چند پختي تلخ و تيز و شورگز
اين يكي بار امتحان شيرين بپز
آن يكي را در قيامت ز انتباه
در كف آيد نامهٔ عصيان سياه
سرسيه چون نامههاي تعزيه
پر معاصي متن نامه و حاشيه
جمله فسق و معصيت بد يك سري
همچو دارالحرب پر از كافري
آنچنان نامهٔ پليد پر وبال
در يمين نايد درآيد در شمال
خود همينجا نامهٔ خود را ببين
دست چپ را شايد آن يا در يمين
موزهٔ چپ كفش چپ هم در دكان
آن چپ دانيش پيش از امتحان
چون نباشي راست ميدان كه چپي
هست پيدا نعرهٔ شير و كپي
آنك گل را شاهد و خوشبو كند
هر چپي را راست فضل او كند
هر شمالي را يميني او دهد
بحر را ماء معيني او دهد
گر چپي با حضرت او راست باش
تا ببيني دستبرد لطفهاش
تو روا داري كه اين نامهٔ مهين
بگذرد از چپ در آيد در يمين
اين چنين نامه كه پرظلم و جفاست
كي بود خود درخور اندر دست راست
بود مردي پيش ازين نامش نصوح
بد ز دلاكي زن او را فتوح
بود روي او چو رخسار زنان
مردي خود را هميكرد او نهان
او به حمام زنان دلاك بود
در دغا و حيله بس چالاك بود
سالها ميكرد دلاكي و كس
بو نبرد از حال و سر آن هوس
زانك آواز و رخش زنوار بود
ليك شهوت كامل و بيدار بود
چادر و سربند پوشيده و نقاب
مرد شهواني و در غرهٔ شباب
دختران خسروان را زين طريق
خوش هميماليد و ميشست آن عشيق
توبهها ميكرد و پا در ميكشيد
نفس كافر توبهاش را ميدريد
رفت پيش عارفي آن زشتكار
گفت ما را در دعايي ياد دار
سر او دانست آن آزادمرد
ليك چون حلم خدا پيدا نكرد
بر لبش قفلست و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيدهاند
رازها دانسته و پوشيدهاند
هر كرا اسرار كار آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
سست خنديد و بگفت اي بدنهاد
زانك داني ايزدت توبه دهاد
آن دعا از هفت گردون در گذشت
كار آن مسكين به آخر خوب گشت
كه آن دعاي شيخ نه چون هر دعاست
فاني است و گفت او گفت خداست
چون خدا از خود سؤال و كد كند
پس دعاي خويش را چون رد كند
يك سبب انگيخت صنع ذوالجلال
كه رهانيدش ز نفرين و وبال
اندر آن حمام پر ميكرد طشت
گوهري از دختر شه ياوه گشت
گوهري از حلقههاي گوش او
ياوه گشت و هر زني در جست و جو
پس در حمام را بستند سخت
تا بجويند اولش در پيچ رخت
رختها جستند و آن پيدا نشد
دزد گوهر نيز هم رسوا نشد
پس به جد جستن گرفتند از گزاف
در دهان و گوش و اندر هر شكاف
در شكاف تحت و فوق و هر طرف
جست و جو كردند دري خوش صدف
بانگ آمد كه همه عريان شويد
هر كه هستيد ار عجوز و گر نويد
يك به يك را حاجبه جستن گرفت
تا پديد آيد گهردانهٔ شگفت
آن نصوح از ترس شد در خلوتي
روي زرد و لب كبود از خشيتي
پيش چشم خويش او ميديد مرگ
رفت و ميلرزيد او مانند برگ
گفت يارب بارها برگشتهام
توبهها و عهدها بشكستهام
كردهام آنها كه از من ميسزيد
تا چنين سيل سياهي در رسيد
نوبت جستن اگر در من رسد
وه كه جان من چه سختيها كشد
در جگر افتادهاستم صد شرر
در مناجاتم ببين بوي جگر
اين چنين اندوه كافر را مباد
دامن رحمت گرفتم داد داد
كاشكي مادر نزادي مر مرا
يا مرا شيري بخوردي در چرا
اي خدا آن كن كه از تو ميسزد
كه ز هر سوراخ مارم ميگزد
جان سنگين دارم و دل آهنين
ورنه خون گشتي درين رنج و حنين
وقت تنگ آمد مرا و يك نفس
پادشاهي كن مرا فرياد رس
گر مرا اين بار ستاري كني
توبه كردم من ز هر ناكردني
توبهام بپذير اين بار دگر
تا ببندم بهر توبه صد كمر
من اگر اين بار تقصيري كنم
پس دگر مشنو دعا و گفتنم
اين همي زاريد و صد قطره روان
كه در افتادم به جلاد و عوان
تا نميرد هيچ افرنگي چنين
هيچ ملحد را مبادا اين حنين
نوحهها كرد او بر جان خويش
روي عزرائيل ديده پيش پيش
اي خدا و اي خدا چندان بگفت
كه آن در و ديوار با او گشت جفت
در ميان يارب و يارب بد او
بانگ آمد از ميان جست و جو
زاهدي را يك زني بد بس غيور
هم بد او را يك كنيزك همچو حور
زان ز غيرت پاس شوهر داشتي
با كنيزك خلوتش نگذاشتي
مدتي زن شد مراقب هر دو را
تاكشان فرصت نيفتد در خلا
تا در آمد حكم و تقدير اله
عقل حارس خيرهسر گشت و تباه
حكم و تقديرش چو آيد بيوقوف
عقل كي بود در قمر افتد خسوف
بود در حمام آن زن ناگهان
يادش آمد طشت و در خانه بد آن
با كنيزك گفت رو هين مرغوار
طشت سيمين را ز خانهٔ ما بيار
آن كنيزك زنده شد چون اين شنيد
كه به خواجه اين زمان خواهد رسيد
خواجه در خانهست و خلوت اين زمان
پس دوان شد سوي خانه شادمان
عشق شش ساله كنيزك را بد اين
كه بيابد خواجه را خلوت چنين
گشت پران جانب خانه شتافت
خواجه را در خانه در خلوت بيافت
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود
كه احتياط و ياد در بستن نبود
هر دو با هم در خزيدند از نشاط
جان به جان پيوست آن دم ز اختلاط
ياد آمد در زمان زن را كه من
چون فرستادم ورا سوي وطن
پنبه در آتش نهادم من به خويش
اندر افكندم قج نر را به ميش
گل فرو شست از سر و بيجان دويد
در پي او رفت و چادر ميكشيد
آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم
عشق كو و بيم كو فرقي عظيم
سير عارف هر دمي تا تخت شاه
سير زاهد هر مهي يك روزه راه
گرچه زاهد را بود روزي شگرف
كي بود يك روز او خمسين الف
قدر هر روزي ز عمر مرد كار
باشد از سال جهان پنجه هزار
عقلها زين سر بود بيرون در
زهرهٔ وهم ار بدرد گو بدر
ترس مويي نيست اندر پيش عشق
جمله قربانند اندر كيش عشق
عشق وصف ايزدست اما كه خوف
وصف بندهٔ مبتلاي فرج و جوف
چون يحبون بخواندي در نبي
با يحبوهم قرين در مطلبي
پس محبت وصف حق دان عشق نيز
خوف نبود وصف يزدان اي عزيز
وصف حق كو وصف مشتي خاك كو
وصف حادث كو وصف پاك كو
شرح عشق ار من بگويم بر دوام
صد قيامت بگذرد و آن ناتمام
زانك تاريخ قيامت را حدست
حد كجا آنجا كه وصف ايزدست
عشق را پانصد پرست و هر پري
از فراز عرش تا تحتالثري
زاهد با ترس ميتازد به پا
عاشقان پرانتر از برق و هوا
كي رسند اين خايفان در گرد عشق
كه آسمان را فرش سازد درد عشق
جز مگر آيد عنايتهاي ضو
كز جهان و زين روش آزاد شو
از قش خود وز دش خود باز ره
كه سوي شه يافت آن شهباز ره
اين قش و دش هست جبر و اختيار
از وراي اين دو آمد جذب يار
چون رسيد آن زن به خانه در گشاد
بانگ در در گوش ايشان در فتاد
آن كنيزك جست آشفته ز ساز
مرد بر جست و در آمد در نماز
زن كنيزك را پژوليده بديد
درهم و آشفته و دنگ و مريد
شوي خود را ديد قايم در نماز
در گمان افتاد زن زان اهتزاز
شوي را برداشت دامن بيخطر
ديد آلودهٔ مني خصيه و ذكر
از ذكر باقي نطفه ميچكيد
ران و زانو گشت آلوده و پليد
بر سرش زد سيلي و گفت اي مهين
خصيهٔ مرد نمازي باشد اين
لايق ذكر و نمازست اين ذكر
وين چنين ران و زهار پر قذر
نامهٔ پر ظلم و فسق و كفر و كين
لايقست انصاف ده اندر يمين
گر بپرسي گبر را كين آسمان
آفريدهٔ كيست وين خلق و جهان
گويد او كين آفريدهٔ آن خداست
كه آفرينش بر خدايياش گواست
كفر و فسق و استم بسيار او
هست لايق با چنين اقرار او
هست لايق با چنين اقرار راست
آن فضيحتها و آن كردار كاست
فعل او كرده دروغ آن قول را
تا شد او لايق عذاب هول را
روز محشر هر نهان پيدا شود
هم ز خود هر مجرمي رسوا شود
دست و پا بدهد گواهي با بيان
بر فساد او به پيش مستعان
دست گويد من چنين دزديدهام
لب بگويد من چنين پرسيدهام
پاي گويد من شدستم تا مني
فرج گويد من بكردستم زني
چشم گويد كردهام غمزهٔ حرام
گوش گويد چيدهام س الكلام
پس دروغ آمد ز سر تا پاي خويش
كه دروغش كرد هم اعضاي خويش
آنچنان كه در نماز با فروغ
از گواهي خصيه شد زرقش دروغ
پس چنان كن فعل كه آن خود بيزبان
باشد اشهد گفتن و عين بيان
تا همه تن عضو عضوت اي پسر
گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر
رفتن بنده پي خواجه گواست
كه منم محكوم و اين مولاي ماست
گر سيه كردي تو نامهٔ عمر خويش
توبه كن زانها كه كردستي تو پيش
عمر اگر بگذشت بيخش اين دمست
آب توبهش ده اگر او بينمست
بيخ عمرت را بده آب حيات
تا درخت عمر گردد با نبات
جمله ماضيها ازين نيكو شوند
زهر پارينه ازين گردد چو قند
سيئاتت را مبدل كرد حق
تا همه طاعت شود آن ما سبق
خواجه بر توبهٔ نصوحي خوش به تن
كوششي كن هم به جان و هم به تن
شرح اين توبهٔ نصوح از من شنو
بگرويدستي و ليك از نو گرو
جمله را جستيم پيش آي اي نصوح
گشت بيهوش آن زمان پريد روح
همچو ديوار شكسته در فتاد
هوش و عقلش رفت شد او چون جماد
چونك هوشش رفت از تن بيامان
سر او با حق بپيوست آن زمان
چون تهي گشت و وجود او نماند
باز جانش را خدا در پيش خواند
چون شكست آن كشتي او بيمراد
در كنار رحمت دريا فتاد
جان به حق پيوست چون بيهوش شد
موج رحمت آن زمان در جوش شد
چون كه جانش وا رهيد از ننگ تن
رفت شادان پيش اصل خويشتن
جان چو باز و تن مرورا كندهاي
پاي بسته پر شكسته بندهاي
چونك هوشش رفت و پايش بر گشاد
ميپرد آن باز سوي كيقباد
چونك درياهاي رحمت جوش كرد
سنگها هم آب حيوان نوش كرد
ذرهٔ لاغر شگرف و زفت شد
فرش خاكي اطلس و زربفت شد
مردهٔ صدساله بيرون شد ز گور
ديو ملعون شد به خوبي رشك حور
اين همه روي زمين سرسبز شد
چوب خشك اشكوفه كرد و نغز شد
گرگ با بره حريف مي شده
نااميدان خوشرگ و خوش پي شده
بعد از آن خوفي هلاك جان بده
مژدهها آمد كه اينك گم شده
بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم
يافت شد گم گشته آن در يتيم
يافت شد واندر فرح در بافتيم
مژدگاني ده كه گوهر يافتيم
از غريو و نعره و دستك زدن
پر شده حمام قد زال الحزن
آن نصوح رفته باز آمد به خويش
ديد چشمش تابش صد روز بيش
مي حلالي خواست از وي هر كسي
بوسه ميدادند بر دستش بسي
بد گمان برديم و كن ما را حلال
گوشت تو خورديم اندر قيل و قال
زانك ظن جمله بر وي بيش بود
زانك در قربت ز جمله پيش بود
خاص دلاكش بد و محرم نصوح
بلك همچون دو تني يك گشته روح
گوهر ار بردست او بردست و بس
زو ملازمتر به خاتون نيست كس
اول او را خواست جستن در نبرد
بهر حرمت داشتش تاخير كرد
تا بود كان را بيندازد به جا
اندرين مهلت رهاند خويش را
اين حلاليها ازو ميخواستند
وز براي عذر برميخاستند
گفت بد فضل خداي دادگر
ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر
چه حلالي خواست ميبايد ز من
كه منم مجرمتر اهل زمن
آنچ گفتندم ز بد از صد يكيست
بر من اين كشفست ار كس را شكيست
كس چه ميداند ز من جز اندكي
از هزاران جرم و بد فعلم يكي
من همي دانم و آن ستار من
جرمها و زشتي كردار من
اول ابليسي مرا استاد بود
بعد از آن ابليس پيشم باد بود
حق بديد آن جمله را ناديده كرد
تا نگردم در فضيحت رويزرد
باز رحمت پوستين دوزيم كرد
توبهٔ شيرين چو جان روزيم كرد
هر چه كردم جمله ناكرده گرفت
طاعت ناكرده آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد كرد
همچو بخت و دولتم دلشاد كرد
نام من در نامهٔ پاكان نوشت
دوزخي بودم ببخشيدم بهشت
آه كردم چون رسن شد آه من
گشت آويزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بيرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهي هميبودم زبون
در همه عالم نميگنجم كنون
آفرينها بر تو بادا اي خدا
ناگهان كردي مرا از غم جدا
گر سر هر موي من يابد زبان
شكرهاي تو نيايد در بيان
ميزنم نعره درين روضه و عيون
خلق را يا ليت قومي يعلمون
گازري بود و مر او را يك خري
پشت ريش اشكم تهي و لاغري
در ميان سنگ لاخ بيگياه
روز تا شب بينوا و بيپناه
بهر خوردن جز كه آب آنجا نبود
روز و شب بد خر در آن كور و كبود
آن حوالي نيستان و بيشه بود
شير بود آنجا كه صيدش پيشه بود
شير را با پيل نر جنگ اوفتاد
خسته شد آن شير و ماند از اصطياد
مدتي وا ماند زان ضعف از شكار
بينوا ماندند دد از چاشتخوار
زانك باقيخوار شير ايشان بدند
شير چون رنجور شد تنگ آمدند
شير يك روباه را فرمود رو
مر خري را بهر من صياد شو
گر خري يابي به گرد مرغزار
رو فسونش خوان فريبانش بيار
چون بيابم قوتي از گوشت خر
پس بگيرم بعد از آن صيدي دگر
اندكي من ميخورم باقي شما
من سبب باشم شما را در نوا
يا خري يا گاو بهر من بجوي
زان فسونهايي كه ميداني بگوي
از فسون و از سخنهاي خوشش
از سرش بيرون كن و اينجا كشش
قطب شير و صيد كردن كار او
باقيان اين خلق باقيخوار او
تا تواني در رضاي قطب كوش
تا قوي گردد كند صيد وحوش
چو برنجد بينوا مانند خلق
كز كف عقلست جمله رزق حلق
زانك وجد حلق باقي خورد اوست
اين نگه دار ار دل تو صيدجوست
او چو عقل و خلق چون اعضا و تن
بستهٔ عقلست تدبير بدن
ضعف قطب از تن بود از روح ني
ضعف در كشتي بود در نوح ني
قطب آن باشد كه گرد خود تند
گردش افلاك گرد او بود
ياريي ده در مرمهٔ كشتياش
گر غلام خاص و بنده گشتياش
ياريت در تو فزايد نه اندرو
گفت حق ان تنصروا الله تنصروا
همچو روبه صيد گير و كن فداش
تا عوض گيري هزاران صيد بيش
روبهانه باشد آن صيد مريد
مرده گيرد صيد كفتار مريد
مرده پيش او كشي زنده شود
چرك در پاليز روينده شود
گفت روبه شير را خدمت كنم
حيلهها سازم ز عقلش بر كنم
حيله و افسونگري كار منست
كار من دستان و از ره بردنست
از سر كه جانب جو ميشتافت
آن خر مسكين لاغر را بيافت
پس سلام گرم كرد و پيش رفت
پيش آن ساده دل درويش رفت
گفت چوني اندرين صحراي خشك
در ميان سنگ لاخ و جاي خشك
گفت خر گر در غمم گر در ارم
قسمتم حق كرد من زان شاكرم
شكر گويم دوست را در خير و شر
زانك هست اندر قضا از بد بتر
چونك قسام اوست كفر آمد گله
صبر بايد صبر مفتاح الصله
غير حق جمله عدواند اوست دوست
با عدو از دوست شكوت كي نكوست
تا دهد دوغم نخواهم انگبين
زانك هر نعمت غمي دارد قرين
بعد از آن آمد كسي كز مرحمت
دختر سلطان ما ميخواندت
دختر شاهت هميخواند بيا
تا سرش شويي كنون اي پارسا
جز تو دلاكي نميخواهد دلش
كه بمالد يا بشويد با گلش
گفت رو رو دست من بيكار شد
وين نصوح تو كنون بيمار شد
رو كسي ديگر بجو اشتاب و تفت
كه مرا والله دست از كار رفت
با دل خود گفت كز حد رفت جرم
از دل من كي رود آن ترس و گرم
من بمردم يك ره و باز آمدم
من چشيدم تلخي مرگ و عدم
توبهاي كردم حقيقت با خدا
نشكنم تا جان شدن از تن جدا
بعد آن محنت كرا بار دگر
پا رود سوي خطر الا كه خر
گفت از ضعف توكل باشد آن
ورنه بدهد نان كسي كه داد جان
هر كه جويد پادشاهي و ظفر
كم نيايد لقمهٔ نان اي پسر
دام و دد جمله همه اكال رزق
نه پي كسپاند نه حمال رزق
جمله را رزاق روزي ميدهد
قسمت هر يك به پيشش مينهد
رزق آيد پيش هر كه صبر جست
رنج كوششها ز بيصبري تست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد