بخش ۱۳۱ - لابه كردن قبطي سبطي را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳۱ - لابه كردن قبطي سبطي را

۳۸ بازديد


من شنيدم كه در آمد قبطيي
از عطش اندر وثاق سبطيي
گفت هستم يار و خويشاوند تو
گشته‌ام امروز حاجتمند تو
زانك موسي جادوي كرد و فسون
تا كه آب نيل ما را كرد خون
سبطيان زو آب صافي مي‌خورند
پيش قبطي خون شد آب از چشم‌بند
قبط اينك مي‌مرند از تشنگي
از پي ادبار خود يا بدرگي
بهر خود يك طاس را پر آب كن
تا خورد از آبت اين يار كهن
چون براي خود كني آن طاس پر
خون نباشد آب باشد پاك و حر
من طفيل تو بنوشم آب هم
كه طفيلي در تبع به جهد ز غم
گفت اي جان و جهان خدمت كنم
پاس دارم اي دو چشم روشنم
بر مراد تو روم شادي كنم
بندهٔ تو باشم آزادي كنم
طاس را از نيل او پر آب كرد
بر دهان بنهاد و نيمي را بخورد
طاس را كژ كرد سوي آب‌خواه
كه بخور تو هم شد آن خون سياه
باز ازين سو كرد كژ خون آب شد
قبطي اندر خشم و اندر تاب شد
ساعتي بنشست تا خشمش برفت
بعد از آن گفتش كاي صمصام زفت
اي برادر اين گره را چاره چيست
گفت اين را او خورد كو متقيست
متقي آنست كو بيزار شد
از ره فرعون و موسي‌وار شد
قوم موسي شو بخور اين آب را
صلح كن با مه ببين مهتاب را
صدهزاران ظلمتست از خشم تو
بر عبادالله اندر چشم تو
خشم بنشان چشم بگشا شاد شو
عبرت از ياران بگير استاد شو
كي طفيل من شوي در اغتراف
چون ترا كفريست هم‌چون كوه قاف
كوه در سوراخ سوزن كي رود
جز مگر كه آن رشتهٔ يكتا شود
كوه را كه كن به استغفار و خوش
جام مغفوران بگير و خوش بكش
تو بدين تزوير چون نوشي از آن
چون حرامش كرد حق بر كافران
خالق تزوير تزوير ترا
كي خرد اي مفتري مفترا
آل موسي شو كه حيلت سود نيست
حيله‌ات باد تهي پيمودنيست
زهره دارد آب كز امر صمد
گردد او با كافران آبي كند
يا تو پنداري كه تو نان مي‌خوري
زهر مار و كاهش جان مي‌خوري
نان كجا اصلاح آن جاني كند
كو دل از فرمان جانان بر كند
يا تو پنداري كه حرف مثنوي
چون بخواني رايگانش بشنوي
يا كلام حكمت و سر نهان
اندر آيد زغبه در گوش و دهان
اندر آيد ليك چون افسانه‌ها
پوست بنمايد نه مغز دانه‌ها
در سر و رو در كشيده چادري
رو نهان كرده ز چشمت دلبري
شاه‌نامه يا كليله پيش تو
هم‌چنان باشد كه قرآن از عتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز
كه كند كحل عنايت چشم باز
ورنه پشك و مشك پيش اخشمي
هر دو يكسانست چون نبود شمي
خويشتن مشغول كردن از ملال
باشدش قصد از كلام ذوالجلال
كاتش وسواس را و غصه را
زان سخن بنشاند و سازد دوا
بهر اين مقدار آتش شاندن
آب پاك و بول يكسان شدن به فن
آتش وسواس را اين بول و آب
هر دو بنشانند هم‌چون وقت خواب
ليك گر واقف شوي زين آب پاك
كه كلام ايزدست و روحناك
نيست گردد وسوسه كلي ز جان
دل بيابد ره به سوي گلستان
زانك در باغي و در جويي پرد
هر كه از سر صحف بويي برد
يا تو پنداري كه روي اوليا
آنچنان كه هست مي‌بينيم ما
در تعجب مانده پيغامبر از آن
چون نمي‌بينند رويم مؤمنان
چون نمي‌بينند نور روم خلق
كه سبق بردست بر خورشيد شرق
ور همي‌بينند اين حيرت چراست
تا كه وحي آمد كه آن رو در خفاست
سوي تو ماهست و سوي خلق ابر
تا نبيند رايگان روي تو گبر
سوي تو دانه‌ست و سوي خلق دام
تا ننوشد زين شراب خاص عام
گفت يزدان كه تراهم ينظرون
نقش حمامند هم لا يبصرون
مي‌نمايد صورت اي صورت‌پرست
كه آن دو چشم مردهٔ او ناظرست
پيش چشم نقش مي‌آري ادب
كو چرا پاسم نمي‌دارد عجب
از چه پس بي‌پاسخست اين نقش نيك
كه نمي‌گويد سلامم را عليك
مي‌نجنباند سر و سبلت ز جود
پاس آنك كردمش من صد سجود
حق اگر چه سر نجنباند برون
پاس آن ذوقي دهد در اندرون
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن
سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كني در اجتهاد
پاس عقل آنست كه افزايد رشاد
حق نجنباند به ظاهر سر ترا
ليك سازد بر سران سرور ترا
مر ترا چيزي دهد يزدان نهان
كه سجود تو كنند اهل جهان
آنچنان كه داد سنگي را هنر
تا عزيز خلق شد يعني كه زر
قطرهٔ آبي بيابد لطف حق
گوهري گردد برد از زر سبق
جسم خاكست و چو حق تابيش داد
در جهان‌گيري چو مه شد اوستاد
هين طلسمست اين و نقش مرده است
احمقان را چشمش از ره برده است
مي‌نمايد او كه چشمي مي‌زند
ابلهان سازيده‌اند او را سند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد