرد سوي كسب
صورت بازو وري آرد به غصب
اين ز حد و اندازهها باشد برون
داعي فعل از خيال گونهگون
بينهايت كيشها و پيشهها
جمله ظل صورت انديشهها
بر لب بام ايستاده قوم خوش
هر يكي را بر زمين بين سايهاش
صورت فكرست بر بام مشيد
وآن عمل چون سايه بر اركان پديد
فعل بر اركان و فكرت مكتتم
ليك در تاثير و وصلت دو به هم
آن صور در بزم كز جام خوشيست
فايدهٔ او بيخودي و بيهشيست
صورت مرد و زن و لعب و جماع
فايدهش بيهوشي وقت وقاع
صورت نان و نمك كان نعمتست
فايدهش آن قوت بيصورتست
در مصاف آن صورت تيغ و سپر
فايدهش بيصورتي يعني ظفر
مدرسه و تعليق و صورتهاي وي
چون به دانش متصل شد گشت طي
اين صور چون بندهٔ بيصورتند
پس چرا در نفي صاحبنعمتند
اين صور دارد ز بيصورت وجود
چيست پس بر موجد خويشش جحود
خود ازو يابد ظهور انكار او
نيست غير عكس خود اين كار او
صورت ديوار و سقف هر مكان
سايهٔ انديشهٔ معمار دان
گرچه خود اندر محل افتكار
نيست سنگ و چوب و خشتي آشكار
فاعل مطلق يقين بيصورتست
صورت اندر دست او چون آلتست
گه گه آن بيصورت از كتم عدم
مر صور را رو نمايد از كرم
تا مدد گيرد ازو هر صورتي
از كمال و از جمال و قدرتي
باز بيصورت چو پنهان كرد رو
آمدند از بهر كد در رنگ و بو
صورتي از صورت ديگر كمال
گر بجويد باشد آن عين ضلال
پس چه عرضه ميكني اي بيگهر
احتياج خود به محتاجي دگر
چون صور بندهست بر يزدان مگو
ظن مبر صورت به تشبيهش مجو
در تضرع جوي و در افناي خويش
كز تفكر جز صور نايد به پيش
ور ز غير صورتت نبود فره
صورتي كان بيتو زايد در تو به
صورت شهري كه آنجا ميروي
ذوق بيصورت كشيدت اي روي
پس به معني ميروي تا لامكان
كه خوشي غير مكانست و زمان
صورت ياري كه سوي او شوي
از براي مونسياش ميروي
پس بمعني سوي بيصورت شدي
گرچه زان مقصود غافل آمدي
پس حقيقت حق بود معبود كل
كز پي ذوقست سيران سبل
ليك بعضي رو سوي دم كردهاند
گرچه سر اصلست سر گم كردهاند
ليك آن سر پيش اين ضالان گم
ميدهد داد سري از راه دم
آن ز سر مييابد آن داد اين ز دم
قوم ديگر پا و سر كردند گم
چونك گم شد جمله جمله يافتند
از كم آمد سوي كل بشتافتند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد