من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶۶ - قصهٔ قوم يونس عليه‌السلام

۳۶ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( 522 كيلوبايت )

قوم يونس را چو پيدا شد بلا
ابر پر آتش جدا شد از سما
برق مي‌انداخت مي‌سوزيد سنگ
ابر مي‌غريد رخ مي‌ريخت رنگ
جملگان بر بامها بودند شب
كه پديد آمد ز بالا آن كرب
جملگان از بامها زير آمدند
سر برهنه جانب صحرا شدند
مادران بچگان برون انداختند
تا همه ناله و نفير افراختند
از نماز شام تا وقت سحر
خاك مي‌كردند بر سر آن نفر
جملگي آوازها بگرفته شد
رحم آمد بر سر آن قوم لد
بعد نوميدي و آه ناشكفت
اندك‌اندك ابر وا گشتن گرفت
قصهٔ يونس درازست و عريض
وقت خاكست و حديث مستفيض
چون تضرع را بر حق قدرهاست
وآن بها كه آنجاست زاري را كجاست
هين اميد اكنون ميان را چست بند
خيز اي گرينده و دايم بخند
كه برابر مي‌نهد شاه مجيد
اشك را در فضل با خون شهيد


بخش ۶۹ - بيان آنك مخلوقي كر ترا ازو ظلمي رسد

۳۴ بازديد


احمقانه از سنان رحمت مجو
زان شهي جو كان بود در دست او
باسنان و تيغ لابه چون كني
كو اسير آمد به دست آن سني
او به صنعت آزرست و من صنم
آلتي كو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر كند ساغر شوم
ور مرا خنجر كند خنجر شوم
گر مرا چشمه كند آبي هم
ور مرا آتش كند تابي دهم
گر مرا باران كند خرمن دهم
ور مرا ناوك كند در تن جهم
گر مرا ماري كند زهر افكنم
ور مرا ياري كند خدمت كنم
من چو كلكم در ميان اصبعين
نيستم در صف طاعت بين بين
خاك را مشغول كرد او در سخن
يك كفي بربود از آن خاك كهن
ساحرانه در ربود از خاكدان
خاك مشغول سخن چون بي‌خودان
برد تا حق تربت بي‌راي را
تا به مكتب آن گريزان پاي را
گفت يزدان كه به علم روشنم
كه ترا جلاد اين خلقان كنم
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق
چون فشارم خلق را در مرگ حلق
تو روا داري خداوند سني
كه مرا مبغوض و دشمن‌رو كني
گفت اسبابي پديد آرم عيان
از تب و قولنج و سرسام و سنان
كه بگردانم نظرشان را ز تو
در مرضها و سببهاي سه تو
گفت يا رب بندگان هستند نيز
كه سببها را بدرند اي عزيز
چشمشان باشد گذاره از سبب
در گذشته از حجب از فضل رب
سرمهٔ توحيد از كحال حال
يافته رسته ز علت و اعتلال
ننگرند اندر تب و قولنج و سل
راه ندهند اين سببها را به دل
زانك هر يك زين مرضها را دواست
چون دوا نپذيرد آن فعل قضاست
هر مرض دارد دوا مي‌دان يقين
چون دواي رنج سرما پوستين
چون خدا خواهد كه مردي بفسرد
سردي از صد پوستين هم بگذرد
در وجودش لرزه‌اي بنهد كه آن
نه به جامه به شود نه از آشيان
چون قضا آيد طبيب ابله شود
وان دوا در نفع هم گمره شود
كي شود محجوب ادراك بصير
زين سببهاي حجاب گول‌گير
اصل بيند ديده چون اكمل بود
فرع بيند چونك مرد احول بود


بخش ۶۷ - فرستادن اسرافيل را عليه‌السلام به خاك

۳۴ بازديد


گفت اسرافيل را يزدان ما
كه برو زان خاك پر كن كف بيا
آمد اسرافيل هم سوي زمين
باز آغازيد خاكستان حنين
كاي فرشتهٔ صور و اي بحر حيات
كه ز دمهاي تو جان يابد موات
در دمي از صور يك بانگ عظيم
پر شود محشر خلايق از رميم
در دمي در صور گويي الصلا
برجهيد اي كشتگان كربلا
اي هلاكت ديدگان از تيغ مرگ
برزنيد از خاك سر چون شاخ و برگ
رحمت تو وآن دم گيراي تو
پر شود اين عالم از احياي تو
تو فرشتهٔ رحمتي رحمت نما
حامل عرشي و قبلهٔ دادها
عرش معدن گاه داد و معدلت
چار جو در زير او پر مغفرت
جوي شير و جوي شهد جاودان
جوي خمر و دجلهٔ آب روان
پس ز عرش اندر بهشتستان رود
در جهان هم چيزكي ظاهر شود
گرچه آلوده‌ست اينجا آن چهار
از چه از زهر فنا و ناگوار
جرعه‌اي بر خاك تيره ريختند
زان چهار و فتنه‌اي انگيختند
تا بجويند اصل آن را اين خسان
خود برين قانع شدند اين ناكسان
شير داد و پرورش اطفال را
چشمه كرده سينهٔ هر زال را
خمر دفع غصه و انديشه را
چشمه كرده از عنب در اجترا
انگبين داروي تن رنجور را
چشمه كرده باطن زنبور را
آب دادي عام اصل و فرع را
از براي طهر و بهر كرع را
تا ازينها پي بري سوي اصول
تو برين قانع شدي اي بوالفضول
بشنو اكنون ماجراي خاك را
كه چه مي‌گويد فسون محراك را
پيش اسرافيل‌گشته او عبوس
مي‌كند صد گونه شكل و چاپلوس
كه بحق ذات پاك ذوالجلال
كه مدار اين قهر را بر من حلال
من ازين تقليب بويي مي‌برم
بدگماني مي‌دود اندر سرم
تو فرشتهٔ رحمتي رحمت نما
زانك مرغي را نيازارد هما
اي شفا و رحمت اصحاب درد
تو همان كن كان دو نيكوكار كرد
زود اسرافيل باز آمد به شاه
گفت عذر و ماجرا نزد اله
كز برون فرمان بدادي كه بگير
عكس آن الهام دادي در ضمير
امر كردي در گرفتن سوي گوش
نهي كردي از قساوت سوي هوش
سبق رحمت گشت غالب بر غضب
اي بديع افعال و نيكوكار رب


بخش ۶۸ - فرستادن عزرائيل ملك العزم و الحزم را عليه‌السلام ببر گرفتن

۳۳ بازديد


گفت يزدان زو عزرائيل را
كه ببين آن خاك پر تخييل را
آن ضعيف زال ظالم را بياب
مشت خاكي هين بياور با شتاب
رفت عزرائيل سرهنگ قضا
سوي كرهٔ خاك بهر اقتضا
خاك بر قانون نفير آغاز كرد
داد سوگندش بسي سوگند خورد
كاي غلام خاص و اي حمال عرش
اي مطاع الامر اندر عرش و فرش
رو به حق رحمت رحمن فرد
رو به حق آنك با تو لطف كرد
حق شاهي كه جز او معبود نيست
پيش او زاري كس مردود نيست
گفت نتوانم بدين افسون كه من
رو بتابم ز آمر سر و علن
گفت آخر امر فرمود او به حلم
هر دو امرند آن بگير از راه علم
گفت آن تاويل باشد يا قياس
در صريح امر كم جو التباس
فكر خود را گر كني تاويل به
كه كني تاويل اين نامشتبه
دل همي‌سوزد مرا بر لابه‌ات
سينه‌ام پر خون شد از شورابه‌ات
نيستم بي‌رحم بل زان هر سه پاك
رحم بيشستم ز درد دردناك
گر طبانجه مي‌زنم من بر يتيم
ور دهد حلوا به دستش آن حليم
اين طبانجه خوشتر از حلواي او
ور شود غره به حلوا واي او
بر نفير تو جگر مي‌سوزدم
ليك حق لطفي همي‌آموزدم
لطف مخفي در ميان قهرها
در حدث پنهان عقيق بي‌بها
قهر حق بهتر ز صد حلم منست
منع كردن جان ز حق جان كندنست
بترين قهرش به از حلم دو كون
نعم رب‌العالمين و نعم عون
لطفهاي مضمر اندر قهر او
جان سپردن جان فزايد بهر او
هين رها كن بدگماني و ضلال
سر قدم كن چونك فرمودت تعال
آن تعال او تعاليها دهد
مستي و جفت و نهاليها دهد
باري آن امر سني را هيچ هيچ
من نيارم كرد وهن و پيچ پيچ
اين همه بشنيد آن خاك نژند
زان گمان بد بدش در گوش بند
باز از نوعي دگر آن خاك پست
لابه و سجده همي‌كرد او چو مست
گفت نه برخيز نبود زين زيان
من سر و جان مي‌نهم رهن و ضمان
لابه منديش و مكن لابه دگر
جز بدان شاه رحيم دادگر
بنده فرمانم نيارم ترك كرد
امر او كز بحر انگيزيد گرد
جز از آن خلاق گوش و چشم و سر
نشنوم از جان خود هم خير و شر
گوش من از گفت غير او كرست
او مرا از جان شيرين جان‌ترست
جان ازو آمد نيامد او ز جان
صدهزاران جان دهم او رايگان
جان كي باشد كش گزينم بر كريم
كيك چه بود كه بسوزم زو گليم
من ندانم خير الا خير او
صم و بكم و عمي من از غير او
گوش من كرست از زاري‌كنان
كه منم در كف او هم‌چون سنان


بخش ۷۱ - در بيان وخامت چرب و شيرين دنيا

۳۵ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( 671 كيلوبايت )

وا رهي زين روزي ريزهٔ كثيف
در فتي در لوت و در قوت شريف
گر هزاران رطل لوتش مي‌خوري
مي‌روي پاك و سبك هم‌چون پري
كه نه حبس باد و قولنجت كند
چارميخ معده آهنجت كند
گر خوري كم گرسنه ماني چو زاغ
ور خوري پر گيرد آروغت دماغ
كم خوري خوي بد و خشكي و دق
پر خوري شد تخمه را تن مستحق
از طعام الله و قوت خوش‌گوار
بر چنان دريا چو كشتي شو سوار
باش در روزه شكيبا و مصر
دم به دم قوت خدا را منتظر
كه آن خداي خوب‌كار بردبار
هديه‌ها را مي‌دهد در انتظار
انتظار نان ندارد مرد سير
كه سبك آيد وظيفه يا كه دير
بي‌نوا هر دم همي گويد كه كو
در مجاعت منتظر در جست و جو
چون نباشي منتظر نايد به تو
آن نوالهٔ دولت هفتاد تو
اي پدر الانتظار الانتظار
از براي خوان بالا مردوار
هر گرسنه عاقبت قوتي بيافت
آفتاب دولتي بر وي بتافت
ضيف با همت چو ز آشي كم خورد
صاحب خوان آش بهتر آورد
جز كه صاحب خوان درويشي لئيم
ظن بد كم بر به رزاق كريم
سر برآور هم‌چو كوهي اي سند
تا نخستين نور خور بر تو زند
كه آن سر كوه بلند مستقر
هست خورشيد سحر را منتظر


بخش ۷۰ - جواب آمدن كي آنك نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد بر كار

۳۲ بازديد


گفت يزدان آنك باشد اصل دان
پس ترا كي بيند او اندر ميان
گرچه خويش را عامه پنهان كرده‌اي
پيش روشن‌ديدگان هم پرده‌اي
وانك ايشان را شكر باشد اجل
چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن
چون روند از چاه و زندان در چمن
وا رهيدند از جهان پيچ‌پيچ
كس نگريد بر فوات هيچ هيچ
برج زندان را شكست اركانيي
هيچ ازو رنجد دل زندانيي
كاي دريغ اين سنگ مرمر را شكست
تا روان و جان ما از حبس رست
آن رخام خوب و آن سنگ شريف
برج زندان را بهي بود و اليف
چون شكستش تا كه زنداني برست
دست او در جرم اين بايد شكست
هيچ زنداني نگويد اين فشار
جز كسي كز حبس آرندش به دار
تلخ كي باشد كسي را كش برند
از ميان زهر ماران سوي قند
جان مجرد گشته از غوغاي تن
مي‌پرد با پر دل بي‌پاي تن
هم‌چو زنداني چه كه اندر شبان
خسپد و بيند به خواب او گلستان
گويد اي يزدان مرا در تن مبر
تا درين گلشن كنم من كر و فر
گويدش يزدان دعا شد مستجاب
وا مرو والله اعلم بالصواب
اين چنين خوابي ببين چون خوش بود
مرگ ناديده به جنت در رود
هيچ او حسرت خورد بر انتباه
بر تن با سلسله در قعر چاه
مؤمني آخر در آ در صف رزم
كه ترا بر آسمان بودست بزم
بر اميد راه بالا كن قيام
هم‌چو شمعي پيش محراب اي غلام
اشك مي‌بار و همي‌سوز از طلب
هم‌چو شمع سر بريده جمله شب
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوي خوان آسماني كن شتاب
دم به دم بر آسمان مي‌دار اميد
در هواي آسمان رقصان چو بيد
دم به دم از آسمان مي‌آيدت
آب و آتش رزق مي‌افزايدت
گر ترا آنجا برد نبود عجب
منگر اندر عجز و بنگر در طلب
كين طلب در تو گروگان خداست
زانك هر طالب به مطلوبي سزاست
جهد كن تا اين طلب افزون شود
تا دلت زين چاه تن بيرون شود
خلق گويد مرد مسكين آن فلان
تو بگويي زنده‌ام اي غافلان
گر تن من هم‌چو تن‌ها خفته است
هشت جنت در دلم بشكفته است
جان چو خفته در گل و نسرين بود
چه غمست ار تن در آن سرگين بود
جان خفته چه خبر دارد ز تن
كو به گلشن خفت يا در گولخن
مي‌زند جان در جهان آبگون
نعره يا ليت قومي يعلمون
گر نخواهد زيست جان بي اين بدن
پس فلك ايوان كي خواهد بدن
گر نخواهد بي بدن جان تو زيست
في السماء رزقكم روزي كيست


بخش ۷۳ - فيما يرجي من رحمة الله تعالي

۳۴ بازديد


در حديث آمد كه روز رستخيز
امر آيد هر يكي تن را كه خيز
نفخ صور امرست از يزدان پاك
كه بر آريد اي ذراير سر ز خاك
باز آيد جان هر يك در بدن
هم‌چو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز
در خراب خود در آيد چون كنوز
جسم خود بشناسد و در وي رود
جان زرگر سوي درزي كي رود
جان عالم سوي عالم مي‌دود
روح ظالم سوي ظالم مي‌دود
كه شناسا كردشان علم اله
چونك بره و ميش وقت صبحگاه
پاي كفش خود شناسد در ظلم
چون نداند جان تن خود اي صنم
صبح حشر كوچكست اي مستجير
حشر اكبر را قياس از وي بگير
آنچنان كه جان بپرد سوي طين
نامه پرد تا يسار و تا يمين
در كفش بنهند نامهٔ بخل و جود
فسق و تقوي آنچ دي خو كرده بود
چون شود بيدار از خواب او سحر
باز آيد سوي او آن خير و شر
گر رياضت داده باشد خوي خويش
وقت بيداري همان آيد به پيش
ور بد او دي خام و زشت و در ضلال
چون عزا نامه سيه يابد شمال
ور بد او دي پاك و با تقوي و دين
وقت بيداري برد در ثمين
هست ما را خواب و بيداري ما
بر نشان مرگ و محشر دو گوا
حشر اصغر حشر اكبر را نمود
مرگ اصغر مرگ اكبر را زدود
ليك اين نامه خيالست و نهان
وآن شود در حشر اكبر بس عيان
اين خيال اينجا نهان پيدا اثر
زين خيال آنجا بروياند صور
در مهندس بين خيال خانه‌اي
در دلش چون در زميني دانه‌اي
آن خيال از اندرون آيد برون
چون زمين كه زايد از تخم درون
هر خيالي كو كند در دل وطن
روز محشر صورتي خواهد شدن
چون خيال آن مهندس در ضمير
چون نبات اندر زمين دانه‌گير
مخلصم زين هر دو محشر قصه‌ايست
مؤمنان را در بيانش حصه‌ايست
چون بر آيد آفتاب رستخيز
بر جهند از خاك زشت و خوب تيز
سوي ديوان قضا پويان شوند
نقد نيك و بد به كوره مي‌روند
نقد نيكو شادمان و ناز ناز
نقد قلب اندر زحير و در گداز
لحظه لحظه امتحانها مي‌رسد
سر دلها مي‌نمايد در جسد
چون ز قنديل آب و روغن گشته فاش
يا چو خاكي كه برويد سرهاش
از پياز و گندنا و كوكنار
سر دي پيدا كند دست بهار
آن يكي سرسبز نحن المتقون
وآن دگر هم‌چون بنفشه سرنگون
چشمها بيرون جهيد از خطر
گشته ده چشمه ز بيم مستقر
باز مانده ديده‌ها در انتظار
تا كه نامه نايد از سوي يسار
چشم گردان سوي راست و سوي چپ
زانك نبود بخت نامهٔ راست زپ
نامه‌اي آيد به دست بنده‌اي
سر سيه از جرم و فسق آگنده‌اي
اندرو يك خير و يك توفيق نه
جز كه آزار دل صديق نه
پر ز سر تا پاي زشتي و گناه
تسخر و خنبك زدن بر اهل راه
آن دغل‌كاري و دزديهاي او
و آن چو فرعونان انا و اناي او
چون بخواند نامهٔ خود آن ثقيل
داند او كه سوي زندان شد رحيل
پس روان گردد چو دزدان سوي دار
جرم پيدا بسته راه اعتذار
آن هزاران حجت و گفتار بد
بر دهانش گشته چون مسمار بد
رخت دزدي بر تن و در خانه‌اش
گشته پيدا گم شده افسانه‌اش
پس روان گردد به زندان سعير
كه نباشد خار را ز آتش گزير
چون موكل آن ملايك پيش و پس
بوده پنهان گشته پيدا چون عسس
مي‌برندش مي‌سپوزندش به نيش
كه برو اي سگ به كهدانهاي خويش
مي‌كشد پا بر سر هر راه او
تا بود كه بر جهد زان چاه او
منتظر مي‌ايستد تن مي‌زند
در اميدي روي وا پس مي‌كند
اشك مي‌بارد چون باران خزان
خشك اوميدي چه دارد او جز آن
هر زماني روي وا پس مي‌كند
رو به درگاه مقدس مي‌كند
پس ز حق امر آيد از اقليم نور
كه بگوييدش كاي بطال عور
انتظار چيستي اي كان شر
رو چه وا پس مي‌كني اي خيره‌سر
نامه‌ات آنست كت آمد به دست
اي خدا آزار و اي شيطان‌پرست
چون بديدي نامهٔ كردار خويش
چه نگري پس بين جزاي كار خويش
بيهده چه مول مولي مي‌زني
در چنين چه كو اميد روشني
نه ترا از روي ظاهر طاعتي
نه ترا در سر و باطن نيتي
نه ترا شبها مناجات و قيام
نه ترا در روز پرهيز و صيام
نه ترا حفظ زبان ز آزار كس
نه نظر كردن به عبرت پيش و پس
پيش چه بود ياد مرگ و نزع خويش
پس چه باشد مردن ياران ز پيش
نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروش
اي دغا گندم‌نماي جوفروش
چون ترازوي تو كژ بود و دغا
راست چون جويي ترازوي جزا
چونك پاي چپ بدي در غدر و كاست
نامه چون آيد ترا در دست راست
چون جزا سايه‌ست اي قد تو خم
سايهٔ تو كژ فتد در پيش هم
زين قبل آيد خطابات درشت
كه شود كه را از آن هم كوز پشت
بنده گويد آنچ فرمودي بيان
صد چنانم صد چنانم صد چنان
خود تو پوشيدي بترها را به حلم
ورنه مي‌داني فضيحتها به علم
ليك بيرون از جهاد و فعل خويش
از وراي خير و شر و كفر و كيش
وز نياز عاجزانهٔ خويشتن
وز خيال و وهم من يا صد چو من
بودم اوميدي به محض لطف تو
از وراي راست باشي يا عتو
بخشش محضي ز لطف بي‌عوض
بودم اوميد اي كريم بي‌عوض
رو سپس كردم بدان محض كرم
سوي فعل خويشتن مي‌ننگرم
سوي آن اوميد كردم روي خويش
كه وجودم داده‌اي از پيش بيش
خلعت هستي بدادي رايگان
من هميشه معتمد بودم بر آن
چون شمارد جرم خود را و خطا
محض بخشايش در آيد در عطا
كاي ملايك باز آريدش به ما
كه بدستش چشم دل سوي رجا
لاابالي وار آزادش كنيم
وآن خطاها را همه خط بر زنيم
لا ابالي مر كسي را شد مباح
كش زيان نبود ز غدر و از صلاح
آتشي خوش بر فروزيم از كرم
تا نماند جرم و زلت بيش و كم
آتشي كز شعله‌اش كمتر شرار
مي‌بسوزد جرم و جبر و اختيار
شعله در بنگاه انساني زنيم
خار را گلزار روحاني كنيم
ما فرستاديم از چرخ نهم
كيميا يصلح لكم اعمالكم
خود چه باشد پيش نور مستقر
كر و فر اختيار بوالبشر
گوشت‌پاره آلت گوياي او
پيه‌پاره منظر بيناي او
مسمع او آن دو پاره استخوان
مدركش دو قطره خون يعني جنان
كرمكي و از قذر آكنده‌اي
طمطراقي در جهان افكنده‌اي
از مني بودي مني را واگذار
اي اياز آن پوستين را ياد دار


بخش ۷۴ - قصهٔ اياز و حجره داشتن او جهت چارق

۳۴ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( ۱.۲۵ مگابايت )

آن اياز از زيركي انگيخته
پوستين و چارقش آويخته
مي‌رود هر روز در حجرهٔ خلا
چارقت اينست منگر درعلا
شاه را گفتند او را حجره‌ايست
اندر آنجا زر و سيم و خمره‌ايست
راه مي‌ندهد كسي را اندرو
بسته مي‌دارد هميشه آن در او
شاه فرمود اي عجب آن بنده را
چيست خود پنهان و پوشيده ز ما
پس اشارت كرد ميري را كه رو
نيم‌شب بگشاي و اندر حجره شو
هر چه يابي مر ترا يغماش كن
سر او را بر نديمان فاش كن
با چنين اكرام و لطف بي‌عدد
از لئيمي سيم و زر پنهان كند
مي‌نمايد او وفا و عشق و جوش
وانگه او گندم‌نماي جوفروش
هر كه اندر عشق يابد زندگي
كفر باشد پيش او جز بندگي
نيم‌شب آن مير با سي معتمد
در گشاد حجرهٔ او راي زد
مشعله بر كرده چندين پهلوان
جانب حجره روانه شادمان
كه امر سلطانست بر حجره زنيم
هر يكي هميان زر در كش كنيم
آن يكي مي‌گفت هي چه جاي زر
از عقيق و لعل گوي و از گهر
خاص خاص مخزن سلطان ويست
بلك اكنون شاه را خود جان ويست
چه محل دارد به پيش اين عشيق
لعل و ياقوت و زمرد يا عقيق
شاه را بر وي نبودي بد گمان
تسخري مي‌كرد بهر امتحان
پاك مي‌دانستش از هر غش و غل
باز از وهمش همي‌لرزيد دل
كه مبادا كين بود خسته شود
من نخواهم كه برو خجلت رود
اين نكردست او و گر كرد او رواست
هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست
هر چه محبوبم كند من كرده‌ام
او منم من او چه گر در پرده‌ام
باز گفتي دور از آن خو و خصال
اين چنين تخليط ژاژست و خيال
از اياز اين خود محالست و بعيد
كو يكي درياست قعرش ناپديد
هفت دريا اندرو يك قطره‌اي
جملهٔ هستي ز موجش چكره‌اي
جمله پاكيها از آن دريا برند
قطره‌هااش يك به يك ميناگرند
شاه شاهانست و بلك شاه‌ساز
وز براي چشم بد نامش اياز
چشمهاي نيك هم بر وي به دست
از ره غيرت كه حسنش بي‌حدست
يك دهان خواهم به پهناي فلك
تا بگويم وصف آن رشك ملك
ور دهان يابم چنين و صد چنين
تنگ آيد در فغان اين حنين
اين قدر گر هم نگويم اي سند
شيشهٔ دل از ضعيفي بشكند
شيشهٔ دل را چو نازك ديده‌ام
بهر تسكين بس قبا بدريده‌ام
من سر هر ماه سه روز اي صنم
بي‌گمان بايد كه ديوانه شوم
هين كه امروز اول سه روزه است
روز پيروزست نه پيروزه است
هر دلي كه اندر غم شه مي‌بود
دم به دم او را سر مه مي‌بود
قصهٔ محمود و اوصاف اياز
چون شدم ديوانه رفت اكنون ز ساز


بخش ۷۲ - جواب آن مغفل

۳۳ بازديد


آن يكي مي‌گفت خوش بودي جهان
گر نبودي پاي مرگ اندر ميان
آن دگر گفت ار نبودي مرگ هيچ
كه نيرزيدي جهان پيچ‌پيچ
خرمني بودي به دشت افراشته
مهمل و ناكوفته بگذاشته
مرگ را تو زندگي پنداشتي
تخم را در شوره خاكي كاشتي
عقل كاذب هست خود معكوس‌بين
زندگي را مرگ بيند اي غبين
اي خدا بنماي تو هر چيز را
آنچنان كه هست در خدعه‌سرا
هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ
حسرتش آنست كش كم بود برگ
ورنه از چاهي به صحرا اوفتاد
در ميان دولت و عيش و گشاد
زين مقام ماتم و ننگين مناخ
نقل افتادش به صحراي فراخ
مقعد صدقي نه ايوان دروغ
بادهٔ خاصي نه مستيي ز دوغ
مقعد صدق و جليسش حق شده
رسته زين آب و گل آتشكده
ور نكردي زندگاني منير
يك دو دم ماندست مردانه بمير


بخش ۷۶ - حكمت نظر كردن در چارق و پوستين كي فلينظر الانسان مم خلق

۳۶ بازديد


بازگردان قصهٔ عشق اياز
كه آن يكي گنجيست مالامال راز
مي‌رود هر روز در حجرهٔ برين
تا ببيند چارقي با پوستين
زانك هستي سخت مستي آورد
عقل از سر شرم از دل مي‌برد
صد هزاران قرن پيشين را همين
مستي هستي بزد ره زين كمين
شد عزرائيلي ازين مستي بليس
كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجه‌ام من نيز و خواجه‌زاده‌ام
صد هنر را قابل و آماده‌ام
در هنر من از كسي كم نيستم
تا به خدمت پيش دشمن بيستم
من ز آتش زاده‌ام او از وحل
پيش آتش مر وحل را چه محل
او كجا بود اندر آن دوري كه من
صدر عالم بودم و فخر زمن