بخش ۱۳۲ - در خواستن قبطي دعاي خير و هدايت از سبطي

۳۶ بازديد


گفت قبطي تو دعايي كن كه من
از سياهي دل ندارم آن دهن
كه بود كه قفل اين دل وا شود
زشت را در بزم خوبان جا شود
مسخي از تو صاحب خوبي شود
يا بليسي باز كروبي شود
يا بفر دست مريم بوي مشك
يابد و تري و ميوه شاخ خشك
سبطي آن دم در سجود افتاد و گفت
كاي خداي عالم جهر و نهفت
جز تو پيش كي بر آرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از توست
هم ز اول تو دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر توي ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اين چنين مي‌گفت تا افتاد طشت
از سر بام و دلش بيهوش گشت
باز آمد او به هوش اندر دعا
ليس للانسان الا ما سعي
در دعا بود او كه ناگه نعره‌اي
از دل قبطي بجست و غره‌اي
كه هلا بشتاب و ايمان عرضه كن
تا ببرم زود زنار كهن
آتشي در جان من انداختند
مر بليسي را به جان بنواختند
دوستي تو و از تو ناشكفت
حمدلله عاقبت دستم گرفت
كيميايي بود صحبتهاي تو
كم مباد از خانهٔ دل پاي تو
تو يكي شاخي بدي از نخل خلد
چون گرفتم او مرا تا خلد برد
سيل بود آنك تنم را در ربود
برد سيلم تا لب درياي جود
من به بوي آب رفتم سوي سيل
بحر ديدم در گرفتم كيل كيل
طاس آوردش كه اكنون آب‌گير
گفت رو شد آبها پيشم حقير
شربتي خوردم ز الله اشتري
تا به محشر تشنگي نايد مرا
آنك جوي و چشمه‌ها را آب داد
چشمه‌اي در اندرون من گشاد
اين جگر كه بود گرم و آب‌خوار
گشت پيش همت او آب خوار
كاف كافي آمد او بهر عباد
صدق وعدهٔ كهيعص
كافيم بدهم ترا من جمله خير
بي‌سبب بي‌واسطهٔ ياري غير
كافيم بي‌نان ترا سيري دهم
بي‌سپاه و لشكرت ميري دهم
بي‌بهارت نرگس و نسرين دهم
بي‌كتاب و اوستا تلقين دهم
كافيم بي داروت درمان كنم
گور را و چاه را ميدان كنم
موسيي را دل دهم با يك عصا
تا زند بر عالمي شمشيرها
دست موسي را دهم يك نور و تاب
كه طپانچه مي‌زند بر آفتاب
چوب را ماري كنم من هفت سر
كه نزايد ماده مار او را ز نر
خون نياميزم در آب نيل من
خود كنم خون عين آبش را به فن
شاديت را غم كنم چون آب نيل
كه نيابي سوي شاديها سبيل
باز چون تجديد ايمان بر تني
باز از فرعون بيزاري كني
موسي رحمت ببيني آمده
نيل خون بيني ازو آبي شده
چون سر رشته نگه داري درون
نيل ذوق تو نگردد هيچ خون
من گمان بردم كه ايمان آورم
تا ازين طوفان خون آبي خورم
من چه دانستم كه تبديلي كند
در نهاد من مرا نيلي كند
سوي چشم خود يكي نيلم روان
برقرارم پيش چشم ديگران
هم‌چنانك اين جهان پيش نبي
غرق تسبيحست و پيش ما غبي
پيش چشمش اين جهان پر عشق و داد
پيش چشم ديگران مرده و جماد
پست و بالا پيش چشمش تيزرو
از كلوخ و خشت او نكته شنو
با عوام اين جمله بسته و مرده‌اي
زين عجب‌تر من نديدم پرده‌اي
گورها يكسان به پيش چشم ما
روضه و حفره به چشم اوليا
عامه گفتندي كه پيغامبر ترش
از چه گشتست و شدست او ذوق‌كش
خاص گفتندي كه سوي چشمتان
مي‌نمايد او ترش اي امتان
يك زمان درچشم ما آييد تا
خنده‌ها بينيد اندر هل اتي
از سر امرود بن بنمايد آن
منعكس صورت بزير آ اي جوان
آن درخت هستي است امرودبن
تا بر آنجايي نمايد نو كهن
تا بر آنجايي ببيني خارزار
پر ز كزدمهاي خشم و پر ز مار
چون فرود آيي ببيني رايگان
يك جهان پر گل‌رخان و دايگان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد