بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالي في حق ابليس انه كان من الجن ففسق

۳۸ بازديد


شعله مي‌زد آتش جان سفيه
كه آتشي بود الولد سر ابيه
نه غلط گفتم كه بد قهر خدا
علتي را پيش آوردن چرا
كار بي‌علت مبرا از علل
مستمر و مستقرست از ازل
در كمال صنع پاك مستحث
علت حادث چه گنجد يا حدث
سر آب چه بود آب ما صنع اوست
صنع مغزست و آب صورت چو پوست
عشق دان اي فندق تن دوستت
جانت جويد مغز و كوبد پوستت
دوزخي كه پوست باشد دوستش
داد بدلنا جلودا پوستش
معني و مغزت بر آتش حاكمست
ليك آتش را قشورت هيزمست
كوزهٔ چوبين كه در وي آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست
معني انسان بر آتش مالكست
مالك دوزخ درو كي هالكست
پس ميفزا تو بدن معني فزا
تا چو مالك باشي آتش را كيا
پوستها بر پوست مي‌افزوده‌اي
لاجرم چون پوست اندر دوده‌اي
زانك آتش را علف جز پوست نيست
قهر حق آن كبر را پوستين كنيست
اين تكبر از نتيجهٔ پوستست
جاه و مال آن كبر را زان دوستست
اين تكبر چيست غفلت از لباب
منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب
چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند
نرم گشت و گرم گشت و تيز راند
شد ز ديد لب جملهٔ تن طمع
خوار و عاشق شد كه ذل من طمع
چون نبيند مغز قانع شد به پوست
بند عز من قنع زندان اوست
عزت اينجا گبريست و ذل دين
سنگ تا فاني نشد كي شد نگين
در مقام سنگي آنگاهي انا
وقت مسكين گشتن تست وفنا
كبر زان جويد هميشه جاه و مال
كه ز سرگينست گلحن را كمال
كين دو دايه پوست را افزون كنند
شحم و لحم و كبر و نخوت آكنند
ديده را بر لب لب نفراشتند
پوست را زان روي لب پنداشتند
پيش‌وا ابليس بود اين راه را
كو شكار آمد شبيكهٔ جاه را
مال چون مارست و آن جاه اژدها
سايهٔ مردان زمرد اين دو را
زان زمرد مار را ديده جهد
كور گردد مار و ره‌رو وا رهد
چون برين ره خار بنهاد آن رئيس
هر كه خست او گفته لعنت بر بليس
يعني اين غم بر من از غدر ويست
غدر را آن مقتدا سابق‌پيست
بعد ازو خود قرن بر قرن آمدند
جملگان بر سنت او پا زدند
هر كه بنهد سنت بد اي فتا
تا در افتد بعد او خلق از عمي
جمع گردد بر وي آن جمله بزه
كو سري بودست و ايشان دم‌غزه
ليك آدم چارق و آن پوستين
پيش مي‌آورد كه هستم ز طين
چون اياز آن چارقش مورود بود
لاجرم او عاقبت محمود بود
هست مطلق كارساز نيستيست
كارگاه هست‌كن جز نيست چيست
بر نوشته هيچ بنويسد كسي
يا نهاله كارد اندر مغرسي
كاغذي جويد كه آن بنوشته نيست
تخم كارد موضعي كه كشته نيست
تو برادر موضع ناكشته باش
كاغذ اسپيد نابنوشته باش
تا مشرف گردي از نون والقلم
تا بكارد در تو تخم آن ذوالكرم
خود ازين پالوه ناليسيده گير
مطبخي كه ديده‌اي ناديده گير
زانك ازين پالوده مستيها بود
پوستين و چارق از يادت رود
چون در آيد نزع و مرگ آهي كني
ذكر دلق و چارق آنگاهي كني
تا نماني غرق موج زشتيي
كه نباشد از پناهي پشتيي
ياد ناري از سفينهٔ راستين
ننگري رد چارق و در پوستين
چونك درماني به غرقاب فنا
پس ظلمنا ورد سازي بر ولا
ديو گويد بنگريد اين خام را
سر بريد اين مرغ بي‌هنگام را
دور اين خصلت ز فرهنگ اياز
كه پديد آيد نمازش بي‌نماز
او خروس آسمان بوده ز پيش
نعره‌هاي او همه در وقت خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد