بخش ۱۳۴ - باقي قصهٔ موسي عليه‌السلام

۳۶ بازديد


كه آمدش پيغام از وحي مهم
كه كژي بگذار اكنون فاستقم
اين درخت تن عصاي موسيست
كه امرش آمد كه بيندازش ز دست
تا ببيني خير او و شر او
بعد از آن بر گير او را ز امر هو
پيش از افكندن نبود او غير چوب
چون به امرش بر گرفتي گشت خوب
اول او بد برگ‌افشان بره را
گشت معجز آن گروه غره را
گشت حاكم بر سر فرعونيان
آبشان خون كرد و كف بر سر زنان
از مزارعشان برآمد قحط و مرگ
از ملخهايي كه مي‌خوردند برگ
تا بر آمد بي‌خود از موسي دعا
چون نظر افتادش اندر منتها
كين همه اعجاز و كوشيدن چراست
چون نخواهند اين جماعت گشت راست
امر آمد كه اتباع نوح كن
ترك پايان‌بيني مشروح كن
زان تغافل كن چو داعي رهي
امر بلغ هست نبود آن تهي
كمترين حكمت كزين الحاح تو
جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
تا كه ره بنمودن و اضلال حق
فاش گردد بر همه اهل و فرق
چونك مقصود از وجود اظهار بود
بايدش از پند و اغوا آزمود
ديو الحاح غوايت مي‌كند
شيخ‌الحاح هدايت مي‌كند
چون پياپي گشت آن امر شجون
نيل مي‌آمد سراسر جمله خون
تا بنفس خويش فرعون آمدش
لابه مي‌كردش دو تا گشته قدش
كانچ ما كرديم اي سلطان مكن
نيست ما را روي ايراد سخن
پاره پاره گردمت فرمان‌پذير
من بعزت خوگرم سختم مگير
هين بجنبان لب به رحمت اي امين
تا ببندد اين دهانهٔ آتشين
گفت يا رب مي‌فريبد او مرا
مي‌فريبد او فريبندهٔ ترا
بشنوم يا من دهم هم خدعه‌اش
تا بداند اصل را آن فرع‌كش
كه اصل هر مكري و حيلت پيش ماست
هر چه بر خاكست اصلش از سماست
گفت حق آن سگ نيرزد هم به آن
پيش سگ انداز از دور استخوان
هين بجنبان آن عصا تا خاكها
وا دهد هرچه ملخ كردش فنا
وان ملخها در زمان گردد سياه
تا ببيند خلق تبديل اله
كه سببها نيست حاجت مر مرا
آن سبب بهر حجابست و غطا
تا طبيعي خويش بر دارو زند
تا منجم رو با ستاره كند
تا منافق از حريصي بامداد
سوي بازار آيد از بيم كساد
بندگي ناكرده و ناشسته روي
لقمهٔ دوزخ بگشته لقمه‌جوي
آكل و ماكول آمد جان عام
هم‌چو آن برهٔ چرنده از حطام
مي‌چرد آن بره و قصاب شاد
كو براي ما چرد برگ مراد
كار دوزخ مي‌كني در خوردني
بهر او خود را تو فربه مي‌كني
كار خود كن روزي حكمت بچر
تا شود فربه دل با كر و فر
خوردن تن مانع اين خوردنست
جان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست
شمع تاجر آنگهست افروخته
كه بود ره‌زن چو هيزم سوخته
كه تو آن هوشي و باقي هوش‌پوش
خويشتن را گم مكن ياوه مكوش
دانك هر شهوت چو خمرست و چو بنگ
پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
خمر تنها نيست سرمستي هوش
هر چه شهوانيست بندد چشم و گوش
آن بليس از خمر خوردن دور بود
مست بود او از تكبر وز جحود
مست آن باشد كه آن بيند كه نيست
زر نمايد آنچ مس و آهنيست
اين سخن پايان ندارد موسيا
لب بجنبان تا برون روژد گيا
هم‌چنان كرد و هم اندر دم زمين
سبز گشت از سنبل و حب ثمين
اندر افتادند در لوت آن نفر
قحط ديده مرده از جوع البقر
چند روزي سير خوردند از عطا
آن دمي و آدمي و چارپا
چون شكم پر گشت و بر نعمت زدند
وآن ضرورت رفت پس طاغي شدند
نفس فرعونيست هان سيرش مكن
تا نيارد ياد از آن كفر كهن
بي تف آتش نگردد نفس خوب
تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب
بي‌مجاعت نيست تن جنبش‌كنان
آهن سرديست مي‌كوبي بدان
گر بگريد ور بنالد زار زار
او نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعونست در قحط آنچنان
پيش موسي سر نهد لابه‌كنان
چونك مستغني شد او طاغي شود
خر چو بار انداخت اسكيزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پيش
كار او زان آه و زاريهاي خويش
سالها مردي كه در شهري بود
يك زمان كه چشم در خوابي رود
شهر ديگر بيند او پر نيك و بد
هيچ در يادش نيايد شهر خود
كه من آنجا بوده‌ام اين شهر نو
نيست آن من درينجاام گرو
بل چنان داند كه خود پيوسته او
هم درين شهرش به دست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهاي خويش
كه بدستش مسكن و ميلاد پيش
مي‌نيارد ياد كين دنيا چو خواب
مي‌فرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندين شهرها را كوفته
گردها از درك او ناروفته
اجتهاد گرم ناكرده كه تا
دل شود صاف و ببيند ماجرا
سر برون آرد دلش از بخش راز
اول و آخر ببيند چشم باز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد