چون ملك از لوح محفوظ آن خرد
هر صباحي درس هر روزه برد
بر عدم تحريرها بين بيبنان
و از سوادش حيرت سوداييان
هر كسي شد بر خيالي ريش گاو
گشته در سوداي گنجي كنجكاو
از خيالي گشته شخصي پرشكوه
روي آورده به معدنهاي كوه
وز خيالي آن دگر با جهد مر
رو نهاده سوي دريا بهر در
وآن دگر بهر ترهب در كنشت
وآن يكي اندر حريصي سوي كشت
از خيال آن رهزن رسته شده
وز خيال اين مرهم خسته شده
در پريخواني يكي دل كرده گم
بر نجوم آن ديگري بنهاده سم
اين روشها مختلف بيند برون
زان خيالات ملون ز اندرون
اين در آن حيران شده كان بر چيست
هر چشنده آن دگر را نافيست
آن خيالات ار نبد نامؤتلف
چون ز بيرون شد روشها مختلف
قبلهٔ جان را چو پنهان كردهاند
هر كسي رو جانبي آوردهاند
همچو قومي كه تحري ميكنند
بر خيال قبله سويي ميتنند
چونك كعبه رو نمايد صبحگاه
كشف گردد كه كي گم كردست راه
يا چو غواصان به زير قعر آب
هر كسي چيزي هميچيند شتاب
بر اميد گوهر و در ثمين
توبره پر ميكنند از آن و اين
چون بر آيند از تگ درياي ژرف
كشف گردد صاحب در شگرف
وآن دگر كه برد مرواريد خرد
وآن دگر كه سنگريزه و شبه برد
هكذي يبلوهم بالساهره
فتنة ذات افتضاح قاهره
همچنين هر قوم چون پروانگان
گرد شمعي پرزنان اندر جهان
خويشتن بر آتشي برميزنند
گرد شمع خود طوافي ميكنند
بر اميد آتش موسي بخت
كز لهيبش سبزتر گردد درخت
فضل آن آتش شنيده هر رمه
هر شرر را آن گمان برده همه
چون برآيد صبحدم نور خلود
وا نمايد هر يكي چه شمع بود
هر كرا پر سوخت زان شمع ظفر
بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر
جوق پروانهٔ دو ديده دوخته
مانده زير شمع بد پر سوخته
ميتپد اندر پشيماني و سوز
ميكند آه از هواي چشمدوز
شمع او گويد كه چون من سوختم
كي ترا برهانم از سوز و ستم
شمع او گريان كه من سرسوخته
چون كنم مر غير را افروخته
او همي گويد كه از اشكال تو
غره گشتم دير ديدم حال تو
شمع مرده باده رفته دلربا
غوطه خورد از ننگ كژبيني ما
ظلت الارباح خسرا مغرما
نشتكي شكوي الي الله العمي
حبذا ارواح اخوان ثقات
مسلمات مؤمنات قانتات
هر كسي رويي به سويي بردهاند
وان عزيزان رو به بيسو كردهاند
هر كبوتر ميپرد در مذهبي
وين كبوتر جانب بيجانبي
ما نه مرغان هوا نه خانگي
دانهٔ ما دانهٔ بيدانگي
زان فراخ آمد چنين روزي ما
كه دريدن شد قبادوزي ما
صوفيي بدريد جبه در حرج
پيشش آمد بعد به دريدن فرج
كرد نام آن دريده فرجي
اين لقب شد فاش زان مرد نجي
اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد
ماند اندر طبع خلقان حرف درد
همچنين هر نام صافي داشتست
اسم را چون درديي بگذاشتست
هر كه گل خوارست دردي را گرفت
رفت صوفي سوي صافي ناشكفت
گفت لابد درد را صافي بود
زين دلالت دل به صفوت ميرود
درد عسر افتاد و صافش يسر او
صاف چون خرما و دردي بسر او
يسر با عسرست هين آيس مباش
راه داري زين ممات اندر معاش
روح خواهي جبه بشكاف اي پسر
تا از آن صفوت برآري زود سر
هست صوفي آنك شد صفوتطلب
نه از لباس صوف و خياطي و دب
صوفيي گشته به پيش اين لئام
الخياطه واللواطه والسلام
بر خيال آن صفا و نام نيك
رنگ پوشيدن نكو باشد وليك
بر خيالش گر روي تا اصل او
ني چو عباد خيال تو به تو
دور باش غيرتت آمد خيال
گرد بر گرد سراپردهٔ جمال
بسته هر جوينده را كه راه نيست
هر خيالش پيش ميآيد بيست
جز مگر آن تيزكوش تيزهوش
كش بود از جيش نصرتهاش جوش
نجهد از تخييلها ني شه شود
تير شه بنمايد آنگه ره شود
اين دل سرگشته را تدبير بخش
وين كمانهاي دوتو را تير بخش
جرعهاي بر ريختي زان خفيه جام
بر زمين خاك من كاس الكرام
هست بر زلف و رخ از جرعهش نشان
خاك را شاهان هميليسند از آن
جرعه حسنست اندر خاك گش
كه به صد دل روز و شب ميبوسيش
جرعه خاك آميز چون مجنون كند
مر ترا تا صاف او خود چون كند
هر كسي پيش كلوخي جامهچاك
كه آن كلوخ از حسن آمد جرعهناك
جرعهاي بر ماه و خورشيد و حمل
جرعهاي بر عرش و كرسي و زحل
جرعه گوييش اي عجب يا كيميا
كه ز اسيبش بود چندين بها
جد طلب آسيب او اي ذوفنون
لا يمس ذاك الا المطهرون
جرعهاي بر زر و بر لعل و درر
جرعهاي بر خمر و بر نقل و ثمر
جرعهاي بر روي خوبان لطاف
تا چگونه باشد آن راواق صاف
چون همي مالي زبان را اندرين
چون شوي چون بيني آن را بي ز طين
چونك وقت مرگ آن جرعهٔ صفا
زين كلوخ تن به مردن شد جدا
آنچ ميماند كني دفنش تو زود
اين چنين زشتي بدان چون گشته بود
جان چو بي اين جيفه بنمايد جمال
من نتانم گفت لطف آن وصال
مه چو بياين ابر بنمايد ضيا
شرح نتوان كرد زان كار و كيا
حبذا آن مطبخ پر نوش و قند
كين سلاطين كاسهليسان ويند
حبذا آن خرمن صحراي دين
كه بود هر خرمن آن را دانهچين
حبذا درياي عمر بيغمي
كه بود زو هفت دريا شبنمي
جرعهاي چون ريخت ساقي الست
بر سر اين شوره خاك زيردست
جوش كرد آن خاك و ما زان جوششيم
جرعهٔ ديگر كه بس بيكوششيم
گر روا بد ناله كردم از عدم
ور نبود اين گفتني نك تن زدم
اين بيان بط حرص منثنيست
از خليل آموز كه آن بط كشتنيست
هست در بط غير اين بس خير و شر
ترسم از فوت سخنهاي دگر
آمديم اكنون به طاوس دورنگ
كو كند جلوه براي نام و ننگ
همت او صيد خلق از خير و شر
وز نتيجه و فايدهٔ آن بيخبر
بيخبر چون دام ميگيرد شكار
دام را چه علم از مقصود كار
دام را چه ضر و چه نفع از گرفت
زين گرفت بيهدهش دارم شگفت
اي برادر دوستان افراشتي
با دو صد دلداري و بگذاشتي
كارت اين بودست از وقت ولاد
صيد مردم كردن از دام وداد
زان شكار و انبهي و باد و بود
دست در كن هيچ يابي تار و پود
بيشتر رفتست و بيگاهست روز
تو به جد در صيد خلقاني هنوز
آن يكي ميگير و آن ميهل ز دام
وين دگر را صيد ميكن چون لام
باز اين را ميهل و ميجو دگر
اينت لعب كودكان بيخبر
شب شود در دام تو يك صيد ني
دام بر تو جز صداع و قيد ني
پس تو خود را صيد ميكردي به دام
كه شدي محبوس و محرومي ز كام
در زمانه صاحب دامي بود
همچو ما احمق كه صيد خود كند
چون شكار خوك آمد صيد عام
رنج بيحد لقمه خوردن زو حرام
آنك ارزد صيد را عشقست و بس
ليك او كي گنجد اندر دام كس
تو مگر آيي و صيد او شوي
دام بگذاري به دام او روي
عشق ميگويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صياديست
گول من كن خويش را و غره شو
آفتابي را رها كن ذره شو
بر درم ساكن شو و بيخانه باش
دعوي شمعي مكن پروانه باش
تا ببيني چاشني زندگي
سلطنت بيني نهان در بندگي
نعل بيني بازگونه در جهان
تختهبندان را لقب گشته شهان
بس طناب اندر گلو و تاج دار
بر وي انبوهي كه اينك تاجدار
همچو گور كافران بيرون حلل
اندرون قهر خدا عز و جل
چون قبور آن را مجصص كردهاند
پردهٔ پندار پيش آوردهاند
طبع مسكينت مجصص از هنر
همچو نخل موم بيبرگ و ثمر
گفت درويشي به درويشي كه تو
چون بديدي حضرت حق را بگو
گفت بيچون ديدم اما بهر قال
بازگويم مختصر آن را مثال
ديدمش سوي چپ او آذري
سوي دست راست جوي كوثري
سوي چپش بس جهانسوز آتشي
سوي دست راستش جوي خوشي
سوي آن آتش گروهي برده دست
بهر آن كوثر گروهي شاد و مست
ليك لعب بازگونه بود سخت
پيش پاي هر شقي و نيكبخت
هر كه در آتش همي رفت و شرر
از ميان آب بر ميكرد سر
هر كه سوي آب ميرفت از ميان
او در آتش يافت ميشد در زمان
هر كه سوي راست شد و آب زلال
سر ز آتش بر زد از سوي شمال
وانك شد سوي شمال آتشين
سر برون ميكرد از سوي يمين
كم كسي بر سر اين مضمر زدي
لاجرم كم كس در آن آتش شدي
جز كسي كه بر سرش اقبال ريخت
كو رها كرد آب و در آتش گريخت
كرده ذوق نقد را معبود خلق
لاجرم زين لعب مغبون بود خلق
جوقجوق وصف صف از حرص و شتاب
محترز ز آتش گريزان سوي آب
لاجرم ز آتش برآوردند سر
اعتبارالاعتبار اي بيخبر
بانگ ميزد آتش اي گيجان گول
من نيم آتش منم چشمهٔ قبول
چشمبندي كردهاند اي بينظر
در من آي و هيچ مگريز از شرر
اي خليل اينجا شرار و دود نيست
جز كه سحر و خدعهٔ نمرود نيست
چون خليل حق اگر فرزانهاي
آتش آب تست و تو پروانهاي
جان پروانه هميدارد ندا
كاي دريغا صد هزارم پر بدي
تا همي سوزيد ز آتش بيامان
كوري چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خري
من برو رحم آرم از بينشوري
خاصه اين آتش كه جان آبهاست
كار پروانه به عكس كار ماست
او ببينند نور و در ناري رود
دل ببيند نار و در نوري شود
اين چنين لعب آمد از رب جليل
تا ببيني كيست از آل خليل
آتشي را شكل آبي دادهاند
واندر آتش چشمهاي بگشادهاند
ساحري صحن برنجي را به فن
صحن پر كرمي كند در انجمن
خانه را او پر ز كزدمها نمود
از دم سحر و خود آن كزدم نبود
چونك جادو مينمايد صد چنين
چون بود دستان جادوآفرين
لاجرم از سحر يزدان قرن قرن
اندر افتادند چون زن زير پهن
ساحرانشان بنده بودند و غلام
اندر افتادند چون صعوه به دام
هين بخوان قرآن ببين سحر حلال
سرنگوني مكرهاي كالجبال
من نيم فرعون كايم سوي نيل
سوي آتش ميروم من چون خليل
نيست آتش هست آن ماء معين
وآن دگر از مكر آب آتشين
پس نكو گفت آن رسول خوشجواز
ذرهاي عقلت به از صوم و نماز
زانك عقلت جوهرست اين دو عرض
اين دو در تكميل آن شد مفترض
تا جلا باشد مر آن آيينه را
كه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بن فاسدست
صيقل او را دير باز آرد به دست
وان گزين آيينه كه خوش مغرس است
اندكي صيقل گري آن را بس است
اين تفاوت عقلها را نيك دان
در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلي همچو قرص آفتاب
هست عقلي كمتر از زهره و شهاب
هست عقلي چون چراغي سرخوشي
هست عقلي چون ستارهٔ آتشي
زانك ابر از پيش آن چون وا جهد
نور يزدانبين خردها بر دهد
عقل جزوي عقل را بدنام كرد
كام دنيا مرد را بيكام كرد
آن ز صيدي حسن صيادي بديد
وين ز صيادي غم صيدي كشيد
آن ز خدمت ناز مخدومي بيافت
وآن ز مخدومي ز راه عز بتافت
آن ز فرعوني اسير آب شد
وز اسيري سبط صد سهراب شد
لعب معكوسست و فرزينبند سخت
حيله كم كن كار اقبالست و بخت
بر حيال و حيله كم تن تار را
كه غني ره كم دهد مكار را
مكر كن در راه نيكو خدمتي
تا نبوت يابي اندر امتي
مكر كن تا وا رهي از مكر خود
مكر كن تا فرد گردي از جسد
مكر كن تا كمترين بنده شوي
در كمي رفتي خداونده شوي
روبهي و خدمت اي گرگ كهن
هيچ بر قصد خداوندي مكن
ليك چون پروانه در آتش بتاز
كيسهاي زان بر مدوز و پاك باز
زور را بگذار و زاري را بگير
رحم سوي زاري آيد اي فقير
زاري مضطر تشنه معنويست
زاري سرد دروغ آن غويست
گريهٔ اخوان يوسف حيلتست
كه درونشان پر ز رشك و علتست
يا رسولالله در آن نادي كسان
ميزنند از چشم بد بر كركسان
از نظرشان كلهٔ شير عرين
وا شكافد تا كند آن شير انين
بر شتر چشم افكند همچون حمام
وانگهان بفرستد اندر پي غلام
كه برو از پيه اين اشتر بخر
بيند اشتر را سقط او راه بر
سر بريده از مرض آن اشتري
كو بتگ با اسب ميكردي مري
كز حسد وز چشم بد بيهيچ شك
سير و گردش را بگرداند فلك
آب پنهانست و دولاب آشكار
ليك در گردش بود آب اصل كار
چشم نيكو شد دواي چشم بد
چشم بد را لا كند زير لگد
سبق رحمتراست و او از رحمتست
چشم بد محصول قهر و لعنتست
رحمتش بر نقمتش غالب شود
چيره زين شد هر نبي بر ضد خود
كو نتيجهٔ رحمتست و ضد او
از نتيجهٔ قهر بود آن زشترو
حرص بط يكتاست اين پنجاه تاست
حرص شهوت مار و منصب اژدهاست
حرص بط از شهوت حلقست و فرج
در رياست بيست چندانست درج
از الوهيت زند در جاه لاف
طامع شركت كجا باشد معاف
زلت آدم ز اشكم بود و باه
وآن ابليس از تكبر بود و جاه
لاجرم او زود استغفار كرد
وآن لعين از توبه استكبار كرد
حرص حلق و فرج هم خود بدرگيست
ليك منصب نيست آن اشكستگيست
بيخ و شاخ اين رياست را اگر
باز گويم دفتري بايد دگر
اسپ سركش را عرب شيطانش خواند
ني ستوري را كه در مرعي بماند
شيطنت گردن كشي بد در لغت
مستحق لعنت آمد اين صفت
صد خورنده گنجد اندر گرد خوان
دو رياستجو نگنجد در جهان
آن نخواهد كين بود بر پشت خاك
تا ملك بكشد پدر را ز اشتراك
آن شنيدستي كه الملك عقيم
قطع خويشي كرد ملكتجو ز بيم
كه عقيمست و ورا فرزند نيست
همچو آتش با كسش پيوند نيست
هر چه يابد او بسوزد بر درد
چون نيابد هيچ خود را ميخورد
هيچ شو وا ره تو از دندان او
رحم كم جو از دل سندان او
چونك گشتي هيچ از سندان مترس
هر صباح از فقر مطلق گير درس
هست الوهيت رداي ذوالجلال
هر كه در پوشد برو گردد وبال
تاج از آن اوست آن ما كمر
واي او كز حد خود دارد گذر
فتنهٔ تست اين پر طاووسيت
كه اشتراكت بايد و قدوسيت
آن سگي ميمرد و گريان آن عرب
اشك ميباريد و ميگفت اي كرب
سايلي بگذشت و گفت اين گريه چيست
نوحه و زاري تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بد نيكخو
نك هميميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان
تيزچشم و صيدگير و دزدران
گفت رنجش چيست زخمي خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبري كن برين رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش كاي سالار حر
چيست اندر دستت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
ميكشانم بهر تقويت بدن
گفت چون ندهي بدان سگ نان و زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نايد بيدرم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
گفت خاكت بر سر اي پر باد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
اشك خونست و به غم آبي شده
مينيرزد خاك خون بيهده
كل خود را خوار كرد او چون بليس
پارهٔ اين كل نباشد جز خسيس
من غلام آنك نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگريد آسمان گريان شود
چون بنالد چرخ يا رب خوان شود
من غلام آن مس همتپرست
كو به غير كيميا نارد شكست
دست اشكسته برآور در دعا
سوي اشكسته پرد فضل خدا
گر رهايي بايدت زين چاه تنگ
اي برادر رو بر آذر بيدرنگ
مكر حق را بين و مكر خود بهل
اي ز مكرش مكر مكاران خجل
چونك مكرت شد فناي مكر رب
برگشايي يك كميني بوالعجب
كه كمينهٔ آن كمين باشد بقا
تا ابد اندر عروج و ارتقا
پر طاوست مبين و پاي بين
تا كه سؤ العين نگشايد كمين
كه بلغزد كوه از چشم بدان
يزلقونك از نبي بر خوان بدان
احمد چون كوه لغزيد از نظر
در ميان راه بيگل بيمطر
در عجب درماند كين لغزش ز چيست
من نپندارم كه اين حالت تهيست
تا بيامد آيت و آگاه كرد
كان ز چشم بد رسيدت وز نبرد
گر بدي غير تو در دم لا شدي
صيد چشم و سخرهٔ افنا شدي
ليك آمد عصمتي دامنكشان
وين كه لغزيدي بد از بهر نشان
عبرتي گير اندر آن كه كن نگاه
برگ خود عرضه مكن اي كم ز كاه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد