بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزير عليه‌السلام

۳۷ بازديد


هم‌چو پوران عزيز اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ايشان پير و باباشان جوان
پس پدرشان پيش آمد ناگهان
پس بپرسيدند ازو كاي ره‌گذر
از عزير ما عجب داري خبر
كه كسي‌مان گفت كه امروز آن سند
بعد نوميدي ز بيرون مي‌رسد
گفت آري بعد من خواهد رسيد
آن يكي خوش شد چو اين مژده شنيد
بانگ مي‌زد كاي مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بيهوش اوفتاد
كه چه جاي مژده است اي خيره‌سر
كه در افتاديم در كان شكر
وهم را مژده‌ست و پيش عقل نقد
ز انك چشم وهم شد محجوب فقد
كافران را درد و مؤمن را بشير
ليك نقد حال در چشم بصير
زانك عاشق در دم نقدست مست
لاجرم از كفر و ايمان برترست
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست
كوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
كفر قشر خشك رو بر تافته
باز ايمان قشر لذت يافته
قشرهاي خشك را جا آتش است
قشر پيوسته به مغز جان خوش است
مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست
برترست از خوش كه لذت گسترست
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا برآرد موسيم از بحر گرد
درخور عقل عوام اين گفته شد
از سخن باقي آن بنهفته شد
زر عقلت ريزه است اي متهم
بر قراضه مهر سكه چون نهم
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع بايد كرد اجزا را به عشق
تا شوي خوش چون سمرقند و دمشق
جو جوي چون جمع گردي ز اشتباه
پس توان زد بر تو سكهٔ پادشاه
ور ز مثقالي شوي افزون تو خام
از تو سازد شه يكي زرينه جام
پس برو هم نام و هم القاب شاه
باشد و هم صورتش اي وصل خواه
تا كه معشوقت بود هم نان هم آب
هم چراغ و شاهد و نقل شراب
جمع كن خود را جماعت رحمتست
تا توانم با تو گفتن آنچ هست
زانك گفتن از براي باوريست
جان شرك از باوري حق بريست
جان قسمت گشته بر حشو فلك
در ميان شصت سودا مشترك
پس خموشي به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سكوت
اين همي‌دانم ولي مستي تن
مي‌گشايد بي‌مراد من دهن
آنچنان كه از عطسه و از خامياز
اين دهان گردد بناخواه تو باز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد