بخش ۷۹ - بيان اتحاد عاشق و معشوق از روي حقيقت

۳۵ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( 809 كيلوبايت )

جسم مجنون را ز رنج و دوريي
اندر آمد ناگهان رنجوريي
خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتياق
تا پديد آمد بر آن مجنون خناق
پس طبيب آمد بدار و كردنش
گفت چاره نيست هيچ از رگ‌زنش
رگ زدن بايد براي دفع خون
رگ‌زني آمد بدانجا ذو فنون
بازوش بست و گرفت آن نيش او
بانك بر زد در زمان آن عشق‌خو
مزد خود بستان و ترك فصد كن
گر بميرم گو برو جسم كهن
گفت آخر از چه مي‌ترسي ازين
چون نمي‌ترسي تو از شير عرين
شير و گرگ و خرس و هر گور و دده
گرد بر گرد تو شب گرد آمده
مي نه آيدشان ز تو بوي بشر
ز انبهي عشق و وجد اندر جگر
گرگ و خرس و شير داند عشق چيست
كم ز سگ باشد كه از عشق او عميست
گر رگ عشقي نبودي كلب را
كي بجستي كلب كهفي قلب را
هم ز جنس او به صورت چون سگان
گر نشد مشهور هست اندر جهان
بو نبردي تو دل اندر جنس خويش
كي بري تو بوي دل از گرگ و ميش
گر نبودي عشق هستي كي بدي
كي زدي نان بر تو و كي تو شدي
نان تو شد از چه ز عشق و اشتها
ورنه نان را كي بدي تا جان رهي
عشق نان مرده را مي جان كند
جان كه فاني بود جاويدان كند
گفت مجنون من نمي‌ترسم ز نيش
صبر من از كوه سنگين هست بيش
منبلم بي‌زخم ناسايد تنم
عاشقم بر زخمها بر مي‌تنم
ليك از ليلي وجود من پرست
اين صدف پر از صفات آن درست
ترسم اي فصاد گر فصدم كني
نيش را ناگاه بر ليلي زني
داند آن عقلي كه او دل‌روشنيست
در ميان ليلي و من فرق نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد