يك جزيرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاويست تنها خوشدهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظيم و منتجب
شب ز انديشه كه فردا چه خورم
گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآيد صبح گردد سبز دشت
تا ميان رسته قصيل سبز و كشت
اندر افتد گاو با جوع البقر
تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لمتر شود
آن تنش از پيه و قوت پر شود
باز شب اندر تب افتد از فزع
تا شود لاغر ز خوف منتجع
كه چه خواهم خورد فردا وقت خور
سالها اينست كار آن بقر
هيچ ننديشد كه چندين سال من
ميخورم زين سبزهزار و زين چمن
هيچ روزي كم نيامد روزيم
چيست اين ترس و غم و دلسوزيم
باز چون شب ميشود آن گاو زفت
ميشود لاغر كه آوه رزق رفت
نفس آن گاوست و آن دشت اين جهان
كو همي لاغر شود از خوف نان
كه چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از كجا سازم طلب
سالها خوردي و كم نامد ز خور
ترك مستقبل كن و ماضي نگر
لوت و پوت خورده را هم ياد آر
منگر اندر غابر و كم باش زار
آن يكي با شمع برميگشت روز
گرد بازاري دلش پر عشق و سوز
بوالفضولي گفت او را كاي فلان
هين چه ميجويي به سوي هر دكان
هين چه ميگردي تو جويان با چراغ
در ميان روز روشن چيست لاغ
گفت ميجويم به هر سو آدمي
كه بود حي از حيات آن دمي
هست مردي گفت اين بازار پر
مردمانند آخر اي داناي حر
گفت خواهم مرد بر جادهٔ دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو
طالب مردي دوانم كو به كو
كو درين دو حال مردي در جهان
تا فداي او كنم امروز جان
گفت نادر چيز ميجويي وليك
غافل از حكم و قضايي بين تو نيك
ناظر فرعي ز اصلي بيخبر
فرع ماييم اصل احكام قدر
چرخ گردان را قضا گمره كند
صدعطارد را قضا ابله كند
تنگ گرداند جهان چاره را
آب گرداند حديد و خاره را
اي قراري داده ره را گام گام
خام خامي خام خامي خام خام
چون بديدي گردش سنگ آسيا
آب جو را هم ببين آخر بيا
خاك را ديدي برآمد در هوا
در ميان خاك بنگر باد را
ديگهاي فكر ميبيني به جوش
اندر آتش هم نظر ميكن به هوش
گفت حق ايوب را در مكرمت
من بهر موييت صبري دادمت
هين به صبر خود مكن چندين نظر
صبر ديدي صبر دادن را نگر
چند بيني گردش دولاب را
سر برون كن هم ببين تيز آب را
تو هميگويي كه ميبينم وليك
ديد آن را بس علامتهاست نيك
گردش كف را چو ديدي مختصر
حيرتت بايد به دريا در نگر
آنك كف را ديد سر گويان بود
وانك دريا ديد او حيران بود
آنك كف را ديد نيتها كند
وانك دريا ديد دل دريا كند
آنك كفها ديد باشد در شمار
و آنك دريا ديد شد بياختيار
آنك او كف ديد در گردش بود
وانك دريا ديد او بيغش بود
مر مغي را گفت مردي كاي فلان
هين مسلمان شو بباش از مؤمنان
گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم
ور فزايد فضل هم موقن شوم
گفت ميخواهد خدا ايمان تو
تا رهد از دست دوزخ جان تو
ليك نفس نحس و آن شيطان زشت
ميكشندت سوي كفران و كنشت
گفت اي منصف چو ايشان غالباند
يار او باشم كه باشد زورمند
يار آن تانم بدن كو غالبست
آن طرف افتم كه غالب جاذبست
چون خدا ميخواست از من صدق زفت
خواست او چه سود چون پيشش نرفت
نفس و شيطان خواست خود را پيش برد
وآن عنايت قهر گشت و خرد و مرد
تو يكي قصر و سرايي ساختي
اندرو صد نقش خوش افراختي
خواستي مسجد بود آن جاي خير
ديگري آمد مر آن را ساخت دير
يا تو بافيدي يكي كرباس تا
خوش بسازي بهر پوشيدن قبا
تو قبا ميخواستي خصم از نبرد
رغم تو كرباس را شلوار كرد
او زبون شد جرم اين كرباس چيست
آنك او مغلوب غالب نيست كيست
چون كسي بيخواست او بر وي براند
خاربن در ملك و خانهٔ او نشاند
صاحب خانه بدين خواري بود
كه چنين بر وي خلاقت ميرود
هم خلق گردم من ار تازه و نوم
چونك يار اين چنين خواري شوم
چونك خواه نفس آمد مستعان
تسخر آمد ايش شاء الله كان
من اگر ننگ مغان يا كافرم
آن نيم كه بر خدا اين ظن برم
كه كسي ناخواه او و رغم او
گردد اندر ملكت او حكم جو
ملكت او را فرو گيرد چنين
كه نيارد دم زدن دم آفرين
دفع او ميخواهد و ميبايدش
ديو هر دم غصه ميافزايدش
بندهٔ اين ديو ميبايد شدن
چونك غالب اوست در هر انجمن
تا مبادا كين كشد شيطان ز من
پس چه دستم گيرد آنجا ذوالمنن
آنك او خواهد مراد او شود
از كي كار من دگر نيكو شود
درك وجداني به جاي حس بود
هر دو در يك جدول اي عم ميرود
نغز ميآيد برو كن يا مكن
امر و نهي و ماجراها و سخن
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم
اين دليل اختيارست اي صنم
وان پشيماني كه خوردي زان بدي
ز اختيار خويش گشتي مهتدي
جمله قران امر و نهيست و وعيد
امر كردن سنگ مرمر را كي ديد
هيچ دانا هيچ عاقل اين كند
با كلوخ و سنگ خشم و كين كند
كه بگفتم كين چنين كن يا چنان
چون نكرديد اي موات و عاجزان
عقل كي حكمي كند بر چوب و سنگ
عقل كي چنگي زند بر نقش چنگ
كاي غلام بسته دست اشكستهپا
نيزه برگير و بيا سوي وغا
خالقي كه اختر و گردون كند
امر و نهي جاهلانه چون كند
احتمال عجز از حق راندي
جاهل و گيج و سفيهش خواندي
عجز نبود از قدر ور گر بود
جاهلي از عاجزي بدتر بود
ترك ميگويد قنق را از كرم
بيسگ و بيدلق آ سوي درم
وز فلان سوي اندر آ هين با ادب
تا سگم بندد ز تو دندان و لب
تو به عكس آن كني بر در روي
لاجرم از زخم سگ خسته شوي
آنچنان رو كه غلامان رفتهاند
تا سگش گردد حليم و مهرمند
تو سگي با خود بري يا روبهي
سگ بشورد از بن هر خرگهي
غير حق را گر نباشد اختيار
خشم چون ميآيدت بر جرمدار
چون هميخايي تو دندان بر عدو
چون همي بيني گناه و جرم ازو
گر ز سقف خانه چوبي بشكند
بر تو افتد سخت مجروحت كند
هيچ خشمي آيدت بر چوب سقف
هيچ اندر كين او باشي تو وقف
كه چرا بر من زد و دستم شكست
او عدو و خصم جان من بدست
كودكان خرد را چون ميزني
چون بزرگان را منزه ميكني
آنك دزدد مال تو گويي بگير
دست و پايش را ببر سازش اسير
وآنك قصد عورت تو ميكند
صد هزاران خشم از تو ميدمد
گر بيايد سيل و رخت تو برد
هيچ با سيل آورد كيني خرد
ور بيامد باد و دستارت ربود
كي ترا با باد دل خشمي نمود
خشم در تو شد بيان اختيار
تا نگويي جبريانه اعتذار
گر شتربان اشتري را ميزند
آن شتر قصد زننده ميكند
خشم اشتر نيست با آن چوب او
پس ز مختاري شتر بردست بو
همچنين سگ گر برو سنگي زني
بر تو آرد حمله گردد منثني
سنگ را گر گيرد از خشم توست
كه تو دوري و ندارد بر تو دست
عقل حيواني چو دانست اختيار
اين مگو اي عقل انسان شرم دار
روشنست اين ليكن از طمع سحور
آن خورنده چشم ميبندد ز نور
چونك كلي ميل او نان خوردنيست
رو به تاريكي نهد كه روز نيست
حرص چون خورشيد را پنهان كند
چه عجب گر پشت بر برهان كند
حاش لله ايش شاء الله كان
حاكم آمد در مكان و لامكان
هيچ كس در ملك او بيامر او
در نيفزايد سر يك تاي مو
ملك ملك اوست فرمان آن او
كمترين سگ بر در آن شيطان او
تركمان را گر سگي باشد به در
بر درش بنهاده باشد رو و سر
كودكان خانه دمش ميكشند
باشد اندر دست طفلان خوارمند
باز اگر بيگانهاي معبر كند
حمله بر وي همچو شير نر كند
كه اشداء علي الكفار شد
با ولي گل با عدو چون خار شد
ز آب تتماجي كه دادش تركمان
آنچنان وافي شدست و پاسبان
پس سگ شيطان كه حق هستش كند
اندرو صد فكرت و حيلت تند
آب روها را غذاي او كند
تا برد او آب روي نيك و بد
اين تتماجست آب روي عام
كه سگ شيطان از آن يابد طعام
بر در خرگاه قدرت جان او
چون نباشد حكم را قربان بگو
گله گله از مريد و از مريد
چون سگ باسط ذراعي بالوصيد
بر در كهف الوهيت چو سگ
ذره ذره امرجو بر جسته رگ
اي سگ ديو امتحان ميكن كه تا
چون درين ره مينهند اين خلق پا
حمله ميكن منع ميكن مينگر
تا كه باشد ماده اندر صدق و نر
پس اعوذ از بهر چه باشد چو سگ
گشته باشد از ترفع تيزتگ
اين اعوذ آنست كاي ترك خطا
بانگ بر زن بر سگت ره بر گشا
تا بيايم بر در خرگاه تو
حاجتي خواهم ز جود و جاه تو
چونك ترك از سطوت سگ عاجزست
اين اعوذ و اين فغان ناجايزست
ترك هم گويد اعوذ از سگ كه من
هم ز سگ در ماندهام اندر وطن
تو نميياري برين در آمدن
من نميآرم ز در بيرون شدن
خاك اكنون بر سر ترك و قنق
كه يكي سگ هر دو را بندد عنق
حاش لله ترك بانگي بر زند
سگ چه باشد شير نر خون قي كند
اي كه خود را شير يزدان خواندهاي
سالها شد با سگي در ماندهاي
چون كند اين سگ براي تو شكار
چون شكار سگ شدستي آشكار
گفت مؤمن بشنو اي جبري خطاب
آن خود گفتي نك آوردم جواب
بازي خود ديدي اي شطرنجباز
بازي خصمت ببين پهن و دراز
نامهٔ عذر خودت بر خواندي
نامهٔ سني بخوان چه ماندي
نكته گفتي جبريانه در قضا
سر آن بشنو ز من در ماجرا
اختياري هست ما را بيگمان
حس را منكر نتاني شد عيان
سنگ را هرگز بگويد كس بيا
از كلوخي كس كجا جويد وفا
آدمي را كس نگويد هين بپر
يا بيا اي كور تو در من نگر
گفت يزدان ما علي الاعمي حرج
كي نهد بر كس حرج رب الفرج
كس نگويد سنگ را دير آمدي
يا كه چوبا تو چرا بر من زدي
اين چنين واجستها مجبور را
كس بگويد يا زند معذور را
امر و نهي و خشم و تشريف و عتاب
نيست جز مختار را اي پاكجيب
اختياري هست در ظلم و ستم
من ازين شيطان و نفس اين خواستم
اختيار اندر درونت ساكنست
تا نديد او يوسفي كف را نخست
اختيار و داعيه در نفس بود
روش ديد آنگه پر و بالي گشود
سگ بخفته اختيارش گشته گم
چون شكنبه ديد جنبانيد دم
اسپ هم حو حو كند چون ديد جو
چون بجنبد گوشت گربه كرد مو
ديدن آمد جنبش آن اختيار
همچو نفخي ز آتش انگيزد شرار
پس بجنبد اختيارت چون بليس
شد دلاله آردت پيغام ويس
چونك مطلوبي برين كس عرضه كرد
اختيار خفته بگشايد نورد
وآن فرشته خيرها بر رغم ديو
عرضه دارد ميكند در دل غريو
تا بجنبد اختيار خير تو
زانك پيش از عرضه خفتست اين دو خو
پس فرشته و ديو گشته عرضهدار
بهر تحريك عروق اختيار
ميشود ز الهامها و وسوسه
اختيار خير و شرت ده كسه
وقت تحليل نماز اي با نمك
زان سلام آورد بايد بر ملك
كه ز الهام و دعاي خوبتان
اختيار اين نمازم شد روان
باز از بعد گنه لعنت كني
بر بليس ايرا كزويي منحني
اين دو ضد عرضه كنندهت در سرار
در حجاب غيب آمد عرضهدار
چونك پردهٔ غيب برخيزد ز پيش
تو ببيني روي دلالان خويش
وآن سخنشان وا شناسي بيگزند
كه آن سخنگويان نهان اينها بدند
ديو گويد اي اسير طبع و تن
عرضه ميكردم نكردم زور من
وآن فرشته گويدت من گفتمت
كه ازين شادي فزون گردد غمت
آن فلان روزت نگفتم من چنان
كه از آن سويست ره سوي جنان
آن فلان روزت نگفتم من چنان
كه از آن سويست ره سوي جنان
ما محب جان و روح افزاي تو
ساجدان مخلص باباي تو
اين زمانت خدمتي هم ميكنيم
سوي مخدومي صلايت ميزنيم
آن گره بابات را بوده عدي
در خطاب اسجدوا كرده ابا
آن گرفتي آن ما انداختي
حق خدمتهاي ما نشناختي
اين زمان ما را و ايشان را عيان
در نگر بشناس از لحن و بيان
نيم شب چون بشنوي رازي ز دوست
چون سخن گويد سحر داني كه اوست
ور دو كس در شب خبر آرد ترا
روز از گفتن شناسي هر دو را
بانگ شير و بانگ سگ در شب رسيد
صورت هر دو ز تاريكي نديد
روز شد چون باز در بانگ آمدند
پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند
مخلص اين كه ديو و روح عرضهدار
هر دو هستند از تتمهٔ اختيار
اختياري هست در ما ناپديد
چون دو مطلب ديد آيد در مزيد
اوستادان كودكان را ميزنند
آن ادب سنگ سيه را كي كنند
هيچ گويي سنگ را فردا بيا
ور نيايي من دهم بد را سزا
هيچ عاقل مر كلوخي را زند
هيچ با سنگي عتابي كس كند
در خرد جبر از قدر رسواترست
زانك جبري حس خود را منكرست
منكر حس نيست آن مرد قدر
فعل حق حسي نباشد اي پسر
منكر فعل خداوند جليل
هست در انكار مدلول دليل
آن بگويد دود هست و نار ني
نور شمعي بي ز شمعي روشني
وين هميبيند معين نار را
نيست ميگويد پي انكار را
جامهاش سوزد بگويد نار نيست
جامهاش دوزد بگويد تار نيست
پس تسفسط آمد اين دعوي جبر
لاجرم بدتر بود زين رو ز گبر
گبر گويد هست عالم نيست رب
يا ربي گويد كه نبود مستحب
اين همي گويد جهان خود نيست هيچ
هسته سوفسطايي اندر پيچ پيچ
جملهٔ عالم مقر در اختيار
امر و نهي اين ميار و آن بيار
او همي گويد كه امر و نهي لاست
اختياري نيست اين جمله خطاست
حس را حيوان مقرست اي رفيق
ليك ادراك دليل آمد دقيق
زانك محسوسست ما را اختيار
خوب ميآيد برو تكليف كار
گفت دزدي شحنه را كاي پادشاه
آنچ كردم بود آن حكم اله
گفت شحنه آنچ من هم ميكنم
حكم حقست اي دو چشم روشنم
از دكاني گر كسي تربي برد
كين ز حكم ايزدست اي با خرد
بر سرش كوبي دو سه مشت اي كره
حكم حقست اين كه اينجا باز نه
در يكي تره چو اين عذر اي فضول
مينيايد پيش بقالي قبول
چون بدين عذر اعتمادي ميكني
بر حوالي اژدهايي ميتني
از چنين عذر اي سليم نانبيل
خون و مال و زن همه كردي سبيل
هر كسي پس سبلت تو بر كند
عذر آرد خويش را مضطر كند
حكم حق گر عذر ميشايد ترا
پس بياموز و بده فتوي مرا
كه مرا صد آرزو و شهوتست
دست من بسته ز بيم و هيبتست
پس كرم كن عذر را تعليم ده
برگشا از دست و پاي من گره
اختياري كردهاي تو پيشهاي
كه اختياري دارم و انديشهاي
ورنه چون بگزيدهاي آن پيشه را
از ميان پيشهها اي كدخدا
چونك آيد نوبت نفس و هوا
بيست مرده اختيار آيد ترا
چون برد يك حبه از تو يار سود
اختيار جنگ در جانت گشود
چون بيايد نوبت شكر نعم
اختيارت نيست وز سنگي تو كم
دوزخت را عذر اين باشد يقين
كه اندرين سوزش مرا معذور بين
كس بدين حجت چو معذورت نداشت
وز كف جلاد اين دورت نداشت
پس بدين داور جهان منظوم شد
حال آن عالم همت معلوم شد
آن يكي ميرفت بالاي درخت
ميفشاند آن ميوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت اي دني
از خدا شرميت كو چه ميكني
گفت از باغ خدا بندهٔ خدا
گر خورد خرما كه حق كردش عطا
عاميانه چه ملامت ميكني
بخل بر خوان خداوند غني
گفت اي ايبك بياور آن رسن
تا بگويم من جواب بوالحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت
ميزد او بر پشت و ساقش چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمي بدار
ميكشي اين بيگنه را زار زار
گفت از چوب خدا اين بندهاش
ميزند بر پشت ديگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او
من غلام و آلت فرمان او
گفت توبه كردم از جبر اي عيار
اختيارست اختيارست اختيار
اختيارات اختيارش هست كرد
اختيارش چون سواري زير گرد
اختيارش اختيار ما كند
امر شد بر اختياري مستند
حاكمي بر صورت بياختيار
هست هر مخلوق را در اقتدار
تا كشد بياختياري صيد را
تا برد بگرفته گوش او زيد را
ليك بي هيچ آلتي صنع صمد
اختيارش را كمند او كند
اختيارش زيد را قديش كند
بيسگ و بيدام حق صيدش كند
آن دروگر حاكم چوبي بود
وآن مصور حاكم خوبي بود
هست آهنگر بر آهن قيمي
هست بنا هم بر آلت حاكمي
نادر اين باشد كه چندين اختيار
ساجد اندر اختيارش بندهوار
قدرت تو بر جمادات از نبرد
كي جمادي را از آنها نفي كرد
قدرتش بر اختيارات آنچنان
نفي نكند اختياري را از آن
خواستش ميگوي بر وجه كمال
كه نباشد نسبت جبر و ضلال
چونك گفتي كفر من خواست ويست
خواست خود را نيز هم ميدان كه هست
زانك بيخواه تو خود كفر تو نيست
كفر بيخواهش تناقض گفتنيست
امر عاجز را قبيحست و ذميم
خشم بتر خاصه از رب رحيم
گاو گر يوغي نگيرد ميزنند
هيچ گاوي كه نپرد شد نژند
گاو چون معذور نبود در فضول
صاحب گاو از چه معذورست و دول
چون نهاي رنجور سر را بر مبند
اختيارت هست بر سبلت مخند
جهد كن كز جام حق يابي نوي
بيخود و بياختيار آنگه شوي
آنگه آن مي را بود كل اختيار
تو شوي معذور مطلق مستوار
هرچه گويي گفتهٔ مي باشد آن
هر چه روبي رفتهٔ مي باشد آن
كي كند آن مست جز عدل و صواب
كه ز جام حق كشيدست او شراب
جادوان فرعون را گفتند بيست
مست را پرواي دست و پاي نيست
دست و پاي ما مي آن واحدست
دست ظاهر سايه است و كاسدست
آن يكي گستاخ رو اندر هري
چون بديدي او غلام مهتري
جامهٔ اطلس كمر زرين روان
روي كردي سوي قبلهٔ آسمان
كاي خدا زين خواجهٔ صاحب منن
چون نياموزي تو بنده داشتن
بنده پروردن بياموز اي خدا
زين رئيس و اختيار شاه ما
بود محتاج و برهنه و بينوا
در زمستان لرز لرزان از هوا
انبساطي كرد آن از خود بري
جراتي بنمود او از لمتري
اعتمادش بر هزاران موهبت
كه نديم حق شد اهل معرفت
گر نديم شاه گستاخي كند
تو مكن آنك نداري آن سند
حق ميان داد و ميان به از كمر
گر كسي تاجي دهد او داد سر
تا يكي روزي كه شاه آن خواجه را
متهم كرد و ببستش دست و پا
آن غلامان را شكنجه مينمود
كه دفينهٔ خواجه بنماييد زود
سر او با من بگوييد اي خسان
ورنه برم از شما حلق و لسان
مدت يك ماهشان تعذيب كرد
روز و شب اشكنجه و افشار و درد
پاره پاره كردشان و يك غلام
راز خواجه وا نگفت از اهتمام
گفتش اندر خواب هاتف كاي كيا
بنده بودن هم بياموز و بيا
اي دريده پوستين يوسفان
گر بدرد گرگت آن از خويش دان
زانك ميبافي همهساله بپوش
زانك ميكاري همه ساله بنوش
فعل تست اين غصههاي دم به دم
اين بود معني قد جف القلم
كه نگردد سنت ما از رشد
نيك را نيكي بود بد راست بد
كار كن هين كه سليمان زنده است
تا تو ديوي تيغ او برنده است
چون فرشته گشته از تيغ آمنيست
از سليمان هيچ او را خوف نيست
حكم او بر ديو باشد نه ملك
رنج در خاكست نه فوق فلك
ترك كن اين جبر را كه بس تهيست
تا بداني سر سر جبر چيست
ترك كن اين جبر جمع منبلان
تا خبر يابي از آن جبر چو جان
ترك معشوقي كن و كن عاشقي
اي گمان برده كه خوب و فايقي
اي كه در معني ز شب خامشتري
گفت خود را چند جويي مشتري
سر بجنبانند پيشت بهر تو
رفت در سوداي ايشان دهر تو
تو مرا گويي حسد اندر مپيچ
چه حسد آرد كسي از فوت هيچ
هست تعليم خسان اي چشمشوخ
همچو نقش خرد كردن بر كلوخ
خويش را تعليم كن عشق و نظر
كه آن بود چون نقش في جرم الحجر
نفس تو با تست شاگرد وفا
غير فاني شد كجا جويي كجا
تا كني مر غير را حبر و سني
خويش را بدخو و خالي ميكني
متصل چون شد دلت با آن عدن
هين بگو مهراس از خالي شدن
امر قل زين آمدش كاي راستين
كم نخواهد شد بگو درياست اين
انصتوا يعني كه آبت را بلاغ
هين تلف كم كن كه لبخشكست باغ
اين سخن پايان ندارد اي پدر
اين سخن را ترك كن پايان نگر
غيرتم آيد كه پيشت بيستند
بر تو ميخندند عاشق نيستند
عاشقانت در پس پردهٔ كرم
بهر تو نعرهزنان بين دم بدم
عاشق آن عاشقان غيب باش
عاشقان پنج روزه كم تراش
كه بخوردندت ز خدعه و جذبهاي
سالها زيشان نديدي حبهاي
چند هنگامه نهي بر راه عام
گام خستي بر نيامد هيچ كام
وقت صحت جمله يارند و حريف
وقت درد و غم به جز حق كو اليف
وقت درد چشم و دندان هيچ كس
دست تو گيرد به جز فرياد رس
پس همان درد و مرض را ياد دار
چون اياز از پوستين كن اعتبار
پوستين آن حالت درد توست
كه گرفتست آن اياز آن را به دست
قول بنده ايش شاء الله كان
بهر آن نبود كه تنبل كن در آن
بلك تحريضست بر اخلاص و جد
كه در آن خدمت فزون شو مستعد
گر بگويند آنچ ميخواهي تو راد
كار كار تست برحسب مراد
آنگهان تنبل كني جايز بود
كانچ خواهي و آنچ گويي آن شود
چون بگويند ايش شاء الله كان
حكم حكم اوست مطلق جاودان
پس چرا صد مرده اندر ورد او
بر نگردي بندگانه گرد او
گر بگويند آنچ ميخواهد وزير
خواست آن اوست اندر دار و گير
گرد او گردان شوي صد مرده زود
تا بريزد بر سرت احسان و جود
يا گريزي از وزير و قصر او
اين نباشد جست و جوي نصر او
بازگونه زين سخن كاهل شدي
منعكس ادراك و خاطر آمدي
امر امر آن فلان خواجهست هين
چيست يعني با جز او كمتر نشين
گرد خواجه گرد چون امر آن اوست
كو كشد دشمن رهاند جان دوست
هرچه او خواهد همان يابي يقين
ياوه كم رو خدمت او برگزين
ني چو حاكم اوست گرد او مگرد
تا شوي نامه سياه و روي زود
حق بود تاويل كه آن گرمت كند
پر اميد و چست و با شرمت كند
ور كند سستت حقيقت اين بدان
هست تبديل و نه تاويلست آن
اين براي گرم كردن آمدست
تا بگيرد نااميدان را دو دست
معني قرآن ز قرآن پرس و بس
وز كسي كه آتش زدست اندر هوس
پيش قرآن گشت قرباني و پست
تا كه عين روح او قرآن شدست
روغني كو شد فداي گل به كل
خواه روغن بوي كن خواهي تو گل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد