من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹۵ - حكايت ديدن خر هيزم‌فروش با نوايي اسپان تازي را

۳۴ بازديد


بود سقايي مرورا يك خري
گشته از محنت دو تا چون چنبري
پشتش از بار گران صد جاي ريش
عاشق و جويان روز مرگ خويش
جو كجا از كاه خشك او سير ني
در عقب زخمي و سيخي آهني
مير آخر ديد او را رحم كرد
كه آشناي صاحب خر بود مرد
پس سلامش كرد و پرسيدش ز حال
كز چه اين خر گشت دوتا هم‌چو دال
گفت از درويشي و تقصير من
كه نمي‌يابد خود اين بسته‌دهن
گفت بسپارش به من تو روز چند
تا شود در آخر شه زورمند
خر بدو بسپرد و آن رحمت‌پرست
در ميان آخر سلطانش بست
خر ز هر سو مركب تازي بديد
با نوا و فربه و خوب و جديد
زير پاشان روفته آبي زده
كه به وقت وجو به هنگام آمده
خارش و مالش مر اسپان را بديد
پوز بالا كرد كاي رب مجيد
نه كه مخلوق توم گيرم خرم
از چه زار و پشت ريش و لاغرم
شب ز درد پشت و از جوع شكم
آرزومندم به مردن دم به دم
حال اين اسپان چنين خوش با نوا
من چه مخصوصم به تعذيب و بلا
ناگهان آوازهٔ پيگار شد
تازيان را وقت زين و كار شد
زخمهاي تير خوردند از عدو
رفت پيكانها دريشان سو به سو
از غزا باز آمدند آن تازيان
اندر آخر جمله افتاده ستان
پايهاشان بسته محكم با نوار
نعلبندان ايستاده بر قطار
مي‌شكافيدند تن‌هاشان بنيش
تا برون آرند پيكانها ز ريش
آن خر آن را ديد و مي‌گفت اي خدا
من به فقر و عافيت دادم رضا
زان نوا بيزارم و زان زخم زشت
هركه خواهد عافيت دنيا بهشت


بخش ۹۶ - ناپسنديدن روباه گفتن خر را كي من راضيم به قسمت

۳۲ بازديد


گفت روبه جستن رزق حلال
فرض باشد از براي امتثال
عالم اسباب و چيزي بي‌سبب
مي‌نبايد پس مهم باشد طلب
وابتغوا من فضل الله است امر
تا نبايد غصب كردن هم‌چو نمر
گفت پيغامبر كه بر رزق اي فتي
در فرو بسته‌ست و بر در قفلها
جنبش و آمد شد ما و اكتساب
هست مفتاحي بر آن قفل و حجاب
بي‌كليد اين در گشادن راه نيست
بي‌طلب نان سنت الله نيست


بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را

۳۵ بازديد


گفت اين معكوس مي‌گويي بدان
شور و شر از طمع آيد سوي جان
از قناعت هيچ كس بي‌جان نشد
از حريصي هيچ كس سلطان نشد
نان ز خوكان و سگان نبود دريغ
كسپ مردم نيست اين باران و ميغ
آنچنان كه عاشقي بر زرق زار
هست عاشق رزق هم بر رزق‌خوار


بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را

۳۵ بازديد


گفت روبه آن توكل نادرست
كم كسي اندر توكل ماهرست
گرد نادر گشتن از ناداني است
هر كسي را كي ره سلطاني است
چون قناعت را پيمبر گنج گفت
هر كسي را كي رسد گنج نهفت
حد خود بشناس و بر بالا مپر
تا نيفتي در نشيب شور و شر


بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحريض كردن او خر را بر كسب

۳۲ بازديد


گفت روبه اين حكايت را بهل
دستها بر كسب زن جهد المقل
دست دادستت خدا كاري بكن
مكسبي كن ياري ياري بكن
هر كسي در مكسبي پا مي‌نهد
ياري ياران ديگر مي‌كند
زانك جمله كسب نايد از يكي
هم دروگر هم سقا هم حايكي
اين بهنبازيست عالم بر قرار
هر كسي كاري گزيند ز افتقار
طبل‌خواري در ميانه شرط نيست
راه سنت كار و مكسب كردنيست


بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را

۳۵ بازديد


گفت من به از توكل بر ربي
مي‌ندانم در دو عالم مكسبي
كسب شكرش را نمي‌دانم نديد
تا كشد رزق خدا رزق و مزيد
بحثشان بسيار شد اندر خطاب
مانده گشتند از سؤال و از جواب
بعد از آن گفتش بدان در مملكه
نهي لا تلقوا بايدي تهلكه
صبر در صحراي خشك و سنگ‌لاخ
احمقي باشد جهان حق فراخ
نقل كن زينجا به سوي مرغزار
مي‌چر آنجا سبزه گرد جويبار
مرغزاري سبز مانند جنان
سبزه رسته اندر آنجا تا ميان
خرم آن حيوان كه او آنجا شود
اشتر اندر سبزه ناپيدا شود
هر طرف در وي يكي چشمهٔ روان
اندرو حيوان مرفه در امان
از خري او را نمي‌گفت اي لعين
تو از آن‌جايي چرا زاري چنين
كو نشاط و فربهي و فر تو
چيست اين لاغر تن مضطر تو
شرح روضه گر دروغ و زور نيست
پس چرا چشمت ازو مخمور نيست
اين گدا چشمي و اين ناديدگي
از گدايي تست نه از بگلربگي
چون ز چشمه آمدي چوني تو خشك
ور تو ناف آهويي كو بوي مشك
زانك مي‌گويي و شرحش مي‌كني
چون نشاني در تو نامد اي سني


بخش ۱۰۰ - در تقرير معني توكل حكايت آن زاهد

۳۹ بازديد


آن يكي زاهد شنود از مصطفي
كه يقين آيد به جان رزق از خدا
گر بخواهي ور نخواهي رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
از براي امتحان آن مرد رفت
در بيابان نزد كوهي خفت تفت
كه ببينم رزق مي‌آيد به من
تا قوي گردد مرا در رزق ظن
كارواني راه گم كرد و كشيد
سوي كوه آن ممتحن را خفته ديد
گفت اين مرد اين طرف چونست عور
در بيابان از ره و از شهر دور
اي عجب مرده‌ست يا زنده كه او
مي‌نترسد هيچ از گرگ و عدو
آمدند و دست بر وي مي‌زدند
قاصدا چيزي نگفت آن ارجمند
هم نجنبيد و نجنبانيد سر
وا نكرد از امتحان هم او بصر
پس بگفتند اين ضعيف بي‌مراد
از مجاعت سكته اندر اوفتاد
نان بياوردند و در ديگي طعام
تا بريزندش به حلقوم و به كام
پس بقاصد مرد دندان سخت كرد
تا ببيند صدق آن ميعاد مرد
رحمشان آمد كه اين بس بي‌نواست
وز مجاعت هالك مرگ و فناست
كارد آوردند قوم اشتافتند
بسته دندانهاش را بشكافتند
ريختند اندر دهانش شوربا
مي‌فشردند اندرو نان‌پاره‌ها
گفت اي دل گرچه خود تن مي‌زني
راز مي‌داني و نازي مي‌كني
گفت دل دانم و قاصد مي‌كنم
رازق الله است بر جان و تنم
امتحان زين بيشتر خود چون بود
رزق سوي صابران خوش مي‌رود


بخش ۱۰۴ - فرق ميان دعوت شيخ كامل واصل و ميان سخن ناقصان

۳۵ بازديد


شيخ نوراني ز ره آگه كند
با سخن هم نور را همره كند
جهد كن تا مست و نوراني شوي
تا حديثت را شود نورش روي
هر چه در دوشاب جوشيده شود
در عقيده طعم دوشابش بود
از جزر وز سيب و به وز گردگان
لذت دوشاب يابي تو از آن
علم اندر نور چون فرغرده شد
پس ز علمت نور يابد قوم لد
هر چه گويي باشد آن هم نورناك
كه آسمان هرگز نبارد غير پاك
آسمان شو ابر شو باران ببار
ناودان بارش كند نبود به كار
آب اندر ناودان عاريتيست
آب اندر ابر و دريا فطرتيست
فكر و انديشه‌ست مثل ناودان
وحي و مكشوفست ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان همسايه در جنگ آورد
خر دو سه حمله به روبه بحث كرد
چون مقلد بد فريب او بخورد
طنطنهٔ ادراك بينايي نداشت
دمدمهٔ روبه برو سكته گماشت
حرص خوردن آنچنان كردش ذليل
كه زبونش گشت با پانصد دليل


بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر

۳۶ بازديد


آن يكي پرسيد اشتر را كه هي
از كجا مي‌آيي اي اقبال پي
گفت از حمام گرم كوي تو
گفت خود پيداست در زانوي تو
مار موسي ديد فرعون عنود
مهلتي مي‌خواست نرمي مي‌نمود
زيركان گفتند بايستي كه اين
تندتر گشتي چو هست او رب دين
معجزه‌گر اژدها گر مار بد
نخوت و خشم خدايي‌اش چه شد
رب اعلي گر ويست اندر جلوس
بهر يك كرمي چيست اين چاپلوس
نفس تو تا مست نقلست و نبيد
دانك روحت خوشهٔ غيبي نديد
كه علاماتست زان ديدار نور
التجافي منك عن دار الغرور
مرغ چون بر آب شوري مي‌تند
آب شيرين را نديدست او مدد
بلك تقليدست آن ايمان او
روي ايمان را نديده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظيم
از ره و ره‌زن ز شيطان رجيم
چون ببيند نور حق آمن شود
ز اضطرابات شك او ساكن شود
تا كف دريا نيايد سوي خاك
كه اصل او آمد بود در اصطكاك
خاكي است آن كف غريبست اندر آب
در غريبي چاره نبود ز اضطراب
چونك چشمش باز شد و آن نقش خواند
ديو را بر وي دگر دستي نماند
گرچه با روباه خر اسرار گفت
سرسري گفت و مقلدوار گفت
آب را بستود و او تايق نبود
رخ دريد و جامه او عاشق نبود
از منافق عذر رد آمد نه خوب
زانك در لب بود آن نه در قلوب
بوي سيبش هست جزو سيب نيست
بو درو جز از پي آسيب نيست
حملهٔ زن در ميان كارزار
نشكند صف بلك گردد كارزار
گرچه مي‌بيني چو شير اندر صفش
تيغ بگرفته همي‌لرزد كفش
واي آنك عقل او ماده بود
نفس زشتش نر و آماده بود
لاجرم مغلوب باشد عقل او
جز سوي خسران نباشد نقل او
اي خنك آن كس كه عقلش نر بود
نفس زشتش ماده و مضطر بود
عقل جزوي‌اش نر و غالب بود
نفس انثي را خرد سالب بود
حملهٔ ماده به صورت هم جريست
آفت او هم‌چو آن خر از خريست
وصف حيواني بود بر زن فزون
زانك سوي رنگ و بو دارد ركون
رنگ و بوي سبزه‌زار آن خر شنيد
جمله حجتها ز طبع او رميد
تشنه محتاج مطر شد وابر نه
نفس را جوع البقر بد صبر نه
اسپر آهن بود صبر اي پدر
حق نبشته بر سپر جاء الظفر
صد دليل آرد مقلد در بيان
از قياسي گويد آن را نه از عيان
مشك‌آلودست الا مشك نيست
بوي مشكستش ولي جز پشك نيست
تا كه پشكي مشك گردد اي مريد
سالها بايد در آن روضه چريد
كه نبايد خورد و جو هم‌چون خران
آهوانه در ختن چر ارغوان
جز قرنفل يا سمن يا گل مچر
رو به صحراي ختن با آن نفر
معده را خو كن بدان ريحان و گل
تا بيابي حكمت و قوت رسل
خوي معده زين كه و جو باز كن
خوردن ريحان و گل آغاز كن
معدهٔ تن سوي كهدان مي‌كشد
معدهٔ دل سوي ريحان مي‌كشد
هر كه كاه و جو خورد قربان شود
هر كه نور حق خورد قرآن شود
نيم تو مشكست و نيمي پشك هين
هين ميفزا پشك افزا مشك چين
آن مقلد صد دليل و صد بيان
در زبان آرد ندارد هيچ جان
چونك گوينده ندارد جان و فر
گفت او را كي بود برگ و ثمر
مي‌كند گستاخ مردم را به راه
او بجان لرزان‌ترست از برگ كاه
پس حديثش گرچه بس با فر بود
در حديثش لرزه هم مضمر بود


بخش ۱۰۶ - غالب شدن حيلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر

۳۴ بازديد


روبه اندر حيله پاي خود فشرد
ريش خر بگرفت و آن خر را ببرد
مطرب آن خانقه كو تا كه تفت
دف زند كه خر برفت و خر برفت
چونك خرگوشي برد شيري به چاه
چون نيارد روبهي خر تا گياه
گوش را بر بند و افسونها مخور
جز فسون آن ولي دادگر
آن فسون خوشتر از حلواي او
آنك صد حلواست خاك پاي او
خنبهاي خسرواني پر ز مي
مايه برده از مي لبهاي وي
عاشق مي باشد آن جان بعيد
كو مي لبهاي لعلش را نديد
آب شيرين چون نبيند مرغ كور
چون نگردد گرد چشمهٔ آب شور
موسي جان سينه را سينا كند
طوطيان كور را بينا كند
خسرو شيرين جان نوبت زدست
لاجرم در شهر قند ارزان شدست
يوسفان غيب لشكر مي‌كشند
تنگهاي قند و شكر مي‌كشند
اشتران مصر را رو سوي ما
بشنويد اي طوطيان بانگ درا
شهر ما فردا پر از شكر شود
شكر ارزانست ارزان‌تر شود
در شكر غلطيد اي حلواييان
هم‌چو طوطي كوري صفراييان
نيشكر كوبيد كار اينست و بس
جان بر افشانيد يار اينست و بس
نقل بر نقلست و مي بر مي هلا
بر مناره رو بزن بانگ صلا
سركهٔ نه ساله شيرين مي‌شود
سنگ و مرمر لعل و زرين مي‌شود
آفتاب اندر فلك دستك‌زنان
ذره‌ها چون عاشقان بازي‌كنان
چشمها مخمور شد از سبزه‌زار
گل شكوفه مي‌كند بر شاخسار
چشم دولت سحر مطلق مي‌كند
روح شد منصور انا الحق مي‌زند
گر خري را مي‌برد روبه ز سر
گو ببر تو خر مباش و غم مخور