گفت موسي كه اولين آن چهار
صحتي باشد تنت را پايدار
اين عللهايي كه در طب گفتهاند
دور باشد از تنت اي ارجمند
ثانيا باشد ترا عمر دراز
كه اجل دارد ز عمرت احتراز
وين نباشد بعد عمر مستوي
كه بناكام از جهان بيرون روي
بلك خواهان اجل چون طفل شير
نه ز رنجي كه ترا دارد اسير
مرگجو باشي ولي نه از عجز رنج
بلك بيني در خراب خانه گنج
پس به دست خويش گيري تيشهاي
ميزني بر خانه بيانديشهاي
كه حجاب گنج بيني خانه را
مانع صد خرمن اين يك دانه را
پس در آتش افكني اين دانه را
پيش گيري پيشهٔ مردانه را
اي به يك برگي ز باغي مانده
همچو كرمي برگش از رز رانده
چون كرم اين كرم را بيدار كرد
اژدهاي جهل را اين كرم خورد
كرم كرمي شد پر از ميوه و درخت
اين چنين تبديل گردد نيكبخت
هين مكن زين پس فراگير احتراز
كه ز بخشايش در توبهست باز
توبه را از جانب مغرب دري
باز باشد تا قيامت بر وري
تا ز مغرب بر زند سر آفتاب
باز باشد آن در از وي رو متاب
هست جنت را ز رحمت هشت در
يك در توبهست زان هشت اي پسر
آن همه گه باز باشد گه فراز
وآن در توبه نباشد جز كه باز
هين غنيمت دار در بازست زود
رخت آنجا كش به كوري حسود
هين ز من بپذير يك چيز و بيار
پس ز من بستان عوض آن را چهار
گفت اي موسي كدامست آن يكي
شرح كن با من از آن يك اندكي
گفت آن يك كه بگويي آشكار
كه خدايي نيست غير كردگار
خالق افلاك و انجم بر علا
مردم و ديو و پري و مرغ را
خالق دريا و دشت و كوه و تيه
ملكت او بيحد و او بيشبيه
گفت اي موسي كدامست آن چهار
كه عوض بدهي مرا بر گو بيار
تا بود كز لطف آن وعدهٔ حسن
سست گردد چارميخ كفر من
بوك زان خوش وعدههاي مغتنم
برگشايد قفل كفر صد منم
بوك از تاثير جوي انگبين
شهد گردد در تنم اين زهر كين
يا ز عكس جوي آن پاكيزه شير
پرورش يابد دمي عقل اسير
يا بود كز عكس آن جوهاي خمر
مست گردم بو برم از ذوق امر
يا بود كز لطف آن جوهاي آب
تازگي يابد تن شورهٔ خراب
شورهام را سبزهاي پيدا شود
خارزارم جنت ماوي شود
بوك از عكس بهشت و چار جو
جان شود از ياري حق يارجو
آنچنان كه از عكس دوزخ گشتهام
آتش و در قهر حق آغشتهام
گه ز عكس مار دوزخ همچو مار
گشتهام بر اهل جنت زهربار
گه ز عكس جوشش آب حميم
آب ظلمم كرده خلقان را رميم
من ز عكس زمهريرم زمهرير
يا ز عكس آن سعيرم چون سعير
دوزخ درويش و مظلومم كنون
واي آنك يابمش ناگه زبون
ديدم اندر خانه من نقش و نگار
بودم اندر عشق خانه بيقرار
بودم از گنج نهاني بيخبر
ورنه دستنبوي من بودي تبر
آه گر داد تبر را دادمي
اين زمان غم را تبرا دادمي
چشم را بر نقش ميانداختم
همچو طفلان عشقها ميباختم
پس نكو گفت آن حكيم كاميار
كه تو طفلي خانه پر نقش و نگار
در الهينامه بس اندرز كرد
كه بر آر دودمان خويش گرد
بس كن اي موسي بگو وعدهٔ سوم
كه دل من ز اضطرابش گشت گم
گفت موسي آن سوم ملك دوتو
دو جهاني خالص از خصم و عدو
بيشتر زان ملك كه اكنون داشتي
كان بد اندر جنگ و اين در آشتي
آنك در جنگت چنان ملكي دهد
بنگر اندر صلح خوانت چون نهد
آن كرم كه اندر جفا آنهات داد
در وفا بنگر چه باشد افتقاد
گفت اي موسي چهارم چيست زود
بازگو صبرم شد و حرصم فزود
گفت چارم آنك ماني تو جوان
موي همچون قير و رخ چون ارغوان
رنگ و بو در پيش ما بس كاسدست
ليك تو پستي سخن كرديم پست
افتخار از رنگ و بو و از مكان
هست شادي و فريب كودكان
خانه بر كن كز عقيق اين يمن
صد هزاران خانه شايد ساختن
گنج زير خانه است و چاره نيست
از خرابي خانه منديش و مهايست
كه هزاران خانه از يك نقد گنج
توان عمارت كرد بيتكليف و رنج
عاقبت اين خانه خود ويران شود
گنج از زيرش يقين عريان شود
ليك آن تو نباشد زانك روح
مزد ويران كردنستش آن فتوح
چون نكرد آن كار مزدش هست لا
لييس للانسان الا ما سعي
دست خايي بعد از آن تو كاي دريغ
اين چنين ماهي بد اندر زير ميغ
من نكردم آنچ گفتند از بهي
گنج رفت و خانه و دستم تهي
خانهٔ اجرت گرفتي و كري
نيست ملك تو به بيعي يا شري
اين كري را مدت او تا اجل
تا درين مدت كني در وي عمل
پارهدوزي ميكني اندر دكان
زير اين دكان تو مدفون دو كان
هست اين دكان كرايي زود باش
تيشه بستان و تكش را ميتراش
تا كه تيشه ناگهان بر كان نهي
از دكان و پارهدوزي وا رهي
پارهدوزي چيست خورد آب و نان
ميزني اين پاره بر دلق گران
هر زمان ميدرد اين دلق تنت
پاره بر وي ميزني زين خوردنت
اي ز نسل پادشاه كاميار
با خود آ زين پارهدوزي ننگ دار
پارهاي بر كن ازين قعر دكان
تا برآرد سر به پيش تو دو كان
پيش از آن كين مهلت خانهٔ كري
آخر آيد تو نخورده زو بري
پس ترا بيرون كند صاحب دكان
وين دكان را بر كند از روي كان
تو ز حسرت گاه بر سر ميزني
گاه ريش خام خود بر ميكني
كاي دريغا آن من بود اين دكان
كور بودم بر نخوردم زين مكان
اي دريغا بود ما را برد باد
تا ابد يا حسرتا شد للعباد
باز گفت او اين سخن با ايسيه
گفت جان افشان برين اي دلسيه
بس عنايتهاست متن اين مقال
زود در ياب اي شه نيكو خصال
وقت كشت آمد زهي پر سود كشت
اين بگفت و گريه كرد و گرم گشت
بر جهيد از جا و گفتا بخ لك
آفتابي تاجر گشتت اي كلك
عيب كل را خود بپوشاند كلاه
خاصه چون باشد كله خورشيد و ماه
هم در آن مجلس كه بشنيدي تو اين
چون نگفتي آري و صد آفرين
اين سخن در گوش خورشيد ار شدي
سرنگون بر بوي اين زير آمدي
هيچ ميداني چه وعدهست و چه داد
ميكند ابليس را حق افتقاد
چون بدين لطف آن كريمت باز خواند
اي عجب چون زهرهات بر جاي ماند
زهرهات ندريد تا زان زهرهات
بودي اندر هر دو عالم بهرهات
زهرهاي كز بهرهٔ حق بر درد
چون شهيدان از دو عالم بر خورد
غافلي هم حكمتست و اين عمي
تا بماند ليك تا اين حد چرا
غافلي هم حكمتست و نعمتست
تا نپرد زود سرمايه ز دست
ليك ني چندانك ناسوري شود
زهر جان و عقل رنجوري شود
خود كي يابد اين چنين بازار را
كه به يك گل ميخري گلزار را
دانهاي را صد درختستان عوض
حبهاي را آمدت صد كان عوض
كان لله دادن آن حبه است
تا كه كانالله له آيد به دست
زآنك اين هوي ضعيف بيقرار
هست شد زان هوي رب پايدار
هوي فاني چونك خود فا او سپرد
گشت باقي دايم و هرگز نمرد
همچو قطرهٔ خايف از باد و ز خاك
كه فنا گردد بدين هر دو هلاك
چون به اصل خود كه دريا بود جست
از تف خورشيد و باد و خاك رست
ظاهرش گم گشت در دريا و ليك
ذات او معصوم و پا بر جا و نيك
هين بده اي قطره خود را بيندم
تا بيابي در بهاي قطره يم
هين بده اي قطره خود را اين شرف
در كف دريا شو آمن از تلف
خود كرا آيد چنين دولت به دست
قطرهاي را بحري تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخر
قطرهاي ده بحر پر گوهر ببر
الله الله هيچ تاخيري مكن
كه ز بحر لطف آمد اين سخن
لطف اندر لطف اين گم ميشود
كه اسفلي بر چرخ هفتم ميشود
هين كه يك بازي فتادت بوالعجب
هيچ طالب اين نيابد در طلب
گفت با هامان بگويم اي ستير
شاه را لازم بود راي وزير
گفت با هامان مگو اين راز را
كور كمپيري چه داند باز را
چونك با كودك سر و كارم فتاد
هم زبان كودكان بايد گشاد
كه برو كتاب تا مرغت خرم
يا مويز و جوز و فستق آورم
جز شباب تن نميداني به كير
اين جواني را بگير اي خر شعير
هيچ آژنگي نيفتد بر رخت
تازه ماند آن شباب فرخت
نه نژند پيريت آيد برو
نه قد چون سرو تو گردد دوتو
نه شود زور جواني از تو كم
نه به دندانها خللها يا الم
نه كمي در شهوت و طمث و بعال
كه زنان را آيد از ضعفت ملال
آنچنان بگشايدت فر شباب
كه گشود آن مژدهٔ عكاشه باب
احمد آخر زمان را انتقال
در ربيع اول آيد بي جدال
چون خبر يابد دلش زين وقت نقل
عاشق آن وقت گردد او به عقل
چون صفر آيد شود شاد از صفر
كه پس اين ماه ميسازم سفر
هر شبي تا روز زين شوق هدي
اي رفيق راه اعلي ميزدي
گفت هر كس كه مرا مژده دهد
چون صفر پاي از جهان بيرون نهد
كه صفر بگذشت و شد ماه ربيع
مژدهور باشم مر او را و شفيع
گفت عكاشه صفر بگذشت و رفت
گفت كه جنت ترا اي شير زفت
ديگري آمد كه بگذشت آن صفر
گفت عكاشه ببرد از مژده بر
پس رجال از نقل عالم شادمان
وز بقااش شادمان اين كودكان
چونك آب خوش نديد آن مرغ كور
پيش او كوثر نيامد آب شور
همچنين موسي كرامت ميشمرد
كه نگردد صاف اقبال تو درد
گفت احسنت و نكو گفت وليك
تا كنم من مشورت با يار نيك
يك زني آمد به پيش مرتضي
گفت شد بر ناودان طفلي مرا
گرش ميخوانم نميآيد به دست
ور هلم ترسم كه افتد او به پست
نيست عاقل تا كه دريابد چون ما
گر بگويم كز خطر سوي من آ
هم اشارت را نميداند به دست
ور بداند نشنود اين هم به دست
بس نمودم شير و پستان را بدو
او همي گرداند از من چشم و رو
از براي حق شماييد اي مهان
دستگير اين جهان و آن جهان
زود درمان كن كه ميلرزد دلم
كه بدرد از ميوهٔ دل بسكلم
گفت طفلي را بر آور هم به بام
تا ببيند جنس خود را آن غلام
سوي جنس آيد سبك زان ناودان
جنس بر جنس است عاشق جاودان
زن چنان كرد و چو ديد آن طفل او
جنس خود خوش خوش بدو ورد آورد
سوي بام آمد ز متن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان
غژغژان آمد به سوي طفل طفل
وا رهيد او از فتادن سوي سفل
زان بود جنس بشر پيغامبران
تا بجنسيت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلكم
تا به جنس آييد و كم گرديد گم
زانك جنسيت عجايب جاذبيست
جاذبش جنسست هر جا طالبيست
عيسي و ادريس بر گردون شدند
با ملايك چونك همجنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بلند
جنس تن بودند زان زير آمدند
كافران هم جنس شيطان آمده
جانشان شاگرد شيطانان شده
صد هزاران خوي بد آموخته
ديدههاي عقل و دل بر دوخته
كمترين خوشان به زشتي آن حسد
آن حسد كه گردن ابليس زد
زان سگان آموخته حقد و حسد
كه نخواهد خلق را ملك ابد
هر كرا ديد او كمال از چپ و راست
از حسد قولنجش آمد درد خاست
زآنك هر بدبخت خرمنسوخته
مينخواهد شمع كس افروخته
هين كمالي دست آور تا تو هم
از كمال ديگران نفتي به غم
از خدا ميخواه دفع اين حسد
تا خدايت وا رهاند از جسد
مر ترا مشغوليي بخشد درون
كه نپردازي از آن سوي برون
جرعهٔ مي را خدا آن ميدهد
كه بدو مست از دو عالم ميدهد
خاصيت بنهاده در كف حشيش
كو زماني ميرهاند از خوديش
خواب را يزدان بدان سان ميكند
كز دو عالم فكر را بر ميكند
كرد مجنون را ز عشق پوستي
كو بنشناسد عدو از دوستي
صد هزاران اين چنين ميدارد او
كه بر ادراكات تو بگمارد او
هست ميهاي شقاوت نفس را
كه ز ره بيرون برد آن نحس را
هست ميهاي سعادت عقل را
كه بيابد منزل بينقل را
خيمهٔ گردون ز سرمستي خويش
بر كند زان سو بگيرد راه پيش
هين بهر مستي دلا غره مشو
هست عيسي مست حق خر مست جو
اين چنين مي را بجو زين خنبها
مستياش نبود ز كوته دنبها
زانك هر معشوق چون خنبيست پر
آن يكي درد و دگر صافي چو در
ميشناسا هين بچش با احتياط
تا ميي يابي منزه ز اختلاط
هر دو مستي ميدهندت ليك اين
مستيات آرد كشان تا رب دين
تا رهي از فكر و وسواس و حيل
بي عقال اين عقل در رقصالجمل
انبيا چون جنس روحند و ملك
مر ملك را جذب كردند از فلك
باد جنس آتش است و يار او
كه بود آهنگ هر دو بر علو
چون ببندي تو سر كوزهٔ تهي
در ميان حوض يا جويي نهي
تا قيامت آن فرو نايد به پست
كه دلش خاليست و در وي باد هست
ميل بادش چون سوي بالا بود
ظرف خود را هم سوي بالا كشد
باز آن جانها كه جنس انبياست
سويايشان كش كشان چون سايههاست
زانك عقلش غالبست و بي ز شك
عقل جنس آمد به خلقت با ملك
وان هواي نفس غالب بر عدو
نفس جنس اسفل آمد شد بدو
بود قبطي جنس فرعون ذميم
بود سبطي جنس موسي كليم
بود هامان جنستر فرعون را
برگزيدش برد بر صدر سرا
لاجرم از صدر تا قعرش كشيد
كه ز جنس دوزخاند آن دو پليد
هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور
هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
زانك دوزخ گويد اي مؤمن تو زود
برگذر كه نورت آتش را ربود
ميرمد آن دوزخي از نور هم
زانك طبع دوزخستش اي صنم
دوزخ از مومن گريزد آنچنان
كه گريزد مومن از دوزخ به جان
زانك جنس نار نبود نور او
ضد نار آمد حقيقت نورجو
در حديث آمدي كه مومن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وي هم امان خواهد به جان
كه خدايا دور دارم از فلان
جاذبهٔ جنسيتست اكنون ببين
كه تو جنس كيستي از كفر و دين
گر بهامان مايلي هامانيي
ور به موسي مايلي سبحانيي
ور بهر و مايلي انگيخته
نفس و عقلي هر دوان آميخته
هر دو در جنگند هان و هان بكوش
تا شود غالب معاني بر نقوش
در جهان جنگ شادي اين بسست
كه ببيني بر عدو هر دم شكست
آن ستيزهرو بسختي عاقبت
گفت با هامان براي مشورت
وعدههاي آن كليمالله را
گفت و محرم ساخت آن گمراه را
باز اسپيدي به كمپيري دهي
او ببرد ناخنش بهر بهي
ناخني كه اصل كارست و شكار
كور كمپيري ببرد كوروار
كه كجا بودست مادر كه ترا
ناخنان زين سان درازست اي كيا
ناخن و منقار و پرش را بريد
وقت مهر اين ميكند زال پليد
چونك تتماجش دهد او كم خورد
خشم گيرد مهرها را بر درد
كه چنين تتماج پختم بهر تو
تو تكبر مينمايي و عتو
تو سزايي در همان رنج و بلا
نعمت و اقبال كي سازد ترا
آن تتماجش دهد كين را بگير
گر نميخواهي كه نوشي زان فطير
آب تتماجش نگيرد طبع باز
زال بترنجد شود خشمش دراز
از غضب شرباي سوزان بر سرش
زن فرو ريزد شود كل مغفرش
اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز
ياد آرد لطف شاه دلفروز
زان دو چشم نازنين با دلال
كه ز چهرهٔ شاد دارد صد كمال
چشم مازاغش شده پر زخم زاغ
چشم نيك از چشم بد با درد و داغ
چشم دريا بسطتي كز بسط او
هر دو عالم مينمايد تار مو
گر هزاران چرخ در چشمش رود
همچو چشمه پيش قلزم گم شود
چشم بگذشته ازين محسوسها
يافته از غيببيني بوسها
خود نمييابم يكي گوشي كه من
نكتهاي گويم از آن چشم حسن
ميچكيد آن آب محمود جليل
ميربودي قطرهاش را جبرئيل
تا بمالد در پر و منقال خويش
گر دهد دستوريش آن خوب كيش
باز گويد خشم كمپير ار فروخت
فر و نور و علم و صبرم را نسوخت
باز جانم باز صد صورت تند
زخم بر ناقه نه بر صالح زند
صالح از يكدم كه آرد با شكوه
صد چنان ناقه بزايد متن كوه
دل همي گويد خموش و هوش دار
ورنه درانيد غيرت پود و تار
غيرتش را هست صد حلم نهان
ورنه سوزيدي به يك دم صد جهان
نخوت شاهي گرفتش جاي پند
تا دل خود را ز بند پند كند
كه كنم بار راي هامان مشورت
كوست پشت ملك و قطب مقدرت
مصطفي را رايزن صديق رب
رايزن بوجهل را شد بولهب
عرق جنسيت چنانش جذب كرد
كان نصيحتها به پيشش گشت سرد
جنس سوي جنس صد پره پرد
بر خيالش بندها را بر درد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد