بخش ۸۱ - آمدن آن امير نمام با سرهنگان نيم‌شب بگشادن آن حجرهٔ اياز

۳۵ بازديد


آن امينان بر در حجره شدند
طالب گنج و زر و خمره بدند
قفل را برمي‌گشادند از هوس
با دو صد فرهنگ و دانش چند كس
زانك قفل صعب و پر پيچيده بود
از ميان قفلها بگزيده بود
نه ز بخل سيم و مال و زر خام
از براي كتم آن سر از عوام
كه گروهي بر خيال بد تنند
قوم ديگر نام سالوسم كنند
پيش با همت بود اسرار جان
از خسان محفوظ‌تر از لعل كان
زر به از جانست پيش ابلهان
زر نثار جان بود نزد شهان
حرص تازد بيهده سوي سراب
عقل گويد نيك بين كه آن نيست آب
حرص غالب بود و زر چون جان شده
نعرهٔ عقل آن زمان پنهان شده
گشته صدتو حرص و غوغاهاي او
گشته پنهان حكمت و ايماي او
تا كه در چاه غرور اندر فتد
آنگه از حكمت ملامت بشنود
چون ز بند دام باد او شكست
نفس لوامه برو يابيد دست
تا به ديوار بلا نايد سرش
نشنود پند دل آن گوش كرش
كودكان را حرص گوزينه و شكر
از نصيحتها كند دو گوش كر
چونك دردت دنبلش آغاز شد
در نصيحت هر دو گوشش باز شد
حجره را با حرص و صدگونه هوس
باز كردند آن زمان آن چند كس
اندر افتادند از در ز ازدحام
هم‌چو اندر دوغ گنديده هوام
عاشقانه در فتد با كر و فر
خورد امكان ني و بسته هر دو پر
بنگريدند از يسار و از يمين
چارقي بدريده بود و پوستين
باز گفتند اين مكان بي‌نوش نيست
چارق اينجا جز پي روپوش نيست
هين بياور سيخهاي تيز را
امتحان كن حفره و كاريز را
هر طرف كندند و جستند آن فريق
حفره‌ها كردند و گوهاي عميق
حفره‌هاشان بانگ مي‌داد آن زمان
كنده‌هاي خالييم اي كندگان
زان سگالش شرم هم مي‌داشتند
كنده‌ها را باز مي‌انباشتند
بي‌عدد لا حول در هر سينه‌اي
مانده مرغ حرصشان بي‌چينه‌اي
زان ضلالتهاي ياوه‌تازشان
حفرهٔ ديوار و در غمازشان
ممكن انداي آن ديوار ني
با اياز امكان هيچ انكار ني
گر خداع بي‌گناهي مي‌دهند
حايط و عرصه گواهي مي‌دهند
باز مي‌گشتند سوي شهريار
پر ز گرد و روي زرد و شرمسار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد