گفت با هامان چون تنهااش بديد
جست هامان و گريبان را دريد
بانگها زد گريهها كرد آن لعين
كوفت دستار و كله را بر زمين
كه چگونه گفت اندر روي شاه
اين چنين گستاخ آن حرف تباه
جمله عالم را مسخر كرده تو
كار را با بخت چون زر كرده تو
از مشارق وز مغارب بيلجاج
سوي تو آرند سلطانان خراج
پادشاهان لب همي مالند شاد
بر ستانهٔ خاك تو اين كيقباد
اسپ ياغي چون ببيند اسپ ما
رو بگرداند گريزد بي عصا
تاكنون معبود و مسجود جهان
بودهاي گردي كمينهٔ بندگان
در هزار آتش شدن زين خوشترست
كه خداوندي شود بندهپرست
نه بكش اول مرا اي شاه چين
تا نبيند چشم من بر شاه اين
خسروا اول مرا گردن بزن
تا نبيند اين مذلت چشم من
خود نبودست و مبادا اين چنين
كه زمين گردون شود گردون زمين
بندگانمان خواجهتاش ما شوند
بيدلانمان دلخراش ما شوند
چشمروشن دشمنان و دوست كور
گشت ما را پس گلستان قعر گور
دوست از دشمن همي نشناخت او
نرد را كورانه كژ ميباخت او
دشمن تو جز تو نبود اين لعين
بيگناهان را مگو دشمن به كين
پيش تو اين حالت بد دولتست
كه دوادو اول و آخر لتست
گر ازين دولت نتازي خز خزان
اين بهارت را همي آيد خزان
مشرق و مغرب چو تو بس ديدهاند
كه سر ايشان ز تن ببريدهاند
مشرق و مغرب كه نبود بر قرار
چون كنند آخر كسي را پايدار
تو بدان فخر آوري كز ترس و بند
چاپلوست گشت مردم روز چند
هر كرا مردم سجودي ميكنند
زهر اندر جان او ميآكنند
چونك بر گردد ازو آن ساجدش
داند او كان زهر بود و موبدش
اي خنك آن را كه ذلت نفسه
واي آنك از سركشي شد چون كه او
اين تكبر زهر قاتل دان كه هست
از مي پر زهر شد آن گيج مست
چون مي پر زهر نوشد مدبري
از طرب يكدم بجنباند سري
بعد يكدم زهر بر جانش فتد
زهر در جانش كند داد و ستد
گر نذاري زهرياش را اعتقاد
كو چه زهر آمد نگر در قوم عاد
چونك شاهي دست يابد بر شهي
بكشدش يا باز دارد در چهي
ور بيابد خستهٔ افتاده را
مرهمش سازد شه و بدهد عطا
گر نه زهرست آن تكبر پس چرا
كشت شه را بيگناه و بيخطا
وين دگر را بي ز خدمت چون نواخت
زين دو جنبش زهر را شايد شناخت
راهزن هرگز گدايي را نزد
گرگ گرگ مرده را هرگز گزد
خضر كشتي را براي آن شكست
تا تواند كشتي از فجار رست
چون شكسته ميرهد اشكسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو
آن كهي كو داشت از كان نقد چند
گشت پاره پاره از زخم كلند
تيغ بهر اوست كو را گردنيست
سايه كه افكندست بر وي زخم نيست
مهتري نفطست و آتش اي غوي
اي برادر چون بر آذر ميروي
هر چه او هموار باشد با زمين
تيرها را كي هدف گردد ببين
سر بر آرد از زمين آنگاه او
چون هدفها زخم يابد بي رفو
نردبان خالق اين ما و منيست
عاقبت زين نردبان افتادنيست
هر كه بالاتر رود ابلهترست
كه استخوان او بتر خواهد شكست
اين فروعست و اصولش آن بود
كه ترفع شركت يزدان بود
چون نمردي و نگشتي زنده زو
ياغيي باشي به شركت ملكجو
چون بدو زنده شدي آن خود ويست
وحدت محضست آن شركت كيست
شرح اين در آينهٔ اعمال جو
كه نيابي فهم آن از گفت و گو
گر بگويم آنچ دارم در درون
بس جگرها گردد اندر حال خون
بس كنم خود زيركان را اين بس است
بانگ دو كردم اگر در ده كس است
حاصل آن هامان بدان گفتار بد
اين چنين راهي بر آن فرعون زد
لقمهٔ دولت رسيده تا دهان
او گلوي او بريده ناگهان
خرمن فرعون را داد او به باد
هيچ شه را اين چنين صاحب مباد
گفت موسي لطف بنموديم وجود
خود خداونديت را روزي نبود
آن خداوندي كه نبود راستين
مر ورا نه دست دان نه آستين
آن خداوندي كه دزديده بود
بي دل و بي جان و بي ديده بود
آن خداوندي كه دادندت عوام
باز بستانند از تو همچو وام
ده خداوندي عاريت به حق
تا خداونديت بخشد متفق
آن اميران عرب گرد آمدند
نزد پيغامبر منازع ميشدند
كه تو ميري هر يك از ما هم امير
بخش كن اين ملك و بخش خود بگير
هر يكي در بخش خود انصافجو
تو ز بخش ما دو دست خود بشو
گفت ميري مر مرا حق داده است
سروري و امر مطلق داده است
كين قران احمدست و دور او
هين بگيريد امر او را اتقوا
قوم گفتندش كه ما هم زان قضا
حاكميم و داد اميريمان خدا
گفت ليكن مر مرا حق ملك داد
مر شما را عاريه از بهر زاد
ميري من تا قيامت باقيست
ميري عاريتي خواهد شكست
قوم گفتند اي امير افزون مگو
چيست حجت بر فزونجويي تو
در زمان ابري برآمد ز امر مر
سيل آمد گشت آن اطراف پر
رو به شهر آورد سيل بس مهيب
اهل شهر افغانكنان جمله رعيب
گفت پيغامبر كه وقت امتحان
آمد اكنون تا گمارد گردد عيان
هر اميري نيزهٔ خود در فكند
تا شود در امتحان آن سيلبند
پس قضيب انداخت در وي مصطفي
آن قضيب معجز فرمان روا
نيزهها را همچو خاشاكي ربود
آب تيز سيل پرجوش عنود
نيزهها گم گشت جمله و آن قضيب
بر سر آب ايستاده چون رقيب
ز اهتمام آن قضيب آن سيل زفت
روبگردانيد و آن سيلاب رفت
چون بديدند از وي آن امر عظيم
پس مقر گشتند آن ميران ز بيم
جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود
ساحرش گفتند و كاهي از جحود
ملك بر بسته چنان باشد ضعيف
ملك بر رسته چنين باشد شريف
نيزهها را گر نديدي با قضيب
نامشان بين نام او بين اين نجيب
نامشان را سيل تيز مرگ برد
نام او و دولت تيزش نمرد
پنج نوبت ميزنندش بر دوام
همچنين هر روز تا روز قيام
گر ترا عقلست كردم لطفها
ور خري آوردهام خر را عصا
آنچنان زين آخرت بيرون كنم
كز عصا گوش و سرت پر خون كنم
اندرين آخر خران و مردمان
مينيابند از جفاي تو امان
نك عصا آوردهام بهر ادب
هر خري را كو نباشد مستحب
اژدهايي ميشود در قهر تو
كه اژدهايي گشتهاي در فعل و خو
اژدهاي كوهيي تو بيامان
ليك بنگر اژدهاي آسمان
اين عصا از دوزخ آمد چاشني
كه هلا بگريز اندر روشني
ورنه در ماني تو در دندان من
مخلصت نبود ز در بندان من
اين عصايي بود اين دم اژدهاست
تا نگويي دوزخ يزدان كجاست
دي يكي ميگفت عالم حادثست
فانيست اين چرخ و حقش وارثست
فلسفيي گفت چون داني حدوث
حادثي ابر چون داند غيوث
ذرهاي خود نيستي از انقلاب
تو چه ميداني حدوث آفتاب
كرمكي كاندر حدث باشد دفين
كي بداند آخر و بدو زمين
اين به تقليد از پدر بشنيدهاي
از حماقت اندرين پيچيدهاي
چيست برهان بر حدوث اين بگو
ورنه خامش كن فزون گويي مجو
گفت ديدم اندرين بحث عميق
بحث ميكردند روزي دو فريق
در جدال و در خصام و در ستوه
گشت هنگامه بر آن دو كس گروه
من به سوي جمع هنگامه شدم
اطلاع از حال ايشان بستدم
آن يكي ميگفت گردون فانيست
بيگماني اين بنا را بانيست
وان دگر گفت اين قديم و بي كيست
نيستش باني و يا باني ويست
گفت منكر گشتهاي خلاق را
روز و شب آرنده و رزاق را
گفت بي برهان نخواهم من شنيد
آنچ گولي آن به تقليدي گزيد
هين بياور حجت و برهان كه من
نشنوم بي حجت اين را در زمن
گفت حجت در درون جانمست
در درون جان نهان برهانمست
تو نميبيني هلال از ضعف چشم
من همي بينم مكن بر من تو خشم
گفت و گو بسيار گشت و خلق گيج
در سر و پايان اين چرخ پسيج
گفت يارا در درونم حجتيست
بر حدوث آسمانم آيتيست
من يقين دارم نشانش آن بود
مر يقيندان را كه در آتش رود
در زبان مينايد آن حجت بدان
همچو حال سر عشق عاشقان
نيست پيدا سر گفت و گوي من
جز كه زردي و نزاري روي من
اشك و خون بر رخ روانه ميدود
حجت حسن و جمالش ميشود
گفت من اينها ندانم حجتي
كه بود در پيش عامه آيتي
گفت چون قلبي و نقدي دم زنند
كه تو قلبي من تكويم ارجمند
هست آتش امتحان آخرين
كاندر آتش در فتند اين دو قرين
عام و خاص از حالشان عالم شوند
از گمان و شك سوي ايقان روند
آب و آتش آمد اي جان امتحان
نقد و قلبي را كه آن باشد نهان
تا من و تو هر دو در آتش رويم
حجت باقي حيرانان شويم
تا من و تو هر دو در بحر اوفتيم
كه من و تو اين كره را آيتيم
همچنان كردند و در آتش شدند
هر دو خود را بر تف آتش زدند
از خدا گوينده مرد مدعي
رست و سوزيد اندر آتش آن دعي
از مؤذن بشنو اين اعلام را
كوري افزونروان خام را
كه نسوزيدست اين نام از اجل
كش مسمي صدر بودست و اجل
صد هزاران زين رهان اندر قران
بر دريده پردههاي منكران
چون گرو بستند غالب شد صواب
در دوام و معجزات و در جواب
فهم كردم كانك دم زد از سبق
وز حدوث چرخ پيروزست و حق
حجت منكر هماره زردرو
يك نشان بر صدق آن انكار كو
يك مناره در ثناي منكران
كو درين عالم كه تا باشد نشان
منبري كو كه بر آنجا مخبري
ياد آرد روزگار منكري
روي دينار و درم از نامشان
تا قيامت ميدهد زين حق نشان
سكهٔ شاهان همي گردد دگر
سكهٔ احمد ببين تا مستقر
بر رخ نقره و يا روي زري
وا نما بر سكه نام منكري
خود مگير اين معجز چون آفتاب
صد زبان بين نام او امالكتاب
زهره ني كس را كه يك حرفي از آن
يا بدزدد يا فزايد در بيان
يار غالب شو كه تا غالب شوي
يار مغلوبان مشو هين اي غوي
حجت منكر همين آمد كه من
غير اين ظاهر نميبينم وطن
هيچ ننديشد كه هر جا ظاهريست
آن ز حكمتهاي پنهان مخبريست
فايدهٔ هر ظاهري خود باطنيست
همچو نفع اندر دواها كامنست
هيچ نقاشي نگارد زين نقش
بي اميد نفع بهر عين نقش
بلك بهر ميهمانان و كهان
كه به فرجه وارهند از اندهان
شادي بچگان و ياد دوستان
دوستان رفته را از نقش آن
هيچ كوزهگر كند كوزه شتاب
بهر عين كوزه نه بر بوي آب
هيچ كاسه گر كند كاسه تمام
بهر عين كاسه نه بهر طعام
هيچ خطاطي نويسد خط به فن
بهر عين خط نه بهر خواندن
نقش ظاهر بهر نقش غايبست
وان براي غايب ديگر ببست
تا سوم چارم دهم بر ميشمر
اين فوايد را به مقدار نظر
همچو بازيهاي شطرنج اي پسر
فايدهٔ هر لعب در تالي نگر
اين نهادند بهر آن لعب نهان
وان براي آن و آن بهر فلان
همچنين ديده جهات اندر جهات
در پي هم تا رسي در برد و مات
اول از بهر دوم باشد چنان
كه شدن بر پايههاي نردبان
و آن دوم بهر سوم ميدان تمام
تا رسي تو پايه پايه تا به بام
شهوت خوردن ز بهر آن مني
آن مني از بهر نسل و روشني
كندبينش مينبيند غير اين
عقل او بيسير چون نبت زمين
نبت را چه خوانده چه ناخوانده
هست پاي او به گل در مانده
گر سرش جنبد پير باد رو
تو به سر جنبانيش غره مشو
آن سرش گويد سمعنا اي صبا
پاي او گويد عصينا خلنا
چون ندارد سير ميراند چون عام
بر توكل مينهد چون كور گام
بر توكل تا چه آيد در نبرد
چون توكل كردن اصحاب نرد
وآن نظرهايي كه آن افسرده نيست
جز رونده و جز درندهٔ پرده نيست
آنچ در ده سال خواهد آمدن
اين زمان بيند به چشم خويشتن
همچنين هر كس به اندازهٔ نظر
غيب و مستقبل ببيند خير وشر
چونك سد پيش و سد پس نماند
شد گذاره چشم و لوح غيب خواند
چون نظر پس كرد تا بدو وجود
ماجرا و آغاز هستي رو نمود
بحث املاك زمين با كبريا
در خليفه كردن باباي ما
چون نظر در پيش افكند او بديد
آنچ خواهد بود تا محشر پديد
پس ز پس ميبيند او تا اصل اصل
پيش ميبيند عيان تا روز فصل
هر كسي اندازهٔ روشندلي
غيب را بيند به قدر صيقلي
هر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد
بيشتر آمد برو صورت پديد
گر تو گويي كان صفا فضل خداست
نيز اين توفيق صيقل زان عطاست
قدر همت باشد آن جهد و دعا
ليس للانسان الا ما سعي
واهب همت خداوندست و بس
همت شاهي ندارد هيچ خس
نيست تخصيص خدا كس را به كار
مانع طوع و مراد و اختيار
ليك چون رنجي دهد بدبخت را
او گريزاند به كفران رخت را
نيكبختي را چو حق رنجي دهد
رخت را نزديكتر وا مينهد
بددلان از بيم جان در كارزار
كرده اسباب هزيمت اختيار
پردلان در جنگ هم از بيم جان
حمله كرده سوي صف دشمنان
رستمان را ترس و غم وا پيش برد
هم ز ترس آن بددل اندر خويش مرد
چون محك آمد بلا و بيم جان
زان پديد آيد شجاع از هر جبان
هر كجا خدا دوزخ كند
اوج را بر مرغ دام و فخ كند
هم ز دندانت برآيد دردها
تا بگويي دوزخست و اژدها
يا كند آب دهانت را عسل
كه بگويي كه بهشتست و حلل
از بن دندان بروياند شكر
تا بداني قوت حكم قدر
پس به دندان بيگناهان را مگز
فكر كن از ضربت نامحترز
نيل را بر قبطيان حق خون كند
سبطيان را از بلا محصون كند
تا بداني پيش حق تمييز هست
در ميان هوشيار راه و مست
نيل تمييز از خدا آموختست
كه گشاد آن را و اين را سخت بست
لطف او عاقل كند مر نيل را
قهر او ابله كند قابيل را
در جمادات از كرم عقل آفريد
عقل از عاقل به قهر خود بريد
در جماد از لطف عقلي شد پديد
وز نكال از عاقلان دانش رميد
عقل چون باران به امر آنجا بريخت
عقل اين سو خشم حق ديد و گريخت
ابر و خورشيد و مه و نجم بلند
جمله بر ترتيب آيند و روند
هر يكي نايد مگر در وقت خويش
كه نه پس ماند ز هنگام و نه پيش
چون نكردي فهم اين را ز انبيا
دانش آوردند در سنگ و عصا
تا جمادات دگر را بي لباس
چون عصا و سنگ داري از قياس
طاعت سنگ و عصا ظاهر شود
وز جمادات دگر مخبر شود
كه ز يزدان آگهيم و طايعيم
ما همه ني اتفاقي ضايعيم
همچو آب نيل داني وقت غرق
كو ميان هر دو امت كرد فرق
چون زمين دانيش دانا وقت خسف
در حق قارون كه قهرش كرد و نسف
چون قمر كه امر بشنيد و شتافت
پس دو نيمه گشت بر چرخ و شكافت
چون درخت و سنگ كاندر هر مقام
مصطفي را كرده ظاهرالسلام
پادشاهي بر نديمي خشم كرد
خواست تا از وي برآرد دود و گرد
كرد شه شمشير بيرون از غلاف
تا زند بر وي جزاي آن خلاف
هيچ كس را زهره نه تا دم زند
يا شفيعي بر شفاعت بر تند
جز عمادالملك نامي در خواص
در شفاعت مصطفيوارانه خاص
بر جهيد و زود در سجده فتاد
در زمان شه تيغ قهر از كف نهاد
گفت اگر ديوست من بخشيدمش
ور بليسي كرد من پوشيدمش
چونك آمد پاي تو اندر ميان
راضيم گر كرد مجرم صد زيان
صد هزاران خشم را توانم شكست
كه ترا آن فضل و آن مقدار هست
لابهات را هيچ نتوانم شكست
زآنك لابهٔ تو يقين لابهٔ منست
گر زمين و آسمان بر هم زدي
ز انتقام اين مرد بيرون نامدي
ور شدي ذره به ذره لابهگر
او نبردي اين زمان از تيغ سر
بر تو ميننهيم منت اي كريم
ليك شرح عزت تست اي نديم
اين نكردي تو كه من كردم يقين
ايي صفاتت در صفات ما دفين
تو درين مستعملي ني عاملي
زانك محمول مني ني حاملي
ما رميت اذ رميت گشتهاي
خويشتن در موج چون كف هشتهاي
لا شدي پهلوي الا خانهگير
اين عجب كه هم اسيري هم امير
آنچ دادي تو نداي شاه داد
اوست بس الله اعلم بالرشاد
وآن نديم رسته از زخم و بلا
زين شفيع آزرد و برگشت از ولا
دوستي ببريد زان مخلص تمام
رو به حايط كرد تا نارد سلام
زين شفيع خويشتن بيگانه شد
زين تعجب خلق در افسانه شد
كه نه مجنونست ياري چون بريد
از كسي كه جان او را وا خريد
وا خريدش آن دم از گردن زدن
خاك نعل پاش بايستي شدن
بازگونه رفت و بيزاري گرفت
با چنين دلدار كينداري گرفت
پس ملامت كرد او را مصلحي
كيين جفا چون ميكني با ناصحي
جان تو بخريد آن دلدار خاص
آن دم از گردن زدن كردت خلاص
گر بدي كردي نبايستي رميد
خاصه نيكي كرد آن يار حميد
گفت بهر شاه مبذولست جان
او چرا آيد شفيع اندر ميان
لي معالله وقت بود آن دم مرا
لا يسع فيه نبي مجتبي
من نخواهم رحمتي جز زخم شاه
من نخواهم غير آن شه را پناه
غير شه را بهر آن لا كردهام
كه به سوي شه تولا كردهام
گر ببرد او به قهر خود سرم
شاه بخشد شصت جان ديگرم
كار من سربازي و بيخويشي است
كار شاهنشاه من سربخشي است
فخر آن سر كه كف شاهش برد
ننگ آن سر كو به غيري سر برد
شب كه شاه از قهر در قيرش كشيد
ننگ دارد از هزاران روز عيد
خود طواف آنك او شهبين بود
فوق قهر و لطف و كفر و دين بود
زان نيامد يك عبارت در جهان
كه نهانست و نهانست و نهان
زانك اين اسما و الفاظ حميد
از گلابهٔ آدمي آمد پديد
علم الاسما بد آدم را امام
ليك نه اندر لباس عين و لام
چون نهاد از آب و گل بر سر كلاه
گشت آن اسماي جاني روسياه
كه نقاب حرف و دم در خود كشيد
تا شود بر آب و گل معني پديد
گرچه از يك وجه منطق كاشف است
ليك از ده وجه پرده و مكنف است
گفت موسي را به وحي دل خدا
كاي گزيده دوست ميدارم ترا
گفت چه خصلت بود اي ذوالكرم
موجب آن تا من آن افزون كنم
گفت چون طفلي به پيش والده
وقت قهرش دست هم در وي زده
خود نداند كه جز او ديار هست
هم ازو مخمور هم از اوست مست
مادرش گر سيليي بر وي زند
هم به مادر آيد و بر وي تند
از كسي ياري نخواهد غير او
اوست جمله شر او و خير او
خاطر تو هم ز ما در خير و شر
التفاتش نيست جاهاي دگر
غير من پيشت چون سنگست و كلوخ
گر صبي و گر جوان و گر شيوخ
همچنانك اياك نعبد در حنين
در بلا از غير تو لانستعين
هست اين اياك نعبد حصر را
در لغت و آن از پي نفي ريا
هست اياك نستعين هم بهر حصر
حصر كرده استعانت را و قصر
كه عبادت مر ترا آريم و بس
طمع ياري هم ز تو داريم و بس
گفت موسي اي خداوند حساب
نقش كردي باز چون كردي خراب
نر و ماده نقش كردي جانفزا
وانگهان ويران كني اين را چرا
گفت حق دانم كه اين پرسش ترا
نيست از انكار و غفلت وز هوا
ورنه تاديب و عتابت كردمي
بهر اين پرسش ترا آزردمي
ليك ميخواهي كه در افعال ما
باز جويي حكمت و سر بقا
تا از آن واقف كني مر عام را
پخته گرداني بدين هر خام را
قاصدا سايل شدي در كاشفي
بر عوام ار چه كه تو زان واقفي
زآنك نيم علم آمد اين سؤال
هر بروني را نباشد آن مجال
هم سؤال از علم خيزد هم جواب
همچنانك خار و گل از خاك و آب
هم ضلال از علم خيزد هم هدي
همچنانك تلخ و شيرين از ندا
ز آشنايي خيزد اين بغض و ولا
وز غذاي خويش بود سقم و قوي
مستفيد اعجمي شد آن كليم
تا عجميان را كند زين سر عليم
ما هم از وي اعجمي سازيم خويش
پاسخش آريم چون بيگانه پيش
خرفروشان خصم يكديگر شدند
تا كليد قفل آن عقد آمدند
پس بفرمودش خدا اي ذولباب
چون بپرسيدي بيا بشنو جواب
موسيا تخمي بكار اندر زمين
تا تو خود هم وا دهي انصاف اين
چونك موسي كشت و شد كشتش تمام
خوشههااش يافت خوبي و نظام
داس بگرفت و مر آن را ميبريد
پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه چرا كشتي كني و پروري
چون كمالي يافت آن را ميبري
گفت يا رب زان كنم ويران و پست
كه درينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست درانبار كاه
كاه در انبار گندم هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن
فرق واجب ميكند در بيختن
گفت اين دانش تو از كي يافتي
كه به دانش بيدري بر ساختي
گفت تمييزم تو دادي اي خدا
گفت پس تمييز چون نبود مرا
در خلايق روحهاي پاك هست
روحهاي تيرهٔ گلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه
در يكي درست و در ديگر شبه
واجبست اظهار اين نيك و تباه
همچنانك اظهار گندمها ز كاه
بهر اظهارست اين خلق جهان
تا نماند گنج حكمتها نهان
كنت كنزا كنت مخفيا شنو
جوهر خود گم مكن اظهار شو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد