آب چون پيگار كرد و شد نجس
تا چنان شد كه آب را رد كرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب
تا به شستش از كرم آن آب آب
سال ديگر آمد او دامنكشان
هي كجا بودي به درياي خوشان
من نجس زينجا شدم پاك آمدم
بستدم خلعت سوي خاك آمدم
هين بياييد اي پليدان سوي من
كه گرفت از خوي يزدان خوي من
در پذيرم جملهٔ زشتيت را
چون ملك پاكي دهم عفريت را
چون شوم آلوده باز آنجا روم
سوي اصل اصل پاكيها رو
دلق چركين بر كنم آنجا ز سر
خلعت پاكم دهد بار دگر
كار او اينست و كار من همين
عالمآرايست رب العالمين
گر نبودي اين پليديهاي ما
كي بدي اين بارنامه آب را
كيسههاي زر بدزديد از كسي
ميرود هر سو كه هين كو مفلسي
يا بريزد بر گياه رستهاي
يا بشويد روي رو ناشستهاي
يا بگيرد بر سر او حمالوار
كشتي بيدست و پا را در بحار
صد هزاران دارو اندر وي نهان
زانك هر دارو برويد زو چنان
جان هر دري دل هر دانهاي
ميرود در جو چو داروخانهاي
زو يتيمان زمين را پرورش
بستگان خشك را از وي روش
چون نماند مايهاش تيره شود
همچو ما اندر زمين خيره شود
اين سخن پايان ندارد آن عرب
ماند از الطاف آن شه در عجب
خواست ديوانه شدن عقلش رميد
دست عقل مصطفي بازش كشيد
گفت اين سو آ بيامد آنچنان
كه كسي برخيزد از خواب گران
گفت اين سو آ مكن هين با خود آ
كه ازين سو هست با تو كارها
آب بر رو زد در آمد در سخن
كاي شهيد حق شهادت عرضه كن
تا گواهي بدهم و بيرون شوم
سيرم از هستي در آن هامون شوم
ما درين دهليز قاضي قضا
بهر دعوي الستيم و بلي
كه بلي گفتيم و آن را ز امتحان
فعل و قول ما شهودست و بيان
از چه در دهليز قاضي اي گواه
حبس باشي ده شهادت از پگاه
زان بخواندندت بدينجا تا كه تو
آن گواهي بدهي و ناري عتو
از لجاج خويشتن بنشستهاي
اندرين تنگي كف و لب بستهاي
تا بندهي آن گواهي اي شهيد
تو ازين دهليز كي خواهي رهيد
يك زمان كارست بگزار و بتاز
كار كوته را مكن بر خود دراز
خواه در صد سال خواهي يك زمان
اين امانت واگزار و وا رهان
اين نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهي دادنست از اعتقاد
اين زكات و هديه و ترك حسد
هم گواهي دادنست از سر خود
خوان و مهماني پي اظهار راست
كاي مهان ما با شما گشتيم راست
هديهها و ارمغان و پيشكش
شد گواه آنك هستم با تو خوش
هر كسي كوشد به مالي يا فسون
چيست دارم گوهري در اندرون
گوهري دارم ز تقوي يا سخا
اين زكات و روزه در هر دو گوا
روزه گويد كرد تقوي از حلال
در حرامش دان كه نبود اتصال
وان زكاتش گفت كو از مال خويش
ميدهد پس چون بدزدد ز اهل كيش
گر بطراري كند پس دو گواه
جرح شد در محكمهٔ عدل اله
هست صياد ار كند دانه نثار
نه ز رحم و جود بل بهر شكار
هست گربهٔ روزهدار اندر صيام
خفته كرده خويش بهر صيد خام
كرده بدظن زين كژي صد قوم را
كرده بدنام اهل جود و صوم را
فضل حق با اين كه او كژ ميتند
عاقبت زين جمله پاكش ميكند
سبق برده رحمتش وان غدر را
داده نوري كه نباشد بدر را
كوششش را شسته حق زين اختلاط
غسل داده رحمت او را زين خباط
تا كه غفاري او ظاهر شود
مغفري كليش را غافر شود
آب بهر اين بباريد از سماك
تا پليدان را كند از خبث پاك
فعل و قول آمد گواهان ضمير
زين دو بر باطن تو استدلال گير
چون ندارد سير سرت در درون
بنگر اندر بول رنجور از برون
فعل و قول آن بول رنجوران بود
كه طبيب جسم را برهان بود
وآن طبيب روح در جانش رود
وز ره جان اندر ايمانش رود
حاجتش نايد به فعل و قول خوب
احذروهم هم جواسيس القلوب
اين گواه فعل و قول از وي بجو
كو به دريا نيست واصل همچو جو
ناله از باطن برآرد كاي خدا
آنچ دادي دادم و ماندم گدا
ريختم سرمايه بر پاك و پليد
اي شه سرمايهده هل من مزيد
ابر را گويد ببر جاي خوشش
هم تو خورشيدا به بالا بر كشش
راههاي مختلف ميراندش
تا رساند سوي بحر بيحدش
خود غرض زين آب جان اولياست
كو غسول تيرگيهاي شماست
چون شود تيره ز غدر اهل فرش
باز گردد سوي پاكي بخش عرش
باز آرد زان طرف دامن كشان
از طهارات محيط او درسشان
از تيمم وا رماند جمله را
وز تحري طالبان قبله را
ز اختلاط خلق يابد اعتلال
آن سفر جويد كه ارحنا يا بلال
اي بلال خوشنواي خوشصهيل
ميذنه بر رو بزن طبل رحيل
جان سفر رفت و بدن اندر قيام
وقت رجعت زين سبب گويد سلام
اين مثل چون واسطهست اندر كلام
واسطه شرطست بهر فهم عام
اندر آتش كي رود بيواسطه
جز سمندر كو رهيد از رابطه
واسطهٔ حمام بايد مر ترا
تا ز آتش خوش كني تو طبع را
چون نتاني شد در آتش چون خليل
گشت حمامت رسول آبت دليل
سيري از حقست ليك اهل طبع
كي رسد بيواسطهٔ نان در شبع
لطف از حقست ليكن اهل تن
درنيابد لطف بيپردهٔ چمن
چون نماند واسطهٔ تن بيحجاب
همچو موسي نور مه يابد ز جيب
اين هنرها آب را هم شاهدست
كه اندرونش پر ز لطف ايزدست
ليك نور سالكي كز حد گذشت
نور او پر شد بيابانها و دشت
شاهدياش فارغ آمد از شهود
وز تكلفها و جانبازي و جود
نور آن گوهر چو بيرون تافتست
زين تسلسها فراغت يافتست
پس مجو از وي گواه فعل و گفت
كه ازو هر دو جهان چون گل شكفت
اين گواهي چيست اظهار نهان
خواه قول و خواه فعل و غير آن
كه عرض اظهار سر جوهرست
وصف باقي وين عرض بر معبرست
اين نشان زر نماند بر محك
زر بماند نيك نام و بي ز شك
اين صلات و اين جهاد و اين صيام
هم نماند جان بماند نيكنام
جان چنين افعال و اقوالي نمود
بر محك امر جوهر را بسود
كه اعتقادم راستست اينك گواه
ليك هست اندر گواهان اشتباه
تزكيه بايد گواهان را بدان
تزكيش صدقي كه موقوفي بدان
حفظ لفظ اندر گواه قوليست
حفظ عهد اندر گواه فعليست
گر گواه قول كژ گويد ردست
ور گواه فعل كژ پويد ردست
قول و فعل بيتناقض بايدت
تا قبول اندر زمان بيش آيدت
سعيكم شتي تناقض اندريد
روز ميدوزيد شب بر ميدريد
پس گواهي با تناقض كي شنود
يا مگر حلمي كند از لطف خود
فعل و قول اظهار سرست و ضمير
هر دو پيدا ميكند سر ستير
چون گواهت تزكيه شد شد قبول
ورنه محبوس است اندر مول مول
تا تو بستيزي ستيزند اي حرون
فانتظرهم انهم منتظرون
اين سخن پايان ندارد مصطفي
عرضه كرد ايمان و پذرفت آن فتي
آن شهادت را كه فرخ بوده است
بندهاي بسته را بگشوده است
گشت مؤمن گفت او را مصطفي
كه امشبان هم باش تو مهمان ما
گفت والله تا ابد ضيف توم
هر كجا باشم بهر جا كه روم
زنده كرده و معتق و دربان تو
اين جهان و آن جهان بر خوان تو
هر كه بگزيند جزين بگزيده خوان
عاقبت درد گلويش ز استخوان
هر كه سوي خوان غير تو رود
ديو با او دان كه همكاسه بود
هر كه از همسايگي تو رود
ديو بيشكي كه همسايهش شود
ور رود بيتو سفر او دوردست
ديو بد همراه و همسفرهٔ ويست
ور نشيند بر سر اسپ شريف
حاسد ماهست ديو او را رديف
ور بچه گيرد ازو شهناز او
ديو در نسلش بود انباز او
در نبي شاركهم گفتست حق
هم در اموال و در اولاد اي شفق
گفت پيغامبر ز غيب اين را جلي
در مقالات نوادر با علي
يا رسولالله رسالت را تمام
تو نمودي همچو شمس بيغمام
اين كه تو كردي دو صد مادر نكرد
عيسي از افسونش با عازر نكرد
از تو جانم از اجل نك جان ببرد
عازر ار شد زنده زان دم باز مرد
گشت مهمان رسول آن شب عرب
شير يك بز نيمه خورد و بست لب
كرد الحاحش بخور شير و رقاق
گفت گشتم سير والله بينفاق
اين تكلف نيست ني ناموس و فن
سيرتر گشتم از آنك دوش من
در عجب ماندند جمله اهل بيت
پر شد اين قنديل زين يك قطره زيت
آنچ قوت مرغ بابيلي بود
سيري معدهٔ چنين پيلي شود
فجفجه افتاد اندر مرد و زن
قدر پشه ميخورد آن پيلتن
حرص و وهم كافري سرزير شد
اژدها از قوت موري سير شد
آن گدا چشمي كفر از وي برفت
لوت ايمانيش لمتر كرد و زفت
آنك از جوع البقر او ميطپيد
همچو مريم ميوهٔ جنت بديد
ميوهٔ جنت سوي چشمش شتافت
معدهٔ چون دوزخش آرام يافت
ذات ايمان نعمت و لوتيست هول
اي قناعت كرده از ايمان به قول
اي خداي بينظير ايثار كن
گوش را چون حلقه دادي زين سخن
گوش ما گير و بدان مجلس كشان
كز رحيقت ميخورند آن سرخوشان
چون به ما بويي رسانيدي ازين
سر مبند آن مشك را اي رب دين
از تو نوشند ار ذكورند ار اناث
بيدريغي در عطا يا مستغاث
اي دعا ناگفته از تو مستجاب
داده دل را هر دمي صد فتح باب
چند حرفي نقش كردي از رقوم
سنگها از عشق آن شد همچو موم
نون ابرو صاد چشم و جيم گوش
بر نوشتي فتنهٔ صد عقل و هوش
زان حروفت شد خرد باريكريس
نسخ ميكن اي اديب خوشنويس
در خور هر فكر بسته بر عدم
دم به دم نقش خيالي خوش رقم
حرفهاي طرفه بر لوح خيال
بر نوشته چشم و عارض خد و خال
بر عدم باشم نه بر موجود مست
زانك معشوق عدم وافيترست
عقل را خط خوان آن اشكال كرد
تا دهد تدبيرها را زان نورد
گرچه آن مطعوم جانست و نظر
جسم را هم زان نصيبست اي پسر
گر نگشتي ديو جسم آن را اكول
اسلم الشيطان نفرمودي رسول
ديو زان لوتي كه مرده حي شود
تا نياشامد مسلمان كي شود
ديو بر دنياست عاشق كور و كر
عشق را عشقي دگر برد مگر
از نهانخانهٔ يقين چون ميچشد
اندكاندك رخت عشق آنجا كشد
يا حريص االبطن عرج هكذا
انما المنهاج تبديل الغذا
يا مريض القلب عرج للعلاج
جملة التدبير تبديل المزاج
ايها المحبوس في رهن الطعام
سوف تنجو ان تحملت الفطام
ان فيالجوع طعام وافر
افتقدها وارتج يا نافر
اغتذ بالنور كن مثل البصر
وافق الاملاك يا خير البشر
چون ملك تسبيح حق را كن غذا
تا رهي همچون ملايك از اذا
جبرئيل ار سوي جيفه كم تند
او به قوت كي ز كركس كم زند
حبذا خواني نهاده در جهان
ليك از چشم خسيسان بس نهان
گر جهان باغي از نعمت شود
قسم موش و مار هم خاكي بود
قسم او خاكست گر دي گر بهار
مير كوني خاك چون نوشي چو مار
در ميان چوب گويد كرم چوب
مر كرا باشد چنين حلواي خوب
كرم سرگين در ميان آن حدث
در جهان نقلي نداند جز خبث
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد