اين حديثش همچو دودست اي اله
دست گير ار نه گليمم شد سياه
من به حجت بر نيايم با بليس
كوست فتنهٔ هر شريف و هر خسيس
آدمي كو علم الاسما بگست
در تك چون برق اين سگ بي تكست
از بهشت انداختش بر روي خاك
چون سمك در شست او شد از سماك
نوحهٔ انا ظلمنا ميزدي
نيست دستان و فسونش را حدي
اندرون هر حديث او شرست
صد هزاران سحر در وي مضمرست
مردي مردان ببندد در نفس
در زن و در مرد افروزد هوس
اي بليس خلقسوز فتنهجو
بر چيم بيدار كردي راست گو
گفت هر مردي كه باشد بد گمان
نشنود او راست را با صد نشان
هر دروني كه خيالانديش شد
چون دليل آري خيالش بيش شد
چون سخن در وي رود علت شود
تيغ غازي دزد را آلت شود
پس جواب او سكوتست و سكون
هست با ابله سخن گفتن جنون
تو ز من با حق چه نالي اي سليم
تو بنال از شر آن نفس لئيم
تو خوري حلوا ترا دنبل شود
تب بگيرد طبع تو مختل شود
بي گنه لعنت كني ابليس را
چون نبيني از خود آن تلبيس را
نيست از ابليس از تست اي غوي
كه چو روبه سوي دنبه ميروي
چونك در سبزه ببيني دنبهها
دام باشد اين نداني تو چرا
زان نداني كت ز دانش دور كرد
ميل دنبه چشم و عقلت كور كرد
حبك الاشياء يعميك يصم
نفسك السودا جنت لا تختصم
تو گنه بر من منه كژ كژ مبين
من ز بد بيزارم و از حرص و كين
من بدي كردم پشيمانم هنوز
انتظارم تا ديم گردد تموز
متهم گشتم ميان خلق من
فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
گرگ بيچاره اگرچه گرسنست
متهم باشد كه او در طنطنهست
از ضعيفي چون نتواند راه رفت
خلق گويد تخمه است از لوت زفت
گفت غير راستي نرهاندت
داد سوي راستي ميخواندت
راست گو تا وا رهي از چنگ من
مكر ننشاند غبار جنگ من
گفت چون داني دروغ و راست را
اي خيال انديش پر انديشهها
گفت پيغامبر نشاني داده است
قلب و نيكو را محك بنهاده است
گفته است الكذب ريب في القلوب
گفت الصدق طمانين طروب
دل نيارامد ز گفتار دروغ
آب و روغن هيچ نفروزد فروغ
در حديث راست آرام دلست
راستيها دانهٔ دام دلست
دل مگر رنجور باشد بد دهان
كه نداند چاشني اين و آن
چون شود از رنج و علت دل سليم
طعم كذب و راست را باشد عليم
حرص آدم چون سوي گندم فزود
از دل آدم سليمي را ربود
پس دروغ و عشوهات را گوش كرد
غره گشت و زهر قاتل نوش كرد
كزدم از گندم ندانست آن نفس
ميپرد تمييز از مست هوس
خلق مست آرزواند و هوا
زان پذيرااند دستان ترا
هر كه خود را از هوا خو باز كرد
چشم خود را آشناي راز كرد
قاضيي بنشاندند و ميگريست
گفت نايب قاضيا گريه ز چيست
اين نه وقت گريه و فرياد تست
وقت شادي و مباركباد تست
گفت اه چون حكم راند بيدلي
در ميان آن دو عالم جاهلي
آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند
قاضي مسكين چه داند زان دو بند
جاهلست و غافلست از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان
گفت خصمان عالماند و علتي
جاهلي تو ليك شمع ملتي
زانك تو علت نداري در ميان
آن فراغت هست نور ديدگان
وان دو عالم را غرضشان كور كرد
علمشان را علت اندر گور كرد
جهل را بيعلتي عالم كند
علم را علت كژ و ظالم كند
تا تو رشوت نستدي بينندهاي
چون طمع كردي ضرير و بندهاي
از هوا من خوي را وا كردهام
لقمههاي شهوتي كم خوردهام
چاشنيگير دلم شد با فروغ
راست را داند حقيقت از دروغ
تو چرا بيدار كردي مر مرا
دشمن بيداريي تو اي دغا
همچو خشخاشي همه خواب آوري
همچو خمري عقل و دانش را بري
چارميخت كردهام هين راست گو
راست را دانم تو حيلتها مجو
من ز هر كس آن طمع دارم كه او
صاحب آن باشد اندر طبع و خو
من ز سركه مينجويم شكري
مر مخنث را نگيرم لشكري
همچو گبران من نجويم از بتي
كو بود حق يا خود از حق آيتي
من ز سرگين مينجويم بوي مشك
من در آب جو نجويم خشت خشك
من ز شيطان اين نجويم كوست غير
كو مرا بيدار گرداند بخير
گفت بسيار آن بليس از مكر و غدر
مير ازو نشنيد كرد استيز و صبر
از بن دندان بگفتش بهر آن
كردمت بيدار ميدان اي فلان
تا رسي اندر جماعت در نماز
از پي پيغامبر دولتفراز
گر نماز از وقت رفتي مر ترا
اين جهان تاريك گشتي بي ضيا
از غبين و درد رفتي اشكها
از دو چشم تو مثال مشكها
ذوق دارد هر كسي در طاعتي
لاجرم نشكيبد از وي ساعتي
آن غبين و درد بودي صد نماز
كو نماز و كو فروغ آن نياز
آن يكي ميرفت در مسجد درون
مردم از مسجد هميآمد برون
گشت پرسان كه جماعت را چه بود
كه ز مسجد مي برون آيند زود
آن يكي گفتش كه پيغامبر نماز
با جماعت كرد و فارغ شد ز راز
تو كجا در ميروي اي مرد خام
چونك پيغامبر بدادست السلام
گفت آه و دود از آن اه شد برون
آه او ميداد از دل بوي خون
آن يكي گفتا بده آن آه را
وين نماز من ترا بادا عطا
گفت دادم آه و پذرفتم نماز
او ستد آن آه را با صد نياز
شب بخواب اندر بگفتش هاتفي
كه خريدي آب حيوان و شفا
حرمت اين اختيار و اين دخول
شد نماز جملهٔ خلقان قبول
پس عزازيلش بگفت اي مير راد
مكر خود اندر ميان بايد نهاد
گر نمازت فوت ميشد آن زمان
ميزدي از درد دل آه و فغان
آن تاسف و آن فغان و آن نياز
درگذشتي از دو صد ذكر و نماز
من ترا بيدار كردم از نهيب
تا نسوزاند چنان آهي حجاب
تا چنان آهي نباشد مر ترا
تا بدان راهي نباشد مر ترا
من حسودم از حسد كردم چنين
من عدوم كار من مكرست و كين
گفت اكنون راست گفتي صادقي
از تو اين آيد تو اين را لايقي
عنكبوتي تو مگس داري شكار
من نيم اي سگ مگس زحمت ميار
باز اسپيدم شكارم شه كند
عنكبوتي كي بگرد ما تند
رو مگس ميگير تا تواني هلا
سوي دوغي زن مگسها را صلا
ور بخواني تو به سوي انگبين
هم دروغ و دوغ باشد آن يقين
تو مرا بيدار كردي خواب بود
تو نمودي كشتي آن گرداب بود
تو مرا در خير زان ميخواندي
تا مرا از خير بهتر راندي
اين بدان ماند كه شخصي دزد ديد
در وثاق اندر پي او ميدويد
تا دو سه ميدان دويد اندر پيش
تا در افكند آن تعب اندر خويش
اندر آن حمله كه نزديك آمدش
تا بدو اندر جهد در يابدش
دزد ديگر بانگ كردش كه بيا
تا ببيني اين علامات بلا
زود باش و باز گرد اي مرد كار
تا ببيني حال اينجا زار زار
گفت باشد كان طرف دزدي بود
گر نگردم زود اين بر من رود
در زن و فرزند من دستي زند
بستن اين دزد سودم كي كند
اين مسلمان از كرم ميخواندم
گر نگردم زود پيش آيد ندم
بر اميد شفقت آن نيكخواه
دزد را بگذاشت باز آمد براه
گفت اي يار نكو احوال چيست
اين فغان و بانگ تو از دست كيست
گفت اينك بين نشان پاي دزد
اين طرف رفتست دزد زنبمزد
نك نشان پاي دزد قلتبان
در پي او رو بدين نقش و نشان
گفت اي ابله چه ميگويي مرا
من گرفته بودم آخر مر ورا
دزد را از بانگ تو بگذاشتم
من تو خر را آدمي پنداشتم
اين چه ژاژست و چه هرزه اي فلان
من حقيقت يافتم چه بود نشان
گفت من از حق نشانت ميدهم
اين نشانست از حقيقت آگهم
گفت طراري تو يا خود ابلهي
بلك تو دزدي و زين حال آگهي
خصم خود را ميكشيدم من كشان
تو رهانيدي ورا كاينك نشان
تو جهتگو من برونم از جهات
در وصال آيات كو يا بينات
صنع بيند مرد محجوب از صفات
در صفات آنست كو گم كرد ذات
واصلان چون غرق ذاتاند اي پسر
كي كنند اندر صفات او نظر
چونك اندر قعر جو باشد سرت
كي به رنگ آب افتد منظرت
ور به رنگ آب باز آيي ز قعر
پس پلاسي بستدي دادي تو شعر
طاعت عامه گناه خاصگان
وصلت عامه حجاب خاص دان
مر وزيري را كند شه محتسب
شه عدو او بود نبود محب
هم گناهي كرده باشد آن وزير
بي سبب نبود تغير ناگزير
آنك ز اول محتسب بد خود ورا
بخت و روزي آن بدست از ابتدا
ليك آنك اول وزير شه بدست
محتسب كردن سبب فعل بدست
چون ترا شه ز آستانه پيش خواند
باز سوي آستانه باز راند
تو يقين ميدان كه جرمي كردهاي
جبر را از جهل پيش آوردهاي
كه مرا روزي و قسمت اين بدست
پس چرا دي بودت آن دولت به دست
قسمت خود خود بريدي تو ز جهل
قسمت خود را فزايد مرد اهل
يك مثال ديگر اندر كژروي
شايد ار از نقل قرآن بشنوي
اين چنين كژ بازيي در جفت و طاق
با نبي ميباختند اهل نفاق
كز براي عز دين احمدي
مسجدي سازيم و بود آن مرتدي
اين چنين كژ بازيي ميباختند
مسجدي جز مسجد او ساختند
سقف و فرش و قبهاش آراسته
ليك تفريق جماعت خواسته
نزد پيغامبر بلابه آمدند
همچو اشتر پيش او زانو زدند
كاي رسول حق براي محسني
سوي آن مسجد قدم رنجه كني
تا مبارك گردد از اقدام تو
تا قيامت تازه بادا نام تو
مسجد روز گلست و روز ابر
مسجد روز ضرورت وقت فقر
تا غريبي يابد آنجا خير و جا
تا فراوان گردد اين خدمتسرا
تا شعار دين شود بسيار و پر
زانك با ياران شود خوش كار مر
ساعتي آن جايگه تشريف ده
تزكيهمان كن ز ما تعريف ده
مسجد و اصحاب مسجد را نواز
تو مهي ما شب دمي با ما بساز
تا شود شب از جمالت همچو روز
اي جمالت آفتاب جانفروز
اي دريغا كان سخن از دل بدي
تا مراد آن نفر حاصل شدي
لطف كايد بي دل و جان در زبان
همچو سبزهٔ تون بود اي دوستان
هم ز دورش بنگر و اندر گذر
خوردن و بو را نشايد اي پسر
سوي لطف بي وفايان هين مرو
كان پل ويران بود نيكو شنو
گر قدم را جاهلي بر وي زند
بشكند پل و آن قدم را بشكند
هر كجا لشكر شكسته ميشود
از دو سه سست مخنث ميبود
در صف آيد با سلاح او مردوار
دل برو بنهند كاينك يار غار
رو بگرداند چو بيند زخم را
رفتن او بشكند پشت ترا
اين درازست و فراوان ميشود
وآنچ مقصودست پنهان ميشود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد