بخش ۱۲۸ - بيان آنك يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدي الله و رسوله

۴۰ بازديد


پس برو خاموش باش از انقياد
زير ظل امر شيخ و اوستاد
ورنه گر چه مستعد و قابلي
مسخ گردي تو ز لاف كاملي
هم ز استعداد وا ماني اگر
سر كشي ز استاد راز و با خبر
صبر كن در موزه دوزي تو هنوز
ور بوي بي‌صبر گردي پاره‌دوز
كهنه‌دوزان گر بديشان صبر و حلم
جمله نودوزان شدندي هم به علم
بس بكوشي و بخر از كلال
هم تو گويي خويش كالعقل عقال
هم‌چو آن مرد مفلسف روز مرگ
عقل را مي‌ديد بس بي‌بال و برگ
بي‌غرض مي‌كرد آن دم اعتراف
كز ذكاوت رانديم اسپ از گزاف
از غروري سر كشيديم از رجال
آشنا كرديم در بحر خيال
آشنا هيچست اندر بحر روح
نيست اينجا چاره جز كشتي نوح
اين چنين فرمود اين شاه رسل
كه منم كشتي درين درياي كل
يا كسي كو در بصيرتهاي من
شد خليفهٔ راستي بر جاي من
كشتي نوحيم در دريا كه تا
رو نگرداني ز كشتي اي فتي
هم‌چو كنعان سوي هر كوهي مرو
از نبي لا عاصم اليوم شنو
مي‌نمايد پست اين كشتي ز بند
مي‌نمايد كوه فكرت بس بلند
پست منگر هان و هان اين پست را
بنگر آن فضل حق پيوست را
در علو كوه فكرت كم نگر
كه يكي موجش كند زير و زبر
گر تو كنعاني نداري باورم
گر دو صد چندين نصيحت پرورم
گوش كنعان كي پذيرد اين كلام
كه برو مهر خدايست و ختام
كي گذارد موعظه بر مهر حق
كي بگرداند حدث حكم سبق
ليك مي‌گويم حديث خوش‌پيي
بر اميد آنك تو كنعان نه‌اي
آخر اين اقرار خواهي كرد هين
هم ز اول روز آخر را ببين
مي‌تواني ديد آخر را مكن
چشم آخربينت را كور كهن
هر كه آخربين بود مسعودوار
نبودش هر دم ز ره رفتن عثار
گر نخواهي هر دمي اين خفت‌خيز
كن ز خاك پايي مردي چشم تيز
كحل ديده ساز خاك پاش را
تا بيندازي سر اوباش را
كه ازين شاگردي و زين افتقار
سوزني باشي شوي تو ذوالفقار
سرمه كن تو خاك هر بگزيده را
هم بسوزد هم بسازد ديده را
چشم اشتر زان بود بس نوربار
كو خورد از بهر نور چشم خار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد