من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۵ - پرسيدن آن پادشاه از آن مدعي نبوت

۳۸ بازديد


شاه پرسيدش كه باري وحي چيست
يا چه حاصل دارد آن كس كو نبيست
گفت خود آن چيست كش حاصل نشد
يا چه دولت ماند كو واصل نشد
گيرم اين وحي نبي گنجور نيست
هم كم از وحي دل زنبور نيست
چونك او حي الرب الي النحل آمدست
خانهٔ وحيش پر از حلوا شدست
او به نور وحي حق عزوجل
كرد عالم را پر از شمع و عسل
اين كه كرمناست و بالا مي‌رود
وحيش از زنبور كمتر كي بود
نه تو اعطيناك كوثر خوانده‌اي
پس چرا خشكي و تشنه مانده‌اي
يا مگر فرعوني و كوثر چو نيل
بر تو خون گشتست و ناخوش اي عليل
توبه كن بيزار شو از هر عدو
كو ندارد آب كوثر در كدو
هر كرا ديدي ز كوثر سرخ‌رو
او محمدخوست با او گير خو
تا احب لله آيي در حساب
كز درخت احمدي با اوست سيب
هر كرا ديدي ز كوثر خشك لب
دشمنش مي‌دار هم‌چون مرگ و تب
گر چه باباي توست و مام تو
كو حقيقت هست خون‌آشام تو
از خليل حق بياموز اين سير
كه شد او بيزار اول از پدر
تا كه ابغض لله آيي پيش حق
تا نگيرد بر تو رشك عشق دق
تا نخواني لا و الا الله را
در نيابي منهج اين راه را


بخش ۵۸ - مريدي در آمد به خدمت شيخ

۳۳ بازديد


يك مريدي اندر آمد پيش پير
پير اندر گريه بود و در نفير
شيخ را چون ديد گريان آن مريد
گشت گريان آب از چشمش دويد
گوشور يك‌بار خندد كر دو بار
چونك لاغ املي كند ياري بيار
بار اول از ره تقليد و سوم
كه همي‌بيند كه مي‌خندند قوم
كر بخندد هم‌چو ايشان آن زمان
بيخبر از حالت خندندگان
باز وا پرسد كه خنده بر چه بود
پس دوم كرت بخندد چون شنود
پس مقلد نيز مانند كرست
اندر آن شادي كه او را در سرست
پرتو شيخ آمد و منهل ز شيخ
فيض شادي نه از مريدان بل ز شيخ
چون سبد در آب و نوري بر زجاج
گر ز خود دانند آن باشد خداج
چون جدا گردد ز جو داند عنود
كه اندرو آن آب خوش از جوي بود
آبگينه هم بداند از غروب
كه آن لمع بود از مه تابان خوب
چونك چشمش را گشايد امر قم
پس بخندد چون سحر بار دوم
خنده‌ش آيد هم بر آن خندهٔ خودش
كه در آن تقليد بر مي‌آمدش
گويد از چندين ره دور و دراز
كين حقيقت بود و اين اسرار و راز
من در آن وادي چگونه خود ز دور
شاديي مي‌كردم از عميا و شور
من چه مي‌بستم خيال و آن چه بود
درك سستم سست نقشي مي‌نمود
طفل راه را فكرت مردان كجاست
كو خيال او و كو تحقيق راست
فكر طفلان دايه باشد يا كه شير
يا مويز و جوز يا گريه و نفير
آن مقلد هست چون طفل عليل
گر چه دارد بحث باريك و دليل
آن تعمق در دليل و در شكال
از بصيرت مي‌كند او را گسيل
مايه‌اي كو سرمهٔ سر ويست
برد و در اشكال گفتن كار بست
اي مقلد از بخارا باز گرد
رو به خواري تا شوي تو شيرمرد
تا بخاراي دگر بيني درون
صفدران در محفلش لا يفقهون
پيك اگر چه در زمين چابك‌تگيست
چون به دريا رفت بسكسته رگيست
او حملناهم بود في‌البر و بس
آنك محمولست در بحر اوست كس
بخشش بسيار دارد شه بدو
اي شده در وهم و تصويري گرو
آن مريد ساده از تقليد نيز
گريه‌اي مي‌كرد وفق آن عزيز
او مقلدوار هم‌چون مرد كر
گريه مي‌ديد و ز موجب بي‌خبر
چون بسي بگريست خدمت كرد و رفت
از پيش آمد مريد خاص تفت
گفت اي گريان چو ابر بي‌خبر
بر وفاق گريهٔ شيخ نظر
الله الله الله اي وافي مريد
گر چه درتقليد هستي مستفيد
تا نگويي ديدم آن شه مي‌گريست
من چو او بگريستم كه آن منكريست
گريهٔ پر جهل و پر تقليد و ظن
نيست هم‌چون گريهٔ آن متمن
تو قياس گريه بر گريه مساز
هست زين گريه بدان راه دراز
هست آن از بعد سي‌ساله جهاد
عقل آنجا هيچ نتواند فتاد
هست زان سوي خرد صد مرحله
عقل را واقف مدان زان قافله
گريهٔ او نه از غمست و نه از فرح
روح داند گريهٔ عين الملح
گريهٔ او خندهٔ او آن سريست
زانچ وهم عقل باشد آن بريست
آب ديدهٔ او چو ديدهٔ او بود
ديدهٔ ناديده ديده كي شود
آنچ او بيند نتان كردن مساس
نه از قياس عقل و نه از راه حواس
شب گريزد چونك نور آيد ز دور
پس چه داند ظلمت شب حال نور
پشه بگريزد ز باد با دها
پس چه داند پشه ذوق بادها
چون قديم آيد حدث گردد عبث
پس كجا داند قديمي را حدث
بر حدث چون زد قدم دنگش كند
چونك كردش نيست هم‌رنگش كند
گر بخواهي تو بيايي صد نظير
ليك من پروا ندارم اي فقير
اين الم و حم اين حروف
چون عصاي موسي آمد در وقوف
حرفها ماند بدين حرف از برون
ليك باشد در صفات اين زبون
هر كه گيرد او عصايي ز امتحان
كي بود چون آن عصا وقت بيان
عيسويست اين دم نه هر باد و دمي
كه برآيد از فرح يا از غمي
اين الم است و حم اي پدر
آمدست از حضرت مولي البشر
هر الف لامي چه مي‌ماند بدين
گر تو جان داري بدين چشمش مبين
گر چه تركيبش حروفست اي همام
مي‌بماند هم به تركيب عوام
هست تركيب محمد لحم و پوست
گرچه در تركيب هر تن جنس اوست
گوشت دارد پوست دارد استخوان
هيچ اين تركيب را باشد همان
كه اندر آن تركيب آمد معجزات
كه همه تركيبها گشتند مات
هم‌چنان تركيب حم كتاب
هست بس بالا و ديگرها نشيب
زانك زين تركيب آيد زندگي
هم‌چو نفخ صور در درماندگي
اژدها گردد شكافد بحر را
چون عصا حم از داد خدا
ظاهرش ماند به ظاهرها وليك
قرص نان از قرص مه دورست نيك
گريهٔ او خندهٔ او نطق او
نيست از وي هست محض خلق هو
چونك ظاهرها گرفتند احمقان
وآن دقايق شد ازيشان بس نهان
لاجرم محجوب گشتند از غرض
كه دقيقه فوت شد در معترض


بخش ۵۹ - داستان آن كنيزك

۳۵ بازديد


يك كنيزك يك خري بر خود فكند
از وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگان خو كرده بود
خر جماع آدمي پي برده بود
يك كدويي بود حيلت‌سازه را
در نرش كردي پي اندازه را
در ذكر كردي كدو را آن عجوز
تا رود نيم ذكر وقت سپوز
گر همه كير خر اندر وي رود
آن رحم و آن روده‌ها ويران شود
خر همي شد لاغر و خاتون او
مانده عاجز كز چه شد اين خر چو مو
نعل‌بندان را نمود آن خر كه چيست
علت او كه نتيجه‌ش لاغريست
هيچ علت اندرو ظاهر نشد
هيچ كس از سر او مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او به جد
شد تفحص را دمادم مستعد
جد را بايد كه جان بنده بود
زانك جد جوينده يابنده بود
چون تفحص كرد از حال اشك
ديد خفته زير خر آن نرگسك
از شكاف در بديد آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همي‌گايد كنيزك را چنان
كه به عقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت چون اين ممكنست
پس من اوليتر كه خر ملك منست
خر مهذب گشته و آموخته
خوان نهادست و چراغ افروخته
كرد ناديده و در خانه بكوفت
كاي كنيزك چند خواهي خانه روفت
از پي روپوش مي‌گفت اين سخن
كاي كنيزك آمدم در باز كن
كرد خاموش و كنيزك را نگفت
راز را از بهر طمع خود نهفت
پس كنيزك جمله آلات فساد
كرد پنهان پيش شد در را گشاد
رو ترش كرد و دو ديده پر ز نم
لب فرو ماليد يعني صايمم
در كف او نرمه جاروبي كه من
خانه را مي‌روفتم بهر عطن
چونك باع جاروب در را وا گشاد
گفت خاتون زير لب كاي اوستاد
رو ترش كردي و جاروبي به كف
چيست آن خر برگسسته از علف
نيم كاره و خشمگين جنبان ذكر
ز انتظار تو دو چشمش سوي در
زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز
داشتش آن دم چو بي‌جرمان عزيز
بعد از آن گفتش كه چادر نه به سر
رو فلان خانه ز من پيغام بر
اين چنين گو وين چنين كن وآنچنان
مختصر كردم من افسانهٔ زنان
آنچ مقصودست مغز آن بگير
چون براهش كرد آن زال ستير
بود از مستي شهوت شادمان
در فرو بست و همي‌گفت آن زمان
يافتم خلوت زنم از شكر بانگ
رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بزان زن هزار
در شرار شهوت خر بي‌قرار
چه بزان كه آن شهوت او را بز گرفت
بز گرفتن گيج را نبود شگفت
ميل شهوت كر كند دل را و كور
تا نمايد خر چو يوسف نار نور
اي بسا سرمست نار و نارجو
خويشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بندهٔ خدا يا جذب حق
با رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند كه آن خيال ناريه
در طريقت نيست الا عاريه
زشتها را خوب بنمايد شره
نيست چون شهوت بتر ز آفتاب ره
صد هزاران نام خوش را كرد ننگ
صد هزاران زيركان را كرد دنگ
چون خري را يوسف مصري نمود
يوسفي را چون نمايد آن جهود
بر تو سرگين را فسونش شهد كرد
شهد را خود چون كند وقت نبرد
شهوت از خوردن بود كم كن ز خور
يا نكاحي كن گريزان شو ز شر
چون بخوردي مي‌كشد سوي حرم
دخل را خرجي ببايد لاجرم
پس نكاح آمد چو لاحول و لا
تا كه ديوت نفكند اندر بلا
چون حريص خوردني زن خواه زود
ورنه آمد گربه و دنبه ربود
بار سنگي بر خري كه مي‌جهد
زود بر نه پيش از آن كو بر نهد
فعل آتش را نمي‌داني تو برد
گرد آتش با چنين دانش مگرد
علم ديگ و آتش ار نبود ترا
از شرر نه ديگ ماند نه ابا
آب حاضر بايد و فرهنگ نيز
تا پزد آب ديگ سالم در ازيز
چون نداني دانش آهنگري
ريش و مو سوزد چو آنجا بگذري
در فرو بست آن زن و خر را كشيد
شادمانه لاجرم كيفر چشيد
در ميان خانه آوردش كشان
خفت اندر زير آن نر خر ستان
هم بر آن كرسي كه ديد او از كنيز
تا رسد در كام خود آن قحبه نيز
پا بر آورد و خر اندر ويي سپوخت
آتشي از كير خر در وي فروخت
خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
تا بخايه در زمان خاتون بمرد
بر دريد از زخم كير خر جگر
روده‌ها بسكسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بداد
كرسي از يك‌سو زن از يك‌سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگون
مرد او و برد جان ريب المنون
مرگ بد با صد فضيحت اي پدر
تو شهيدي ديده‌اي از كير خر
تو عذاب الخزي بشنو از نبي
در چنين ننگي مكن جان را فدي
دانك اين نفس بهيمي نر خرست
زير او بودن از آن ننگين‌ترست
در ره نفس ار بميري در مني
تو حقيقت دان كه مثل آن زني
نفس ما را صورت خر بدهد او
زانك صورتها كند بر وفق خو
اين بود اظهار سر در رستخيز
الله الله از تن چون خر گريز
كافران را بيم كرد ايزد ز نار
كافران گفتند نار اولي ز عار
گفت ني آن نار اصل عارهاست
هم‌چو اين ناري كه اين زن را بكاست
لقمه اندازه نخورد از حرص خود
در گلو بگرفت لقمه مرگ بد
لقمه اندازه خور اي مرد حريص
گرچه باشد لقمه حلوا و خبيص
حق تعالي داد ميزان را زبان
هين ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان
هين ز حرص خويش ميزان را مهل
آز و حرص آمد ترا خصم مضل
حرص جويد كل بر آيد او ز كل
حرص مپرست اي فجل ابن الفجل
آن كنيزك مي‌شد و مي‌گفت آه
كردي اي خاتون تو استا را به راه
كار بي‌استاد خواهي ساختن
جاهلانه جان بخواهي باختن
اي ز من دزديده علمي ناتمام
ننگ آمد كه بپرسي حال دام
هم بچيدي دانه مرغ از خرمنش
هم نيفتادي رسن در گردنش
دانه كمتر خور مكن چندين رفو
چون كلوا خواندي بخوان لا تسرفوا
تا خوري دانه نيفتي تو به دام
اين كند علم و قناعت والسلام
نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم
جاهلان محروم مانده در ندم
چون در افتد در گلوشان حبل دام
دانه خوردن گشت بر جمله حرام
مرغ اندر دام دانه كي خورد
دانه چون زهرست در دام ار چرد
مرغ غافل مي‌خورد دانه ز دام
هم‌چو اندر دام دنيا اين عوام
باز مرغان خبير هوشمند
كرده‌اند از دانه خود را خشك‌بند
كه اندرون دام دانه زهرباست
كور آن مرغي كه در فخ دانه خواست
صاحب دام ابلهان را سر بريد
وآن ظريفان را به مجلسها كشيد
كه از آنها گوشت مي‌آيد به كار
وز ظريفان بانگ و نالهٔ زير و زار
پس كنيزك آمد از اشكاف در
ديد خاتون را به مرده زير خر
گفت اي خاتون احمق اين چه بود
گر ترا استاد خود نقشي نمود
ظاهرش ديدي سرش از تو نهان
اوستا ناگشته بگشادي دكان
كير ديدي هم‌چو شهد و چون خبيص
آن كدو را چون نديدي اي حريص
يا چون مستغرق شدي در عشق خر
آن كدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بديدي زوستاد
اوستادي برگرفتي شاد شاد
اي بسا زراق گول بي‌وقوف
از ره مردان نديده غير صوف
اي بسا شوخان ز اندك احتراف
از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر يكي در كف عصا كه موسي‌ام
مي‌دمد بر ابلهان كه عيسي‌ام
آه از آن روزي كه صدق صادقان
باز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقي را بپرس
يا حريصان جمله كورانند و خرس
جمله جستي باز ماندي از همه
صيد گرگانند اين ابله رمه
صورتي بنشينده گشتي ترجمان
بي‌خبر از گفت خود چون طوطيان


بخش ۵۷ - يكي پرسيد از عالمي عارفي ...

۳۴ بازديد


آن يكي پرسيد از مفتي به راز
گر كسي گريد به نوحه در نماز
آن نماز او عجب باطل شود
يا نمازش جايز و كامل بود
گفت آب ديده نامش بهر چيست
بنگري تا كه چه ديد او و گريست
آب ديده تا چه ديد او از نهان
تا بدان شد او ز چشمهٔ خود روان
آن جهان گر ديده است آن پر نياز
رونقي يابد ز نوحه آن نماز
ور ز رنج تن بد آن گريه و ز سوك
ريسمان بسكست و هم بشكست دوك


بخش ۶۰ - تمثيل تلقين شيخ مريدان را و پيغامبر امت

۳۴ بازديد


طوطيي در آينه مي‌بيند او
عكس خود را پيش او آورده رو
در پس آيينه آن استا نهان
حرف مي‌گويد اديب خوش‌زبان
طوطيك پنداشته كين گفت پست
گفتن طوطيست كه اندر آينه‌ست
پس ز جنس خويش آموز سخن
بي‌خبر از مكر آن گرگ كهن
از پس آيينه مي‌آموزدش
ورنه ناموزد جز از جنس خودش
گفت را آموخت زان مرد هنر
ليك از معني و سرش بي‌خبر
از بشر بگرفت منطق يك به يك
از بشر جز اين چه داند طوطيك
هم‌چنان در آينهٔ جسم ولي
خويش را بيند مردي ممتلي
از پس آيينه عقل كل را
كي ببيند وقت گفت و ماجرا
او گمان دارد كه مي‌گويد بشر
وان گر سرست و او زان بي‌خبر
حرف آموزد ولي سر قديم
او نداند طوطي است او ني نديم
هم صفير مرغ آموزند خلق
كين سخن كار دهان افتاد و حلق
ليك از معني مرغان بي‌خبر
جز سليمان قراني خوش‌نظر
حرف درويشان بسي آموختند
منبر و محفل بدان افروختند
يا به جز آن حرفشان روزي نبود
يا در آخر رحمت آمد ره نمود


بخش ۶۱ - صاحب‌دلي ديد سگ حامله در شكم آن سگ‌بچگان بانگ مي‌كردند

۳۶ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( ۱.۰۳ مگابايت )

آن يكي مي‌ديد خواب اندر چله
در رهي ماده سگي بد حامله
ناگهان آواز سگ‌بچگان شنيد
سگ‌بچه اندر شكم بد ناپديد
بس عجب آمد ورا آن بانگها
سگ‌بچه اندر شكم چون زد ندا
سگ‌بچه اندر شكم ناله كنان
هيچ‌كس ديدست اين اندر جهان
چون بجست از واقعه آمد به خويش
حيرت او دم به دم مي‌گشت بيش
در چله كس ني كه گردد عقده حل
جز كه درگاه خدا عز و جل
گفت يا رب زين شكال و گفت و گو
در چله وا مانده‌ام از ذكر تو
پر من بگشاي تا پران شوم
در حديقهٔ ذكر و سيبستان شوم
آمدش آواز هاتف در زمان
كه آن مثالي دان ز لاف جاهلان
كز حجاب و پرده بيرون نامده
چشم بسته بيهده گويان شده
بانگ سگ اندر شكم باشد زيان
نه شكارانگيز و نه شب پاسبان
گرگ ناديده كه منع او بود
دزد ناديده كه دفع او شود
از حريصي وز هواي سروري
در نظر كند و بلافيدن جري
از هواي مشتري و گرم‌دار
بي بصيرت پا نهاده در فشار
ماه ناديده نشانها مي‌دهد
روستايي را بدان كژ مي‌نهد
از براي مشتري در وصف ماه
صد نشان ناديده گويد بهر جاه
مشتري كو سود دارد خود يكيست
ليك ايشان را درو ريب و شكيست
از هواي مشتري بي‌شكوه
مشتري را باد دادند اين گروه
مشتري ماست الله اشتري
از غم هر مشتري هين برتر آ
مشتريي جو كه جويان توست
عالم آغاز و پايان توست
هين مكش هر مشتري را تو به دست
عشق‌بازي با دو معشوقه بدست
زو نيابي سود و مايه گر خرد
نبودش خود قيمت عقل و خرد
نيست او را خود بهاي نيم نعل
تو برو عرضه كني ياقوت و لعل
حرص كورت كرد و محرومت كند
ديو هم‌چون خويش مرجومت كند
هم‌چنانك اصحاب فيل و قوم لوط
كردشان مرجوم چون خود آن سخوط
مشتري را صابران در يافتند
چون سوي هر مشتري نشتافتند
آنك گردانيد رو زان مشتري
بخت و اقبال و بقا شد زو بري
ماند حسرت بر حريصان تا ابد
هم‌چو حال اهل ضروان در حسد


بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان

۳۴ بازديد


بود مردي صالحي ربانيي
عقل كامل داشت و پايان دانيي
در ده ضروان به نزديك يمن
شهره اندر صدقه و خلق حسن
كعبهٔ درويش بودي كوي او
آمدندي مستمندان سوي او
هم ز خوشه عشر دادي بي‌ريا
هم ز گندم چون شدي از كه جدا
آرد گشتي عشر دادي هم از آن
نان شدي عشر دگر دادي ز نان
عشر هر دخلي فرو نگذاشتي
چارباره دادي زانچ كاشتي
بس وصيتها بگفتي هر زمان
جمع فرزندان خود را آن جوان
الله الله قسم مسكين بعد من
وا مگيريدش ز حرص خويشتن
تا بماند بر شما كشت و ثمار
در پناه طاعت حق پايدار
دخلها و ميوه‌ها جمله ز غيب
حق فرستادست بي‌تخمين و ريب
در محل دخل اگر خرجي كني
درگه سودست سودي بر زني
ترك اغلب دخل را در كشت‌زار
باز كارد كه ويست اصل ثمار
بيشتر كارد خورد زان اندكي
كه ندارد در بروييدن شكي
زان بيفشاند به كشتن ترك دست
كه آن غله‌ش هم زان زمين حاصل شدست
كفشگر هم آنچ افزايد ز نان
مي‌خرد چرم و اديم و سختيان
كه اصول دخلم اينها بوده‌اند
هم ازينها مي‌گشايد رزق بند
دخل از آنجا آمدستش لاجرم
هم در آنجا مي‌كند داد و كرم
اين زمين و سختيان پرده‌ست و بس
اصل روزي از خدا دان هر نفس
چون بكاري در زمين اصل كار
تا برويد هر يكي را صد هزار
گيرم اكنون تخم را گر كاشتي
در زميني كه سبب پنداشتي
چون دو سه سال آن نرويد چون كني
جز كه در لابه و دعا كف در زني
دست بر سر مي‌زني پيش اله
دست و سر بر دادن رزقش گواه
تا بداني اصل اصل رزق اوست
تا همو را جويد آنك رزق‌جوست
رزق از وي جو مجو از زيد و عمرو
مستي از وي جو مجو از بنگ و خمر
توانگري زو خو نه از گنج و مال
نصرت از وي خواه نه از عم و خال
عاقبت زينها بخواهي ماندن
هين كرا خواهي در آن دم خواندن
اين دم او را خوان و باقي را بمان
تا تو باشي وارث ملك جهان
چون يفر المرء آيد من اخيه
يهرب المولود يوما من ابيه
زان شود هر دوست آن ساعت عدو
كه بت تو بود و از ره مانع او
روي از نقاش رو مي‌تافتي
چون ز نقشي انس دل مي‌يافتي
اين دم ار يارانت با تو ضد شوند
وز تو برگردند و در خصمي روند
هين بگو نك روز من پيروز شد
آنچ فردا خواست شد امروز شد
ضد من گشتند اهل اين سرا
تا قيامت عين شد پيشين مرا
پيش از آنك روزگار خود برم
عمر با ايشان به پايان آورم
كالهٔ معيوب بخريده بدم
شكر كز عيبش بگه واقف شدم
پيش از آن كز دست سرمايه شدي
عاقبت معيوب بيرون آمدي
مال رفته عمر رفته اي نسيب
ماه و جان داده پي كالهٔ معيب
رخت دادم زر قلبي بستدم
شاد شادان سوي خانه مي‌شدم
شكر كين زر قلب پيدا شد كنون
پيش از آنك عمر بگذشتي فزون
قلب ماندي تا ابد در گردنم
حيف بودي عمر ضايع كردنم
چون بگه‌تر قلبي او رو نمود
پاي خود زو وا كشم من زود زود
يار تو چون دشمني پيدا كند
گر حقد و رشك او بيرون زند
تو از آن اعراض او افغان مكن
خويشتن را ابله و نادان مكن
بلك شكر حق كن و نان بخش كن
كه نگشتي در جوال او كهن
از جوالش زود بيرون آمدي
تا بجويي يار صدق سرمدي
نازنين ياري كه بعد از مرگ تو
رشتهٔ ياري او گردد سه تو
آن مگر سلطان بود شاه رفيع
يا بود مقبول سلطان و شفيع
رستي از قلاب و سالوس و دغل
غر او ديدي عيان پيش از اجل
اين جفاي خلق با تو در جهان
گر بداني گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنين بدخو كنند
تا ترا ناچار رو آن سو كنند
اين يقين دان كه در آخر جمله‌شان
خصم گردند و عدو و سركشان
تو بماني با فغان اندر لحد
لا تذرني فرد خواهان از احد
اي جفاات به ز عهد وافيان
هم ز داد تست شهد وافيان
بشنو از عقل خود اي انباردار
گندم خود را به ارض الله سپار
تا شود آمن ز دزد و از شپش
ديو را با ديوچه زوتر بكش
كو همي ترساندت هم دم ز فقر
هم‌چو كبكش صيد كن اي نره صقر
باز سلطان عزيزي كاميار
ننگ باشد كه كند كبكش شكار
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت
چون زمين‌شان شوره بد سودي نداشت
گرچه ناصح را بود صد داعيه
پند را اذني ببايد واعيه
تو به صد تلطيف پندش مي‌دهي
او ز پندت مي‌كند پهلو تهي
يك كس نامستمع ز استيز و رد
صد كس گوينده را عاجز كند
ز انبيا ناصح‌تر و خوش لهجه‌تر
كي بود كي گرفت دمشان در حجر
زانچ كوه و سنگ دركار آمدند
مي‌نشد بدبخت را بگشاده بند
آنچنان دلها كه بدشان ما و من
نعتشان شدت بل اشد قسوة


بخش ۶۳ - بيان آنك عطاي حق و قدرت موقوف قابليت نيست

۴۲ بازديد


چارهٔ آن دل عطاي مبدليست
داد او را قابليت شرط نيست
بلك شرط قابليت داد اوست
داد لب و قابليت هست پوست
اينك موسي را عصا ثعبان شود
هم‌چو خورشيدي كفش رخشان شود
صد هزاران معجزات انبيا
كه آن نگنجد در ضمير و عقل ما
نيست از اسباب تصريف خداست
نيستها را قابليت از كجاست
قابلي گر شرط فعل حق بدي
هيچ معدومي به هستي نامدي
سنتي بنهاد و اسباب و طرق
طالبان را زير اين ازرق تتق
بيشتر احوال بر سنت رود
گاه قدرت خارق سنت شود
سنت و عادت نهاده با مزه
باز كرده خرق عادت معجزه
بي‌سبب گر عز به ما موصول نيست
قدرت از عزل سبب معزول نيست
اي گرفتار سبب بيرون مپر
ليك عزل آن مسبب ظن مبر
هر چه خواهد آن مسبب آورد
قدرت مطلق سببها بر درد
ليك اغلب بر سبب راند نفاذ
تا بداند طالبي جستن مراد
چون سبب نبود چه ره جويد مريد
پس سبب در راه مي‌بايد بديد
اين سببها بر نظرها پرده‌هاست
كه نه هر ديدار صنعش را سزاست
ديده‌اي بايد سبب سوراخ كن
تا حجب را بر كند از بيخ و بن
تا مسبب بيند اندر لامكان
هرزه داند جهد و اكساب و دكان
از مسبب مي‌رسد هر خير و شر
نيست اسباب و وسايط اي پدر
جز خيالي منعقد بر شاه‌راه
تا بماند دور غفلت چند گاه


بخش ۶۴ - در ابتداي خلقت جسم آدم عليه‌السلام

۳۴ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( 966 كيلوبايت )

چونك صانع خواست ايجاد بشر
از براي ابتلاي خير و شر
جبرئيل صدق را فرمود رو
مشت خاكي از زمين بستان گرو
او ميان بست و بيامد تا زمين
تا گزارد امر رب‌العالمين
دست سوي خاك برد آن مؤتمر
خاك خود را در كشيد و شد حذر
پس زبان بگشاد خاك و لابه كرد
كز براي حرمت خلاق فرد
ترك من گو و برو جانم ببخش
رو بتاب از من عنان خنگ رخش
در كشاكشهاي تكليف و خطر
بهر لله هل مرا اندر مبر
بهر آن لطفي كه حقت بر گزيد
كرد بر تو علم لوح كل پديد
تا ملايك را معلم آمدي
دايما با حق مكلم آمدي
كه سفير انبيا خواهي بدن
تو حيات جان وحيي ني بدن
بر سرافيلت فضيلت بود از آن
كو حيات تن بود تو آن جان
بانگ صورش نشات تن‌ها بود
نفخ تو نشو دل يكتا بود
جان جان تن حيات دل بود
پس ز دادش داد تو فاضل بود
باز ميكائيل رزق تن دهد
سعي تو رزق دل روشن دهد
او بداد كيل پر كردست ذيل
داد رزق تو نمي‌گنجد به كيل
هم ز عزرائيل با قهر و عطب
تو بهي چون سبق رحمت بر غضب
حامل عرش اين چهارند و تو شاه
بهترين هر چهاري ز انتباه
روز محشر هشت بيني حاملانش
هم تو باشي افضل هشت آن زمانش
هم‌چنين برمي‌شمرد و مي‌گريست
بوي مي‌برد او كزين مقصود چيست
معدن شرم و حيا بد جبرئيل
بست آن سوگندها بر وي سبيل
بس كه لابه كردش و سوگند داد
بازگشت و گفت يا رب العباد
كه نبودم من به كارت سرسري
ليك زانچ رفت تو داناتري
گفت نامي كه ز هولش اي بصير
هفت گردون باز ماند از مسير
شرمم آمد گشتم از نامت خجل
ورنه آسانست نقل مشت گل
كه تو زوري داده‌اي املاك را
كه بدرانند اين افلاك را


بخش ۶۶ - قصهٔ قوم يونس عليه‌السلام

۳۶ بازديد
 


 دانلود فايل صوتي شعر ( 522 كيلوبايت )

قوم يونس را چو پيدا شد بلا
ابر پر آتش جدا شد از سما
برق مي‌انداخت مي‌سوزيد سنگ
ابر مي‌غريد رخ مي‌ريخت رنگ
جملگان بر بامها بودند شب
كه پديد آمد ز بالا آن كرب
جملگان از بامها زير آمدند
سر برهنه جانب صحرا شدند
مادران بچگان برون انداختند
تا همه ناله و نفير افراختند
از نماز شام تا وقت سحر
خاك مي‌كردند بر سر آن نفر
جملگي آوازها بگرفته شد
رحم آمد بر سر آن قوم لد
بعد نوميدي و آه ناشكفت
اندك‌اندك ابر وا گشتن گرفت
قصهٔ يونس درازست و عريض
وقت خاكست و حديث مستفيض
چون تضرع را بر حق قدرهاست
وآن بها كه آنجاست زاري را كجاست
هين اميد اكنون ميان را چست بند
خيز اي گرينده و دايم بخند
كه برابر مي‌نهد شاه مجيد
اشك را در فضل با خون شهيد