اين سخن پايان ندارد موسيا
هين رها كن آن خران را در گيا
تا همه زان خوش علف فربه شوند
هين كه گرگانند ما را خشممند
نالهٔ گرگان خود را موقنيم
اين خران را طعمهٔ ايشان كنيم
اين خران را كيمياي خوش دمي
از لب تو خواست كردن آدمي
تو بسي كردي به دعوت لطف و جود
آن خران را طالع و روزي نبود
پس فرو پوشان لحاف نعمتي
تا بردشان زود خواب غفلتي
تا چو بجهند از چنين خواب اين رده
شمع مرده باشد و ساقي شده
داشت طغيانشان ترا در حيرتي
پس بنوشند از جزا هم حسرتي
تا كه عدل ما قدم بيرون نهد
در جزا هر زشت را درخور دهد
كه آن شهي كه مينديدنديش فاش
بود با ايشان نهان اندر معاش
چون خرد با تست مشرف بر تنت
گر چه زو قاصر بود اين ديدنت
نيست قاصر ديدن او اي فلان
از سكون و جنبشت در امتحان
چه عجب گر خالق آن عقل نيز
با تو باشد چون نهاي تو مستجيز
از خرد غافل شود بر بد تند
بعد آن عقلش ملامت ميكند
تو شدي غافل ز عقلت عقل ني
كز حضورستش ملامت كردني
گر نبودي حاضر و غافل بدي
در ملامت كي ترا سيلي زدي
ور ازو غافل نبودي نفس تو
كي چنان كردي جنون و تفس تو
پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود
زين بداني قرب خورشيد وجود
قرب بيچونست عقلت را به تو
نيست چپ و راست و پس يا پيش رو
قرب بيچون چون نباشد شاه را
كه نيابد بحث عقل آن راه را
نيست آن جنبش كه در اصبع تراست
پيش اصبع يا پسش يا چپ و راست
وقت خواب و مرگ از وي ميرود
وقت بيداري قرينش ميشود
از چه ره ميآيد اندر اصبعت
كه اصبعت بي او ندارد منفعت
نور چشم و مردمك در ديدهات
از چه ره آمد به غير شش جهت
عالم خلقست با سوي و جهات
بيجهت دان عالم امر و صفات
بيجهت دان عالم امر اي صنم
بيجهتتر باشد آمر لاجرم
بيجهت بد عقل و علام البيان
عقلتر از عقل و جانتر هم ز جان
بيتعلق نيست مخلوقي بدو
آن تعلق هست بيچون اي عمو
زانك فصل و وصل نبود در روان
غير فصل و وصل ننديشد گمان
غير فصل و وصل پي بر از دليل
ليك پي بردن بننشاند غليل
پي پياپي ميبر ار دوري ز اصل
تا رگ مرديت آرد سوي وصل
اين تعلق را خرد چون ره برد
بستهٔ فصلست و وصلست اين خرد
زين وصيت كرد ما را مصطفي
بحث كم جوييد در ذات خدا
آنك در ذاتش تفكر كردنيست
در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اله
هر يكي در پردهاي موصول خوست
وهم او آنست كه آن خود عين هوست
پس پيمبر دفع كرد اين وهم از او
تا نباشد در غلط سوداپز او
وانكه اندر وهم او ترك ادب
بيادب را سرنگوني داد رب
سرنگوني آن بود كو سوي زير
ميرود پندارد او كو هست چير
زانك حد مست باشد اين چنين
كو نداند آسمان را از زمين
در عجبهااش به فكر اندر رويد
از عظيمي وز مهابت گم شويد
چون ز صنعش ريش و سبلت گم كند
حد خود داند ز صانع تن زند
جز كه لا احصي نگويد او ز جان
كز شمار و حد برونست آن بيان
رفت ذوالقرنين سوي كوه قاف
ديد او را كز زمرد بود صاف
گرد عالم حلقه گشته او محيط
ماند حيران اندر آن خلق بسيط
گفت تو كوهي دگرها چيستند
كه به پيش عظم تو بازيستند
گفت رگهاي مناند آن كوهها
مثل من نبوند در حسن و بها
من به هر شهري رگي دارم نهان
بر عروقم بسته اطراف جهان
حق چو خواهد زلزلهٔ شهري مرا
گويد او من بر جهانم عرق را
پس بجنبانم من آن رگ را بقهر
كه بدان رگ متصل گشتست شهر
چون بگويد بس شود ساكن رگم
ساكنم وز روي فعل اندر تگم
همچو مرهم ساكن و بس كاركن
چون خرد ساكن وزو جنبان سخن
نزد آنكس كه نداند عقلش اين
زلزله هست از بخارات زمين
آمده اول به اقليم جماد
وز جمادي در نباتي اوفتاد
سالها اندر نباتي عمر كرد
وز جمادي ياد ناورد از نبرد
وز نباتي چون به حيواني فتاد
نامدش حال نباتي هيچ ياد
جز همين ميلي كه دارد سوي آن
خاصه در وقت بهار و ضيمران
همچو ميل كودكان با مادران
سر ميل خود نداند در لبان
همچو ميل مفرط هر نو مريد
سوي آن پير جوانبخت مجيد
جزو عقل اين از آن عقل كلست
جنبش اين سايه زان شاخ گلست
سايهاش فاني شود آخر درو
پس بداند سر ميل و جست و جو
سايهٔ شاخ دگر اي نيكبخت
كي بجنبد گر نجنبد اين درخت
باز از حيوان سوي انسانيش
ميكشيد آن خالقي كه دانيش
همچنين اقليم تا اقليم رفت
تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
عقلهاي اولينش ياد نيست
هم ازين عقلش تحول كردنيست
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب
گر چو خفته گشت و شد ناسي ز پيش
كي گذارندش در آن نسيان خويش
باز از آن خوابش به بيداري كشند
كه كند بر حالت خود ريشخند
كه چه غم بود آنك ميخوردم به خواب
چون فراموشم شد احوال صواب
چون ندانستم كه آن غم و اعتلال
فعل خوابست و فريبست و خيال
همچنان دنيا كه حلم نايمست
خفته پندارد كه اين خود دايمست
تا بر آيد ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظن و دغل
خندهاش گيرد از آن غمهاي خويش
چون ببيند مستقر و جاي خويش
هر چه تو در خواب بيني نيك و بد
روز محشر يك به يك پيدا شود
آنچ كردي اندرين خواب جهان
گرددت هنگام بيداري عيان
تا نپنداري كه اين بد كردنيست
اندرين خواب و ترا تعبير نيست
بلك اين خنده بود گريه و زفير
روز تعبير اي ستمگر بر اسير
گريه و درد و غم و زاري خود
شادماني دان به بيداري خود
اي دريده پوستين يوسفان
گرگ بر خيزي ازين خواب گران
گشته گرگان يك به يك خوهاي تو
ميدرانند از غضب اعضاي تو
خون نخسپد بعد مرگت در قصاص
تو مگو كه مردم و يابم خلاص
اين قصاص نقد حيلتسازيست
پيش زخم آن قصاص اين بازيست
زين لعب خواندست دنيا را خدا
كين جزا لعبست پيش آن جزا
اين جزا تسكين جنگ و فتنهايست
آن چو اخصا است و اين چون ختنهايست
موركي بر كاغذي ديد او قلم
گفت با مور دگر اين راز هم
كه عجايب نقشها آن كلك كرد
همچو ريحان و چو سوسنزار و ورد
گفت آن مور اصبعست آن پيشهور
وين قلم در فعل فرعست و اثر
گفت آن مور سوم كز بازوست
كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست
همچنين ميرفت بالا تا يكي
مهتر موران فطن بود اندكي
گفت كز صورت مبينيد اين هنر
كه به خواب و مرگ گردد بيخبر
صورت آمد چون لباس و چون عصا
جز به عقل و جان نجنبد نقشها
بيخبر بود او كه آن عقل و فاد
بي ز تقليب خدا باشد جماد
يك زمان از وي عنايت بر كند
عقل زيرك ابلهيها ميكند
چونش گويا يافت ذوالقرنين گفت
چونك كوه قاف در نطق سفت
كاي سخنگوي خبير رازدان
از صفات حق بكن با من بيان
گفت رو كان وصف از آن هايلترست
كه بيان بر وي تواند برد دست
يا قلم را زهره باشد كه به سر
بر نويسد بر صحايف زان خبر
گفت كمتر داستاني باز گو
از عجبهاي حق اي حبر نكو
گفت اينك دشت سيصدساله راه
كوههاي برف پر كردست شاه
كوه بر كه بيشمار و بيعدد
ميرسد در هر زمان برفش مدد
كوه برفي ميزند بر ديگري
ميرساند برف سردي تا ثري
كوه برفي ميزند بر كوه برف
دم به دم ز انبار بيحد و شگرف
گر نبودي اين چنين وادي شها
تف دوزخ محو كردي مر مرا
غافلان را كوههاي برف دان
تا نسوزد پردههاي عاقلان
گر نبودي عكس جهل برفباف
سوختي از نار شوق آن كوه قاف
آتش از قهر خدا خود ذرهايست
بهر تهديد ليمان درهايست
با چنين قهري كه زفت و فايق است
برد لطفش بين كه بر وي سابق است
سبق بيچون و چگونهٔ معنوي
سابق و مسبوق ديدي بيدوي
گر نديدي آن بود از فهم پست
كه عقول خلق زان كان يك جوست
عيب بر خود نه نه بر آيات دين
كي رسد بر چرخ دين مرغ گلين
مرغ را جولانگه عالي هواست
زانك نشو او ز شهوت وز هواست
پس تو حيران باش بيلا و بلي
تا ز رحمت پيشت آيد محملي
چون ز فهم اين عجايب كودني
گر بلي گويي تكلف ميكني
ور بگويي ني زند ني گردنت
قهر بر بندد بدان ني روزنت
پس همين حيران و واله باش و بس
تا درآيد نصر حق از پيش و پس
چونك حيران گشتي و گيج و فنا
با زبان حال گفتي اهدنا
زفت زفتست و چو لرزان ميشوي
ميشود آن زفت نرم و مستوي
زانك شكل زفت بهر منكرست
چونك عاجز آمدي لطف و برست
مصطفي ميگفت پيش جبرئيل
كه چنانك صورت تست اي خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار
تا ببينم مر ترا نظارهوار
گفت نتواني و طاقت نبودت
حس ضعيفست و تنك سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد
تا چد حد حس نازكست و بيمدد
آدمي را هست حس تن سقيم
ليك در باطن يكي خلقي عظيم
بر مثال سنگ و آهن اين تنه
ليك هست او در صفت آتشزنه
سنگ وآهن مولد ايجاد نار
زاد آتش بر دو والد قهربار
باز آتش دستكار وصف تن
هست قاهر بر تن او و شعلهزن
باز در تن شعله ابراهيموار
كه ازو مقهور گردد برج نار
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون
رمز نحن الاخرون السابقون
ظاهر اين دو بسنداني زبون
در صفت از كان آهنها فزون
پس به صورت آدمي فرع جهان
وز صفت اصل جهان اين را بدان
ظاهرش را پشهاي آرد به چرخ
باطنش باشد محيط هفت چرخ
چونك كرد الحاح بنمود اندكي
هيبتي كه كه شود زومند كي
شهپري بگرفته شرق و غرب را
از مهابت گشت بيهش مصطفي
چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد
جبرئيل آمد در آغوشش كشيد
آن مهابت قسمت بيگانگان
وين تجمش دوستان را رايگان
هست شاهان را زمان بر نشست
هول سرهنگان و صارمها به دست
دور باش و نيزه و شمشيرها
كه بلرزند از مهابت شيرها
بانگ چاوشان و آن چوگانها
كه شود سست از نهيبش جانها
اين براي خاص وعام رهگذر
كه كندشان از شهنشاهي خبر
از براي عام باشد اين شكوه
تا كلاه كبر ننهند آن گروه
تا من و ماهاي ايشان بشكند
نفس خودبين فتنه و شر كم كند
شهر از آن آمن شود كان شهريار
دارد اندر قهر زخم و گير و دار
پس بميرد آن هوسها در نفوس
هيبت شه مانع آيد زان نحوس
باز چون آيد به سوي بزم خاص
كي بود آنجا مهابت يا قصاص
حلم در حلمست و رحمتها به جوش
نشنوي از غير چنگ و ناخروش
طبل و كوس هول باشد وقت جنگ
وقت عشرت با خواص آواز چنگ
هست ديوان محاسب عام را
وان پري رويان حريف جام را
آن زره وآن خود مر چاليشراست
وين حرير و رود مر تعريشراست
اين سخن پايان ندارد اي جواد
ختم كن والله اعلم بالرشاد
اندر احمد آن حسي كو غاربست
خفته اين دم زير خاك يثربست
وآن عظيم الخلق او كان صفدرست
بيتغير مقعد صدق اندرست
جاي تغييرات اوصاف تنست
روح باقي آفتابي روشنست
بي ز تغييري كه لا شرقية
بي ز تبديلي كه لا غربية
آفتاب از ذره كي مدهوش شد
شمع از پروانه كي بيهوش شد
جسم احمد را تعلق بد بدآن
اين تغير آن تن باشد بدان
همچو رنجوري و همچون خواب و درد
جان ازين اوصاف باشد پاك و فرد
روبهش گر يك دمي آشفته بود
شير جان مانا كه آن دم خفته بود
خفته بود آن شير كز خوابست پاك
اينت شير نرمسار سهمناك
خفته سازد شير خود را آنچنان
كه تمامش مرده دانند اين سگان
ورنه در عالم كرا زهره بدي
كه ربودي از ضعيفي تربدي
كف احمد زان نظر مخدوش گشت
بحر او از مهر كف پرجوش گشت
مه همه كفست معطي نورپاش
ماه را گر كف نباشد گو مباش
احمد ار بگشايد آن پر جليل
تا ابد بيهوش ماند جبرئيل
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش
وز مقام جبرئيل و از حدش
گفت او را هين بپر اندر پيم
گفت رو رو من حريف تو نيم
باز گفت او را بيا اي پردهسوز
من باوج خود نرفتستم هنوز
گفت بيرون زين حد اي خوشفر من
گر زنم پري بسوزد پر من
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص
بيهشي خاصگان اندر اخص
بيهشيها جمله اينجا بازيست
چند جان داري كه جان پردازيست
جبرئيلا گر شريفي و عزيز
تو نهاي پروانه و نه شمع نيز
شمع چون دعوت كند وقت فروز
جان پروانه نپرهيزد ز سوز
اين حديث منقلب را گور كن
شير را برعكس صيد گور كن
بند كن مشك سخنشاشيت را
وا مكن انبان قلماشيت را
آنك بر نگذشت اجزاش از زمين
پيش او معكوس و قلماشيست اين
لا تخالفهم حبيبي دارهم
يا غريبا نازلا في دارهم
اعط ما شائوا وراموا وارضهم
يا ظعينا ساكنا فيارضهم
تا رسيدن در شه و در ناز خوش
رازيا با مرغزي ميساز خويش
موسيا در پيش فرعون زمن
نرم بايد گفت قولا لينا
آب اگر در روغن جوشان كني
ديگدان و ديگ را ويران كني
نرم گو ليكن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين الخطاب
وقت عصر آمد سخن كوتاه كن
اي كه عصرت عصر را آگاه كن
گو تو مر گلخواره را كه قند به
نرمي فاسد مكن طينش مده
نطق جان را روضهٔ جانيستي
گر ز حرف و صوت مستغنيستي
اين سر خر در ميان قندزار
اي بسا كس را كه بنهادست خار
ظن ببرد از دور كان آنست و بس
چون قج مغلوب وا ميرفت پس
صورت حرف آن سر خر دان يقين
در رز معني و فردوس برين
اي ضياء الحق حسام الدين در آر
اين سر خر را در آن بطيخزار
تا سر خر چون بمرد از مسلخه
نشو ديگر بخشدش آن مطبخه
هين ز ما صورتگري و جان ز تو
نه غلط هم اين خود و هم آن ز تو
بر فلك محمودي اي خورشيد فاش
بر زمين هم تا ابد محمود باش
تا زميني با سمايي بلند
يكدل و يكقبله و يكخو شوند
تفرقه برخيزد و شرك و دوي
وحدتست اندر وجود معنوي
چون شناسد جان من جان ترا
ياد آرند اتحاد ماجري
موسي و هارون شوند اندر زمين
مختلط خوش همچو شير و انگبين
چون شناسد اندك و منكر شود
منكرياش پردهٔ ساتر شود
پس شناسايي بگردانيد رو
خشم كرد آن مه ز ناشكري او
زين سبب جان نبي را جان بد
ناشناسا گشت و پشت پاي زد
اين همه خواندي فرو خوان لم يكن
تا بداني لج اين گبر كهن
پيش از آنك نقش احمد فر نمود
نعت او هر گبر را تعويذ بود
كين چنين كس هست تا آيد پديد
از خيال روش دلشان ميطپيد
سجده ميكردند كاي رب بشر
در عيان آريش هر چه زودتر
تا به نام احمد از يستفتحون
ياغيانشان ميشدندي سرنگون
هر كجا حرب مهولي آمدي
غوثشان كراري احمد بدي
هر كجا بيماري مزمن بدي
ياد اوشان داروي شافي شدي
نقش او ميگشت اندر راهشان
در دل و در گوش و در افواهشان
نقش او را كي بيابد هر شعال
بلك فرع نقش او يعني خيال
نقش او بر روي ديوار ار فتد
از دل ديوار خون دل چكد
آنچنان فرخ بود نقشش برو
كه رهد در حال ديوار از دو رو
گشته با يكرويي اهل صفا
آن دورويي عيب مر ديوار را
اين همه تعظيم و تفخيم و وداد
چون بديدندش به صورت برد باد
قلب آتش ديد و در دم شد سياه
قلب را در قلب كي بودست راه
قلب ميزد لاف اشواق محك
تا مريدان را دراندازد به شك
افتد اندر دام مكرش ناكسي
اين گمان سر بر زند از هر خسي
كين اگر نه نقد پاكيزه بدي
كي به سنگ امتحان راغب شدي
او محك ميخواهد اما آنچنان
كه نگردد قلبي او زان عيان
آن محك كه او نهان دارد صفت
ني محك باشد نه نور معرفت
آينه كو عيب رو دارد نهان
از براي خاطر هر قلتبان
آينه نبود منافق باشد او
اين چنين آيينه تا تواني مجو
تو خليل وقتي اي خورشيدهش
اين چهار اطيار رهزن را بكش
زانك هر مرغي ازينها زاغوش
هست عقل عاقلان را ديدهكش
چار وصف تن چو مرغان خليل
بسمل ايشان دهد جان را سبيل
اي خليل اندر خلاص نيك و بد
سر ببرشان تا رهد پاها ز سد
كل توي و جملگان اجزاي تو
بر گشا كه هست پاشان پاي تو
از تو عالم روح زاري ميشود
پشت صد لشكر سواري ميشود
زانك اين تن شد مقام چار خو
نامشان شد چار مرغ فتنهجو
خلق را گر زندگي خواهي ابد
سر ببر زين چار مرغ شوم بد
بازشان زنده كن از نوعي دگر
كه نباشد بعد از آن زيشان ضرر
چار مرغ معنوي راهزن
كردهاند اندر دل خلقان وطن
چون امير جمله دلهاي سوي
اندرين دور اي خليفهٔ حق توي
سر ببر اين چار مرغ زنده را
سر مدي كن خلق ناپاينده را
بط و طاوسست و زاغست و خروس
اين مثال چار خلق اندر نفوس
بط حرصست و خروس آن شهوتست
جاه چون طاوس و زاغ امنيتست
منيتش آن كه بود اوميدساز
طامع تابيد يا عمر دراز
بط حرص آمد كه نولش در زمين
در تر و در خشك ميجويد دفين
يك زمان نبود معطل آن گلو
نشنود از حكم جز امر كلوا
همچو يغماجيست خانه ميكند
زود زود انبان خود پر ميكند
اندر انبان ميفشارد نيك و بد
دانههاي در و حبات نخود
تا مبادا ياغيي آيد دگر
ميفشارد در جوال او خشك و تر
وقت تنگ و فرصت اندك او مخوف
در بغل زد هر چه زودتر بيوقوف
ليك مؤمن ز اعتماد آن حيات
ميكند غارت به مهل و با انات
آمنست از فوت و از ياغي كه او
ميشناسد قهر شه را بر عدو
آمنست از خواجهتاشان دگر
كه بيايندش مزاحم صرفهبر
عدل شه را ديد در ضبط حشم
كه نيارد كرد كس بر كس ستم
لاجرم نشتابد و ساكن بود
از فوات حظ خود آمن بود
بس تاني دارد و صبر و شكيب
چشمسير و مثرست و پاكجيب
كين تاني پرتو رحمان بود
وان شتاب از هزهٔ شيطان بود
زانك شيطانش بترساند ز فقر
بارگير صبر را بكشد به عقر
از نبي بشنو كه شيطان در وعيد
ميكند تهديدت از فقر شديد
تا خوري زشت و بري زشت و شتاب
ني مروت نيتاني ني ثواب
لاجرم كافر خورد در هفت بطن
دين و دل باريك و لاغر زفت بطن
كافران مهمان پيغامبر شدند
وقت شام ايشان به مسجد آمدند
كه آمديم اي شاه ما اينجا قنق
اي تو مهماندار سكان افق
بينواييم و رسيده ما ز دور
هين بيفشان بر سر ما فضل و نور
گفت اي ياران من قسمت كنيد
كه شما پر از من و خوي منيد
پر بود اجسام هر لشكر ز شاه
زان زنندي تيغ بر اعداي جاه
تو بخشم شه زني آن تيغ را
ورنه بر اخوان چه خشم آيد ترا
بر برادر بيگناهي ميزني
عكس خشم شاه گرز دهمني
شه يكي جانست و لشكر پر ازو
روح چون آبست واين اجسام جو
آب روح شاه اگر شيرين بود
جمله جوها پر ز آب خوش شود
كه رعيت دين شه دارند و بس
اين چنين فرمود سلطان عبس
هر يكي ياري يكي مهمان گزيد
در ميان يك زفت بود و بينديد
جشم ضخمي داشت كس او را نبرد
ماند در مسجد چو اندر جام درد
مصطفي بردش چو وا ماند از همه
هفت بز بد شيرده اندر رمه
كه مقيم خانه بودندي بزان
بهر دوشيدن براي وقت خوان
نان و آش و شير آن هر هفت بز
خورد آن بوقحط عوج ابن غز
جمله اهل بيت خشمآلو شدند
كه همه در شير بز طامع بدند
معده طبليخوار همچون طبل كرد
قسم هژده آدمي تنها بخورد
وقت خفتن رفت و در حجره نشست
پس كنيزك از غضب در را ببست
از برون زنجير در را در فكند
كه ازو بد خشمگين و دردمند
گبر را در نيمشب يا صبحدم
چون تقاضا آمد و درد شكم
از فراش خويش سوي در شتافت
دست بر در چون نهاد او بسته يافت
در گشادن حيله كرد آن حيلهساز
نوع نوع و خود نشد آن بند باز
شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ
ماند او حيران و بيدرمان و دنگ
حيله كرد او و به خواب اندر خزيد
خويشتن در خواب در ويرانه ديد
زانك ويرانه بد اندر خاطرش
شد به خواب اندر همانجا منظرش
خويش در ويرانهٔ خالي چو ديد
او چنان محتاج اندر دم بريد
گشت بيدار و بديد آن جامه خواب
پر حدث ديوانه شد از اضطراب
ز اندرون او برآمد صد خروش
زين چنين رسواييي بي خاكپوش
گفت خوابم بتر از بيداريم
گه خورم اين سو و آن سو ميريم
بانگ ميزد وا ثبورا وا ثبور
همچنانك كافر اندر قعر گور
منتظر كه كي شود اين شب به سر
يا برآيد در گشادن بانگ در
تا گريزد او چو تيري از كمان
تا نبيند هيچ كس او را چنان
قصه بسيارست كوته ميكنم
باز شد آن در رهيد از درد و غم
شه حسامالدين كه نور انجمست
طالب آغاز سفر پنجمست
اين ضياء الحق حسام الدين راد
اوستادان صفا را اوستاد
گر نبودي خلق محجوب و كثيف
ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معني دادمي
غير اين منطق لبي بگشادمي
ليك لقمهٔ باز آن صعوه نيست
چاره اكنون آب و روغن كردنيست
مدح تو حيفست با زندانيان
گويم اندر مجمع روحانيان
شرح تو غبنست با اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
مدح تعريفست در تخريق حجاب
فارغست از شرح و تعريف آفتاب
مادح خورشيد مداح خودست
كه دو چشمم روشن و نامرمدست
ذم خورشيد جهان ذم خودست
كه دو چشمم كور و تاريك به دست
تو ببخشا بر كسي كاندر جهان
شد حسود آفتاب كامران
تو اندش پوشيد هيچ از ديدهها
وز طراوت دادن پوسيدهها
يا ز نور بيحدش توانند كاست
يا به دفع جاه او توانند خاست
هر كسي كو حاسد كيهان بود
آن حسد خود مرگ جاويدان بود
قدر تو بگذشت از درك عقول
عقل اندر شرح تو شد بوالفضول
گر چه عاجز آمد اين عقل از بيان
عاجزانه جنبشي بايد در آن
ان شيئا كله لا يدرك
اعلموا ان كله لا يترك
گر نتاني خورد طوفان سحاب
كي توان كردن بترك خورد آب
راز را گر مينياري در ميان
دركها را تازه كن از قشر آن
نطقها نسبت به تو قشرست ليك
پيش ديگر فهمها مغزست نيك
آسمان نسبت به عرش آمد فرود
ورنه بس عاليست سوي خاكتود
من بگويم وصف تو تا ره برند
پيش از آن كز فوت آن حسرت خورند
نور حقي و به حق جذاب جان
خلق در ظلمات وهماند و گمان
شرط تعظيمست تا اين نور خوش
گردد اين بيديدگان را سرمهكش
نور يابد مستعد تيزگوش
كو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سستچشماني كه شب جولان كنند
كي طواف مشعلهٔ ايمان كنند
نكتههاي مشكل باريك شد
بند طبعي كه ز دين تاريك شد
تا بر آرايد هنر را تار و پود
چشم در خورشيد نتواند گشود
همچو نخلي برنيارد شاخها
كرده موشانه زمين سوراخها
چار وصفست اين بشر را دلفشار
چارميخ عقل گشته اين چهار
مصطفي صبح آمد و در را گشاد
صبح آن گمراه را او راه داد
در گشاد و گشت پنهان مصطفي
تا نگردد شرمسار آن مبتلا
تا برون آيد رود گستاخ او
تا نبيند درگشا را پشت و رو
يا نهان شد در پس چيزي و يا
از ويش پوشيد دامان خدا
صبغة الله گاه پوشيده كند
پردهٔ بيچون بر آن ناظر تند
تا نبيند خصم را پهلوي خويش
قدرت يزدان از آن بيشست بيش
مصطفي ميديد احوال شبش
ليك مانع بود فرمان ربش
تا كه پيش از خبط بگشايد رهي
تا نيفتد زان فضيحت در چهي
ليك حكمت بود و امر آسمان
تا ببيند خويشتن را او چنان
بس عداوتها كه آن ياري بود
بس خرابيها كه معماري بود
جامه خواب پر حدث را يك فضول
قاصدا آورد در پيش رسول
كه چنين كردست مهمانت ببين
خندهاي زد رحمةللعالمين
كه بيار آن مطهره اينجا به پيش
تا بشويم جمله را با دست خويش
هر كسي ميجست كز بهر خدا
جان ما و جسم ما قربان ترا
ما بشوييم اين حدث را تو بهل
كار دستست اين نمط نه كار دل
اي لعمرك مر ترا حق عمر خواند
پس خليفه كرد و بر كرسي نشاند
ما براي خدمت تو ميزييم
چون تو خدمت ميكني پس ما چهايم
گفت آن دانم و ليك اين ساعتيست
كه درين شستن بخويشم حكمتيست
منتظر بودند كين قول نبيست
تا پديد آيد كه اين اسرار چيست
او به جد ميشست آن احداث را
خاص ز امر حق نه تقليد و ريا
كه دلش ميگفت كين را تو بشو
كه درين جا هست حكمت تو بتو
كافرك را هيكلي بد يادگار
ياوه ديد آن را و گشت او بيقرار
گفت آن حجره كه شب جا داشتم
هيكل آنجا بيخبر بگذاشتم
گر چه شرمين بود شرمش حرص برد
حرص اژدرهاست نه چيزيست خرد
از پي هيكل شتاب اندر دويد
در وثاق مصطفي و آن را بديد
كان يدالله آن حدث را هم به خود
خوش هميشويد كه دورش چشم بد
هيكلش از ياد رفت و شد پديد
اندرو شوري گريبان را دريد
ميزد او دو دست را بر رو و سر
كله را ميكوفت بر ديوار و در
آنچنان كه خون ز بيني و سرش
شد روان و رحم كرد آن مهترش
نعرهها زد خلق جمع آمد برو
گبر گويان ايهاالناس احذروا
ميزد او بر سر كاي بيعقل سر
ميزد او بر سينه كاي بينور بر
سجده ميكرد او كاي كل زمين
شرمسارست از تو اين جزو مهين
تو كه كلي خاضع امر ويي
من كه جزوم ظالم و زشت و غوي
تو كه كلي خوار و لرزاني ز حق
من كه جزوم در خلاف و در سبق
هر زمان ميكرد رو بر آسمان
كه ندارم روي اي قبلهٔ جهان
چون ز حد بيرون بلرزيد و طپيد
مصطفياش در كنار خود كشيد
ساكنش كرد و بسي بنواختش
ديدهاش بگشاد و داد اشناختش
تا نگريد ابر كي خندد چمن
تا نگريد طفل كي جوشد لبن
طفل يك روزه هميداند طريق
كه بگريم تا رسد دايهٔ شفيق
تو نميداني كه دايهٔ دايگان
كم دهد بيگريه شير او رايگان
گفت فليبكوا كثيرا گوش دار
تا بريزد شير فضل كردگار
گريهٔ ابرست و سوز آفتاب
استن دنيا همين دو رشته تاب
گر نبودي سوز مهر و اشك ابر
كي شدي جسم و عرض زفت و سطبر
كي بدي معمور اين هر چار فصل
گر نبودي اين تف و اين گريه اصل
سوز مهر و گريهٔ ابر جهان
چون همي دارد جهان را خوشدهان
آفتاب عقل را در سوز دار
چشم را چون ابر اشكافروز دار
چشم گريان بايدت چون طفل خرد
كم خور آن نان را كه نان آب تو برد
تن چو با برگست روز و شب از آن
شاخ جان در برگريزست و خزان
برگ تن بيبرگي جانست زود
اين ببايد كاستن آن را فزود
اقرضوا الله قرض ده زين برگ تن
تا برويد در عوض در دل چمن
قرض ده كم كن ازين لقمهٔ تنت
تا نمايد وجه لا عين رات
تن ز سرگين خويش چون خالي كند
پر ز مشك و در اجلالي كند
زين پليدي بدهد و پاكي برد
از يطهركم تن او بر خورد
ديو ميترساندت كه هين و هين
زين پشيمان گردي و گردي حزين
گر گدازي زين هوسها تو بدن
بس پشيمان و غمين خواهي شدن
اين بخور گرمست و داروي مزاج
وآن بياشام از پي نفع و علاج
هم بدين نيت كه اين تن مركبست
آنچ خو كردست آنش اصوبست
هين مگردان خو كه پيش آيد خلل
در دماغ و دل بزايد صد علل
اين چنين تهديدها آن ديو دون
آرد و بر خلق خواند صد فسون
خويش جالينوس سازد در دوا
تا فريبد نفس بيمار ترا
كين ترا سودست از درد و غمي
گفت آدم را همين در گندمي
پيش آرد هيهي و هيهات را
وز لويشه پيچد او لبهات را
همچو لبهاي فرس و در وقت نعل
تا نمايد سنگ كمتر را چو لعل
گوشهاات گيرد او چون گوش اسب
ميكشاند سوي حرص و سوي كسب
بر زند بر پات نعلي ز اشتباه
كه بماني تو ز درد آن ز راه
نعل او هست آن تردد در دو كار
اين كنم يا آن كنم هين هوش دار
آن بكن كه هست مختار نبي
آن مكن كه كرد مجنون و صبي
حفت الجنه بچه محفوف گشت
بالمكاره كه ازو افزود كشت
صد فسون دارد ز حيلت وز دغا
كه كند در سله گر هست اژدها
گر بود آب روان بر بنددش
ور بود حبر زمان برخنددش
عقل را با عقل ياري يار كن
امرهم شوري بخوان و كار كن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد