من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۷ - در بيان آنك صفا و سادگي نفس مطمنه از فكرتها مشوش شود

۳۸ بازديد


روي نفس مطمئنه در جسد
زخم ناخنهاي فكرت مي‌كشد
فكرت بد ناخن پر زهر دان
مي‌خراشد در تعمق روي جان
تا گشايد عقدهٔ اشكال را
در حدث كردست زرين بيل را
عقده را بگشاده گير اي منتهي
عقدهٔ سختست بر كيسهٔ تهي
دز گشاد عقده‌ها گشتي تو پير
عقدهٔ چندي دگر بگشاده گير
عقده‌اي كه آن بر گلوي ماست سخت
كه بداني كه خسي يا نيك‌بخت
حل اين اشكال كن گر آدمي
خرج اين كن دم اگر آدم‌دمي
حد اعيان و عرض دانسته گير
حد خود را دان كه نبود زين گزير
چون بداني حد خود زين حدگريز
تا به بي‌حد در رسي اي خاك‌بيز
عمر در محمول و در موضوع رفت
بي‌بصيرت عمر در مسموع رفت
هر دليلي بي‌نتيجه و بي‌اثر
باطل آمد در نتيجهٔ خود نگر
جز به مصنوعي نديدي صانعي
بر قياس اقتراني قانعي
مي‌فزايد در وسايط فلسفي
از دلايل باز برعكسش صفي
اين گريزد از دليل و از حجاب
از پي مدلول سر برده به جيب
گر دخان او را دليل آتشست
بي‌دخان ما را در آن آتش خوشست
خاصه اين آتش كه از قرب ولا
از دخان نزديك‌تر آمد به ما
پس سيه‌كاري بود رفتن ز جان
بهر تخييلات جان سوي دخان


بخش ۲۶ - قصهٔ آن حكيم كي ديد طاوسي را كي پر زيباي خود را مي‌كند به منقار

۳۷ بازديد


پر خود مي‌كند طاوسي به دشت
يك حكيمي رفته بود آنجا بگشت
گفت طاوسا چنين پر سني
بي‌دريغ از بيخ چون برمي‌كني
خود دلت چون مي‌دهد تا اين حلل
بر كني اندازيش اندر وحل
هر پرت را از عزيزي و پسند
حافظان در طي مصحف مي‌نهند
بهر تحريك هواي سودمند
از پر تو بادبيزن مي‌كنند
اين چه ناشكري و چه بي‌باكيست
تو نمي‌داني كه نقاشش كيست
يا همي‌داني و نازي مي‌كني
قاصدا قلع طرازي مي‌كني
اي بسا نازا كه گردد آن گناه
افكند مر بنده را از چشم شاه
ناز كردن خوشتر آيد از شكر
ليك كم خايش كه دارد صد خطر
ايمن آبادست آن راه نياز
ترك نازش گير و با آن ره بساز
اي بسا نازآوري زد پر و بال
آخر الامر آن بر آن كس شد وبال
خوشي ناز ار دمي بفرازدت
بيم و ترس مضمرش بگدازدت
وين نياز ار چه كه لاغر مي‌كند
صدر را چون بدر انور مي‌كند
چون ز مرده زنده بيرون مي‌كشد
هر كه مرده گشت او دارد رشد
چون ز زنده مرده بيرون مي‌كند
نفس زنده سوي مرگي مي‌تند
مرده شو تا مخرج الحي الصمد
زنده‌اي زين مرده بيرون آورد
دي شوي بيني تو اخراج بهار
ليل گردي بيني ايلاج نهار
بر مكن آن پر كه نپذيرد رفو
روي مخراش از عزا اي خوب‌رو
آنچنان رويي كه چون شمس ضحاست
آنچنان رخ را خراشيدن خطاست
زخم ناخن بر چنان رخ كافريست
كه رخ مه در فراق او گريست
يا نمي‌بيني تو روي خويش را
ترك كن خوي لجاج انديش را


بخش ۲۸ - در بيان قول رسول عليه‌السلام لا رهبانية في‌الاسلام

۳۵ بازديد


بر مكن پر را و دل بر كن ازو
زانك شرط اين جهاد آمد عدو
چون عدو نبود جهاد آمد محال
شهوتت نبود نباشد امتثال
صبر نبود چون نباشد ميل تو
خصم چون نبود چه حاجت حيل تو
هين مكن خود را خصي رهبان مشو
زانك عفت هست شهوت را گرو
بي‌هوا نهي از هوا ممكن نبود
غازيي بر مردگان نتوان نمود
انفقوا گفتست پس كسپي بكن
زانك نبود خرج بي‌دخل كهن
گر چه آورد انفقوا را مطلق او
تو بخوان كه اكسبوا ثم انفقوا
هم‌چنان چون شاه فرمود اصبروا
رغبتي بايد كزان تابي تو رو
پس كلوا از بهر دام شهوتست
بعد از آن لاتسرفوا آن عفتست
چونك محمول به نبود لديه
نيست ممكن بود محمول عليه
چونك رنج صبر نبود مر ترا
شرط نبود پس فرو نايد جزا
حبذا آن شرط و شادا آن جزا
آن جزاي دل‌نواز جان‌فزا


بخش ۲۹ - در بيان آنك ثواب عمل عاشق از حق هم حق است

۴۹ بازديد


عاشقان را شادماني و غم اوست
دست‌مزد و اجرت خدمت هم اوست
غير معشوق ار تماشايي بود
عشق نبود هرزه سودايي بود
عشق آن شعله‌ست كو چون بر فروخت
هرچه جز معشوق باقي جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند
در نگر زان پس كه بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقي جمله رفت
شاد باش اي عشق شركت‌سوز زفت
خود همو بود آخرين و اولين
شرك جز از ديدهٔ احول مبين
اي عجب حسني بود جز عكس آن
نيست تن را جنبشي از غير جان
آن تني را كه بود در جان خلل
خوش نگردد گر بگيري در عسل
اين كسي داند كه روزي زنده بود
از كف اين جان جان جامي ربود
وانك چشم او نديدست آن رخان
پيش او جانست اين تف دخان
چون نديد او عمر عبدالعزيز
پيش او عادل بود حجاج نيز
چون نديد او مار موسي را ثبات
در حبال سحر پندارد حيات
مرغ كو ناخورده است آب زلال
اندر آب شور دارد پر و بال
جز به ضد ضد را همي نتوان شناخت
چون ببيند زخم بشناسد نواخت
لاجرم دنيا مقدم آمدست
تا بداني قدر اقليم الست
چون ازينجا وا رهي آنجا روي
در شكرخانهٔ ابد شاكر شوي
گويي آنجا خاك را مي‌بيختم
زين جهان پاك مي‌بگريختم
اي دريغا پيش ازين بوديم اجل
تا عذابم كم بدي اندر وجل


بخش ۳۰ - در تفسير قول رسول عليه‌السلام

۳۷ بازديد


زين بفرمودست آن آگه رسول
كه هر آنك مرد و كرد از تن نزول
نبود او را حسرت نقلان و موت
ليك باشد حسرت تقصير و فوت
هر كه ميرد خود تمني باشدش
كه بدي زين پيش نقل مقصدش
گر بود بد تا بدي كمتر بدي
ور تقي تا خانه زوتر آمدي
گويد آن بد بي‌خبر مي‌بوده‌ام
دم به دم من پرده مي‌افزوده‌ام
گر ازين زودتر مرا معبر بدي
اين حجاب و پرده‌ام كمتر بدي
از حريصي كم دران روي قنوع
وز تكبر كم دران چهرهٔ خشوع
هم‌چنين از بخل كم در روي جود
وز بليسي چهرهٔ خوب سجود
بر مكن آن پر خلد آراي را
بر مكن آن پر ره‌پيماي را
چون شنيد اين پند در وي بنگريست
بعد از آن در نوحه آمد مي‌گريست
نوحه و گريهٔ دراز دردمند
هر كه آنجا بود بر گريه‌ش فكند
وآنك مي‌پرسيد پر كندن ز چيست
بي‌جوابي شد پشيمان مي‌گريست
كز فضولي من چرا پرسيدمش
او ز غم پر بود شورانيدمش
مي‌چكيد از چشم تر بر خاك آب
اندر آن هر قطره مدرج صد جواب
گريهٔ با صدق بر جانها زند
تا كه چرخ و عرش را گريان كند
عقل و دلها بي‌گمان عرشي‌اند
در حجاب از نور عرشي مي‌زيند


بخش ۳۱ - در بيان آنك عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل

۳۴ بازديد


هم‌چو هاروت و چو ماروت آن دو پاك
بسته‌اند اينجا به چاه سهمناك
عالم سفلي و شهواني درند
اندرين چه گشته‌اند از جرم‌بند
سحر و ضد سحر را بي‌اختيار
زين دو آموزند نيكان و شرار
ليك اول پند بدهندش كه هين
سحر را از ما مياموز و مچين
ما بياموزيم اين سحر اي فلان
از براي ابتلا و امتحان
كه امتحان را شرط باشد اختيار
اختياري نبودت بي‌اقتدار
ميلها هم‌چون سگان خفته‌اند
اندريشان خير و شر بنهفته‌اند
چونك قدرت نيست خفتند اين رده
هم‌چو هيزم‌پاره‌ها و تن‌زده
تا كه مرداري در آيد در ميان
نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چون در آن كوچه خري مردار شد
صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاي رفته اندر كتم غيب
تاختن آورد سر بر زد ز جيب
موبه موي هر سگي دندان شده
وز براي حيله دم جنبان شده
نيم زيرش حيله بالا آن غضب
چون ضعيف آتش كه يابد او حطب
شعله شعله مي‌رسد از لامكان
مي‌رود دود لهب تا آسمان
صد چنين سگ اندرين تن خفته‌اند
چون شكاري نيستشان بنهفته‌اند
يا چو بازانند و ديده دوخته
در حجاب از عشق صيدي سوخته
تا كله بردارد و بيند شكار
آنگهان سازد طواف كوهسار
شهوت رنجور ساكن مي‌بود
خاطر او سوي صحت مي‌رود
چون ببيند نان و سيب و خربزه
در مصاف آيد مزه و خوف بزه
گر بود صبار ديدن سود اوست
آن تهيج طبع سستش را نكوست
ور نباشد صبر پس ناديده به
تير دور اولي ز مرد بي‌زره


بخش ۳۴ - در صفت آن بي‌خودان

۳۹ بازديد


چون فناش از فقر پيرايه شود
او محمدوار بي‌سايه شود
فقر فخري را فنا پيرايه شد
چون زبانهٔ شمع او بي‌سايه شد
شمع جمله شد زبانه پا و سر
سايه را نبود بگرد او گذر
موم از خويش و ز سايه در گريخت
در شعاع از بهر او كي شمع ريخت
گفت او بهر فنايت ريختم
گفت من هم در فنا بگريختم
اين شعاع باقي آمد مفترض
نه شعاع شمع فاني عرض
شمع چون در نار شد كلي فنا
نه اثر بيني ز شمع و نه ضيا
هست اندر دفع ظلمت آشكار
آتش صورت به مومي پايدار
برخلاف موم شمع جسم كان
تا شود كم گردد افزون نور جان
اين شعاع باقي و آن فانيست
شمع جان را شعلهٔ ربانيست
اين زبانهٔ آتشي چون نور بود
سايهٔ فاني شدن زو دور بود
ابر را سايه بيفتد در زمين
ماه را سايه نباشد همنشين
بي‌خودي بي‌ابريست اي نيك‌خواه
باشي اندر بي‌خودي چون قرص ماه
باز چون ابري بيايد رانده
رفت نور از مه خيالي مانده
از حجاب ابر نورش شد ضعيف
كم ز ماه نو شد آن بدر شريف
مه خيالي مي‌نمايد ز ابر و گرد
ابر تن ما را خيال‌انديش كرد
لطف مه بنگر كه اين هم لطف اوست
كه بگفت او ابرها ما را عدوست
مه فراغت دارد از ابر و غبار
بر فراز چرخ دارد مه مدار
ابر ما را شد عدو و خصم جان
كه كند مه را ز چشم ما نهان
حور را اين پرده زالي مي‌كند
بدر را كم از هلالي مي‌كند
ماه ما را در كنار عز نشاند
دشمن ما را عدوي خويش خواند
تاب ابر و آب او خود زين مهست
هر كه مه خواند ابر را بس گمرهست
نور مه بر ابر چون منزل شدست
روي تاريكش ز مه مبدل شدست
گرچه همرنگ مهست و دولتيست
اندر ابر آن نور مه عاريتيست
در قيامت شمس و مه معزول شد
چشم در اصل ضيا مشغول شد
تا بداند ملك را از مستعار
وين رباط فاني از دارالقرار
دايه عاريه بود روزي سه چار
مادرا ما را تو گير اندر كنار
پر من ابرست و پرده‌ست و كثيف
ز انعكاس لطف حق شد او لطيف
بر كنم پر را و حسنش را ز راه
تا ببينم حسن مه را هم ز ماه
من نخواهم دايه مادر خوشترست
موسي‌ام من دايهٔ من مادرست
من نخواهم لطف مه از واسطه
كه هلاك قوم شد اين رابطه
يا مگر ابري شود فاني راه
تا نگردد او حجاب روي ماه
صورتش بنمايد او در وصف لا
هم‌چو جسم انبيا و اوليا
آنچنان ابري نباشد پرده‌بند
پرده‌در باشد به معني سودمند
آن‌چنان كه اندر صباح روشني
قطره مي‌باريد و بالا ابر ني
معجزهٔ پيغامبري بود آن سقا
گشته ابر از محو هم‌رنگ سما
بود ابر و رفته از وي خوي ابر
اين چنين گردد تن عاشق به صبر
تن بود اما تني گم گشته زو
گشته مبدل رفته از وي رنگ و بو
پر پي غيرست و سر از بهر من
خانهٔ سمع و بصر استون تن
جان فدا كردن براي صيد غير
كفر مطلق دان و نوميدي ز خير
هين مشو چون قند پيش طوطيان
بلك زهري شو شو آمن از زيان
يا براي شادباشي در خطاب
خويش چون مردار كن پي كلاب
پس خضر كشتي براي اين شكست
تا كه آن كشتي ز غاصب باز رست
فقر فخري بهر آن آمد سني
تا ز طماعان گريزم در غني
گنجها را در خرابي زان نهند
تا ز حرص اهل عمران وا رهند
پر نتاني كند رو خلوت گزين
تا نگردي جمله خرج آن و اين
زآنك تو هم لقمه‌اي هم لقمه‌خوار
آكل و ماكولي اي جان هوش‌دار


بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سايل را

۳۵ بازديد


چون ز گريه فارغ آمد گفت رو
كه تو رنگ و بوي را هستي گرو
آن نمي‌بيني كه هر سو صد بلا
سوي من آيد پي اين بالها
اي بسا صياد بي‌رحمت مدام
بهر اين پرها نهد هر سوم دام
چند تيرانداز بهر بالها
تير سوي من كشد اندر هوا
چون ندارم زور و ضبط خويشتن
زين قضا و زين بلا و زين فتن
آن به آيد كه شوم زشت و كريه
تا بوم آمن درين كهسار و تيه
اين سلاح عجب من شد اي فتي
عجب آرد معجبان را صد بلا


بخش ۳۳ - بيان آنك هنرها و زيركيها و مال دنيا هم‌چون پرهاي طاوس عدو جانست

۳۷ بازديد


پس هنر آمد هلاكت خام را
كز پي دانه نبيند دام را
اختيار آن را نكو باشد كه او
مالك خود باشد اندر اتقوا
چون نباشد حفظ و تقوي زينهار
دور كن آلت بينداز اختيار
جلوه‌گاه و اختيارم آن پرست
بر كنم پر را كه در قصد سرست
نيست انگارد پر خود را صبور
تا پرش در نفكند در شر و شور
پس زيانش نيست پر گو بر مكن
گر رسد تيري به پيش آرد مجن
ليك بر من پر زيبا دشمنيست
چونك از جلوه‌گري صبريم نيست
گر بدي صبر و حفاظم راه‌بر
بر فزودي ز اختيارم كر و فر
هم‌چو طفلم يا چو مست اندر فتن
نيست لايق تيغ اندر دست من
گر مرا عقلي بدي و منزجر
تيغ اندر دست من بودي ظفر
عقل بايد نورده چون آفتاب
تا زند تيغي كه نبود جز صواب
چون ندارم عقل تابان و صلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح
در چه اندازم كنون تيغ و مجن
كين سلاح خصم من خواهد شدن
چون ندارم زور و ياري و سند
تيغم او بستاند و بر من زند
رغم اين نفس وقيحه‌خوي را
كه نپوشد رو خراشم روي را
تا شود كم اين جمال و اين كمال
چون نماند رو كم افتم در وبال
چون بدين نيت خراشم بزه نيست
كه به زخم اين روي را پوشيدنيست
گر دلم خوي ستيري داشتي
روي خوبم جز صفا نفراشتي
چون نديدم زور و فرهنگ و صلاح
خصم ديدم زود بشكستم سلاح
تا نگردد تيغ من او را كمال
تا نگردد خنجرم بر من وبال
مي‌گريزم تا رگم جنبان بود
كي فرار از خويشتن آسان بود
آنك از غيري بود او را فرار
چون ازو ببريد گيرد او قرار
من كه خصمم هم منم اندر گريز
تا ابد كار من آمد خيزخيز
نه به هندست آمن و نه در ختن
آنك خصم اوست سايهٔ خويشتن


بخش ۳۶ - صفت كشتن خليل عليه‌السلام زاغ را

۳۴ بازديد


اين سخن را نيست پايان و فراغ
اي خليل حق چرا كشتي تو زاغ
بهر فرمان حكمت فرمان چه بود
اندكي ز اسرار آن بايد نمود
كاغ كاغ و نعرهٔ زاغ سياه
دايما باشد به دنيا عمرخواه
هم‌چو ابليس از خداي پاك فرد
تا قيامت عمر تن درخواست كرد
گفت انظرني الي يوم الجزا
كاشكي گفتي كه تبنا ربنا
عمر بي توبه همه جان كندنست
مرگ حاضر غايب از حق بودنست
عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود
بي‌خدا آب حيات آتش بود
آن هم از تاثير لعنت بود كو
در چنان حضرت همي‌شد عمرجو
از خدا غير خدا را خواستن
ظن افزونيست و كلي كاستن
خاصه عمري غرق در بيگانگي
در حضور شير روبه‌شانگي
عمر بيشم ده كه تا پس‌تر روم
مهلم افزون كن كه تا كمتر شوم
تا كه لعنت را نشانه او بود
بد كسي باشد كه لعنت‌جو بود
عمر خوش در قرب جان پروردنست
عمر زاغ از بهر سرگين خوردنست
عمر بيشم ده كه تا گه مي‌خورم
دايم اينم ده كه بس بدگوهرم
گرنه گه خوارست آن گنده‌دهان
گويدي كز خوي زاغم وا رهان