بخش ۸۳ - حواله كردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان

۳۷ بازديد


اين جنايت بر تن و عرض ويست
زخم بر رگهاي آن نيكوپيست
گرچه نفس واحديم از روي جان
ظاهرا دورم ازين سود و زيان
تهمتي بر بنده شه را عار نيست
جز مزيد حلم و استظهار نيست
متهم را شاه چون قارون كند
بي‌گنه را تو نظر كن چون كند
شاه را غافل مدان از كار كس
مانع اظهار آن حلمست و بس
من هنا يشفع به پيش علم او
لا ابالي‌وار الا حلم او
آن گنه اول ز حلمش مي‌جهد
ورنه هيبت آن مجالش كي دهد
خونبهاي جرم نفس قاتله
هست بر حلمش ديت بر عاقله
مست و بي‌خود نفس ما زان حلم بود
ديو در مستي كلاه از وي ربود
گرنه ساقي حلم بودي باده‌ريز
ديو با آدم كجا كردي ستيز
گاه علم آدم ملايك را كي بود
اوستاد علم و نقاد نقود
چونك در جنت شراب حلم خورد
شد ز يك بازي شيطان روي زرد
آن بلادرهاي تعليم ودود
زيرك و دانا و چستش كرده بود
باز آن افيون حلم سخت او
دزد را آورد سوي رخت او
عقل آيد سوي حلمش مستجير
ساقيم تو بوده‌اي دستم بگير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد