بخش ۸۰ - معشوقي از عاشق پرسيد كي خود را دوست‌تر داري يا مرا

۳۹ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( ۱.۲۱ مگابايت )

گفت معشوقي به عاشق ز امتحان
در صبوحي كاي فلان ابن الفلان
مر مرا تو دوست‌تر داري عجب
يا كه خود را راست گو يا ذا الكرب
گفت من در تو چنان فاني شدم
كه پرم از تتو ز ساران تا قدم
بر من از هستي من جز نام نيست
در وجودم جز تو اي خوش‌كام نيست
زان سبب فاني شدم من اين چنين
هم‌چو سركه در تو بحر انگبين
هم‌چو سنگي كو شود كل لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگي نماند اندرو
پر شود از وصف خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خويش را
دوستي خور بود آن اي فتا
ور كه خود را دوست دارد اي بجان
دوستي خويش باشد بي‌گمان
خواه خود را دوست دارد لعل ناب
خواه تا او دوست دارد آفتاب
اندرين دو دوستي خود فرق نيست
هر دو جانب جز ضياي شرق نيست
تا نشد او لعل خود را دشمنست
زانك يك من نيست آنجا دو منست
زانك ظلمانيست سنگ و روزكور
هست ظلماني حقيقت ضد نور
خويشتن را دوست دارد كافرست
زانك او مناع شمس اكبرست
پس نشايد كه بگويد سنگ انا
او همه تاريكيست و در فنا
گفت فرعوني انا الحق گشت پست
گفت منصوري اناالحق و برست
آن انا را لعنة الله در عقب
وين انا را رحمةالله اي محب
زانك او سنگ سيه بد اين عقيق
آن عدوي نور بود و اين عشيق
اين انا هو بود در سر اي فضول
ز اتحاد نور نه از راي حلول
جهد كن تا سنگيت كمتر شود
تا به لعلي سنگ تو انور شود
صبر كن اندر جهاد و در عنا
دم به دم مي‌بين بقا اندر فنا
وصف سنگي هر زمان كم مي‌شود
وصف لعلي در تو محكم مي‌شود
وصف هستي مي‌رود از پيكرت
وصف مستي مي‌فزايد در سرت
سمع شو يكبارگي تو گوش‌وار
تا ز حلقهٔ لعل يابي گوشوار
هم‌چو چه كن خاك مي‌كن گر كسي
زين تن خاكي كه در آبي رسي
گر رسد جذبهٔ خدا آب معين
چاه ناكنده بجوشد از زمين
كار مي‌كن تو بگوش آن مباش
اندك اندك خاك چه را مي‌تراش
هر كه رنجي ديد گنجي شد پديد
هر كه جدي كرد در جدي رسيد
گفت پيغمبر ركوعست و سجود
بر در حق كوفتن حلقهٔ وجود
حلقهٔ آن در هر آنكو مي‌زند
بهر او دولت سري بيرون كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد