بازگردان قصهٔ عشق اياز
كه آن يكي گنجيست مالامال راز
ميرود هر روز در حجرهٔ برين
تا ببيند چارقي با پوستين
زانك هستي سخت مستي آورد
عقل از سر شرم از دل ميبرد
صد هزاران قرن پيشين را همين
مستي هستي بزد ره زين كمين
شد عزرائيلي ازين مستي بليس
كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجهام من نيز و خواجهزادهام
صد هنر را قابل و آمادهام
در هنر من از كسي كم نيستم
تا به خدمت پيش دشمن بيستم
من ز آتش زادهام او از وحل
پيش آتش مر وحل را چه محل
او كجا بود اندر آن دوري كه من
صدر عالم بودم و فخر زمن
دانلود فايل صوتي شعر ( 809 كيلوبايت )
جسم مجنون را ز رنج و دوريي
اندر آمد ناگهان رنجوريي
خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتياق
تا پديد آمد بر آن مجنون خناق
پس طبيب آمد بدار و كردنش
گفت چاره نيست هيچ از رگزنش
رگ زدن بايد براي دفع خون
رگزني آمد بدانجا ذو فنون
بازوش بست و گرفت آن نيش او
بانك بر زد در زمان آن عشقخو
مزد خود بستان و ترك فصد كن
گر بميرم گو برو جسم كهن
گفت آخر از چه ميترسي ازين
چون نميترسي تو از شير عرين
شير و گرگ و خرس و هر گور و دده
گرد بر گرد تو شب گرد آمده
مي نه آيدشان ز تو بوي بشر
ز انبهي عشق و وجد اندر جگر
گرگ و خرس و شير داند عشق چيست
كم ز سگ باشد كه از عشق او عميست
گر رگ عشقي نبودي كلب را
كي بجستي كلب كهفي قلب را
هم ز جنس او به صورت چون سگان
گر نشد مشهور هست اندر جهان
بو نبردي تو دل اندر جنس خويش
كي بري تو بوي دل از گرگ و ميش
گر نبودي عشق هستي كي بدي
كي زدي نان بر تو و كي تو شدي
نان تو شد از چه ز عشق و اشتها
ورنه نان را كي بدي تا جان رهي
عشق نان مرده را مي جان كند
جان كه فاني بود جاويدان كند
گفت مجنون من نميترسم ز نيش
صبر من از كوه سنگين هست بيش
منبلم بيزخم ناسايد تنم
عاشقم بر زخمها بر ميتنم
ليك از ليلي وجود من پرست
اين صدف پر از صفات آن درست
ترسم اي فصاد گر فصدم كني
نيش را ناگاه بر ليلي زني
داند آن عقلي كه او دلروشنيست
در ميان ليلي و من فرق نيست
شعله ميزد آتش جان سفيه
كه آتشي بود الولد سر ابيه
نه غلط گفتم كه بد قهر خدا
علتي را پيش آوردن چرا
كار بيعلت مبرا از علل
مستمر و مستقرست از ازل
در كمال صنع پاك مستحث
علت حادث چه گنجد يا حدث
سر آب چه بود آب ما صنع اوست
صنع مغزست و آب صورت چو پوست
عشق دان اي فندق تن دوستت
جانت جويد مغز و كوبد پوستت
دوزخي كه پوست باشد دوستش
داد بدلنا جلودا پوستش
معني و مغزت بر آتش حاكمست
ليك آتش را قشورت هيزمست
كوزهٔ چوبين كه در وي آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست
معني انسان بر آتش مالكست
مالك دوزخ درو كي هالكست
پس ميفزا تو بدن معني فزا
تا چو مالك باشي آتش را كيا
پوستها بر پوست ميافزودهاي
لاجرم چون پوست اندر دودهاي
زانك آتش را علف جز پوست نيست
قهر حق آن كبر را پوستين كنيست
اين تكبر از نتيجهٔ پوستست
جاه و مال آن كبر را زان دوستست
اين تكبر چيست غفلت از لباب
منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب
چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند
نرم گشت و گرم گشت و تيز راند
شد ز ديد لب جملهٔ تن طمع
خوار و عاشق شد كه ذل من طمع
چون نبيند مغز قانع شد به پوست
بند عز من قنع زندان اوست
عزت اينجا گبريست و ذل دين
سنگ تا فاني نشد كي شد نگين
در مقام سنگي آنگاهي انا
وقت مسكين گشتن تست وفنا
كبر زان جويد هميشه جاه و مال
كه ز سرگينست گلحن را كمال
كين دو دايه پوست را افزون كنند
شحم و لحم و كبر و نخوت آكنند
ديده را بر لب لب نفراشتند
پوست را زان روي لب پنداشتند
پيشوا ابليس بود اين راه را
كو شكار آمد شبيكهٔ جاه را
مال چون مارست و آن جاه اژدها
سايهٔ مردان زمرد اين دو را
زان زمرد مار را ديده جهد
كور گردد مار و رهرو وا رهد
چون برين ره خار بنهاد آن رئيس
هر كه خست او گفته لعنت بر بليس
يعني اين غم بر من از غدر ويست
غدر را آن مقتدا سابقپيست
بعد ازو خود قرن بر قرن آمدند
جملگان بر سنت او پا زدند
هر كه بنهد سنت بد اي فتا
تا در افتد بعد او خلق از عمي
جمع گردد بر وي آن جمله بزه
كو سري بودست و ايشان دمغزه
ليك آدم چارق و آن پوستين
پيش ميآورد كه هستم ز طين
چون اياز آن چارقش مورود بود
لاجرم او عاقبت محمود بود
هست مطلق كارساز نيستيست
كارگاه هستكن جز نيست چيست
بر نوشته هيچ بنويسد كسي
يا نهاله كارد اندر مغرسي
كاغذي جويد كه آن بنوشته نيست
تخم كارد موضعي كه كشته نيست
تو برادر موضع ناكشته باش
كاغذ اسپيد نابنوشته باش
تا مشرف گردي از نون والقلم
تا بكارد در تو تخم آن ذوالكرم
خود ازين پالوه ناليسيده گير
مطبخي كه ديدهاي ناديده گير
زانك ازين پالوده مستيها بود
پوستين و چارق از يادت رود
چون در آيد نزع و مرگ آهي كني
ذكر دلق و چارق آنگاهي كني
تا نماني غرق موج زشتيي
كه نباشد از پناهي پشتيي
ياد ناري از سفينهٔ راستين
ننگري رد چارق و در پوستين
چونك درماني به غرقاب فنا
پس ظلمنا ورد سازي بر ولا
ديو گويد بنگريد اين خام را
سر بريد اين مرغ بيهنگام را
دور اين خصلت ز فرهنگ اياز
كه پديد آيد نمازش بينماز
او خروس آسمان بوده ز پيش
نعرههاي او همه در وقت خويش
اي خروسان از وي آموزيد بانگ
بانگ بهر حق كند نه بهر دانگ
صبح كاذب آيد و نفريبدش
صبح كاذب عالم و نيك و بدش
اهل دنيا عقل ناقص داشتند
تا كه صبح صادقش پنداشتند
صبح كاذب كاروانها را زدست
كه به بوي روز بيرون آمدست
صبح كاذب خلق را رهبر مباد
كو دهد بس كاروانها را به باد
اي شده تو صبح كاذب را رهين
صبح صادق را تو كاذب هم مبين
گر نداري از نفاق و بد امان
از چه داري بر برادر ظن همان
بدگمان باشد هميشه زشتكار
نامهٔ خود خواند اندر حق يار
آن خسان كه در كژيها ماندهاند
انبيا را ساحر و كژ خواندهاند
وآن اميران خسيس قلبساز
اين گمان بردند بر حجرهٔ اياز
كو دفينه دارد و گنج اندر آن
ز آينهٔ خود منگر اندر ديگران
شاه ميدانست خود پاكي او
بهر ايشان كرد او آن جست و جو
كاي امير آن حجره را بگشاي در
نيم شب كه باشد او زان بيخبر
تا پديد آيد سگالشهاي او
بعد از آن بر ماست مالشهاي او
مر شما را دادم آن زر و گهر
من از آن زرها نخواهم جز خبر
اين هميگفت و دل او ميطپيد
از براي آن اياز بي نديد
كه منم كين بر زبانم ميرود
اين جفاگر بشنود او چون شود
باز ميگويد به حق دين او
كه ازين افزون بود تمكين او
كي به قذف زشت من طيره شود
وز غرض وز سر من غافل بود
مبتلي چون ديد تاويلات رنج
برد بيند كي شود او مات رنج
صاحب تاويل اياز صابرست
كو به بحر عاقبتها ناظرست
همچو يوسف خواب اين زندانيان
هست تعبيرش به پيش او عيان
خواب خود را چون نداند مرد خير
كو بود واقف ز سر خواب غير
گر زنم صد تيغ او را ز امتحان
كم نگردد وصلت آن مهربان
داند او كه آن تيغ بر خود ميزنم
من ويم اندر حقيقت او منم
آن امينان بر در حجره شدند
طالب گنج و زر و خمره بدند
قفل را برميگشادند از هوس
با دو صد فرهنگ و دانش چند كس
زانك قفل صعب و پر پيچيده بود
از ميان قفلها بگزيده بود
نه ز بخل سيم و مال و زر خام
از براي كتم آن سر از عوام
كه گروهي بر خيال بد تنند
قوم ديگر نام سالوسم كنند
پيش با همت بود اسرار جان
از خسان محفوظتر از لعل كان
زر به از جانست پيش ابلهان
زر نثار جان بود نزد شهان
حرص تازد بيهده سوي سراب
عقل گويد نيك بين كه آن نيست آب
حرص غالب بود و زر چون جان شده
نعرهٔ عقل آن زمان پنهان شده
گشته صدتو حرص و غوغاهاي او
گشته پنهان حكمت و ايماي او
تا كه در چاه غرور اندر فتد
آنگه از حكمت ملامت بشنود
چون ز بند دام باد او شكست
نفس لوامه برو يابيد دست
تا به ديوار بلا نايد سرش
نشنود پند دل آن گوش كرش
كودكان را حرص گوزينه و شكر
از نصيحتها كند دو گوش كر
چونك دردت دنبلش آغاز شد
در نصيحت هر دو گوشش باز شد
حجره را با حرص و صدگونه هوس
باز كردند آن زمان آن چند كس
اندر افتادند از در ز ازدحام
همچو اندر دوغ گنديده هوام
عاشقانه در فتد با كر و فر
خورد امكان ني و بسته هر دو پر
بنگريدند از يسار و از يمين
چارقي بدريده بود و پوستين
باز گفتند اين مكان بينوش نيست
چارق اينجا جز پي روپوش نيست
هين بياور سيخهاي تيز را
امتحان كن حفره و كاريز را
هر طرف كندند و جستند آن فريق
حفرهها كردند و گوهاي عميق
حفرههاشان بانگ ميداد آن زمان
كندههاي خالييم اي كندگان
زان سگالش شرم هم ميداشتند
كندهها را باز ميانباشتند
بيعدد لا حول در هر سينهاي
مانده مرغ حرصشان بيچينهاي
زان ضلالتهاي ياوهتازشان
حفرهٔ ديوار و در غمازشان
ممكن انداي آن ديوار ني
با اياز امكان هيچ انكار ني
گر خداع بيگناهي ميدهند
حايط و عرصه گواهي ميدهند
باز ميگشتند سوي شهريار
پر ز گرد و روي زرد و شرمسار
دانلود فايل صوتي شعر ( ۱.۲۱ مگابايت )
گفت معشوقي به عاشق ز امتحان
در صبوحي كاي فلان ابن الفلان
مر مرا تو دوستتر داري عجب
يا كه خود را راست گو يا ذا الكرب
گفت من در تو چنان فاني شدم
كه پرم از تتو ز ساران تا قدم
بر من از هستي من جز نام نيست
در وجودم جز تو اي خوشكام نيست
زان سبب فاني شدم من اين چنين
همچو سركه در تو بحر انگبين
همچو سنگي كو شود كل لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگي نماند اندرو
پر شود از وصف خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خويش را
دوستي خور بود آن اي فتا
ور كه خود را دوست دارد اي بجان
دوستي خويش باشد بيگمان
خواه خود را دوست دارد لعل ناب
خواه تا او دوست دارد آفتاب
اندرين دو دوستي خود فرق نيست
هر دو جانب جز ضياي شرق نيست
تا نشد او لعل خود را دشمنست
زانك يك من نيست آنجا دو منست
زانك ظلمانيست سنگ و روزكور
هست ظلماني حقيقت ضد نور
خويشتن را دوست دارد كافرست
زانك او مناع شمس اكبرست
پس نشايد كه بگويد سنگ انا
او همه تاريكيست و در فنا
گفت فرعوني انا الحق گشت پست
گفت منصوري اناالحق و برست
آن انا را لعنة الله در عقب
وين انا را رحمةالله اي محب
زانك او سنگ سيه بد اين عقيق
آن عدوي نور بود و اين عشيق
اين انا هو بود در سر اي فضول
ز اتحاد نور نه از راي حلول
جهد كن تا سنگيت كمتر شود
تا به لعلي سنگ تو انور شود
صبر كن اندر جهاد و در عنا
دم به دم ميبين بقا اندر فنا
وصف سنگي هر زمان كم ميشود
وصف لعلي در تو محكم ميشود
وصف هستي ميرود از پيكرت
وصف مستي ميفزايد در سرت
سمع شو يكبارگي تو گوشوار
تا ز حلقهٔ لعل يابي گوشوار
همچو چه كن خاك ميكن گر كسي
زين تن خاكي كه در آبي رسي
گر رسد جذبهٔ خدا آب معين
چاه ناكنده بجوشد از زمين
كار ميكن تو بگوش آن مباش
اندك اندك خاك چه را ميتراش
هر كه رنجي ديد گنجي شد پديد
هر كه جدي كرد در جدي رسيد
گفت پيغمبر ركوعست و سجود
بر در حق كوفتن حلقهٔ وجود
حلقهٔ آن در هر آنكو ميزند
بهر او دولت سري بيرون كند
اين جنايت بر تن و عرض ويست
زخم بر رگهاي آن نيكوپيست
گرچه نفس واحديم از روي جان
ظاهرا دورم ازين سود و زيان
تهمتي بر بنده شه را عار نيست
جز مزيد حلم و استظهار نيست
متهم را شاه چون قارون كند
بيگنه را تو نظر كن چون كند
شاه را غافل مدان از كار كس
مانع اظهار آن حلمست و بس
من هنا يشفع به پيش علم او
لا اباليوار الا حلم او
آن گنه اول ز حلمش ميجهد
ورنه هيبت آن مجالش كي دهد
خونبهاي جرم نفس قاتله
هست بر حلمش ديت بر عاقله
مست و بيخود نفس ما زان حلم بود
ديو در مستي كلاه از وي ربود
گرنه ساقي حلم بودي بادهريز
ديو با آدم كجا كردي ستيز
گاه علم آدم ملايك را كي بود
اوستاد علم و نقاد نقود
چونك در جنت شراب حلم خورد
شد ز يك بازي شيطان روي زرد
آن بلادرهاي تعليم ودود
زيرك و دانا و چستش كرده بود
باز آن افيون حلم سخت او
دزد را آورد سوي رخت او
عقل آيد سوي حلمش مستجير
ساقيم تو بودهاي دستم بگير
كن ميان مجرمان حكم اي اياز
اي اياز پاك با صد احتراز
گر دو صد بارت بجوشم در عمل
در كف جوشت نيابم يك دغل
ز امتحان شرمنده خلقي بيشمار
امتحانها از تو جمله شرمسار
بحر بيقعرست تنها علم نيست
كوه و صد كوهست اين خود حلم نيست
گفت من دانم عطاي تست اين
ورنه من آن چارقم و آن پوستين
بهر آن پيغامبر اين را شرح ساخت
هر كه خود بشناخت يزدان را شناخت
چارقت نطفهست و خونت پوستين
باقي اي خواجه عطاي اوست اين
بهر آن دادست تا جويي دگر
تو مگو كه نيستش جز اين قدر
زان نمايد چند سيب آن باغبان
تا بداني نخل و دخل بوستان
كف گندم زان دهد خريار را
تا بداند گندم انبار را
نكتهاي زان شرح گويد اوستاد
تا شناسي علم او را مستزاد
ور بگويي خود همينش بود و بس
دورت اندازد چنانك از ريش خس
اي اياز اكنون بيا و داده ده
داد نادر در جهان بنياد نه
مجرمانت مستحق كشتناند
وز طمع بر عفو و حلمت ميتنند
تا كه رحمت غالب آيد يا غضب
آب كوثر غالب آيد يا لهب
از پي مردمربايي هر دو هست
شاخ حلم و خشم از عهد الست
بهر اين لفظ الست مستبين
نفي و اثباتست در لفظي قرين
زانك استفهام اثباتيست اين
ليك در وي لفظ ليس شد قرين
ترك كن تا ماند اين تقرير خام
كاسهٔ خاصان منه بر خوان عام
قهر و لطفي چون صبا و چون وبا
آن يكي آهنربا وين كهربا
ميكشد حق راستان را تا رشد
قسم باطل باطلان را ميكشد
معده حلوايي بود حلوا كشد
معده صفرايي بود سركا كشد
فرش سوزان سردي از جالس برد
فرش افسرده حرارت را خورد
دوست بيني از تو رحمت ميجهد
خصم بيني از تو سطوت ميجهد
اي اياز اين كار را زوتر گزار
زانك نوعي انتقامست انتظار
شاه قاصد گفت هين احوال چيست
كه بغلتان از زر و هميان تهيست
ور نهان كرديد دينار و تسو
فر شادي در رخ و رخسار كو
گرچه پنهان بيخ هر بيخ آورست
برگ سيماهم وجوهم اخضرست
آنچ خورد آن بيخ از زهر و ز قند
نك منادي ميكند شاخ بلند
بيخ اگر بيبرگ و از مايه تهيست
برگهاي سبز اندر شاخ چيست
بر زبان بيخ گل مهري نهد
شاخ دست و پا گواهي ميدهد
آن امينان جمله در عذر آمدند
همچو سايه پيش مه ساجد شدند
عذر آن گرمي و لاف و ما و من
پيش شه رفتند با تيغ و كفن
از خجالت جمله انگشتان گزان
هر يكي ميگفت كاي شاه جهان
گر بريزي خون حلالستت حلال
ور ببخشي هست انعام و نوال
كردهايم آنها كه از ما ميسزيد
تا چه فرمايي تو اي شاه مجيد
گر ببخشي جرم ما اي دلفروز
شب شبيها كرده باشد روز روز
گر ببخشي يافت نوميدي گشاد
ورنه صد چون ما فداي شاه باد
گفت شه نه اين نواز و اين گداز
من نخواهم كرد هست آن اياز
چند پختي تلخ و تيز و شورگز
اين يكي بار امتحان شيرين بپز
آن يكي را در قيامت ز انتباه
در كف آيد نامهٔ عصيان سياه
سرسيه چون نامههاي تعزيه
پر معاصي متن نامه و حاشيه
جمله فسق و معصيت بد يك سري
همچو دارالحرب پر از كافري
آنچنان نامهٔ پليد پر وبال
در يمين نايد درآيد در شمال
خود همينجا نامهٔ خود را ببين
دست چپ را شايد آن يا در يمين
موزهٔ چپ كفش چپ هم در دكان
آن چپ دانيش پيش از امتحان
چون نباشي راست ميدان كه چپي
هست پيدا نعرهٔ شير و كپي
آنك گل را شاهد و خوشبو كند
هر چپي را راست فضل او كند
هر شمالي را يميني او دهد
بحر را ماء معيني او دهد
گر چپي با حضرت او راست باش
تا ببيني دستبرد لطفهاش
تو روا داري كه اين نامهٔ مهين
بگذرد از چپ در آيد در يمين
اين چنين نامه كه پرظلم و جفاست
كي بود خود درخور اندر دست راست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد