در وضو هر عضو را وردي جدا
آمدست اندر خبر بهر دعا
چونك استنشاق بيني ميكني
بوي جنت خواه از رب غني
تا ترا آن بو كشد سوي جنان
بوي گل باشد دليل گلبنان
چونك استنجا كني ورد و سخن
اين بود يا رب تو زينم پاك كن
دست من اينجا رسيد اين را بشست
دستم اندر شستن جانست سست
اي ز تو كس گشته جان ناكسان
دست فضل تست در جانها رسان
حد من اين بود كردم من لئيم
زان سوي حد را نقي كن اي كريم
از حدث شستم خدايا پوست را
از حوادث تو بشو اين دوست را
آن يكي در وقت استنجا بگفت
كه مرا با بوي جنت دار جفت
گفت شخصي خوب ورد آوردهاي
ليك سوراخ دعا گم كردهاي
اين دعا چون ورد بيني بود چون
ورد بيني را تو آوردي به كون
رايحهٔ جنت ز بيني يافت حر
رايحهٔ جنت كم آيد از دبر
اي تواضع برده پيش ابلهان
وي تكبر برده تو پيش شهان
آن تكبر بر خسان خوبست و چست
هين مرو معكوس عكسش بند تست
از پي سوراخ بيني رست گل
بو وظيفهٔ بيني آمد اي عتل
بوي گل بهر مشامست اي دلير
جاي آن بو نيست اين سوراخ زير
كي ازين جا بوي خلد آيد ترا
بو ز موضع جو اگر بايد ترا
همچنين حب الوطن باشد درست
تو وطن بشناس اي خواجه نخست
گفت آن ماهي زيرك ره كنم
دل ز راي و مشورتشان بر كنم
نيست وقت مشورت هين راه كن
چون علي تو آه اندر چاه كن
محرم آن آه كميابست بس
شب رو و پنهانروي كن چون عسس
سوي دريا عزم كن زين آبگير
بحر جو و ترك اين گرداب گير
سينه را پا ساخت ميرفت آن حذور
از مقام با خطر تا بحر نور
همچو آهو كز پي او سگ بود
ميدود تا در تنش يك رگ بود
خواب خرگوش و سگ اندر پي خطاست
خواب خود در چشم ترسنده كجاست
رفت آن ماهي ره دريا گرفت
راه دور و پهنهٔ پهنا گرفت
رنجها بسيار ديد و عاقبت
رفت آخر سوي امن و عافيت
خويشتن افكند در درياي ژرف
كه نيابد حد آن را هيچ طرف
پس چو صيادان بياوردند دام
نيمعاقل را از آن شد تلخ كام
گفت اه من فوت كردم فرصه را
چون نگشتم همره آن رهنما
ناگهان رفت او وليكن چونك رفت
ميببايستم شدن در پي بتفت
بر گذشته حسرت آوردن خطاست
باز نايد رفته ياد آن هباست
عقل ميگفتش حماقت با توست
با حماقت عقل را آيد شكست
عقل را باشد وفاي عهدها
تو نداري عقل رو اي خربها
عقل را ياد آيد از پيمان خود
پردهٔ نسيان بدراند خرد
چونك عقلت نيست نسيان مير تست
دشمن و باطل كن تدبير تست
از كمي عقل پروانهٔ خسيس
ياد نارد ز آتش و سوز و حسيس
چونك پرش سوخت توبه ميكند
آز و نسيانش بر آتش ميزند
ضبط و درك و حافظي و يادداشت
عقل را باشد كه عقل آن را فراشت
چونك گوهر نيست تابش چون بود
چون مذكر نيست ايابش چون بود
اين تمني هم ز بيعقلي اوست
كه نبيند كان حماقت را چه خوست
آن ندامت از نتيجهٔ رنج بود
نه ز عقل روشن چون گنج بود
چونك شد رنج آن ندامت شد عدم
مينيرزد خاك آن توبه و ندم
آن ندم از ظلمت غم بست بار
پس كلام الليل يمحوه النهار
چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش
هم رود از دل نتيجه و زادهاش
ميكند او توبه و پير خرد
بانگ لو ردوا لعادوا ميزند
گفت ماهي دگر وقت بلا
چونك ماند از سايهٔ عاقل جدا
كو سوي دريا شد و از غم عتيق
فوت شد از من چنان نيكو رفيق
ليك زان ننديشم و بر خود زنم
خويشتن را اين زمان مرده كنم
پس برآرم اشكم خود بر زبر
پشت زير و ميروم بر آب بر
ميروم بر وي چنانك خس رود
ني بسباحي چنانك كس رود
مرده گردم خويش بسپارم به آب
مرگ پيش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پيش از مرگ امنست اي فتي
اين چنين فرمود ما را مصطفي
گفت موتواكلكم من قبل ان
ياتي الموت تموتوا بالفتن
همچنان مرد و شكم بالا فكند
آب ميبردش نشيب و گه بلند
هر يكي زان قاصدان بس غصه برد
كه دريغا ماهي بهتر بمرد
شاد ميشد او كز آن گفت دريغ
پيش رفت اين بازيم رستم ز تيغ
پس گرفتش يك صياد ارجمند
پس برو تف كرد و بر خاكش فكند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق هميكرد اضطراب
از چپ و از راست ميجست آن سليم
تا بجهد خويش برهاند گليم
دام افكندند و اندر دام ماند
احمقي او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابهاي
با حماقت گشت او همخوابهايي
او همي جوشيد از تف سعير
عقل ميگفتش الم ياتك نذير
او هميگفت از شكنجه وز بلا
همچو جان كافران قالوا بلي
باز ميگفت او كه گر اين بار من
وا رهم زين محنت گردنشكن
من نسازم جز به دريايي وطن
آبگيري را نسازم من سكن
آب بيحد جويم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت ميروم
چنبرهٔ ديد جهان ادراك تست
پردهٔ پاكان حس ناپاك تست
مدتي حس را بشو ز آب عيان
اين چنين دان جامهشوي صوفيان
چون شدي تو پاك پرده بر كند
جان پاكان خويش بر تو ميزند
جمله عالم گر بود نور و صور
چشم را باشد از آن خوبي خبر
چشم بستي گوش ميآري به پيش
تا نمايي زلف و رخسارهٔ به تيش
گوش گويد من به صورت نگروم
صورت ار بانگي زند من بشنوم
عالمم من لكي اندر فن خويش
فن من جز حرف و صوتي نيست بيش
هين بيا بيني ببين اين خوب را
نيست در خور بيني اين مطلوب را
گر بود مشك و گلابي بو برم
فن من اينست و علم و مخبرم
كي ببينم من رخ آن سيمساق
هين مكن تكليف ما ليس يطاق
باز حس كژ نبيند غير كژ
خواه كژ غژ پيش او يا راست غژ
چشم احول از يكي ديدن يقين
دانك معزولست اي خواجه معين
تو كه فرعوني همه مكري و زرق
مر مرا از خود نميداني تو فرق
منگر از خود در من اي كژباز تو
تا يكي تو را نبيني تو دوتو
بنگر اندر من ز من يك ساعتي
تا وراي كون بيني ساحتي
وا رهي از تنگي و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بيني والسلام
پس بداني چونك رستي از بدن
گوش و بيني چشم ميداند شدن
راست گفتست آن شه شيرينزبان
چشم گرد مو به موي عارفان
چشم را چشمي نبود اول يقين
در رحم بود او جنين گوشتين
علت ديدن مدان پيه اي پسر
ورنه خواب اندر نديدي كس صور
آن پري و ديو ميبيند شبيه
نيست اندر ديدگاه هر دو پيه
نور را با پيه خود نسبت نبود
نسبتش بخشيد خلاق ودود
آدمست از خاك كي ماند به خاك
جنيست از نار بيهيچ اشتراك
نيست ماننداي آتش آن پري
گر چه اصلش اوست چون ميبنگري
مرغ از بادست و كي ماند به باد
نامناسب را خدا نسبت به داد
نسبت اين فرعها با اصلها
هست بيچون ار چه دادش وصلها
آدمي چون زادهٔ خاك هباست
اين پسر را با پدر نسبت كجاست
نسبتي گر هست مخفي از خرد
هست بيچون و خرد كي پي برد
باد را بي چشم اگر بينش نداد
فرق چون ميكرد اندر قوم عاد
چون همي دانست مؤمن از عدو
چون همي دانست مي را از كدو
آتش نمرود را گر چشم نيست
با خليلش چون تجشم كردنيست
گر نبودي نيل را آن نور و ديد
از چه قبطي را ز سبطي ميگزيد
گرنه كوه و سنگ با ديدار شد
پس چرا داود را او يار شد
اين زمين را گر نبودي چشم جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودي چشم دل حنانه را
چون بديدي هجر آن فرزانه را
سنگريزه گر نبودي ديدهور
چون گواهي دادي اندر مشت در
اي خرد بر كش تو پر و بالها
سوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قيامت اين زمين بر نيك و بد
كي ز ناديده گواهيها دهد
كه تحدث حالها و اخبارها
تظهر الارض لنا اسرارها
اين فرستادن مرا پيش تو مير
هست برهاني كه بد مرسل خبير
كين چنين دارو چنين ناسور را
هست درخور از پي ميسور را
واقعاتي ديده بودي پيش ازين
كه خدا خواهد مرا كردن گزين
من عصا و نور بگرفته به دست
شاخ گستاخ ترا خواهم شكست
واقعات سهمگين از بهر اين
گونه گونه مينمودت رب دين
در خور سر بد و طغيان تو
تا بداني كوست درخوردان تو
تا بداني كو حكيمست و خبير
مصلح امراض درمانناپذير
تو به تاويلات ميگشتي از آن
كور و گر كين هست از خواب گران
وآن طبيب و آن منجم در لمع
ديد تعبيرش بپوشيد از طمع
گفت دور از دولت و از شاهيت
كه درآيد غصه در آگاهيت
از غذاي مختلف يا از طعام
طبع شوريده هميبيند منام
زانك ديد او كه نصيحتجو نهاي
تند و خونخواري و مسكينخو نهاي
پادشاهان خون كنند از مصلحت
ليك رحمتشان فزونست از عنت
شاه را بايد كه باشد خوي رب
رحمت او سبق دارد بر غضب
نه غضب غالب بود مانند ديو
بيضرورت خون كند از بهر ريو
نه حليمي مخنثوار نيز
كه شود زن روسپي زان و كنيز
ديوخانه كرده بودي سينه را
قبلهاي سازيده بودي كينه را
شاخ تيزت بس جگرها را كه خست
نك عصاام شاخ شوخت را شكست
عقل ضد شهوتست اي پهلوان
آنك شهوت ميتند عقلش مخوان
وهم خوانش آنك شهوت را گداست
وهم قلب نقد زر عقلهاست
بيمحك پيدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوي محك كن زود نقل
اين محك قرآن و حال انبيا
چون منحك مر قلب را گويد بيا
تا ببيني خويش را ز آسيب من
كه نهاي اهل فراز و شيب من
عقل را گر ارهاي سازد دو نيم
همچو زر باشد در آتش او بسيم
وهم مر فرعون عالمسوز را
عقل مر موسي به جان افروز را
رفت موسي بر طريق نيستي
گفت فرعونش بگو تو كيستي
گفت من عقلم رسول ذوالجلال
حجةاللهام امانم از ضلال
گفت ني خامش رها كن هاي هو
نسبت و نام قديمت را بگو
گفت كه نسبت مر از خاكدانش
نام اصلم كمترين بندگانش
بندهزادهٔ آن خداوند وحيد
زاده از پشت جواري و عبيد
نسبت اصلم ز خاك و آب و گل
آب و گل را داد يزدان جان و دل
مرجع اين جسم خاكم هم به خاك
مرجع تو هم به خاك اي سهمناك
اصل ما و اصل جمله سركشان
هست از خاكي و آن را صد نشان
كه مدد از خاك ميگيرد تنت
از غذايي خاك پيچد گردنت
چون رود جان ميشود او باز خاك
اندر آن گور مخوف سهمناك
هم تو و هم ما و هم اشباه تو
خاك گردند و نماند جاه تو
گفت غير اين نسب ناميت هست
مر ترا آن نام خود اوليترست
بندهٔ فرعون و بندهٔ بندگانش
كه ازو پرورد اول جسم و جانش
بندهٔ ياغي طاغي ظلوم
زين وطن بگريخته از فعل شوم
خوني و غداري و حقناشناس
هم برين اوصاف خود ميكن قياس
در غريبي خوار و درويش و خلق
كه ندانستي سپاس ما و حق
گفت حاشا كه بود با آن مليك
در خداوندي كسي ديگر شريك
واحد اندر ملك او را يار ني
بندگانش را جز او سالار ني
نيست خلقش را دگر كس مالكي
شركتش دعوي كند جز هالكي
نقش او كردست و نقاش من اوست
غير اگر دعوي كند او ظلمجوست
تو نتواني ابروي من ساختن
چون تواني جان من بشناختن
بلك آن غدار و آن طاغي توي
كه كني با حق دعوي دوي
گر بكشتم من عواني را به سهو
نه براي نفس كشتم نه به لهو
من زدم مشتي و ناگاه اوفتاد
آنك جانش خود نبد جاني بداد
من سگي كشتم تو مرسلزادگان
صدهزاران طفل بيجرم و زيان
كشتهاي و خونشان در گردنت
تا چه آيد بر تو زين خون خوردنت
كشتهاي ذريت يعقوب را
بر اميد قتل من مطلوب را
كوري تو حق مرا خود برگزيد
سرنگون شد آنچ نفست ميپزيد
گفت اينها را بهل بيهيچ شك
اين بود حق من و نان و نمك
كه مرا پيش حشر خواري كني
روز روشن بر دلم تاري كني
گفت خواري قيامت صعبتر
گر نداري پاس من در خير و شر
زخم كيكي را نميتواني كشيد
زخم ماري را تو چون خواهي چشيد
ظاهرا كار تو ويران ميكنم
ليك خاري را گلستان ميكنم
آن يكي آمد زمين را ميشكافت
ابلهي فرياد كرد و بر نتافت
كين زمين را از چه ويران ميكني
ميشكافي و پريشان ميكني
گفت اي ابله برو و بر من مران
تو عمارت از خرابي باز دان
كي شود گلزار و گندمزار اين
تا نگردد زشت و ويران اين زمين
كي شود بستان و كشت و برگ و بر
تا نگردد نظم او زير و زبر
تا بنشكافي به نشتر ريش چغز
كي شود نيكو و كي گرديد نغز
تا نشويد خلطهاات از دوا
كي رود شورش كجا آيد شفا
پاره پاره كرده درزي جامه را
كس زند آن درزي علامه را
كه چرا اين اطلس بگزيده را
بردريدي چه كنم بدريده را
هر بناي كهنه كه آبادان كنند
نه كه اول كهنه را ويران كنند
همچنين نجار و حداد و قصاب
هستشان پيش از عمارتها خراب
آن هليله و آن بليله كوفتن
زان تلف گردند معموري تن
تا نكوبي گندم اندر آسيا
كي شود آراسته زان خوان ما
آن تقاضا كرد آن نان و نمك
كه ز شستت وا رهانم اي سمك
گر پذيري پند موسي وا رهي
از چنين شست بد نامنتهي
بس كه خود را كردهاي بندهٔ هوا
كرمكي را كردهاي تو اژدها
اژدها را اژدها آوردهام
تا با صلاح آورم من دم به دم
تا دم آن از دم اين بشكند
مار من آن اژدها را بر كند
گر رضا دادي رهيدي از دو مار
ورنه از جانت برآرد آن دمار
گفت الحق سخت استا جادوي
كه در افكندي به مكر اينجا دوي
خلق يكدل را تو كردي دو گروه
جادوي رخنه كند در سنگ و كوه
گفت هستم غرق پيغام خدا
جادوي كي ديد با نام خدا
غفلت و كفرست مايهٔ جادوي
مشعلهٔ دينست جان موسوي
من به جادويان چه مانم اي وقيح
كز دمم پر رشك ميگردد مسيح
من به جادويان چه مانم اي جنب
كه ز جانم نور ميگيرد كتب
چون تو با پر هوا بر ميپري
لاجرم بر من گمان آن ميبري
هر كرا افعال دام و دد بود
بر كريمانش گمان بد بود
چون تو جزو عالمي هر چون بوي
كل را بر وصف خود بيني سوي
گر تو برگردي و بر گردد سرت
خانه را گردنده بيند منظرت
ور تو در كشتي روي بر يم روان
ساحل يم را همي بيني دوان
گر تو باشي تنگدل از ملحمه
تنگ بيني جمله دنيا را همه
ور تو خوش باشي به كام دوستان
اين جهان بنمايدت چون گلستان
اي بسا كس رفته تا شام و عراق
او نديده هيچ جز كفر و نفاق
وي بسا كس رفته تا هند و هري
او نديده جز مگر بيع و شري
وي بسا كس رفته تركستان و چين
او نديده هيچ جز مكر و كمين
چون ندارد مدركي جز رنگ و بو
جملهٔ اقليمها را گو بجو
گاو در بغداد آيد ناگهان
بگذرد او زين سران تا آن سران
از همه عيش و خوشيها و مزه
او نبيند جز كه قشر خربزه
كه بود افتاده بر ره يا حشيش
لايق سيران گاوي يا خريش
خشك بر ميخ طبيعت چون قديد
بستهٔ اسباب جانش لا يزيد
وان فضاي خرق اسباب و علل
هست ارض الله اي صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بيند جهاني در عيان
گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسردهٔ يك صفت شد گشت زشت
حمله بردند اسپه جسمانيان
جانب قلعه و دز روحانيان
تا فرو گيرند بر دربند غيب
تا كسي نايد از آن سو پاكجيب
غازيان حملهٔ غزا چون كم برند
كافران برعكس حمله آورند
غازيان غيب چون از حلم خويش
حمله ناوردند بر تو زشتكيش
حمله بردي سوي دربندان غيب
تا نيايند اين طرف مردان غيب
چنگ در صلب و رحمها در زدي
تا كه شارع را بگيري از بدي
چون بگيري شهرهي كه ذوالجلال
بر گشادست از براي انتسال
سد شدي دربندها را اي لجوج
كوري تو كرد سرهنگي خروج
نك منم سرهنگ هنگت بشكنم
نك به نامش نام و ننگت بشكنم
تو هلا در بندها را سخت بند
چندگاهي بر سبال خود بخند
سبلتت را بر كند يك يك قدر
تا بداني كالقدر يعمي الحذر
سبلت تو تيزتر يا آن عاد
كه همي لرزيد از دمشان بلاد
تو ستيزهروتري يا آن ثمود
كه نيامد مثل ايشان در وجود
صد ازينها گر بگويم تو كري
بشنوي و ناشنوده آوري
توبه كردم از سخن كه انگيختم
بيسخن من دارويت آميختم
كه نهم بر ريش خامت تا پزد
يا بسوزد ريش و ريشهت تا ابد
تا بداني كه خبيرست اي عدو
ميدهد هر چيز را درخورد او
كي كژي كردي و كي كردي تو شر
كه نديدي لايقش در پي اثر
كي فرستادي دمي بر آسمان
نيكيي كز پي نيامد مثل آن
گر مراقب باشي و بيدار تو
بيني هر دم پاسخ كردار تو
چون مراقب باشي و گيري رسن
حاجتت نايد قيامت آمدن
آنك رمزي را بداند او صحيح
حاجتش نايد كه گويندش صريح
اين بلا از كودني آيد ترا
كه نكردي فهم نكته و رمزها
از بدي چون دل سياه و تيره شد
فهم كن اينجا نشايد خيره شد
ورنه خود تيري شود آن تيرگي
در رسد در تو جزاي خيرگي
ور نيايد تير از بخشايش است
نه پي ناديدن آلايش است
هين مراقب باش گر دل بايدت
كز پي هر فعل چيزي زايدت
ور ازين افزون ترا همت بود
از مراقب كار بالاتر رود
پس چو آهن گرچه تيرههيكلي
صيقلي كن صيقلي كن صيقلي
تا دلت آيينه گردد پر صور
اندرو هر سو مليحي سيمبر
آهن ار چه تيره و بينور بود
صيقلي آن تيرگي از وي زدود
صيقلي ديد آهن و خوش كرد رو
تا كه صورتها توان ديد اندرو
گر تن خاكي غليظ و تيره است
صيقلش كن زانك صيقل گيره است
تا درو اشكال غيبي رو دهد
عكس حوري و ملك در وي جهد
صيقل عقلت بدان دادست حق
كه بدو روشن شود دل را ورق
صيقلي را بستهاي اي بينماز
وآن هوا را كردهاي دو دست باز
گر هوا را بند بنهاده شود
صيقلي را دست بگشاده شود
آهني كه آيينه غيبي بدي
جمله صورتها درو مرسل شدي
تيره كردي زنگ دادي در نهاد
اين بود يسعون في الارض الفساد
تاكنون كردي چنين اكنون مكن
تيره كردي آب را افزون مكن
بر مشوران تا شود اين آب صاف
واندرو بين ماه و اختر در طواف
زانك مردم هست همچون آب جو
چون شود تيره نبيني قعر او
قعر جو پر گوهرست و پر ز در
هين مكن تيره كه هست او صاف حر
جان مردم هست مانند هوا
چون بگرد آميخت شد پردهٔ سما
مانع آيد او ز ديد آفتاب
چونك گردش رفت شد صافي و ناب
با كمال تيرگي حق واقعات
مينمودت تا روي راه نجات
ز آهن تيره بقدرت مينمود
واقعاتي كه در آخر خواست بود
تا كني كمتر تو آن ظلم و بدي
آن هميديدي و بتر ميشدي
نقشهاي زشت خوابت مينمود
ميرميدي زان و آن نقش تو بود
همچو آن زنگي كه در آيينه ديد
روي خود را زشت و بر آيينه ريد
كه چه زشتي لايق ايني و بس
زشتيم آن تواست اي كور خس
اين حدث بر روي زشتت ميكني
نيست بر من زانك هستم روشني
گاه ميديدي لباست سوخته
گه دهان و چشم تو بر دوخته
گاه حيوان قاصد خونت شده
گه سر خود را به دندان دده
گه نگون اندر ميان آبريز
گه غريق سيل خونآميز تيز
گه ندات آمد ازين چرخ نقي
كه شقيي و شقيي و شقي
گه ندات آمد صريحا از جبال
كه برو هستي ز اصحاب الشمال
گه ندا ميآمدت از هر جماد
تا ابد فرعون در دوزخ فتاد
زين بترها كه نميگويم ز شرم
تا نگردد طبع معكوس تو گرم
اندكي گفتم به تو اي ناپذير
ز اندكي داني كه هستم من خبير
خويشتن را كور ميكردي و مات
تا نينديشي ز خواب و واقعات
چند بگريزي نك آمد پيش تو
كوري ادراك مكرانديش تو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد