رفت پيغامبر به رغبت بهر او
اندر آخر وآمد اندر جست و جو
بود آخر مظلم و زشت و پليد
وين همه برخاست چون الفت رسيد
بوي پيغامبر ببرد آن شير نر
همچنانك بوي يوسف را پدر
موجب ايمان نباشد معجزات
بوي جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمنست
بوي جنسيت پي دل بردنست
قهر گردد دشمن اما دوست ني
دوست كي گردد ببسته گردني
اندر آمد او ز خواب از بوي او
گفت سرگيندان درون زين گونه بو
از ميان پاي استوران بديد
دامن پاك رسول بينديد
پس ز كنج آخر آمد غژغژان
روي بر پايش نهاد آن پهلوان
پس پيمبر روي بر رويش نهاد
بر سر و بر چشم و رويش بوسه داد
گفت يا ربا چه پنهان گوهري
اي غريب عرش چوني خوشتري
گفت چون باشد خود آن شوريده خواب
كه در آيد در دهانش آفتاب
چون بود آن تشنهاي كو گل چرد
آب بر سر بنهدش خوش ميبرد
چونك مجلس بي چنين پيغاره نيست
از حديث پست نازل چاره نيست
واستان هين اين سخن را از گرو
سوي افسانهٔ عجوزه باز رو
چون مسن گشت و درين ره نيست مرد
تو بنه نامش عجوز سالخورد
نه مرورا راس مال و پايهاي
نه پذيراي قبول مايهاي
نه دهنده ني پذيرندهٔ خوشي
نه درو معني و نه معنيكشي
نه زبان نه گوش نه عقل و بصر
نه هش و نه بيهشي و نه فكر
نه نياز و نه جمالي بهر ناز
تو بتويش گنده مانند پياز
نه رهي ببريده او نه پاي راه
نه تبش آن قحبه را نه سوز و آه
سايلي آمد به سوي خانهاي
خشك نانه خواست يا تر نانهاي
گفت صاحبخانه نان اينجا كجاست
خيرهاي كي اين دكان نانباست
گفت باري اندكي پيهم بياب
گفت آخر نيست دكان قصاب
گفت پارهٔ آرد ده اي كدخدا
گفت پنداري كه هست اين آسيا
گفت باري آب ده از مكرعه
گفت آخر نيست جو يا مشرعه
هر چه او درخواست از نان يا سبوس
چربكي ميگفت و ميكردش فسوس
آن گدا در رفت و دامن بر كشيد
اندر آن خانه بحسبت خواست ريد
گفت هي هي گفت تن زن اي دژم
تا درين ويرانه خود فارغ كنم
چون درينجا نيست وجه زيستن
بر چنين خانه ببايد ريستن
چون نهاي بازي كه گيري تو شكار
دست آموز شكار شهريار
نيستي طاوس با صد نقش بند
كه به نقشت چشمها روشن كنند
هم نهاي طوطي كه چون قندت دهند
گوش سوي گفت شيرينت نهند
هم نهاي بلبل كه عاشقوار زار
خوش بنالي در چمن يا لالهزار
هم نهاي هدهد كه پيكيها كني
نه چو لكلك كه وطن بالا كني
در چه كاري تو و بهر چت خرند
تو چه مرغي و ترا با چه خورند
زين دكان با مكاسان برتر آ
تا دكان فضل كه الله اشتري
كالهاي كه هيچ خلقش ننگريد
از خلاقت آن كريم آن را خريد
هيچ قلبي پيش او مردود نيست
زانك قصدش از خريدن سود نيست
گفت يك روزي به خواجهٔ گيليي
نان پرستي نر گدا زنبيليي
چون ستد زو نان بگفت اي مستعان
خوش به خان و مان خود بازش رسان
گفت خان ار آنست كه من ديدهام
حق ترا آنجا رساند اي دژم
هر محدث را خسان باذل كنند
حرفش ار عالي بود نازل كنند
زانك قدر مستمع آيد نبا
بر قد خواجه برد درزي قبا
آن يكي رنجور شد سوي طبيب
گفت نبضم را فرو بين اي لبيب
كه ز نبض آگه شوي بر حال دل
كه رگ دستست با دل متصل
چونك دل غيبست خواهي زو مثال
زو بجو كه با دلستش اتصال
باد پنهانست از چشم اي امين
در غبار و جنبش برگش ببين
كز يمينست او وزان يا از شمال
جنبش برگت بگويد وصف حال
مستي دل را نميداني كه كو
وصف او از نرگس مخمور جو
چون ز ذات حق بعيدي وصف ذات
باز داني از رسول و معجزات
معجزاتي و كراماتي خفي
بر زند بر دل ز پيران صفي
كه درونشان صد قيامت نقد هست
كمترين آنك شود همسايه مست
پس جليس الله گشت آن نيكبخت
كو به پهلوي سعيدي برد رخت
معجزه كان بر جمادي زد اثر
يا عصا با بحر يا شقالقمر
گر ترا بر جان زند بيواسطه
متصل گردد به پنهان رابطه
بر جمادات آن اثرها عاريهست
از پي روح خوش متواريهست
تا از آن جامد اثر گيرد ضمير
حبذا نان بيهيولاي خمير
حبذا خوان مسيحي بيكمي
حبذا بيباغ ميوهٔ مريمي
بر زند از جان كامل معجزات
بر ضمير جان طالب چون حيات
معجزه بحرست و ناقص مرغ خاك
مرغ آبي در وي آمن از هلاك
عجزبخش جان هر نامحرمي
ليك قدرتبخش جان همدمي
چون نيابي اين سعادت در ضمير
پس ز ظاهر هر دم استدلال گير
كه اثرها بر مشاعر ظاهرست
وين اثرها از مؤثر مخبرست
هست پنهان معني هر داروي
همچو سحر و صنعت هر جادوي
چون نظر در فعل و آثارش كني
گرچه پنهانست اظهارش كني
قوتي كان اندرونش مضمرست
چون به فعل آيد عيان و مظهرست
چون به آثار اين همه پيدا شدت
چون نشد پيدا ز تاثير ايزدت
نه سببها و اثرها مغز و پوست
چون بجويي جملگي آثار اوست
دوست گيري چيزها را از اثر
پس چرا ز آثاربخشي بيخبر
از خيالي دوست گيري خلق را
چون نگيري شاه غرب و شرق را
اين سخن پايان ندارد اي قباد
حرص ما را اندرين پايان مباد
چون عروسي خواست رفتن آن خريف
موي ابرو پاك كرد آن مستخيف
پيش رو آيينه بگرفت آن عجوز
تا بيارايد رخ و رخسار و پوز
چند گلگونه بماليد از بطر
سفرهٔ رويش نشد پوشيدهتر
عشرهاي مصحف از جا ميبريد
ميبچفسانيد بر رو آن پليد
تا كه سفرهٔ روي او پنهان شود
تا نگين حلقهٔ خوبان شود
عشرها بر روي هر جا مينهاد
چونك بر ميبست چادر ميفتاد
باز او آن عشرها را با خدو
ميبچفسانيد بر اطراف رو
باز چادر راست كردي آن تكين
عشرها افتادي از رو بر زمين
چون بسي ميكرد فن و آن ميفتاد
گفت صد لعنت بر آن ابليس باد
شد مصور آن زمان ابليس زود
گفت اي قحبهٔ قديد بيورود
من همه عمر اين نينديشيدهام
نه ز جز تو قحبهاي اين ديدهام
تخم نادر در فضيحت كاشتي
در جهان تو مصحفي نگذاشتي
صد بليسي تو خميس اندر خميس
ترك من گوي اي عجوزهٔ دردبيس
چند دزدي عشر از علم كتاب
تا شود رويت ملون همچو سيب
چند دزدي حرف مردان خدا
تا فروشي و ستاني مرحبا
رنگ بر بسته ترا گلگون نكرد
شاخ بر بسته فن عرجون نكرد
عاقبت چون چادر مرگت رسد
از رخت اين عشرها اندر فتد
چونك آيد خيزخيزان رحيل
گم شود زان پس فنون قال و قيل
عالم خاموشي آيد پيش بيست
واي آنك در درون انسيش نيست
صيقلي كن يك دو روزي سينه را
دفتر خود ساز آن آيينه را
كه ز سايهٔ يوسف صاحبقران
شد زليخاي عجوز از سر جوان
ميشود مبدل به خورشيد تموز
آن مزاح بارد برد العجوز
ميشود مبدل بسوز مريمي
شاخ لب خشكي به نخلي خرمي
اي عجوزه چند كوشي با قضا
نقد جو اكنون رها كن ما مضي
چون رخت را نيست در خوبي اميد
خواه گلگونه نه و خواهي مداد
رحمة الله عليه گفته است
ذكر شه محمود غازي سفته است
كز غزاي هند پيش آن همام
در غنيمت اوفتادش يك غلام
پس خليفهش كرد و بر تختش نشاند
بر سپه بگزيدش و فرزند خواند
طول و عرض و وصف قصه تو به تو
در كلام آن بزرگ دين بجو
حاصل آن كودك برين تخت نضار
شسته پهلوي قباد شهريار
گريه كردي اشك ميراندي بسوز
گفت شه او را كاي پيروز روز
از چه گريي دولتت شد ناگوار
فوق املاكي قرين شهريار
تو برين تخت و وزيران و سپاه
پيش تختت صف زده چون نجم و ماه
گفت كودك گريهام زانست زار
كه مرا مادر در آن شهر و ديار
از توم تهديد كردي هر زمان
بينمت در دست محمود ارسلان
پس پدر مر مادرم را در جواب
جنگ كردي كين چه خشمست و عذاب
مينيابي هيچ نفريني دگر
زين چنين نفرين مهلك سهلتر
سخت بيرحمي و بس سنگيندلي
كه به صد شمشير او را قاتلي
من ز گفت هر دو حيران گشتمي
در دل افتادي مرا بيم و غمي
تا چه دوزخخوست محمود اي عجب
كه مثل گشتست در ويل و كرب
من هميلرزيدمي از بيم تو
غافل از اكرام و از تعظيم تو
مادرم كو تا ببيند اين زمان
مر مرا بر تخت اي شاه جهان
فقر آن محمود تست اي بيسعت
طبع ازو دايم همي ترساندت
گر بداني رحم اين محمود راد
خوش بگويي عاقبت محمود باد
فقر آن محمود تست اي بيمدل
كم شنو زين مادر طبع مضل
چون شكار فقر كردي تو يقين
همچوكودك اشك باري يوم دين
گرچه اندر پرورش تن مادرست
ليك از صد دشمنت دشمنترست
تن چو شد بيمار داروجوت كرد
ور قوي شد مر ترا طاغوت كرد
چون زره دان اين تن پر حيف را
ني شتا را شايد و نه صيف را
يار بد نيكوست بهر صبر را
كه گشايد صبر كردن صدر را
صبر مه با شب منور داردش
صبر گل با خار اذفر داردش
صبر شير اندر ميان فرث و خون
كرده او را ناعش ابن اللبون
صبر جملهٔ انبيا با منكران
كردشان خاص حق و صاحبقران
هر كه را بيني يكي جامه درست
دانك او آن را به صبر و كسب جست
هركه را ديدي برهنه و بينوا
هست بر بيصبري او آن گوا
هركه مستوحش بود پر غصه جان
كرده باشد با دغايي اقتران
صبر اگر كردي و الف با وفا
ار فراق او نخوردي اين قفا
خوي با حق نساختي چون انگبين
با لبن كه لا احب الافلين
لاجرم تنها نماندي همچنان
كه آتشي مانده به راه از كاروان
چون ز بيصبري قرين غير شد
در فراقش پر غم و بيخير شد
صحبتت چون هست زر دهدهي
پيش خاين چون امانت مينهي
خوي با او كن كه امانتهاي تو
آمن آيد از افول و از عتو
خوي با او كن كه خو را آفريد
خويهاي انبيا را پروريد
برهاي بدهي رمه بازت دهد
پرورندهٔ هر صفت خود رب بود
بره پيش گرگ امانت مينهي
گرگ و يوسف را مفرما همرهي
گرگ اگر با تو نمايد روبهي
هين مكن باور كه نايد زو بهي
جاهل ار با تو نمايد همدلي
عاقبت زحمت زند از جاهلي
او دو آلت دارد و خنثي بود
فعل هر دو بيگمان پيدا شود
او ذكر را از زنان پنهان كند
تا كه خود را خواهر ايشان كند
شله از مردان به كف پنهان كند
تا كه خود را جنس آن مردان كند
گفت يزدان زان كس مكتوم او
شلهاي سازيم بر خرطوم او
تا كه بينايان ما زان ذو دلال
در نيايند از فن او در جوال
حاصل آنك از هر ذكر نايد نري
هين ز جاهل ترس اگر دانشوري
دوستي جاهل شيرينسخن
كم شنو كان هست چون سم كهن
جان مادر چشم روشن گويدت
جز غم و حسرت از آن نفزويدت
مر پدر را گويد آن مادر جهار
كه ز مكتب بچهام شد بس نزار
از زن ديگر گرش آورديي
بر وي اين جور و جفا كم كرديي
از جز تو گر بدي اين بچهام
اين فشار آن زن بگفتي نيز هم
هين بجه زن مادر و تيباي او
سيلي بابا به از حلواي او
هست مادر نفس و بابا عقل راد
اولش تنگي و آخر صد گشاد
اي دهندهٔ عقلها فرياد رس
تا نخواهي تو نخواهد هيچ كس
هم طلب از تست و هم آن نيكوي
ما كييم اول توي آخر توي
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشيم با چندين تراش
زين حواله رغبت افزا در سجود
كاهلي جبر مفرست و خمود
جبر باشد پر و بال كاملان
جبر هم زندان و بند كاهلان
همچو آب نيل دان اين جبر را
آب مؤمن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوي سلطان برد
بال زاغان را به گورستان برد
باز گرد اكنون تو در شرح عدم
كه چو پازهرست و پنداريش سم
همچو هندوبچه هين اي خواجهتاش
رو ز محمود عدم ترسان مباش
از وجودي ترس كه اكنون در ويي
آن خيالت لاشي و تو لا شيي
لاشيي بر لاشيي عاشق شدست
هيچ ني مر هيچ ني را ره زدست
چون برون شد اين خيالات از ميان
گشت نامعقول تو بر تو عيان
راست گفتست آن سپهدار بشر
كه هر آنك كرد از دنيا گذر
نيستش درد و دريغ و غبن موت
بلك هستش صد دريغ از بهر فوت
كه چرا قبله نكردم مرگ را
مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله كردم من همه عمر از حول
آن خيالاتي كه گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نيست
زانست كاندر نقشها كرديم ايست
ما نديديم اين كه آن نقش است و كف
كف ز دريا جنبد و يابد علف
چونك بحر افكند كفها را به بر
تو بگورستان رو آن كفها نگر
پس بگو كو جنبش و جولانتان
بحر افكندست در بحرانتان
تا بگويندت به لب ني بل به حال
كه ز دريا كن نه از ما اين سؤال
نقش چون كف كي بجنبد بي ز موج
خاك بي بادي كجا آيد بر اوج
چون غبار نقش ديدي باد بين
كف چو ديدي قلزم ايجاد بين
هين ببين كز تو نظر آيد به كار
باقيت شحمي و لحمي پود و تار
شحم تو در شمعها نفزود تاب
لحم تو مخمور را نامد كباب
در گداز اين جمله تن را در بصر
در نظر رو در نظر رو در نظر
يك نظر دو گز هميبيند ز راه
يك نظر دو كون ديد و روي شاه
در ميان اين دو فرقي بيشمار
سرمه جو والله اعلم بالسرار
چون شنيدي شرح بحر نيستي
كوش دايم تا برين بحر ايستي
چونك اصل كارگاه آن نيستيست
كه خلا و بينشانست و تهيست
جمله استادان پي اظهار كار
نيستي جويند و جاي انكسار
لاجرم استاد استادان صمد
كارگاهش نيستي و لا بود
هر كجا اين نيستي افزونترست
كار حق و كارگاهش آن سرست
نيستي چون هست بالايين طبق
بر همه بردند درويشان سبق
خاصه درويشي كه شد بي جسم و مال
كار فقر جسم دارد نه سؤال
سايل آن باشد كه مال او گداخت
قانع آن باشد كه جسم خويش باخت
پس ز درد اكنون شكايت بر مدار
كوست سوي نيست اسپي راهوار
اين قدر گفتيم باقي فكر كن
فكر اگر جامد بود رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتزاز
ذكر را خورشيد اين افسرده ساز
اصل خود جذبه است ليك اي خواجهتاش
كار كن موقوف آن جذبه مباش
زانك ترك كار چون نازي بود
ناز كي در خورد جانبازي بود
نه قبول انديش نه رد اي غلام
امر را و نهي را ميبين مدام
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش
چون بديدي صبح شمع آنگه بكش
چشمها چون شد گذاره نور اوست
مغزها ميبيند او در عين پوست
بيند اندر ذره خورشيد بقا
بيند اندر قطره كل بحر را
باز گرد و قصهٔ رنجور گو
با طبيب آگه ستارخو
نبض او بگرفت و واقف شد ز حال
كه اميد صحت او بد محال
گفت هر چت دل بخواهد آن بكن
تا رود از جسمت اين رنج كهن
هرچه خواهد خاطر تو وا مگير
تا نگردد صبر و پرهيزت زحير
صبر و پرهيز اين مرض را دان زيان
هرچه خواهد دل در آرش در ميان
اين چنين رنجور را گفت اي عمو
حق تعالي اعملوا ما شئتم
گفت رو هين خير بادت جان عم
من تماشاي لب جو ميروم
بر مراد دل هميگشت او بر آب
تا كه صحت را بيابد فتح باب
بر لب جو صوفيي بنشسته بود
دست و رو ميشست و پاكي ميفزود
او قفااش ديد چون تخييليي
كرد او را آرزوي سيليي
بر قفاي صوفي حمزهپرست
راست ميكرد از براي صفع دست
كارزو را گر نرانم تا رود
آن طبيبم گفت كان علت شود
سيليش اندر برم در معركه
زانك لا تلقوا بايدي تهلكه
تهلكهست اين صبر و پرهيز اي فلان
خوش بكوبش تن مزن چون ديگران
چون زدش سيلي برآمد يك طراق
گفت صوفي هي هي اي قواد عاق
خواست صوفي تا دو سه مشتش زند
سبلت و ريشش يكايك بر كند
خلق رنجور دق و بيچارهاند
وز خداع ديو سيلي بارهاند
جمله در ايذاي بيجرمان حريص
در قفاي همدگر جويان نقيص
اي زننده بيگناهان را قفا
در قفاي خود نميبيني جزا
اي هوا را طب خود پنداشته
بر ضعيفان صفع را بگماشته
بر تو خنديد آنك گفتت اين دواست
اوست كه آدم را به گندم رهنماست
كه خوريد اين دانه او دو مستعين
بهر دارو تا تكونا خالدين
اوش لغزانيد و او را زد قفا
آن قفا وا گشت و گشت اين را جزا
اوش لغزانيد سخت اندر زلق
ليك پشت و دستگيرش بود حق
كوه بود آدم اگر پر مار شد
كان ترياقست و بياضرار شد
تو كه ترياقي نداري ذرهاي
از خلاص خود چرايي غرهاي
آن توكل كو خليلانه ترا
وآن كرامت چون كليمت از كجا
تا نبرد تيغت اسمعيل را
تا كني شهراه قعر نيل را
گر سعيدي از مناره اوفتيد
بادش اندر جامه افتاد و رهيد
چون يقينت نيست آن بخت اي حسن
تو چرا بر باد دادي خويشتن
زين مناره صد هزاران همچو عاد
در فتادند و سر و سر باد داد
سرنگون افتادگان را زين منار
مينگر تو صد هزار اندر هزار
تو رسنبازي نميداني يقين
شكر پاها گوي و ميرو بر زمين
پر مساز از كاغذ و از كه مپر
كه در آن سودا بسي رفتست سر
گرچه آن صوفي پر آتش شد ز خشم
ليك او بر عاقبت انداخت چشم
اول صف بر كسي ماندم به كام
كو نگيرد دانه بيند بند دام
حبذا دو چشم پايان بين راد
كه نگه دارند تن را از فساد
آن ز پايانديد احمد بود كو
ديد دوزخ را همينجا مو به مو
ديد عرش و كرسي و جنات را
تا دريد او پردهٔ غفلات را
گر هميخواهي سلامت از ضرر
چشم ز اول بند و پايان را نگر
تا عدمها ار ببيني جمله هست
هستها را بنگري محسوس پست
اين ببين باري كه هر كش عقل هست
روز و شب در جست و جوي نيستست
در گدايي طالب جودي كه نيست
بر دكانها طالب سودي كه نيست
در مزارع طالب دخلي كه نيست
در مغارس طالب نخلي كه نيست
در مدارس طالب علمي كه نيست
در صوامع طالب حلمي كه نيست
هستها را سوي پس افكندهاند
نيستها را طالبند و بندهاند
زانك كان و مخزن صنع خدا
نيست غير نيستي در انجلا
پيش ازين رمزي بگفتستيم ازين
اين و آن را تو يكي بين دو مبين
گفته شد كه هر صناعتگر كه رست
در صناعت جايگاه نيست جست
جست بنا موضعي ناساخته
گشته ويران سقفها انداخته
جست سقا كوزاي كش آب نيست
وان دروگر خانهاي كش باب نيست
وقت صيد اندر عدم بد حملهشان
از عدم آنگه گريزان جملهشان
چون اميدت لاست زو پرهيز چيست
با انيس طمع خود استيز چيست
چون انيس طمع تو آن نيستيست
از فنا و نيست اين پرهيز چيست
گر انيس لا نهاي اي جان به سر
در كمين لا چرايي منتظر
زانك داري جمله دل بركندهاي
شست دل در بحر لا افكندهاي
پس گريز از چيست زين بحر مراد
كه بشستت صد هزاران صيد داد
از چه نام برگ را كردي تو مرگ
جادوي بين كه نمودت مرگ برگ
هر دو چشمت بست سحر صنعتش
تا كه جان را در چه آمد رغبتش
در خيال او ز مكر كردگار
جمله صحرا فوق چه زهرست و مار
لاجرم چه را پناهي ساختست
تا كه مرگ او را به چاه انداختست
اينچ گفتم از غلطهات اي عزيز
هم برين بشنو دم عطار نيز
گفت صوفي در قصاص يك قفا
سر نشايد باد دادن از عمي
خرقهٔ تسليم اندر گردنم
بر من آسان كرد سيلي خوردنم
ديد صوفي خصم خود را سخت زار
گفت اگر مشتش زنم من خصموار
او به يك مشتم بريزد چون رصاص
شاه فرمايد مرا زجر و قصاص
خيمه ويرانست و بشكسته وتد
او بهانه ميجود تا در فتد
بهر اين مرده دريغ آيد دريغ
كه قصاصم افتد اندر زير تيغ
چون نميتوانست كف بر خصم زد
عزمش آن شد كش سوي قاضي برد
كه ترازوي حق است و كيلهاش
مخلص است از مكر ديو و حيلهاش
هست او مقراض احقاد و جدال
قاطع جن دو خصم و قيل و قال
ديو در شيشه كند افسون او
فتنهها ساكن كند قانون او
چون ترازو ديد خصم پر طمع
سركشي بگذارد و گردد تبع
ور ترازو نيست گر افزون دهيش
از قسم راضي نگردد آگهيش
هست قاضي رحمت و دفع ستيز
قطرهاي از بحر عدل رستخيز
قطره گرچه خرد و كوتهپا بود
لطف آب بحر ازو پيدا بود
از غبار ار پاك داري كله را
تو ز يك قطره ببيني دجله را
جزوها بر حال كلها شاهدست
تا شفق غماز خورشيد آمدست
آن قسم بر جسم احمد راند حق
آنچ فرمودست كلا والشفق
مور بر دانه چرا لرزان بدي
گر از آن يك دانه خرمندان بدي
بر سر حرف آ كه صوفي بيدلست
در مكافات جفا مستعجلست
اي تو كرده ظلمها چون خوشدلي
از تقاضاي مكافي غافلي
يا فراموشت شدست از كردههات
كه فرو آويخت غفلت پردههات
گر نه خصميهاستي اندر قفات
جرم گردون رشك بردي بر صفات
ليك محبوسي براي آن حقوق
اندك اندك عذر ميخواه از عقوق
تا به يكبارت نگيرد محتسب
آب خود روشن كن اكنون با محب
رفت صوفي سوي آن سيليزنش
دست زد چون مدعي در دامنش
اندر آوردش بر قاضي كشان
كين خر ادبار را بر خر نشان
يا به زخم دره او را ده جزا
آنچنان كه راي تو بيند سزا
كانك از زجر تو ميرد در دمار
بر تو تاوان نيست آن باشد جبار
در حد و تعزير قاضي هر كه مرد
نيست بر قاضي ضمان كو نيست خرد
نايب حقست و سايهٔ عدل حق
آينهٔ هر مستحق و مستحق
كو ادب از بهر مظلومي كند
نه براي عرض و خشم و دخل خود
چون براي حق و روز آجلهست
گر خطايي شد ديت بر عاقلهست
آنك بهر خود زند او ضامنست
وآنك بهر حق زند او آمنست
گر پدر زد مر پسر را و بمرد
آن پدر را خونبها بايد شمرد
زانك او را بهر كار خويش زد
خدمت او هست واجب بر ولد
چون معلم زد صبي را شد تلف
بر معلم نيست چيزي لا تخف
كان معلم نايب افتاد و امين
هر امين را هست حكمش همچنين
نيست واجب خدمت استا برو
پس نبود استا به زجرش كارجو
ور پدر زد او براي خود زدست
لاجرم از خونبها دادن نرست
پس خودي را سر ببر اي ذوالفقار
بيخودي شو فانيي درويشوار
چون شدي بيخود هر آنچ تو كني
ما رميت اذ رميتي آمني
آن ضمان بر حق بود نه بر امين
هست تفصيلش به فقه اندر مبين
هر دكاني راست سودايي دگر
مثنوي دكان فقرست اي پسر
در دكان كفشگر چرمست خوب
قالب كفش است اگر بيني تو چوب
پيش بزازان قز و ادكن بود
بهر گز باشد اگر آهن بود
مثنوي ما دكان وحدتست
غير واحد هرچه بيني آن بتست
بت ستودن بهر دام عامه را
همچنان دان كالغرانيق العلي
خواندش در سورهٔ والنجم زود
ليك آن فتنه بد از سوره نبود
جمله كفار آن زمان ساجد شدند
هم سري بود آنك سر بر در زدند
بعد ازين حرفيست پيچاپيچ و دور
با سليمان باش و ديوان را مشور
هين حديث صوفي و قاضي بيار
وان ستمكار ضعيف زار زار
گفت قاضي ثبت العرش اي پسر
تا برو نقشي كنم از خير و شر
كو زننده كو محل انتقام
اين خيالي گشته است اندر سقام
شرع بهر زندگان و اغنياست
شرع بر اصحاب گورستان كجاست
آن گروهي كز فقيري بيسرند
صد جهت زان مردگان فانيتراند
مرده از يك روست فاني در گزند
صوفيان از صد جهت فاني شدند
مرگ يك قتلست و اين سيصد هزار
هر يكي را خونبهايي بيشمار
گرچه كشت اين قوم را حق بارها
ريخت بهر خونبها انبارها
همچو جرجيساند هر يك در سرار
كشته گشته زنده گشته شصت بار
كشته از ذوق سنان دادگر
ميبسوزد كه بزن زخمي دگر
والله از عشق وجود جانپرست
كشته بر قتل دوم عاشقترست
گفت قاضي من قضادار حيم
حاكم اصحاب گورستان كيم
اين به صورت گر نه در گورست پست
گورها در دودمانش آمدست
بس بديدي مرده اندر گور تو
گور را در مرده بين اي كور تو
گر ز گوري خشت بر تو اوفتاد
عاقلان از گور كي خواهند داد
گرد خشم و كينهٔ مرده مگرد
هين مكن با نقش گرمابه نبرد
شكر كن كه زندهاي بر تو نزد
كانك زنده رد كند حق كرد رد
خشم احيا خشم حق و زخم اوست
كه به حق زندهست آن پاكيزهپوست
حق بكشت او را و در پاچهش دميد
زود قصابانه پوست از وي كشيد
نفخ در وي باقي آمد تا مب
نفخ حق نبود چو نفخهٔ آن قصاب
فرق بسيارست بين النفختين
اين همه زينست و آن سر جمله شين
اين حيات از وي بريد و شد مضر
وان حيات از نفخ حق شد مستمر
اين دم آن دم نيست كايد آن به شرح
هين بر آ زين قعر چه بالاي صرح
نيستش بر خر نشاندن مجتهد
نقش هيزم را كسي بر خر نهد
بر نشست او نه پشت خر سزد
پشت تابوتيش اوليتر سزد
ظلم چه بود وضع غير موضعش
هين مكن در غير موضع ضايعش
گفت صوفي پس روا داري كه او
سيليم زد بيقصاص و بيتسو
اين روا باشد كه خر خرسي قلاش
صوفيان را صفع اندازد بلاش
گفت قاضي تو چه داري بيش و كم
گفت دارم در جهان من شش درم
گفت قاضي سه درم تو خرج كن
آن سه ديگر را به او ده بيسخن
زار و رنجورست و درويش و ضعيف
سه درم در بايدش تره و رغيف
بر قفاي قاضي افتادش نظر
از قفاي صوفي آن بد خوبتر
راست ميكرد از پي سيليش دست
كه قصاص سيليم ارزان شدست
سوي گوش قاضي آمد بهر راز
سيليي آورد قاضي را فراز
گفت هر شش را بگيريد اي دو خصم
من شوم آزاد بي خرخاش و وصم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد