بخش ۱۲۹ - قصهٔ شكايت استر با شتر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲۹ - قصهٔ شكايت استر با شتر

۳۵ بازديد


اشتري را ديد روزي استري
چونك با او جمع شد در آخري
گفت من بسيار مي‌افتم برو
در گريوه و راه و در بازار و كو
خاصه از بالاي كه تا زير كوه
در سر آيم هر زماني از شكوه
كم همي‌افتي تو در رو بهر چيست
يا مگر خود جان پاكت دولتيست
در سر آيم هر دم و زانو زنم
پوز و زانو زان خطا پر خون كنم
كژ شود پالان و رختم بر سرم
وز مكاري هر زمان زخمي خورم
هم‌چو كم عقلي كه از عقل تباه
بشكند توبه بهر دم در گناه
مسخرهٔ ابليس گردد در زمن
از ضعيفي راي آن توبه‌شكن
در سر آيد هر زمان چون اسپ لنگ
كه بود بارش گران و راه سنگ
مي‌خورد از غيب بر سر زخم او
از شكست توبه آن ادبارخو
باز توبه مي‌كند با راي سست
ديو يك تف كرد و توبه‌ش را سكست
ضعف اندر ضعف و كبرش آنچنان
كه به خواري بنگرد در واصلان
اي شتر كه تو مثال مؤمني
كم فتي در رو و كم بيني زني
تو چه داري كه چنين بي‌آفتي
بي‌عثاري و كم اندر رو فتي
گفت گر چه هر سعادت از خداست
در ميان ما و تو بس فرقهاست
سر بلندم من دو چشم من بلند
بينش عالي امانست از گزند
از سر كه من ببينم پاي كوه
هر گو و هموار را من توه توه
هم‌چنانك ديد آن صدر اجل
پيش كار خويش تا روز اجل
آنچ خواهد بود بعد بيست سال
داند اندر حال آن نيكو خصال
حال خود تنها نديد آن متقي
بلك حال مغربي و مشرقي
نور در چشم و دلش سازد سكن
بهر چه سازد پي حب الوطن
هم‌چو يوسف كو بديد اول به خواب
كه سجودش كرد ماه و آفتاب
از پس ده سال بلك بيشتر
آنچ يوسف ديد بد بر كرد سر
نيست آن ينظر به نور الله گزاف
نور رباني بود گردون شكاف
نيست اندر چشم تو آن نور رو
هستي اندر حس حيواني گرو
تو ز ضعف چشم بيني پيش پا
تو ضعيف و هم ضعيفت پيشوا
پيشوا چشمست دست و پاي را
كو ببيند جاي را ناجاي را
ديگر آنك چشم من روشن‌ترست
ديگر آنك خلقت من اطهرست
زانك هستم من ز اولاد حلال
نه ز اولاد زنا و اهل ضلال
تو ز اولاد زنايي بي‌گمان
تير كژ پرد چو بد باشد كمان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد