بخش ۷۶ - حكمت نظر كردن در چارق و پوستين كي فلينظر الانسان مم خلق

۳۷ بازديد


بازگردان قصهٔ عشق اياز
كه آن يكي گنجيست مالامال راز
مي‌رود هر روز در حجرهٔ برين
تا ببيند چارقي با پوستين
زانك هستي سخت مستي آورد
عقل از سر شرم از دل مي‌برد
صد هزاران قرن پيشين را همين
مستي هستي بزد ره زين كمين
شد عزرائيلي ازين مستي بليس
كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجه‌ام من نيز و خواجه‌زاده‌ام
صد هنر را قابل و آماده‌ام
در هنر من از كسي كم نيستم
تا به خدمت پيش دشمن بيستم
من ز آتش زاده‌ام او از وحل
پيش آتش مر وحل را چه محل
او كجا بود اندر آن دوري كه من
صدر عالم بودم و فخر زمن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد