من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱۵ - در معني لولاك لما خلقت الافلاك

۳۸ بازديد


شد چنين شيخي گداي كو به كو
عشق آمد لاابالي اتقوا
عشق جوشد بحر را مانند ديگ
عشق سايد كوه را مانند ريگ
عشق‌بشكافد فلك را صد شكاف
عشق لرزاند زمين را از گزاف
با محمد بود عشق پاك جفت
بهر عشق او را خدا لولاك گفت
منتهي در عشق چون او بود فرد
پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودي بهر عشق پاك را
كي وجودي دادمي افلاك را
من بدان افراشتم چرخ سني
تا علو عشق را فهمي كني
منفعتهاي ديگر آيد ز چرخ
آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ
خاك را من خوار كردم يك سري
تا ز خواري عاشقان بويي بري
خاك را داديم سبزي و نوي
تا ز تبديل فقير آگه شوي
با تو گويند اين جبال راسيات
وصف حال عاشقان اندر ثبات
گرچه آن معنيست و اين نقش اي پسر
تا به فهم تو كند نزديك‌تر
غصه را با خار تشبيهي كنند
آن نباشد ليك تنبيهي كنند
آن دل قاسي كه سنگش خواندند
نامناسب بد مثالي راندند
در تصور در نيايد عين آن
عيب بر تصوير نه نفيش مدان


بخش ۱۱۶ - رفتن اين شيخ در خانهٔ اميري

۳۲ بازديد


شيخ روزي چار كرت چون فقير
بهر كديه رفت در قصر امير
در كفش زنبيل و شي لله زنان
خالق جان مي‌بجويد تاي نان
نعلهاي بازگونه‌ست اي پسر
عقل كلي را كند هم خيره‌سر
چون اميرش ديد گفتش اي وقيح
گويمت چيزي منه نامم شحيح
اين چه سغري و چه رويست و چه كار
كه به روزي اندر آيي چار بار
كيست اينجا شيخ اندر بند تو
من نديدم نر گدا مانند تو
حرمت و آب گدايان برده‌اي
اين چه عباسي زشت آورده‌اي
غاشيه بر دوش تو عباس دبس
هيچ ملحد را مباد اين نفس نحس
گفت اميرا بنده فرمانم خموش
ز آتشم آگه نه‌اي چندين مجوش
بهر نان در خويش حرصي ديدمي
اشكم نان‌خواه را بدريدمي
هفت سال از سوز عشق جسم‌پز
در بيابان خورده‌ام من برگ رز
تا ز برگ خشك و تازه خوردنم
سبز گشته بود اين رنگ تنم
تا تو باشي در حجاب بوالبشر
سرسري در عاشقان كمتر نگر
زيركان كه مويها بشكافتند
علم هيات را به جان دريافتند
علم نارنجات و سحر و فلسفه
گرچه نشناسند حق المعرفه
ليك كوشيدند تا امكان خود
بر گذشتند از همه اقران خود
عشق غيرت كرد و زيشان در كشيد
شد چنين خورشيد زيشان ناپديد
نور چشمي كو به روز استاره ديد
آفتابي چون ازو رو در كشيد
زين گذر كن پند من بپذير هين
عاشقان را تو به چشم عشق بين
وقت نازك باشد و جان در رصد
با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
فهم كن موقوف آن گفتن مباش
سينه‌هاي عاشقان را كم خراش
نه گماني برده‌اي تو زين نشاط
حزم را مگذار مي‌كن احتياط
واجبست و جايزست و مستحيل
اين وسط را گير در حزم اي دخيل


بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غيب به شيخ

۳۳ بازديد


تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار
بعد از آن امر آمدش از كردگار
بعد ازين مي‌ده ولي از كس مخواه
ما بداديمت ز غيب اين دستگاه
هر كه خواهد از تو از يك تا هزار
دست در زير حصيري كن بر آر
هين ز گنج رحمت بي‌مر بده
در كف تو خاك گردد زر بده
هر چه خواهندت بده منديش از آن
داد يزدان را تو بيش از بيش دان
دست زير بوريا كن اي سند
از براي روي‌پوش چشم بد
پس ز زير بوريا پر كن تو مشت
ده به دست سايل بشكسته پشت
بعد ازين از اجر ناممنون بده
هر كه خواهد گوهر مكنون بده
رو يد الله فوق ايديهم تو باش
هم‌چو دست حق گزافي رزق پاش
وام داران را ز عهده وا رهان
هم‌چو باران سبز كن فرش جهان
بود يك سال دگر كارش همين
كه بدادي زر ز كيسهٔ رب دين
زر شدي خاك سيه اندر كفش
حاتم طايي گدايي در صفش


بخش ۱۱۹ - دانستن شيخ ضمير سايل را بي گفتن و دانستن

۳۲ بازديد


حاجت خود گر نگفتي آن فقير
او بدادي و بدانستي ضمير
آنچ در دل داشتي آن پشت‌خم
قدر آن دادي بدو نه بيش و كم
پس بگفتندي چه دانستي كه او
اين قدر انديشه دارد اي عمو
او بگفتي خانهٔ دل خلوتست
خالي از كديه مثال جنتست
اندرو جز عشق يزدان كار نيست
جز خيال وصل او ديار نيست
خانه را من روفتم از نيك و بد
خانه‌ام پرست از عشق احد
هرچه بينم اندرو غير خدا
آن من نبود بود عكس گدا
گر در آبي نخل يا عرجون نمود
جز ز عكس نخلهٔ بيرون نبود
در تگ آب ار ببيني صورتي
عكس بيرون باشد آن نقش اي فتي
ليك تا آب از قذي خالي شدن
تنقيه شرطست در جوي بدن
تا نماند تيرگي و خس درو
تا امين گردد نمايد عكس رو
جز گلابه در تنت كو اي مقل
آب صافي كن ز گل اي خصم دل
تو بر آني هر دمي كز خواب و خور
خاك ريزي اندرين جو بيشتر


بخش ۱۲۲ - در بيان فضيلت احتما و جوع

۳۴ بازديد


جوع خود سلطان داروهاست هين
جوع در جان نه چنين خوارش مبين
جمله ناخوش از مجاعت خوش شدست
جمله خوشها بي‌مجاعتها ردست


بخش ۱۲۰ - سبب دانستن ضميرهاي خلق

۳۳ بازديد


چون دل آن آب زينها خاليست
عكس روها از برون در آب جست
پس ترا باطن مصفا ناشده
خانه پر از ديو و نسناس و دده
اي خري ز استيزه ماند در خري
كي ز ارواح مسيحي بو بري
كي شناسي گر خيالي سر كند
كز كدامين مكمني سر بر كند
چون خيالي مي‌شود در زهد تن
تا خيالات از درونه روفتن


بخش ۱۲۱ - غالب شدن مكر روبه بر استعصام خر

۳۲ بازديد


خر بسي كوشيد و او را دفع گفت
ليك جوع الكلب با خر بود جفت
غالب آمد حرص و صبرش بد ضعيف
بس گلوها كه برد عشق رغيف
زان رسولي كش حقايق داد دست
كاد فقر ان يكن كفر آمدست
گشته بود آن خر مجاعت را اسير
گفت اگر مكرست يك ره مرده گير
زين عذاب جوع باري وا رهم
گر حيات اينست من مرده بهم
گر خر اول توبه و سوگند خورد
عاقبت هم از خري خبطي بكرد
حرص كور و احمق و نادان كند
مرگ را بر احمقان آسان كند
نيست آسان مرگ بر جان خران
كه ندارند آب جان جاودان
چون ندارد جان جاويد او شقيست
جرات او بر اجل از احمقيست
جهد كن تا جان مخلد گردد
تا به روز مرگ برگي باشدت
اعتمادش نيز بر رازق نبود
كه بر افشاند برو از غيب جود
تاكنونش فضل بي‌روزي نداشت
گرچه گه‌گه بر تنش جوعي گماشت
گر نباشد جوع صد رنج دگر
از پي هيضه بر آرد از تو سر
رنج جوع اولي بود خود زان علل
هم به لطف و هم به خفت هم عمل
رنج جوع از رنجها پاكيزه‌تر
خاصه در جوعست صد نفع و هنر


بخش ۱۲۴ - حكايت مريدي كي شيخ از حرص و ضمير او واقف شد

۳۳ بازديد


شيخ مي‌شد با مريدي بي‌درنگ
سوي شهري نان بدانجا بود تنگ
ترس جوع و قحط در فكر مريد
هر دمي مي‌گشت از غفلت پديد
شيخ آگه بود و واقف از ضمير
گفت او را چند باشي در زحير
از براي غصهٔ نان سوختي
ديدهٔ صبر و توكل دوختي
تو نه‌اي زان نازنينان عزيز
كه ترا دارند بي‌جوز و مويز
جوع رزق جان خاصان خداست
كي زبون هم‌چو تو گيج گداست
باش فارغ تو از آنها نيستي
كه درين مطبخ تو بي‌نان بيستي
كاسه بر كاسه‌ست و نان بر نان مدام
از براي اين شكم‌خواران عام
چون بميرد مي‌رود نان پيش پيش
كاي ز بيم بي‌نوايي كشته خويش
تو برفتي ماند نان برخيز گير
اي بكشته خويش را اندر زحير
هين توكل كن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشق‌ترست
عاشقست و مي‌زند او مول‌مول
كه ز بي‌صبريت داند اي فضول
گر ترا صبري بدي رزق آمدي
خويشتن چون عاشقان بر تو زدي
اين تب لرزه ز خوف جوع چيست
در توكل سير مي‌تانند زيست


بخش ۱۲۳ - مثل

۳۲ بازديد


آن يكي مي‌خورد نان فخفره
گفت سايل چون بدين استت شره
گفت جوع از صبر چون دوتا شود
نان جو در پيش من حلوا شود
پس توانم كه همه حلوا خورم
چون كنم صبري صبورم لاجرم
خود نباشد جوع هر كس را زبون
كين علف‌زاريست ز اندازه برون
جوع مر خاصان حق را داده‌اند
تا شوند از جوع شير زورمند
جوع هر جلف گدا را كي دهند
چون علف كم نيست پيش او نهند
كه بخور كه هم بدين ارزانيي
تو نه‌اي مرغاب مرغ نانيي


بخش ۱۲۶ - صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش

۳۳ بازديد


برد خر را روبهك تا پيش شير
پاره‌پاره كردش آن شير دلير
تشنه شد از كوشش آن سلطان دد
رفت سوي چشمه تا آبي خورد
روبهك خورد آن جگربند و دلش
آن زمان چون فرصتي شد حاصلش
شير چون وا گشت از چشمه به خور
جست در خر دل نه دل بد نه جگر
گفت روبه را جگر كو دل چه شد
كه نباشد جانور را زين دو بد
گفت گر بودي ورا دل يا جگر
كي بدينجا آمدي بار دگر
آن قيامت ديده بود و رستخيز
وآن ز كوه افتادن و هول و گريز
گر جگر بودي ورا يا دل بدي
بار ديگر كي بر تو آمدي
چون نباشد نور دل دل نيست آن
چون نباشد روح جز گل نيست آن
آن زجاجي كو ندارد نور جان
بول و قاروره‌ست قنديلش مخوان
نور مصباحست داد ذوالجلال
صنعت خلقست آن شيشه و سفال
لاجرم در ظرف باشد اعتداد
در لهبها نبود الا اتحاد
نور شش قنديل چون آميختند
نيست اندر نورشان اعداد و چند
آن جهود از ظرفها مشرك شده‌ست
نور ديد آنمؤمنو مدرك شده‌ست
چون نظر بر ظرف افتد روح را
پس دو بيند شيث را و نوح را
جو كه آبش هست جو خود آن بود
آدمي آنست كو را جان بود
اين نه مردانند اينها صورتند
مردهٔ نانند و كشتهٔ شهوتند