همچو پوران عزيز اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ايشان پير و باباشان جوان
پس پدرشان پيش آمد ناگهان
پس بپرسيدند ازو كاي رهگذر
از عزير ما عجب داري خبر
كه كسيمان گفت كه امروز آن سند
بعد نوميدي ز بيرون ميرسد
گفت آري بعد من خواهد رسيد
آن يكي خوش شد چو اين مژده شنيد
بانگ ميزد كاي مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بيهوش اوفتاد
كه چه جاي مژده است اي خيرهسر
كه در افتاديم در كان شكر
وهم را مژدهست و پيش عقل نقد
ز انك چشم وهم شد محجوب فقد
كافران را درد و مؤمن را بشير
ليك نقد حال در چشم بصير
زانك عاشق در دم نقدست مست
لاجرم از كفر و ايمان برترست
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست
كوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
كفر قشر خشك رو بر تافته
باز ايمان قشر لذت يافته
قشرهاي خشك را جا آتش است
قشر پيوسته به مغز جان خوش است
مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست
برترست از خوش كه لذت گسترست
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا برآرد موسيم از بحر گرد
درخور عقل عوام اين گفته شد
از سخن باقي آن بنهفته شد
زر عقلت ريزه است اي متهم
بر قراضه مهر سكه چون نهم
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع بايد كرد اجزا را به عشق
تا شوي خوش چون سمرقند و دمشق
جو جوي چون جمع گردي ز اشتباه
پس توان زد بر تو سكهٔ پادشاه
ور ز مثقالي شوي افزون تو خام
از تو سازد شه يكي زرينه جام
پس برو هم نام و هم القاب شاه
باشد و هم صورتش اي وصل خواه
تا كه معشوقت بود هم نان هم آب
هم چراغ و شاهد و نقل شراب
جمع كن خود را جماعت رحمتست
تا توانم با تو گفتن آنچ هست
زانك گفتن از براي باوريست
جان شرك از باوري حق بريست
جان قسمت گشته بر حشو فلك
در ميان شصت سودا مشترك
پس خموشي به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سكوت
اين هميدانم ولي مستي تن
ميگشايد بيمراد من دهن
آنچنان كه از عطسه و از خامياز
اين دهان گردد بناخواه تو باز
همچو پيغامبر ز گفتن وز نثار
توبه آرم روز من هفتاد بار
ليك آن مستي شود توبهشكن
منسي است اين مستي تن جامه كن
حكمت اظهار تاريخ دراز
مستيي انداخت در داناي راز
راز پنهان با چنين طبل و علم
آب جوشان گشته از جف القلم
رحمت بيحد روانه هر زمان
خفتهايد از درك آن اي مردمان
جامهٔ خفته خورد از جوي آب
خفته اندر خواب جوياي سراب
ميرود آنجا كه بوي آب هست
زين تفكر راه را بر خويش بست
زانك آنجا گفت زينجا دور شد
بر خيالي از حقي مهجور شد
دوربينانند و بس خفتهروان
رحمتي آريدشان اي رهروان
من نديدم تشنگي خواب آورد
خواب آرد تشنگي بيخرد
خود خرد آنست كو از حق چريد
نه خرد كان را عطارد آوريد
پيشبيني اين خرد تا گور بود
وآن صاحب دل به نفخ صور بود
اين خرد از گور و خاكي نگذرد
وين قدم عرصهٔ عجايب نسپرد
زين قدم وين عقل رو بيزار شو
چشم غيبي جوي و برخوردار شو
همچو موسي نور كي يابد ز جيب
سخرهٔ استاد و شاگردان كتاب
زين نظر وين عقل نايد جز دوار
پس نظر بگذار و بگزين انتظار
از سخنگويي مجوييد ارتفاع
منتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعليم نوع شهوتست
هر خيال شهوتي در ره بتست
گر بفضلش پي ببردي هر فضول
كي فرستادي خدا چندين رسول
عقل جزوي همچو برقست و درخش
در درخشي كي توان شد سوي وخش
نيست نور برق بهر رهبري
بلك امريست ابر را كه ميگري
برق عقل ما براي گريه است
تا بگريد نيستي در شوق هست
عقل كودك گفت بر كتاب تن
ليك نتواند به خود آموختن
عقل رنجور آردش سوي طبيب
ليك نبود در دوا عقلش مصيب
نك شياطين سوي گردون ميشدند
گوش بر اسرار بالا ميزدند
ميربودند اندكي زان رازها
تا شهب ميراندشان زود از سما
كه رويد آنجا رسولي آمدست
هر چه ميخواهيد زو آيد به دست
گر هميجوييد در بيبها
ادخلوا الابيات من ابوابها
ميزن آن حلقهٔ در و بر باب بيست
از سوي بام فلكتان راه نيست
نيست حاجتتان بدين راه دراز
خاكيي را دادهايم اسرار راز
پيش او آييد اگر خاين نييد
نيشكر گرديد ازو گرچه نييد
سبزه روياند ز خاكت آن دليل
نيست كم از سم اسپ جبرئيل
سبزه گردي تازه گردي در نوي
گر توخاك اسپ جبريلي شوي
سبزهٔ جانبخش كه آن را سامري
كرد در گوساله تا شد گوهري
جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او
آنچنان بانگي كه شد فتنهٔ عدو
گر امين آييد سوي اهل راز
وا رهيد از سر كله مانند باز
سر كلاه چشمبند گوشبند
كه ازو بازست مسكين و نژند
زان كله مر چشم بازان را سدست
كه همه ميلش سوي جنس خودست
چون بريد از جنس با شه گشت يار
بر گشايد چشم او را بازدار
راند ديوان را حق از مرصاد خويش
عقل جزوي را ز استبداد خويش
كه سري كم كن نهاي تو مستبد
بلك شاگرد دلي و مستعد
رو بر دل رو كه تو جزو دلي
هين كه بندهٔ پادشاه عادلي
بندگي او به از سلطانيست
كه انا خير دم شيطانيست
فرق بين و برگزين تو اي حبيس
بندگي آدم از كبر بليس
گفت آنك هست خورشيد ره او
حرف طوبي هر كه ذلت نفسه
سايهٔ طوبي ببين وخوش بخسپ
سر بنه در سايه بيسركش بخسپ
ظل ذلت نفسه خوش مضجعيست
مستعد آن صفا و مهجعيست
گر ازين سايه روي سوي مني
زود طاغي گردي و ره گم كني
پس برو خاموش باش از انقياد
زير ظل امر شيخ و اوستاد
ورنه گر چه مستعد و قابلي
مسخ گردي تو ز لاف كاملي
هم ز استعداد وا ماني اگر
سر كشي ز استاد راز و با خبر
صبر كن در موزه دوزي تو هنوز
ور بوي بيصبر گردي پارهدوز
كهنهدوزان گر بديشان صبر و حلم
جمله نودوزان شدندي هم به علم
بس بكوشي و بخر از كلال
هم تو گويي خويش كالعقل عقال
همچو آن مرد مفلسف روز مرگ
عقل را ميديد بس بيبال و برگ
بيغرض ميكرد آن دم اعتراف
كز ذكاوت رانديم اسپ از گزاف
از غروري سر كشيديم از رجال
آشنا كرديم در بحر خيال
آشنا هيچست اندر بحر روح
نيست اينجا چاره جز كشتي نوح
اين چنين فرمود اين شاه رسل
كه منم كشتي درين درياي كل
يا كسي كو در بصيرتهاي من
شد خليفهٔ راستي بر جاي من
كشتي نوحيم در دريا كه تا
رو نگرداني ز كشتي اي فتي
همچو كنعان سوي هر كوهي مرو
از نبي لا عاصم اليوم شنو
مينمايد پست اين كشتي ز بند
مينمايد كوه فكرت بس بلند
پست منگر هان و هان اين پست را
بنگر آن فضل حق پيوست را
در علو كوه فكرت كم نگر
كه يكي موجش كند زير و زبر
گر تو كنعاني نداري باورم
گر دو صد چندين نصيحت پرورم
گوش كنعان كي پذيرد اين كلام
كه برو مهر خدايست و ختام
كي گذارد موعظه بر مهر حق
كي بگرداند حدث حكم سبق
ليك ميگويم حديث خوشپيي
بر اميد آنك تو كنعان نهاي
آخر اين اقرار خواهي كرد هين
هم ز اول روز آخر را ببين
ميتواني ديد آخر را مكن
چشم آخربينت را كور كهن
هر كه آخربين بود مسعودوار
نبودش هر دم ز ره رفتن عثار
گر نخواهي هر دمي اين خفتخيز
كن ز خاك پايي مردي چشم تيز
كحل ديده ساز خاك پاش را
تا بيندازي سر اوباش را
كه ازين شاگردي و زين افتقار
سوزني باشي شوي تو ذوالفقار
سرمه كن تو خاك هر بگزيده را
هم بسوزد هم بسازد ديده را
چشم اشتر زان بود بس نوربار
كو خورد از بهر نور چشم خار
اشتري را ديد روزي استري
چونك با او جمع شد در آخري
گفت من بسيار ميافتم برو
در گريوه و راه و در بازار و كو
خاصه از بالاي كه تا زير كوه
در سر آيم هر زماني از شكوه
كم هميافتي تو در رو بهر چيست
يا مگر خود جان پاكت دولتيست
در سر آيم هر دم و زانو زنم
پوز و زانو زان خطا پر خون كنم
كژ شود پالان و رختم بر سرم
وز مكاري هر زمان زخمي خورم
همچو كم عقلي كه از عقل تباه
بشكند توبه بهر دم در گناه
مسخرهٔ ابليس گردد در زمن
از ضعيفي راي آن توبهشكن
در سر آيد هر زمان چون اسپ لنگ
كه بود بارش گران و راه سنگ
ميخورد از غيب بر سر زخم او
از شكست توبه آن ادبارخو
باز توبه ميكند با راي سست
ديو يك تف كرد و توبهش را سكست
ضعف اندر ضعف و كبرش آنچنان
كه به خواري بنگرد در واصلان
اي شتر كه تو مثال مؤمني
كم فتي در رو و كم بيني زني
تو چه داري كه چنين بيآفتي
بيعثاري و كم اندر رو فتي
گفت گر چه هر سعادت از خداست
در ميان ما و تو بس فرقهاست
سر بلندم من دو چشم من بلند
بينش عالي امانست از گزند
از سر كه من ببينم پاي كوه
هر گو و هموار را من توه توه
همچنانك ديد آن صدر اجل
پيش كار خويش تا روز اجل
آنچ خواهد بود بعد بيست سال
داند اندر حال آن نيكو خصال
حال خود تنها نديد آن متقي
بلك حال مغربي و مشرقي
نور در چشم و دلش سازد سكن
بهر چه سازد پي حب الوطن
همچو يوسف كو بديد اول به خواب
كه سجودش كرد ماه و آفتاب
از پس ده سال بلك بيشتر
آنچ يوسف ديد بد بر كرد سر
نيست آن ينظر به نور الله گزاف
نور رباني بود گردون شكاف
نيست اندر چشم تو آن نور رو
هستي اندر حس حيواني گرو
تو ز ضعف چشم بيني پيش پا
تو ضعيف و هم ضعيفت پيشوا
پيشوا چشمست دست و پاي را
كو ببيند جاي را ناجاي را
ديگر آنك چشم من روشنترست
ديگر آنك خلقت من اطهرست
زانك هستم من ز اولاد حلال
نه ز اولاد زنا و اهل ضلال
تو ز اولاد زنايي بيگمان
تير كژ پرد چو بد باشد كمان
گفت استر راست گفتي اي شتر
اين بگفت و چشم كرد از اشك پر
ساعتي بگريست و در پايش فتاد
گفت اي بگزيدهٔ رب العباد
چه زيان دارد گر از فرخندگي
در پذيري تو مرا دربندگي
گفت چون اقرار كردي پيش من
رو كه رستي تو ز آفات زمن
دادي انصاف و رهيدي از بلا
تو عدو بودي شدي ز اهل ولا
خوي بد در ذات تو اصلي نبود
كز بد اصلي نيايد جز جحود
آن بد عاريتي باشد كه او
آرد اقرار و شود او توبهجو
همچو آدم زلتش عاريه بود
لاجرم اندر زمان توبه نمود
چونك اصلي بود جرم آن بليس
ره نبودش جانب توبهٔ نفيس
رو كه رستي از خود و از خوي بد
واز زبانهٔ نار و از دندان دد
رو كه اكنون دست در دولت زدي
در فكندي خود به بخت سرمدي
ادخلي تو في عبادي يافتي
ادخلي في جنتي در بافتي
در عبادش راه كردي خويش را
رفتي اندر خلد از راه خفا
اهدنا گفتي صراط مستقيم
دست تو بگرفت و بردت تا نعيم
نار بودي نور گشتي اي عزيز
غوره بودي گشتي انگور و مويز
اختري بودي شدي تو آفتاب
شاد باشد الله اعلم بالصواب
اي ضياء الحق حسامالدين بگير
شهد خويش اندر فكن در حوض شير
تا رهد آن شير از تغيير طعم
يابد از بحر مزه تكثير طعم
متصل گردد بدان بحر الست
چونك شد دريا ز هر تغيير رست
منفذي يابد در آن بحر عسل
آفتي را نبود اندر وي عمل
غرهاي كن شيروار اي شير حق
تا رود آن غره بر هفتم طبق
چه خبر جان ملول سير را
كي شناسد موش غرهٔ شير را
برنويس احولا خود با آب زر
بهر هر دريادلي نيكوگهر
آب نيلست اين حديث جانفزا
يا ربش در چشم قبطي خون نما
گفت قبطي تو دعايي كن كه من
از سياهي دل ندارم آن دهن
كه بود كه قفل اين دل وا شود
زشت را در بزم خوبان جا شود
مسخي از تو صاحب خوبي شود
يا بليسي باز كروبي شود
يا بفر دست مريم بوي مشك
يابد و تري و ميوه شاخ خشك
سبطي آن دم در سجود افتاد و گفت
كاي خداي عالم جهر و نهفت
جز تو پيش كي بر آرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از توست
هم ز اول تو دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر توي ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اين چنين ميگفت تا افتاد طشت
از سر بام و دلش بيهوش گشت
باز آمد او به هوش اندر دعا
ليس للانسان الا ما سعي
در دعا بود او كه ناگه نعرهاي
از دل قبطي بجست و غرهاي
كه هلا بشتاب و ايمان عرضه كن
تا ببرم زود زنار كهن
آتشي در جان من انداختند
مر بليسي را به جان بنواختند
دوستي تو و از تو ناشكفت
حمدلله عاقبت دستم گرفت
كيميايي بود صحبتهاي تو
كم مباد از خانهٔ دل پاي تو
تو يكي شاخي بدي از نخل خلد
چون گرفتم او مرا تا خلد برد
سيل بود آنك تنم را در ربود
برد سيلم تا لب درياي جود
من به بوي آب رفتم سوي سيل
بحر ديدم در گرفتم كيل كيل
طاس آوردش كه اكنون آبگير
گفت رو شد آبها پيشم حقير
شربتي خوردم ز الله اشتري
تا به محشر تشنگي نايد مرا
آنك جوي و چشمهها را آب داد
چشمهاي در اندرون من گشاد
اين جگر كه بود گرم و آبخوار
گشت پيش همت او آب خوار
كاف كافي آمد او بهر عباد
صدق وعدهٔ كهيعص
كافيم بدهم ترا من جمله خير
بيسبب بيواسطهٔ ياري غير
كافيم بينان ترا سيري دهم
بيسپاه و لشكرت ميري دهم
بيبهارت نرگس و نسرين دهم
بيكتاب و اوستا تلقين دهم
كافيم بي داروت درمان كنم
گور را و چاه را ميدان كنم
موسيي را دل دهم با يك عصا
تا زند بر عالمي شمشيرها
دست موسي را دهم يك نور و تاب
كه طپانچه ميزند بر آفتاب
چوب را ماري كنم من هفت سر
كه نزايد ماده مار او را ز نر
خون نياميزم در آب نيل من
خود كنم خون عين آبش را به فن
شاديت را غم كنم چون آب نيل
كه نيابي سوي شاديها سبيل
باز چون تجديد ايمان بر تني
باز از فرعون بيزاري كني
موسي رحمت ببيني آمده
نيل خون بيني ازو آبي شده
چون سر رشته نگه داري درون
نيل ذوق تو نگردد هيچ خون
من گمان بردم كه ايمان آورم
تا ازين طوفان خون آبي خورم
من چه دانستم كه تبديلي كند
در نهاد من مرا نيلي كند
سوي چشم خود يكي نيلم روان
برقرارم پيش چشم ديگران
همچنانك اين جهان پيش نبي
غرق تسبيحست و پيش ما غبي
پيش چشمش اين جهان پر عشق و داد
پيش چشم ديگران مرده و جماد
پست و بالا پيش چشمش تيزرو
از كلوخ و خشت او نكته شنو
با عوام اين جمله بسته و مردهاي
زين عجبتر من نديدم پردهاي
گورها يكسان به پيش چشم ما
روضه و حفره به چشم اوليا
عامه گفتندي كه پيغامبر ترش
از چه گشتست و شدست او ذوقكش
خاص گفتندي كه سوي چشمتان
مينمايد او ترش اي امتان
يك زمان درچشم ما آييد تا
خندهها بينيد اندر هل اتي
از سر امرود بن بنمايد آن
منعكس صورت بزير آ اي جوان
آن درخت هستي است امرودبن
تا بر آنجايي نمايد نو كهن
تا بر آنجايي ببيني خارزار
پر ز كزدمهاي خشم و پر ز مار
چون فرود آيي ببيني رايگان
يك جهان پر گلرخان و دايگان
من شنيدم كه در آمد قبطيي
از عطش اندر وثاق سبطيي
گفت هستم يار و خويشاوند تو
گشتهام امروز حاجتمند تو
زانك موسي جادوي كرد و فسون
تا كه آب نيل ما را كرد خون
سبطيان زو آب صافي ميخورند
پيش قبطي خون شد آب از چشمبند
قبط اينك ميمرند از تشنگي
از پي ادبار خود يا بدرگي
بهر خود يك طاس را پر آب كن
تا خورد از آبت اين يار كهن
چون براي خود كني آن طاس پر
خون نباشد آب باشد پاك و حر
من طفيل تو بنوشم آب هم
كه طفيلي در تبع به جهد ز غم
گفت اي جان و جهان خدمت كنم
پاس دارم اي دو چشم روشنم
بر مراد تو روم شادي كنم
بندهٔ تو باشم آزادي كنم
طاس را از نيل او پر آب كرد
بر دهان بنهاد و نيمي را بخورد
طاس را كژ كرد سوي آبخواه
كه بخور تو هم شد آن خون سياه
باز ازين سو كرد كژ خون آب شد
قبطي اندر خشم و اندر تاب شد
ساعتي بنشست تا خشمش برفت
بعد از آن گفتش كاي صمصام زفت
اي برادر اين گره را چاره چيست
گفت اين را او خورد كو متقيست
متقي آنست كو بيزار شد
از ره فرعون و موسيوار شد
قوم موسي شو بخور اين آب را
صلح كن با مه ببين مهتاب را
صدهزاران ظلمتست از خشم تو
بر عبادالله اندر چشم تو
خشم بنشان چشم بگشا شاد شو
عبرت از ياران بگير استاد شو
كي طفيل من شوي در اغتراف
چون ترا كفريست همچون كوه قاف
كوه در سوراخ سوزن كي رود
جز مگر كه آن رشتهٔ يكتا شود
كوه را كه كن به استغفار و خوش
جام مغفوران بگير و خوش بكش
تو بدين تزوير چون نوشي از آن
چون حرامش كرد حق بر كافران
خالق تزوير تزوير ترا
كي خرد اي مفتري مفترا
آل موسي شو كه حيلت سود نيست
حيلهات باد تهي پيمودنيست
زهره دارد آب كز امر صمد
گردد او با كافران آبي كند
يا تو پنداري كه تو نان ميخوري
زهر مار و كاهش جان ميخوري
نان كجا اصلاح آن جاني كند
كو دل از فرمان جانان بر كند
يا تو پنداري كه حرف مثنوي
چون بخواني رايگانش بشنوي
يا كلام حكمت و سر نهان
اندر آيد زغبه در گوش و دهان
اندر آيد ليك چون افسانهها
پوست بنمايد نه مغز دانهها
در سر و رو در كشيده چادري
رو نهان كرده ز چشمت دلبري
شاهنامه يا كليله پيش تو
همچنان باشد كه قرآن از عتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز
كه كند كحل عنايت چشم باز
ورنه پشك و مشك پيش اخشمي
هر دو يكسانست چون نبود شمي
خويشتن مشغول كردن از ملال
باشدش قصد از كلام ذوالجلال
كاتش وسواس را و غصه را
زان سخن بنشاند و سازد دوا
بهر اين مقدار آتش شاندن
آب پاك و بول يكسان شدن به فن
آتش وسواس را اين بول و آب
هر دو بنشانند همچون وقت خواب
ليك گر واقف شوي زين آب پاك
كه كلام ايزدست و روحناك
نيست گردد وسوسه كلي ز جان
دل بيابد ره به سوي گلستان
زانك در باغي و در جويي پرد
هر كه از سر صحف بويي برد
يا تو پنداري كه روي اوليا
آنچنان كه هست ميبينيم ما
در تعجب مانده پيغامبر از آن
چون نميبينند رويم مؤمنان
چون نميبينند نور روم خلق
كه سبق بردست بر خورشيد شرق
ور هميبينند اين حيرت چراست
تا كه وحي آمد كه آن رو در خفاست
سوي تو ماهست و سوي خلق ابر
تا نبيند رايگان روي تو گبر
سوي تو دانهست و سوي خلق دام
تا ننوشد زين شراب خاص عام
گفت يزدان كه تراهم ينظرون
نقش حمامند هم لا يبصرون
مينمايد صورت اي صورتپرست
كه آن دو چشم مردهٔ او ناظرست
پيش چشم نقش ميآري ادب
كو چرا پاسم نميدارد عجب
از چه پس بيپاسخست اين نقش نيك
كه نميگويد سلامم را عليك
مينجنباند سر و سبلت ز جود
پاس آنك كردمش من صد سجود
حق اگر چه سر نجنباند برون
پاس آن ذوقي دهد در اندرون
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن
سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كني در اجتهاد
پاس عقل آنست كه افزايد رشاد
حق نجنباند به ظاهر سر ترا
ليك سازد بر سران سرور ترا
مر ترا چيزي دهد يزدان نهان
كه سجود تو كنند اهل جهان
آنچنان كه داد سنگي را هنر
تا عزيز خلق شد يعني كه زر
قطرهٔ آبي بيابد لطف حق
گوهري گردد برد از زر سبق
جسم خاكست و چو حق تابيش داد
در جهانگيري چو مه شد اوستاد
هين طلسمست اين و نقش مرده است
احمقان را چشمش از ره برده است
مينمايد او كه چشمي ميزند
ابلهان سازيدهاند او را سند
كه آمدش پيغام از وحي مهم
كه كژي بگذار اكنون فاستقم
اين درخت تن عصاي موسيست
كه امرش آمد كه بيندازش ز دست
تا ببيني خير او و شر او
بعد از آن بر گير او را ز امر هو
پيش از افكندن نبود او غير چوب
چون به امرش بر گرفتي گشت خوب
اول او بد برگافشان بره را
گشت معجز آن گروه غره را
گشت حاكم بر سر فرعونيان
آبشان خون كرد و كف بر سر زنان
از مزارعشان برآمد قحط و مرگ
از ملخهايي كه ميخوردند برگ
تا بر آمد بيخود از موسي دعا
چون نظر افتادش اندر منتها
كين همه اعجاز و كوشيدن چراست
چون نخواهند اين جماعت گشت راست
امر آمد كه اتباع نوح كن
ترك پايانبيني مشروح كن
زان تغافل كن چو داعي رهي
امر بلغ هست نبود آن تهي
كمترين حكمت كزين الحاح تو
جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
تا كه ره بنمودن و اضلال حق
فاش گردد بر همه اهل و فرق
چونك مقصود از وجود اظهار بود
بايدش از پند و اغوا آزمود
ديو الحاح غوايت ميكند
شيخالحاح هدايت ميكند
چون پياپي گشت آن امر شجون
نيل ميآمد سراسر جمله خون
تا بنفس خويش فرعون آمدش
لابه ميكردش دو تا گشته قدش
كانچ ما كرديم اي سلطان مكن
نيست ما را روي ايراد سخن
پاره پاره گردمت فرمانپذير
من بعزت خوگرم سختم مگير
هين بجنبان لب به رحمت اي امين
تا ببندد اين دهانهٔ آتشين
گفت يا رب ميفريبد او مرا
ميفريبد او فريبندهٔ ترا
بشنوم يا من دهم هم خدعهاش
تا بداند اصل را آن فرعكش
كه اصل هر مكري و حيلت پيش ماست
هر چه بر خاكست اصلش از سماست
گفت حق آن سگ نيرزد هم به آن
پيش سگ انداز از دور استخوان
هين بجنبان آن عصا تا خاكها
وا دهد هرچه ملخ كردش فنا
وان ملخها در زمان گردد سياه
تا ببيند خلق تبديل اله
كه سببها نيست حاجت مر مرا
آن سبب بهر حجابست و غطا
تا طبيعي خويش بر دارو زند
تا منجم رو با ستاره كند
تا منافق از حريصي بامداد
سوي بازار آيد از بيم كساد
بندگي ناكرده و ناشسته روي
لقمهٔ دوزخ بگشته لقمهجوي
آكل و ماكول آمد جان عام
همچو آن برهٔ چرنده از حطام
ميچرد آن بره و قصاب شاد
كو براي ما چرد برگ مراد
كار دوزخ ميكني در خوردني
بهر او خود را تو فربه ميكني
كار خود كن روزي حكمت بچر
تا شود فربه دل با كر و فر
خوردن تن مانع اين خوردنست
جان چو بازرگان و تن چون رهزنست
شمع تاجر آنگهست افروخته
كه بود رهزن چو هيزم سوخته
كه تو آن هوشي و باقي هوشپوش
خويشتن را گم مكن ياوه مكوش
دانك هر شهوت چو خمرست و چو بنگ
پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
خمر تنها نيست سرمستي هوش
هر چه شهوانيست بندد چشم و گوش
آن بليس از خمر خوردن دور بود
مست بود او از تكبر وز جحود
مست آن باشد كه آن بيند كه نيست
زر نمايد آنچ مس و آهنيست
اين سخن پايان ندارد موسيا
لب بجنبان تا برون روژد گيا
همچنان كرد و هم اندر دم زمين
سبز گشت از سنبل و حب ثمين
اندر افتادند در لوت آن نفر
قحط ديده مرده از جوع البقر
چند روزي سير خوردند از عطا
آن دمي و آدمي و چارپا
چون شكم پر گشت و بر نعمت زدند
وآن ضرورت رفت پس طاغي شدند
نفس فرعونيست هان سيرش مكن
تا نيارد ياد از آن كفر كهن
بي تف آتش نگردد نفس خوب
تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب
بيمجاعت نيست تن جنبشكنان
آهن سرديست ميكوبي بدان
گر بگريد ور بنالد زار زار
او نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعونست در قحط آنچنان
پيش موسي سر نهد لابهكنان
چونك مستغني شد او طاغي شود
خر چو بار انداخت اسكيزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پيش
كار او زان آه و زاريهاي خويش
سالها مردي كه در شهري بود
يك زمان كه چشم در خوابي رود
شهر ديگر بيند او پر نيك و بد
هيچ در يادش نيايد شهر خود
كه من آنجا بودهام اين شهر نو
نيست آن من درينجاام گرو
بل چنان داند كه خود پيوسته او
هم درين شهرش به دست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهاي خويش
كه بدستش مسكن و ميلاد پيش
مينيارد ياد كين دنيا چو خواب
ميفرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندين شهرها را كوفته
گردها از درك او ناروفته
اجتهاد گرم ناكرده كه تا
دل شود صاف و ببيند ماجرا
سر برون آرد دلش از بخش راز
اول و آخر ببيند چشم باز
آن زني ميخواست تا با مول خود
بر زند در پيش شوي گول خود
پس به شوهر گفت زن كاي نيكبخت
من برآيم ميوه چيدن بر درخت
چون برآمد بر درخت آن زن گريست
چون ز بالا سوي شوهر بنگريست
گفت شوهر را كاي مابون رد
كيست آن لوطي كه بر تو ميفتد
تو به زير او چو زن بغنودهاي
اي فلان تو خود مخنث بودهاي
گفت شوهر نه سرت گويي بگشت
ورنه اينجا نيست غير من به دشت
زن مكرر كرد كه آن با برطله
كيست بر پشتت فرو خفته هله
گفت اي زن هين فرود آ از درخت
كه سرت گشت و خرف گشتي تو سخت
چون فرود آمد بر آمد شوهرش
زن كشيد آن مول را اندر برش
گفت شوهر كيست آن اي روسپي
كه به بالاي تو آمد چون كپي
گفت زن نه نيست اينجا غير من
هين سرت برگشته شد هرزه متن
او مكرر كرد بر زن آن سخن
گفت زن اين هست از امرودبن
از سر امرودبن من همچنان
كژ همي ديدم كه تو اي قلتبان
هين فرود آ تا ببيني هيچ نيست
اين همه تخييل از امروبنيست
هزل تعليمست آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هر جدي هزلست پيش هازلان
هزلها جدست پيش عاقلان
كاهلان امرودبن جويند ليك
تا بدان امرودبن راهيست نيك
نقل كن ز امرودبن كه اكنون برو
گشتهاي تو خيرهچشم و خيرهرو
اين مني و هستي اول بود
كه برو ديده كژ و احول بود
چون فرود آيي ازين امرودبن
كژ نماند فكرت و چشم و سخن
يك درخت بخت بيني گشته اين
شاخ او بر آسمان هفتمين
چون فرود آيي ازو گردي جدا
مبدلش گرداند از رحمت خدا
زين تواضع كه فرود آيي خدا
راست بيني بخشد آن چشم ترا
راست بيني گر بدي آسان و زب
مصطفي كي خواستي آن را ز رب
گفت بنما جزو جزو از فوق و پست
آنچنان كه پيش تو آن جزو هست
بعد از آن بر رو بر آن امرودبن
كه مبدل گشت و سبز از امر كن
چون درخت موسوي شد اين درخت
چون سوي موسي كشانيدي تو رخت
آتش او را سبز و خرم ميكند
شاخ او اني انا الله ميزند
زير ظلش جمله حاجاتت روا
اين چنين باشد الهي كيميا
آن مني و هستيت باشد حلال
كه درو بيني صفات ذوالجلال
شد درخت كژ مقوم حقنما
اصله ثابت و فرعه فيالسما
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد