دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۷ ۳۵ بازديد
آن يكي ميشد به ره سوي دكان
پيش ره را بسته ديد او از زنان
پاي او ميسوخت از تعجيل و راه
بسته از جوق زنان همچو ماه
رو به يك زن كرد و گفت اي مستهان
هي چه بسياريد اي دخترچگان
رو بدو كرد آن زن و گفت اي امين
هيچ بسياري ما منكر مبين
بين كه با بسياري ما بر بساط
تنگ ميآيد شما را انبساط
در لواطه ميفتيد از قحط زن
فاعل و مفعول رسواي زمن
تو مبين اين واقعات روزگار
كز فلك ميگردد اينجا ناگوار
تو مبين تحشير روزي و معاش
تو مبين اين قحط و خوف و ارتعاش
بين كه با اين جمله تلخيهاي او
مردهٔ اوييد و ناپرواي او
رحمتي دان امتحان تلخ را
نقمتي دان ملك مرو و بلخ را
آن براهيم از تلف نگريخت و ماند
اين براهيم از شرف بگريخت و راند
آن نسوزد وين بسوزد اي عجب
نعل معكوس است در راه طلب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد