اين سخن را نيست پايان و فراغ
اي خليل حق چرا كشتي تو زاغ
بهر فرمان حكمت فرمان چه بود
اندكي ز اسرار آن بايد نمود
كاغ كاغ و نعرهٔ زاغ سياه
دايما باشد به دنيا عمرخواه
همچو ابليس از خداي پاك فرد
تا قيامت عمر تن درخواست كرد
گفت انظرني الي يوم الجزا
كاشكي گفتي كه تبنا ربنا
عمر بي توبه همه جان كندنست
مرگ حاضر غايب از حق بودنست
عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود
بيخدا آب حيات آتش بود
آن هم از تاثير لعنت بود كو
در چنان حضرت هميشد عمرجو
از خدا غير خدا را خواستن
ظن افزونيست و كلي كاستن
خاصه عمري غرق در بيگانگي
در حضور شير روبهشانگي
عمر بيشم ده كه تا پستر روم
مهلم افزون كن كه تا كمتر شوم
تا كه لعنت را نشانه او بود
بد كسي باشد كه لعنتجو بود
عمر خوش در قرب جان پروردنست
عمر زاغ از بهر سرگين خوردنست
عمر بيشم ده كه تا گه ميخورم
دايم اينم ده كه بس بدگوهرم
گرنه گه خوارست آن گندهدهان
گويدي كز خوي زاغم وا رهان
اي مبدل كرده خاكي را به زر
خاك ديگر را بكرده بوالبشر
كار تو تبديل اعيان و عطا
كار من سهوست و نسيان و خطا
سهو و نسيان را مبدل كن به علم
من همه خلمم مرا كن صبر و حلم
اي كه خاك شوره را تو نان كني
وي كه نان مرده را تو جان كني
اي كه جان خيره را رهبر كني
وي كه بيره را تو پيغمبر كني
ميكني جزو زمين را آسمان
ميفزايي در زمين از اختران
هر كه سازد زين جهان آب حيات
زوترش از ديگران آيد ممات
ديدهٔ دل كو به گردون بنگريست
ديد كه اينجا هر دمي ميناگريست
قلب اعيانست و اكسيري محيط
ايتلاف خرقهٔ تن بيمخيط
تو از آن روزي كه در هست آمدي
آتشي يا بادي يا خاكي بدي
گر بر آن حالت ترا بودي بقا
كي رسيدي مر ترا اين ارتقا
از مبدل هستي اول نماند
هستي بهتر به جاي آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها
بعد يكديگر دوم به ز ابتدا
از مبدل بين وسايط را بمان
كز وسايط دور گردي ز اصل آن
واسطه هر جا فزون شد وصل جست
واسطه كم ذوق وصل افزونترست
از سببداني شود كم حيرتت
حيرت تو ره دهد در حضرتت
اين بقاها از فناها يافتي
از فنااش رو چرا برتافتي
زان فناها چه زيان بودت كه تا
بر بقا چفسيدهاي اي نافقا
چون دوم از اولينت بهترست
پس فنا جو و مبدل را پرست
صد هزاران حشر ديدي اي عنود
تاكنون هر لحظه از بدو وجود
از جماد بيخبر سوي نما
وز نما سوي حيات و ابتلا
باز سوي عقل و تمييزات خوش
باز سوي خارج اين پنج و شش
تا لب بحر اين نشان پايهاست
پس نشان پا درون بحر لاست
زانك منزلهاي خشكي ز احتياط
هست دهها و وطنها و رباط
باز منزلهاي دريا در وقوف
وقت موج و حبس بيعرصه و سقوف
نيست پيدا آن مراحل را سنام
نه نشانست آن منازل را نه نام
هست صد چندان ميان منزلين
آن طرف كه از نما تا روح عين
در فناها اين بقاها ديدهاي
بر بقاي جسم چون چفسيدهاي
هين بده اي زاغ اين جان باز باش
پيش تبديل خدا جانباز باش
تازه ميگير و كهن را ميسپار
كه هر امسالت فزونست از سه پار
گر نباشي نخلوار ايثار كن
كهنه بر كهنه نه و انبار كن
كهنه و گنديده و پوسيده را
تحفه ميبر بهر هر ناديده را
آنك نو ديد او خريدار تو نيست
صيد حقست او گرفتار تو نيست
هر كجا باشند جوق مرغ كور
بر تو جمع آيند اي سيلاب شور
تا فزايد كوري از شورابها
زانك آب شور افزايد عمي
اهل دنيا زان سبب اعميدلاند
شارب شورابهٔ آب و گلاند
شور ميده كور ميخر در جهان
چون نداري آب حيوان در نهان
با چنين حالت بقا خواهي و ياد
همچو زنگي در سيهرويي تو شاد
در سياهي زنگي زان آسوده است
كو ز زاد و اصل زنگي بوده است
آنك روزي شاهد و خوشرو بود
گر سيهگردد تداركجو بود
مرغ پرنده چو ماند در زمين
باشد اندر غصه و درد و حنين
مرغ خانه بر زمين خوش ميرود
دانهچين و شاد و شاطر ميدود
زآنك او از اصل بيپرواز بود
وآن دگر پرنده و پرواز بود
گفت پيغامبر كه رحم آريد بر
جان من كان غنيا فافتقر
والذي كان عزيزا فاحتقر
او صفيا عالما بين المضر
گفت پيغامبر كه با اين سه گروه
رحم آريد ار ز سنگيد و ز كوه
آنك او بعد از رئيسي خوار شد
وآن توانگر هم كه بيدينار شد
وآن سوم آن عالمي كه اندر جهان
مبتلي گردد ميان ابلهان
زانك از عزت به خواري آمدن
همچو قطع عضو باشد از بدن
عضو گردد مرده كز تن وا بريد
نو بريده جنبد اما ني مديد
هر كه از جام الست او خورد پار
هستش امسال آفت رنج و خمار
وآنك چون سگ ز اصل كهداني بود
كي مرورا حرص سلطاني بود
توبه او جويد كه كردست او گناه
آه او گويد كه گم كردست راه
آهوي را كرد صيادي شكار
اندر آخر كردش آن بيزينهار
آخري را پر ز گاوان و خران
حبس آهو كرد چون استمگران
آهو از وحشت به هر سو ميگريخت
او به پيش آن خران شب كاه ريخت
از مجاعت و اشتها هر گاو و خر
كاه را ميخورد خوشتر از شكر
گاه آهو ميرميد از سو به سو
گه ز دود و گرد كه ميتافت رو
هركرا با ضد خود بگذاشتند
آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
تا سليمان گفت كه آن هدهد اگر
هجر را عذري نگويد معتبر
بكشمش يا خود دهم او را عذاب
يك عذاب سخت بيرون از حساب
هان كدامست آن عذاب اين معتمد
در قفس بودن به غير جنس خود
زين بدن اندر عذابي اي بشر
مرغ روحت بسته با جنسي دگر
روح بازست و طبايع زاغها
دارد از زاغان و چغدان داغها
او بمانده در ميانشان زارزار
همچو بوبكري به شهر سبزوار
شد محمد الپ الغ خوارزمشاه
در قتال سبزوار پر پناه
تنگشان آورد لشكرهاي او
اسپهش افتاد در قتل عدو
سجده آوردند پيشش كالامان
حلقهمان در گوش كن وا بخش جان
هر خراج و صلتي كه بايدت
آن ز ما هر موسمي افزايدت
جان ما آن توست اي شيرخو
پيش ما چندي امانت باش گو
گفت نرهانيد از من جان خويش
تا نياريدم ابوبكري به پيش
تا مرا بوبكر نام از شهرتان
هديه ناريد اي رميده امتان
بدرومتان همچو كشت اي قوم دون
نه خراج استانم و نه هم فسون
بس جوال زر كشيدندش به راه
كز چنين شهري ابوبكري مخواه
كي بود بوبكر اندر سبزوار
يا كلوخ خشك اندر جويبار
رو بتابيد از زر و گفت اي مغان
تا نياريدم ابوبكر ارمغان
هيچ سودي نيست كودك نيستم
تا به زر و سيم حيران بيستم
تا نياري سجده نرهي اي زبون
گر بپيمايي تو مسجد را به كون
منهيان انگيختند از چپ و راست
كه اندرين ويرانه بوبكري كجاست
بعد سه روز و سه شب كه اشتافتند
يك ابوبكري نزاري يافتند
ره گذر بود و بمانده از مرض
در يكي گوشهٔ خرابه پر حرض
خفته بود او در يكي كنجي خراب
چون بديدندش بگفتندش شتاب
خيز كه سلطان ترا طالب شدست
كز تو خواهد شهر ما از قتل رست
گفت اگر پايم بدي يا مقدمي
خود به راه خود به مقصد رفتمي
اندرين دشمنكده كي ماندمي
سوي شهر دوستان ميراندمي
تختهٔ مردهكشان بفراشتند
وان ابوبكر مرا برداشتند
سوي خوارمشاه حمالان كشان
ميكشيدندش كه تا بيند نشان
سبزوارست اين جهان و مرد حق
اندرين جا ضايعست و ممتحق
هست خوارمشاه يزدان جليل
دل همي خواهد ازين قوم رذيل
گفت لا ينظر الي تصويركم
فابتغوا ذا القلب فيتدبير كم
من ز صاحبدل كنم در تو نظر
نه به نقش سجده و ايثار زر
تو دل خود را چو دل پنداشتي
جست و جوي اهل دل بگذاشتي
دل كه گر هفصد چو اين هفت آسمان
اندرو آيد شود ياوه و نهان
اين چنين دل ريزهها را دل مگو
سبزوار اندر ابوبكري بجو
صاحب دل آينهٔ ششرو شود
حق ازو در شش جهت ناظر بود
هر كه اندر شش جهت دارد مقر
نكندش بيواسطهٔ او حق نظر
گر كند رد از براي او كند
ور قبول آرد همو باشد سند
بيازو ندهد كسي را حق نوال
شمهاي گفتم من از صاحبوصال
موهبت را بر كف دستش نهد
وز كفش آن را به مرحومان دهد
با كفش درياي كل را اتصال
هست بيچون و چگونه و بر كمال
اتصالي كه نگنجد در كلام
گفتنش تكليف باشد والسلام
صد جوال زر بياري اي غني
حق بگويد دل بيار اي منحني
گر ز تو راضيست دل من راضيم
ور ز تو معرض بود اعراضيم
ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه او را آر اي جان بر درم
با تو او چونست هستم من چنان
زير پاي مادران باشد جنان
مادر و بابا و اصل خلق اوست
اي خنك آنكس كه داند دل ز پوست
تو بگويي نك دل آوردم به تو
گويدت پرست ازين دلها قتو
آن دلي آور كه قطب عالم اوست
جان جان جان جان آدم اوست
از براي آن دل پر نور و بر
هست آن سلطان دلها منتظر
تو بگردي روزها در سبزوار
آنچنان دل را نيابي ز اعتبار
پس دل پژمردهٔ پوسيدهجان
بر سر تخته نهي آن سو كشان
كه دل آوردم ترا اي شهريار
به ازين دل نبود اندر سبزوار
گويدت اين گورخانهست اي جري
كه دل مرده بدينجا آوري
رو بياور آن دلي كو شاهخوست
كه امان سبزوار كون ازوست
گويي آن دل زين جهان پنهان بود
زانك ظلمت با ضيا ضدان بود
دشمني آن دل از روز الست
سبزوار طبع را ميراثي است
زانك او بازست و دنيا شهر زاغ
ديدن ناجنس بر ناجنس داغ
ور كند نرمي نفاقي ميكند
ز استمالت ارتفاقي ميكند
ميكند آري نه از بهر نياز
تا كه ناصح كم كند نصح دراز
زانك اين زاغ خس مردارجو
صد هزاران مكر دارد تو به تو
گر پذيرند آن نفاقش را رهيد
شد نفاقش عين صدق مستفيد
زانك آن صاحب دل با كر و فر
هست در بازار ما معيوبخر
صاحب دل جو اگر بيجان نهاي
جنس دل شو گر ضد سلطان نهاي
آنك زرق او خوش آيد مر ترا
آن ولي تست نه خاص خدا
هر كه او بر خو و بر طبع تو زيست
پيش طبع تو ولي است و نبيست
رو هوا بگذار تا بويت شود
وان مشام خوش عبرجويت شود
از هواراني دماغت فاسدست
مشك و عنبر پيش مغزت كاسدست
حد ندارد اين سخن و آهوي ما
ميگريزد اندر آخر جابجا
روزها آن آهوي خوشناف نر
در شكنجه بود در اصطبل خر
مضطرب در نزع چون ماهي ز خشك
در يكي حقه معذب پشك و مشك
يك خرش گفتي كه ها اين بوالوحوش
طبع شاهان دارد و ميران خموش
وآن دگر تسخر زدي كز جر و مد
گوهر آوردست كي ارزان دهد
وآن خري گفتي كه با اين نازكي
بر سرير شاه شو گو متكي
آن خري شد تخمه وز خوردن بماند
پس برسم دعوت آهو را بخواند
سر چنين كرد او كه نه رو اي فلان
اشتهاام نيست هستم ناتوان
گفت ميدانم كه نازي ميكني
يا ز ناموس احترازي ميكني
گفت او با خود كه آن طعمهٔ توست
كه از آن اجزاي تو زنده و نوست
من اليف مرغزاري بودهام
در زلال و روضهها آسودهام
گر قضا انداخت ما را در عذاب
كي رود آن خو و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدارو كي شوم
ور لباسم كهنه گردد من نوم
سنبل و لاله و سپرغم نيز هم
با هزاران ناز و نفرت خوردهام
گفت آري لاف ميزن لافلاف
در غريبي بس توان گفتن گزاف
گفت نافم خود گواهي ميدهد
منتي بر عود و عنبر مينهد
ليك آن را كي شنود صاحبمشام
بر خر سرگينپرست آن شد حرام
خر كميز خر ببويد بر طريق
مشك چون عرضه كنم با اين فريق
بهر اين گفت آن نبي مستجيب
رمز الاسلام فيالدنيا غريب
زانك خويشانش هم از وي ميرمند
گرچه با ذاتش ملايك همدمند
صورتش را جنس ميبينند انام
ليك از وي مينيابند آن مشام
همچو شيري در ميان نقش گاو
دور ميبينش ولي او را مكاو
ور بكاوي ترك گاو تن بگو
كه بدرد گاو را آن شيرخو
طبع گاوي از سرت بيرون كند
خوي حيواني ز حيوان بر كند
گاو باشي شير گردي نزد او
گر تو با گاوي خوشي شيري مجو
آن عزيز مصر ميديدي به خواب
چونك چشم غيب را شد فتح باب
هفت گاو فربه بس پروري
خوردشان آن هفت گاو لاغري
در درون شيران بدند آن لاغران
ورنه گاوان را نبودندي خوران
پس بشر آمد به صورت مرد كار
ليك در وي شير پنهان مردخوار
مرد را خوش وا خورد فردش كند
صاف گردد دردش ار دردش كند
زان يكي درد او ز جمله دردها
وا رهد پا بر نهد او بر سها
چند گويي همچو زاغ پر نحوس
اي خليل از بهر چه كشتي خروس
گفت فرمان حكمت فرمان بگو
تا مسبح گردم آن را مو به مو
شهوتي است او و بس شهوتپرست
زان شراب زهرناك ژاژ مست
گرنه بهر نسل بود اي وصي
آدم از ننگش بكردي خود خصي
گفت ابليس لعين دادار را
دام زفتي خواهم اين اشكار را
زر و سيم و گلهٔ اسپش نمود
كه بدين تاني خلايق را ربود
گفت شاباش و ترش آويخت لنج
شد ترنجيده ترش همچون ترنج
پس زر و گوهر ز معدنهاي خوش
كرد آن پسمانده را حق پيشكش
گير اين دام دگر را اي لعين
گفت زين افزون ده اي نعمالمعين
چرب و شيرين و شرابات ثمين
دادش و بس جامهٔ ابريشمين
گفت يا رب بيش ازين خواهم مدد
تا ببندمشان به حبل من مسد
تا كه مستانت كه نر و پر دلند
مردوار آن بندها را بسكلند
تا بدين دام و رسنهاي هوا
مرد تو گردد ز نامردان جدا
دام ديگر خواهم اي سلطان تخت
دام مردانداز و حيلتساز سخت
خمر و چنگ آورد پيش او نهاد
نيمخنده زد بدان شد نيمشاد
سوي اضلال ازل پيغام كرد
كه بر آر از قعر بحر فتنه گرد
ني يكي از بندگانت موسي است
پردهها در بحر او از گرد بست
آب از هر سو عنان را واكشيد
از تگ دريا غباري برجهيد
چونك خوبي زنان فا او نمود
كه ز عقل و صبر مردان ميفزود
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد
كه بده زوتر رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهاي پرخمار
كه كند عقل و خرد را بيقرار
وآن صفاي عارض آن دلبران
كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
رو و خال و ابرو و لب چون عقيق
گوييا حق تافت از پردهٔ رقيق
ديد او آن غنج و برجست سبك
چون تجلي حق از پردهٔ تنك
آدم حسن و ملك ساجد شده
همچو آدم باز معزول آمده
گفت آوه بعد هستي نيستي
گفت جرمت اين كه افزون زيستي
جبرئيلش ميكشاند مو كشان
كه برو زين خلد و از جوق خوشان
گفت بعد از عز اين اذلال چيست
گفت آن دادست و اينت داوريست
جبرئيلا سجده ميكردي به جان
چون كنون ميرانيم تو از جنان
حله ميپرد ز من در امتحان
همچو برگ از نخ در فصل خزان
آن رخي كه تاب او بد ماهوار
شد به پيري همچو پشت سوسمار
وان سر و فرق گش شعشع شده
وقت پيري ناخوش و اصلع شده
وان قد صف در نازان چون سنان
گشته در پيري دو تا همچون كمان
رنگ لاله گشته رنگ زعفران
زور شيرش گشته چون زهرهٔ زنان
آنك مردي در بغل كردي به فن
ميبگيرندش بغل وقت شدن
اين خود آثار غم و پژمردگيست
هر يكي زينها رسول مردگيست
ليك گر باشد طبيبش نور حق
نيست از پيري و تب نقصان و دق
سستي او هست چون سستي مست
كه اندر آن سستيش رشك رستمست
گر بميرد استخوانش غرق ذوق
ذره ذرهش در شعاع نور شوق
وآنك آنش نيست باغ بيثمر
كه خزانش ميكند زير و زبر
گل نماند خارها ماند سياه
زرد و بيمغز آمده چون تل كاه
تا چه زلت كرد آن باغ اي خدا
كه ازو اين حلهها گردد جدا
خويشتن را ديد و ديد خويشتن
زهر قتالست هين اي ممتحن
شاهدي كز عشق او عالم گريست
عالمش ميراند از خود جرم چيست
جرم آنك زيور عاريه بست
كرد دعوي كين حلل ملك منست
واستانيم آن كه تا داند يقين
خرمن آن ماست خوبان دانهچين
تا بداند كان حلل عاريه بود
پرتوي بود آن ز خورشيد وجود
آن جمال و قدرت و فضل و هنر
ز آفتاب حسن كرد اين سو سفر
باز ميگردند چون استارها
نور آن خورشيد ازين ديوارها
پرتو خورشيد شد وا جايگاه
ماند هر ديوار تاريك و سياه
آنك كرد او در رخ خوبانت دنگ
نور خورشيدست از شيشهٔ سه رنگ
شيشههاي رنگ رنگ آن نور را
مينمايند اين چنين رنگين بما
چون نماند شيشههاي رنگرنگ
نور بيرنگت كند آنگاه دنگ
خوي كن بيشيشه ديدن نور را
تا چو شيشه بشكند نبود عمي
قانعي با دانش آموخته
در چراغ غير چشم افروخته
او چراغ خويش بربايد كه تا
تو بداني مستعيري نيفتا
گر تو كردي شكر و سعي مجتهد
غم مخور كه صد چنان بازت دهد
ور نكردي شكر اكنون خون گري
كه شدست آن حسن از كافر بري
امة الكفران اضل اعمالهم
امة الايمان اصلح بالهم
گم شد از بيشكر خوبي و هنر
كه دگر هرگز نبيند زان اثر
خويشي و بيخويشي و سكر وداد
رفت زان سان كه نياردشان به ياد
كه اضل اعمالهم اي كافران
جستن كامست از هر كامران
جز ز اهل شكر و اصحاب وفا
كه مريشان راست دولت در قفا
دولت رفته كجا قوت دهد
دولت آينده خاصيت دهد
قرض ده زين دولت اندر اقرضوا
تا كه صد دولت ببيني پيش رو
اندكي زين شرب كم كن بهر خويش
تا كه حوض كوثري يابي به پيش
جرعه بر خاك وفا آنكس كه ريخت
كي تواند صيد دولت زو گريخت
خوش كند دلشان كه اصلح بالهم
رد من بعد التوي انزالهم
اي اجل وي ترك غارتساز ده
هر چه بردي زين شكوران باز ده
وا دهد ايشان بنپذيرند آن
زانك منعم گشتهاند از رخت جان
صوفييم و خرقهها انداختيم
باز نستانيم چون در باختيم
ما عوض ديديم آنگه چون عوض
رفت از ما حاجت و حرص و غرض
ز آب شور و مهلكي بيرون شديم
بر رحيق و چشمهٔ كوثر زديم
آنچ كردي اي جهان با ديگران
بيوفايي و فن و ناز گران
بر سرت ريزيم ما بهر جزا
كه شهيديم آمده اندر غزا
تا بداني كه خداي پاك را
بندگان هستند پر حمله و مري
سبلت تزوير دنيا بر كنند
خيمه را بر باروي نصرت زنند
اين شهيدان باز نو غازي شدند
وين اسيران باز بر نصرت زدند
سر برآوردند باز از نيستي
كه ببين ما را گر اكمه نيستي
تا بداني در عدم خورشيدهاست
وآنچ اينجا آفتاب آنجا سهاست
در عدم هستي برادر چون بود
ضد اندر ضد چون مكنون بود
يخرج الحي من الميت بدان
كه عدم آمد اميد عابدان
مرد كارنده كه انبارش تهيست
شاد و خوش نه بر اميد نيستيست
كه برويد آن ز سوي نيستي
فهم كن گر واقف معنيستي
دم به دم از نيستي تو منتظر
كه بيابي فهم و ذوق آرام و بر
نيست دستوري گشاد اين راز را
ورنه بغدادي كنم ابخاز را
پس خزانهٔ صنع حق باشد عدم
كه بر آرد زو عطاها دم به دم
مبدع آمد حق و مبدع آن بود
كه برآرد فرع بياصل و سند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد