بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنج‌نامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنج‌نامه

۳۵ بازديد


ديد در خواب او شبي و خواب كو
واقعهٔ بي‌خواب صوفي‌راست خو
هاتفي گفتش كاي ديده تعب
رقعه‌اي در مشق وراقان طلب
خفيه زان وراق كت همسايه است
سوي كاغذپاره‌هاش آور تو دست
رقعه‌اي شكلش چنين رنگش چنين
بس بخوان آن را به خلوت اي حزين
چون بدزدي آن ز وراق اي پسر
پس برون رو ز انبهي و شور و شر
تو بخوان آن را به خود در خلوتي
هين مجو در خواندن آن شركتي
ور شود آن فاش هم غمگين مشو
كه نيابد غير تو زان نيم جو
ور كشد آن دير هان زنهار تو
ورد خود كن دم به دم لاتقنطوا
اين بگفت و دست خود آن مژده‌ور
بر دل او زد كه رو زحمت ببر
چون به خويش آمد ز غيبت آن جوان
مي‌نگنجيد از فرح اندر جهان
زهرهٔ او بر دريدي از قلق
گر نبودي رفق و حفظ و لطف حق
يك فرح آن كز پس شصد حجاب
گوش او بشنيد از حضرت جواب
از حجب چون حس سمعش در گذشت
شد سرافراز و ز گردون بر گذشت
كه بود كان حس چشمش ز اعتبار
زان حجاب غيب هم يابد گذار
چون گذاره شد حواسش از حجاب
پس پياپي گرددش ديد و خطاب
جانب دكان وراق آمد او
دست مي‌برد او به مشقش سو به سو
پيش چشمش آمد آن مكتوب زود
با علاماتي كه هاتف گفته بود
در بغل زد گفت خواجه خير باد
اين زمان وا مي‌رسم اي اوستاد
رفت كنج خلوتي و آن را بخواند
وز تحير واله و حيران بماند
كه بدين سان گنج‌نامهٔ بي‌بها
چون فتاده ماند اندر مشقها
باز اندر خاطرش اين فكر جست
كز پي هر چيز يزدان حافظست
كي گذارد حافظ اندر اكتناف
كه كسي چيزي ربايد از گزاف
گر بيابان پر شود زر و نقود
بي رضاي حق جوي نتوان ربود
ور بخواني صد صحف بي سكته‌اي
بي قدر يادت نماند نكته‌اي
ور كني خدمت نخواني يك كتاب
علمهاي نادره يابي ز جيب
شد ز جيب آن كف موسي ضو فشان
كان فزون آمد ز ماه آسمان
كانك مي‌جستي ز چرخ با نهيب
سر بر آوردستت اي موسي ز جيب
تا بداني كه آسمانهاي سمي
هست عكس مدركات آدمي
ني كه اول دست برد آن مجيد
از دو عالم پيشتر عقل آفريد
اين سخن پيدا و پنهانست بس
كه نباشد محرم عنقا مگس
باز سوي قصه باز آ اي پسر
قصهٔ گنج و فقير آور به سر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد