آن غريبي خانه ميجست از شتاب
دوستي بردش سوي خانهٔ خراب
گفت او اين را اگر سقفي بدي
پهلوي من مر ترا مسكن شدي
هم عيال تو بياسودي اگر
در ميانه داشتي حجرهٔ دگر
گفت آري پهلوي ياران بهست
ليك اي جان در اگر نتوان نشست
اين همه عالم طلبكار خوشند
وز خوش تزوير اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پير و خام
ليك قلب از زر نداند چشم عام
پرتوي بر قلب زد خالص ببين
بي محك زر را مكن از ظن گزين
گر محك داري گزين كن ور نه رو
نزد دانا خويشتن را كن گرو
يا محك بايد ميان جان خويش
ور نداني ره مرو تنها تو پيش
بانگ غولان هست بانگ آشنا
آشنايي كه كشد سوي فنا
بانگ ميدارد كه هان اي كاروان
سوي من آييد نك راه و نشان
نام هر يك ميبرد غول اي فلان
تا كند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آنجا ببيند گرگ و شير
عمر ضايع راه دور و روز دير
چون بود آن بانگ غول آخر بگو
مال خواهم جاه خواهم و آب رو
از درون خويش اين آوازها
منع كن تا كشف گردد رازها
ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز
چشم نرگس را ازين كركس بدوز
صبح كاذب را ز صادق وا شناس
رنگ مي را باز دان از رنگ كاس
تا بود كز ديدگان هفت رنگ
ديدهاي پيدا كند صبر و درنگ
رنگها بيني بجز اين رنگها
گوهران بيني به جاي سنگها
گوهر چه بلك دريايي شوي
آفتاب چرخپيمايي شوي
كاركن در كارگه باشد نهان
تو برو در كارگه بينش عيان
كار چون بر كاركن پرده تنيد
خارج آن كار نتوانيش ديد
كارگه چون جاي باش عاملست
آنك بيرونست از وي غافلست
پس در آ در كارگه يعني عدم
تا ببيني صنع و صانع را بهم
كارگه چون جاي روشنديدگيست
پس برون كارگه پوشيدگيست
رو بهستي داشت فرعون عنود
لاجرم از كارگاهش كور بود
لاجرم ميخواست تبديل قدر
تا قضا را باز گرداند ز در
خود قضا بر سبلت آن حيلهمند
زير لب ميكرد هر دم ريشخند
صد هزاران طفل كشت او بيگناه
تا بگردد حكم و تقدير اله
تا كه موسي نبي نايد برون
كرد در گردن هزاران ظلم و خون
آن همه خون كرد و موسي زاده شد
وز براي قهر او آماده شد
گر بديدي كارگاه لايزال
دست و پايش خشك گشتي ز احتيال
اندرون خانهاش موسي معاف
وز برون ميكشت طفلان را گزاف
همچو صاحبنفس كو تن پرورد
بر دگر كس ظن حقدي ميبرد
كين عدو و آن حسود و دشمنست
خود حسود و دشمن او آن تنست
او چو فرعون و تنش موسي او
او به بيرون ميدود كه كو عدو
نفسش اندر خانهٔ تن نازنين
بر دگر كس دست ميخايد به كين
آن يكي از خشم مادر را بكشت
هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن يكي گفتش كه از بد گوهري
ياد ناوردي تو حق مادري
هي تو مادر را چرا كشتي بگو
او چه كرد آخر بگو اي زشتخو
گفت كاري كرد كان عار ويست
كشتمش كان خاك ستار ويست
گفت آن كس را بكش اي محتشم
گفت پس هر روز مردي را كشم
كشتم او را رستم از خونهاي خلق
ناي او برم بهست از ناي خلق
نفس تست آن مادر بد خاصيت
كه فساد اوست در هر ناحيت
هين بكش او را كه بهر آن دني
هر دمي قصد عزيزي ميكني
از وي اين دنياي خوش بر تست تنگ
از پي او با حق و با خلق جنگ
نفس كشتي باز رستي ز اعتذار
كس ترا دشمن نماند در ديار
گر شكال آرد كسي بر گفت ما
از براي انبيا و اوليا
كانبيا را ني كه نفس كشته بود
پس چراشان دشمنان بود و حسود
گوش نه تو اي طلبكار صواب
بشنو اين اشكال و شبهت را جواب
دشمن خود بودهاند آن منكران
زخم بر خود ميزدند ايشان چنان
دشمن آن باشد كه قصد جان كند
دشمن آن نبود كه خود جان ميكند
نيست خفاشك عدو آفتاب
او عدو خويش آمد در حجاب
تابش خورشيد او را ميكشد
رنج او خورشيد هرگز كي كشد
دشمن آن باشد كزو آيد عذاب
مانع آيد لعل را از آفتاب
مانع خويشند جملهٔ كافران
از شعاع جوهر پيغامبران
كي حجاب چشم آن فردند خلق
چشم خود را كور و كژ كردند خلق
چون غلام هندوي كو كين كشد
از ستيزهٔ خواجه خود را ميكشد
سرنگون ميافتد از بام سرا
تا زياني كرده باشد خواجه را
گر شود بيمار دشمن با طبيب
ور كند كودك عداوت با اديب
در حقيقت رهزن جان خودند
راه عقل و جان خود را خود زدند
گازري گر خشم گيرد ز آفتاب
ماهيي گر خشم ميگيرد ز آب
تو يكي بنگر كرا دارد زيان
عاقبت كه بود سياهاختر از آن
گر ترا حق آفريند زشترو
هان مشو هم زشترو هم زشتخو
ور برد كفشت مرو در سنگلاخ
ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ
تو حسودي كز فلان من كمترم
ميفزايد كمتري در اخترم
خود حسد نقصان و عيبي ديگرست
بلك از جمله كميها بترست
آن بليس از ننگ و عار كمتري
خويش را افكند در صد ابتري
از حسد ميخواست تا بالا بود
خود چه بالا بلك خونپالا بود
آن ابوجهل از محمد ننگ داشت
وز حسد خود را به بالا ميفراشت
بوالحكم نامش بد و بوجهل شد
اي بسا اهل از حسد نااهل شد
من نديدم در جهان جست و جو
هيچ اهليت به از خوي نكو
انبيا را واسطه زان كرد حق
تا پديد آيد حسدها در قلق
زانك كس را از خدا عاري نبود
حاسد حق هيچ دياري نبود
آن كسي كش مثل خود پنداشتي
زان سبب با او حسد برداشتي
چون مقرر شد بزرگي رسول
پس حسد نايد كسي را از قبول
پس بهر دوري وليي قايمست
تا قيامت آزمايش دايمست
هر كه را خوي نكو باشد برست
هر كسي كو شيشهدل باشد شكست
پس امام حي قايم آن وليست
خواه از نسل عمر خواه از عليست
مهدي و هادي ويست اي راهجو
هم نهان و هم نشسته پيش رو
او چو نورست و خرد جبريل اوست
وان ولي كم ازو قنديل اوست
وانك زين قنديل كم مشكات ماست
نور را در مرتبه ترتيبهاست
زانك هفصد پرده دارد نور حق
پردههاي نور دان چندين طبق
از پس هر پرده قومي را مقام
صف صفاند اين پردههاشان تا امام
اهل صف آخرين از ضعف خويش
چشمشان طاقت ندارد نور بيش
وان صف پيش از ضعيفي بصر
تاب نارد روشنايي بيشتر
روشنايي كو حيات اولست
رنج جان و فتنهٔ اين احولست
احوليها اندك اندك كم شود
چون ز هفصد بگذرد او يم شود
آتشي كه اصلاح آهن يا زرست
كي صلاح آبي و سيب ترست
سيب و آبي خاميي دارد خفيف
ني چو آهن تابشي خواهد لطيف
ليك آهن را لطيف آن شعلههاست
كو جذوب تابش آن اژدهاست
هست آن آهن فقير سختكش
زير پتك و آتش است او سرخ و خوش
حاجب آتش بود بي واسطه
در دل آتش رود بي رابطه
بيحجاب آب و فرزندان آب
پختگي ز آتش نيابند و خطاب
واسطه ديگي بود يا تابهاي
همچو پا را در روش پاتابهاي
يا مكاني در ميان تا آن هوا
ميشود سوزان و ميآرد بما
پس فقير آنست كو بي واسطهست
شعلهها را با وجودش رابطهست
پس دل عالم ويست ايرا كه تن
ميرسد از واسطهٔ اين دل بفن
دل نباشد تن چه داند گفت و گو
دل نجويد تن چه داند جست و جو
پس نظرگاه شعاع آن آهنست
پس نظرگاه خدا دل نه تنست
بس مثال و شرح خواهد اين كلام
ليك ترسم تا نلغزد وهم عام
تا نگردد نيكوي ما بدي
اينك گفتم هم نبد جز بيخودي
پاي كژ را كفش كژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود
گفت نه والله بالله العظيم
مالك الملك و به رحمان و رحيم
آن خدايي كه فرستاد انبيا
نه بحاجت بل بفضل و كبريا
آن خداوندي كه از خاك ذليل
آفريد او شهسواران جليل
پاكشان كرد از مزاج خاكيان
بگذرانيد از تك افلاكيان
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
آن سنابرقي كه بر ارواح تافت
تا كه آدم معرفت زان نور يافت
آن كز آدم رست و دست شيث چيد
پس خليفهش كرد آدم كان بديد
نوح از آن گوهر كه برخوردار بود
در هواي بحر جان دربار بود
جان ابراهيم از آن انوار زفت
بي حذر در شعلههاي نار رفت
چونك اسمعيل در جويش فتاد
پيش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
جان داوود از شعاعش گرم شد
آهن اندر دستبافش نرم شد
چون سليمان بد وصالش را رضيع
ديو گشتش بنده فرمان و مطيع
در قضا يعقوب چون بنهاد سر
چشم روشن كرد از بوي پسر
يوسف مهرو چو ديد آن آفتاب
شد چنان بيدار در تعبير خواب
چون عصا از دست موسي آب خورد
ملكت فرعون را يك لقمه كرد
نردبانش عيسي مريم چو يافت
بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمد يافت آن ملك و نعيم
قرص مه را كرد او در دم دو نيم
چون ابوبكر آيت توفيق شد
با چنان شه صاحب و صديق شد
چون عمر شيداي آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونك عثمان آن عيان را عين گشت
نور فايض بود و ذي النورين گشت
چون ز رويش مرتضي شد درفشان
گشت او شير خدا در مرج جان
چون جنيد از جند او ديد آن مدد
خود مقاماتش فزون شد از عدد
بايزيد اندر مزيدش راه ديد
نام قطب العارفين از حق شنيد
چونك كرخي كرخ او را شد حرس
شد خليفهٔ عشق و رباني نفس
پور ادهم مركب آن سو راند شاد
گشت او سلطان سلطانان داد
وان شقيق از شق آن راه شگرف
گشت او خورشيد راي و تيز طرف
صد هزاران پادشاهان نهان
سر فرازانند زان سوي جهان
نامشان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايي نامشان را بر نخواند
حق آن نور و حق نورانيان
كاندر آن بحرند همچون ماهيان
بحر جان و جان بحر ار گويمش
نيست لايق نام نو ميجويمش
حق آن آني كه اين و آن ازوست
مغزها نسبت بدو باشند پوست
كه صفات خواجهتاش و يار من
هست صد چندان كه اين گفتار من
آنچ ميدانم ز وصف آن نديم
باورت نايد چه گويم اي كريم
شاه گفت اكنون از آن خود بگو
چند گويي آن اين و آن او
تو چه داري و چه حاصل كردهاي
از تك دريا چه در آوردهاي
روز مرگ اين حس تو باطل شود
نور جان داري كه يار دل شود
در لحد كين چشم را خاك آگند
هست آنچ گور را روشن كند
آن زمان كه دست و پايت بر درد
پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان كين جان حيواني نماند
جان باقي بايدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نه كردنست
اين حسن را سوي حضرت بردنست
جوهري داري ز انسان يا خري
اين عرضها كه فنا شد چون بري
اين عرضهاي نماز و روزه را
چونك لايبقي زمانين انتفي
نقل نتوان كرد مر اعراض را
ليك از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زين عرض
چون ز پرهيزي كه زايل شد مرض
گشت پرهيز عرض جوهر بجهد
شد دهان تلخ از پرهيز شهد
از زراعت خاكها شد سنبله
داروي مو كرد مو را سلسله
آن نكاح زن عرض بد شد فنا
جوهر فرزند حاصل شد ز ما
جفت كردن اسپ و اشتر را عرض
جوهر كره بزاييدن غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض
كشت جوهر گشت بستان نك غرض
هم عرض دان كيميا بردن به كار
جوهري زان كيميا گر شد بيار
صيقلي كردن عرض باشد شها
زين عرض جوهر هميزايد صفا
پس مگو كه من عملها كردهام
دخل آن اعراض را بنما مرم
اين صفت كردن عرض باشد خمش
سايهٔ بز را پي قربان مكش
گفت شاها بي قنوط عقل نيست
گر تو فرمايي عرض را نقل نيست
پادشاها جز كه ياس بنده نيست
گر عرض كان رفت باز آينده نيست
گر نبودي مر عرض را نقل و حشر
فعل بودي باطل و اقوال فشر
اين عرضها نقل شد لوني دگر
حشر هر فاني بود كوني دگر
نقل هر چيزي بود هم لايقش
لايق گله بود هم سايقش
وقت محشر هر عرض را صورتيست
صورت هر يك عرض را نوبتيست
بنگر اندر خود نه تو بودي عرض
جنبش جفتي و جفتي با غرض
بنگر اندر خانه و كاشانهها
در مهندس بود چون افسانهها
آن فلان خانه كه ما ديديم خوش
بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و انديشهها
آلت آورد و ستون از بيشهها
چيست اصل و مايهٔ هر پيشهاي
جز خيال و جز عرض و انديشهاي
جمله اجزاي جهان را بي غرض
در نگر حاصل نشد جز از عرض
اول فكر آخر آمد در عمل
بنيت عالم چنان دان در ازل
ميوهها در فكر دل اول بود
در عمل ظاهر بخر ميشود
چون عمل كردي شجر بنشاندي
اندر آخر حرف اول خواندي
گرچه شاخ و برگ و بيخش اولست
آن همه از بهر ميوه مرسلست
پس سري كه مغز آن افلاك بود
اندر آخر خواجهٔ لولاك بود
نقل اعراضست اين بحث و مقال
نقل اعراضست اين شير و شگال
جمله عالم خود عرض بودند تا
اندرين معني بيامد هل اتي
اين عرضها از چه زايد از صور
وين صور هم از چه زايد از فكر
اين جهان يك فكرتست از عقل كل
عقل چون شاهست و صورتها رسل
عالم اول جهان امتحان
عالم ثاني جزاي اين و آن
چاكرت شاها جنايت ميكند
آن عرض زنجير و زندان ميشود
بندهات چون خدمت شايسته كرد
آن عرض ني خلعتي شد در نبرد
اين عرض با جوهر آن بيضست و طير
اين از آن و آن ازين زايد بسير
گفت شاهنشه چنين گير المراد
اين عرضهاي تو يك جوهر نزاد
گفت مخفي داشتست آن را خرد
تا بود غيب اين جهان نيك و بد
زانك گر پيدا شدي اشكال فكر
كافر و مؤمن نگفتي جز كه ذكر
پس عيان بودي نه غيب اي شاه اين
نقش دين و كفر بودي بر جبين
كي درين عالم بت و بتگر بدي
چون كسي را زهره تسخر بدي
پس قيامت بودي اين دنياي ما
در قيامت كي كند جرم و خطا
گفت شه پوشيد حق پاداش بد
ليك از عامه نه از خاصان خود
گر به دامي افكنم من يك امير
از اميران خفيه دارم نه از وزير
حق به من بنمود پس پاداش كار
وز صورهاي عملها صد هزار
تو نشاني ده كه من دانم تمام
ماه را بر من نميپوشد غمام
گفت پس از گفت من مقصود چيست
چون تو ميداني كه آنچ بود چيست
گفت شه حكمت در اظهار جهان
آنك دانسته برون آيد عيان
آنچ ميدانست تا پيدا نكرد
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
يك زمان بي كار نتواني نشست
تا بدي يا نيكيي از تو نجست
اين تقاضاهاي كار از بهر آن
شد موكل تا شود سرت عيان
پس كلابهٔ تن كجا ساكن شود
چون سر رشتهٔ ضميرش ميكشد
تاسهٔ تو شد نشان آن كشش
بر تو بي كاري بود چون جانكنش
اين جهان و آن جهان زايد ابد
هر سبب مادر اثر از وي ولد
چون اثر زاييد آن هم شد سبب
تا بزايد او اثرهاي عجب
اين سببها نسل بر نسلست ليك
ديدهاي بايد منور نيك نيك
شاه با او در سخن اينجا رسيد
يا بديد از وي نشاني يا نديد
گر بديد آن شاه جويا دور نيست
ليك ما را ذكر آن دستور نيست
چون ز گرمابه بيامد آن غلام
سوي خويشش خواند آن شاه و همام
گفت صحا لك نعيم دائم
بس لطيفي و ظريف و خوبرو
اي دريغا گر نبودي در تو آن
كه هميگويد براي تو فلان
شاد گشتي هر كه رويت ديديي
ديدنت ملك جهان ارزيديي
گفت رمزي زان بگو اي پادشاه
كز براي من بگفت آن دينتباه
گفت اول وصف دوروييت كرد
كاشكارا تو دوايي خفيه درد
خبث يارش را چو از شه گوش كرد
در زمان درياي خشمش جوش كرد
كف برآورد آن غلام و سرخ گشت
تا كه موج هجو او از حد گذشت
كو ز اول دم كه با من يار بود
همچو سگ در قحط بس گهخوار بود
چون دمادم كرد هجوش چون جرس
دست بر لب زد شهنشاهش كه بس
گفت دانستم ترا از وي بدان
از تو جان گندهست و از يارت دهان
پس نشين اي گندهجان از دور تو
تا امير او باشد و مامور تو
در حديث آمد كه تسبيح از ريا
همچو سبزهٔ گولخن دان اي كيا
پس بدان كه صورت خوب و نكو
با خصال بد نيرزد يك تسو
ور بود صورت حقير و ناپذير
چون بود خلقش نكو در پاش مير
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معني بماند جاودان
چند بازي عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو رو آب جو
صورتش ديدي ز معني غافلي
از صدف دري گزين گر عاقلي
اين صدفهاي قوالب در جهان
گرچه جمله زندهاند از بحر جان
ليك اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دل هر يك نگر
كان چه دارد وين چه دارد ميگزين
زانك كميابست آن در ثمين
گر به صورت ميروي كوهي به شكل
در بزرگي هست صد چندان كه لعل
هم به صورت دست و پا و پشم تو
هست صد چندان كه نقش چشم تو
ليك پوشيده نباشد بر تو اين
كز همه اعضا دو چشم آمد گزين
از يك انديشه كه آيد در درون
صد جهان گردد به يك دم سرنگون
جسم سلطان گر به صورت يك بود
صد هزاران لشكرش در پي دود
باز شكل و صورت شاه صفي
هست محكوم يكي فكر خفي
خلق بيپايان ز يك انديشه بين
گشته چون سيلي روانه بر زمين
هست آن انديشه پيش خلق خرد
ليك چون سيلي جهان را خورد و برد
پس چو ميبيني كه از انديشهاي
قايمست اندر جهان هر پيشهاي
خانهها و قصرها و شهرها
كوهها و دشتها و نهرها
هم زمين و بحر و هم مهر و فلك
زنده از وي همچو كز دريا سمك
پس چرا از ابلهي پيش تو كور
تن سليمانست و انديشه چو مور
مينمايد پيش چشمت كه بزرگ
هست انديشه چو موش و كوه گرگ
عالم اندر چشم تو هول و عظيم
ز ابر و رعد و چرخ داري لرز و بيم
وز جهان فكرتي اي كم ز خر
ايمن و غافل چو سنگ بيخبر
زانك نقشي وز خرد بيبهرهاي
آدمي خو نيستي خركرهاي
سايه را تو شخص ميبيني ز جهل
شخص از آن شد نزد تو بازي و سهل
باش تا روزي كه آن فكر و خيال
بر گشايد بيحجابي پر و بال
كوهها بيني شده چون پشم نرم
نيست گشته اين زمين سرد و گرم
نه سما بيني نه اختر نه وجود
جز خداي واحد حي ودود
يك فسانه راست آمد يا دروغ
تا دهد مر راستيها را فروغ
پادشاهي دو غلام ارزان خريد
با يكي زان دو سخن گفت و شنيد
يافتش زيركدل و شيرين جواب
از لب شكر چه زايد شكرآب
آدمي مخفيست در زير زبان
اين زبان پردهست بر درگاه جان
چونك بادي پرده را در هم كشيد
سر صحن خانه شد بر ما پديد
كاندر آن خانه گهر يا گندمست
گنج زر يا جمله مار و كزدمست
يا درو گنجست و ماري بر كران
زانك نبود گنج زر بي پاسبان
بي تامل او سخن گفتي چنان
كز پس پانصد تامل ديگران
گفتيي در باطنش درياستي
جمله دريا گوهر گوياستي
نور هر گوهر كزو تابان شدي
حق و باطل را ازو فرقان شدي
نور فرقان فرق كردي بهر ما
ذره ذره حق و باطل را جدا
نور گوهر نور چشم ما شدي
هم سؤال و هم جواب از ما بدي
چشم كژ كردي دو ديدي قرص ماه
چون سؤالست اين نظر در اشتباه
راست گردان چشم را در ماهتاب
تا يكي بيني تو مه را نك جواب
فكرتت كه كژ مبين نيكو نگر
هست هم نور و شعاع آن گهر
هر جوابي كان ز گوش آيد بدل
چشم گفت از من شنو آن را بهل
گوش دلالهست و چشم اهل وصال
چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال
در شنود گوش تبديل صفات
در عيان ديدهها تبديل ذات
ز آتش ار علمت يقين شد از سخن
پختگي جو در يقين منزل مكن
تا نسوزي نيست آن عين اليقين
اين يقين خواهي در آتش در نشين
گوش چون نافذ بود ديده شود
ورنه قل در گوش پيچيده شود
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا كه شه با آن غلامانش چه كرد
آن غلامك را چو ديد اهل ذكا
آن دگر را كرد اشارت كه بيا
كاف رحمت گفتمش تصغير نيست
جد گود فرزندكم تحقير نيست
چون بيامد آن دوم در پيش شاه
بود او گندهدهان دندان سياه
گرچه شه ناخوش شد از گفتار او
جست و جويي كرد هم ز اسرار او
گفت با اين شكل و اين گند دهان
دور بنشين ليك آن سوتر مران
كه تو اهل نامه و رقعه بدي
نه جليس و يار و همبقعه بدي
تا علاج آن دهان تو كنيم
تو حبيب و ما طبيب پر فنيم
بهر كيكي نو گليمي سوختن
نيست لايق از تو ديده دوختن
با همه بنشين دو سه دستان بگو
تا ببينم صورت عقلت نكو
آن ذكي را پس فرستاد او به كار
سوي حمامي كه رو خود را بخار
وين دگر را گفت خه تو زيركي
صد غلامي در حقيقت نه يكي
آن نهاي كه خواجهتاش تو نمود
از تو ما را سرد ميكرد آن حسود
گفت او دزد و كژست و كژنشين
حيز و نامرد و چنينست و چنين
گفت پيوسته بدست او راستگو
راستگويي من نديدستم چو او
راستگويي در نهادش خلقتيست
هرچه گويد من نگويم آن تهيست
كژ ندانم آن نكوانديش را
متهم دارم وجود خويش را
باشد او در من ببيند عيبها
من نبينم در وجود خود شها
هر كسي گر عيب خود ديدي ز پيش
كي بدي فارغ وي از اصلاح خويش
غافلاند اين خلق از خود اي پدر
لاجرم گويند عيب همدگر
من نبينم روي خود را اي شمن
من ببينم روي تو تو روي من
آنكسي كه او ببيند روي خويش
نور او از نور خلقانست بيش
گر بيمرد ديد او باقي بود
زانك ديدش ديد خلاقي بود
نور حسي نبود آن نوري كه او
روي خود محسوس بيند پيش رو
گفت اكنون عيبهاي او بگو
آنچنان كه گفت او از عيب تو
تا بدانم كه تو غمخوار مني
كدخداي ملكت و كار مني
گفت اي شه من بگويم عيبهاش
گرچه هست او مر مرا خوش خواجهتاش
عيب او مهر و وفا و مردمي
عيب او صدق و ذكا و همدمي
كمترين عيبش جوامردي و داد
آن جوامردي كه جان را هم بداد
صد هزاران جان خدا كرده پديد
چه جوامردي بود كان را نديد
ور بديدي كي بجان بخلش بدي
بهر يك جان كي چنين غمگين شدي
بر لب جو بخل آب آن را بود
كو ز جوي آب نابينا بود
گفت پيغامبر كه هر كه از يقين
داند او پاداش خود در يوم دين
كه يكي را ده عوض ميآيدش
هر زمان جودي دگرگون زايدش
جود جمله از عوضها ديدنست
پس عوض ديدن ضد ترسيدنست
بخل ناديدن بود اعواض را
شاد دارد ديد در خواض را
پس بعالم هيچ كس نبود بخيل
زانك كس چيزي نبازد بي بديل
پس سخا از چشم آمد نه ز دست
ديد دارد كار جز بينا نرست
عيب ديگر اين كه خودبين نيست او
هست او در هستي خود عيبجو
عيبگوي و عيبجوي خود بدست
با همه نيكو و با خود بد بدست
گفت شه جلدي مكن در مدح يار
مدح خود در ضمن مدح او ميار
زانك من در امتحان آرم ورا
شرمساري آيدت در ما ورا
پادشاهي بندهاي را از كرم
بر گزيده بود بر جملهٔ حشم
جامگي او وظيفهٔ چل امير
ده يك قدرش نديدي صد وزير
از كمال طالع و اقبال و بخت
او ايازي بود و شه محمود وقت
روح او با روح شه در اصل خويش
پيش ازين تن بوده هم پيوند و خويش
كار آن دارد كه پيش از تن بدست
بگذر از اينها كه نو حادث شدست
كار عارفراست كو نه احولست
چشم او بر كشتهاي اولست
آنچ گندم كاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آنچ آبستست شب جز آن نزاد
حيلهها و مكرها بادست باد
كي كند دل خوش به حيلتهاي گش
آنك بيند حيلهٔ حق بر سرش
او درون دام و دامي مينهد
جان تو ني آن جهد ني اين جهد
گر برويد ور بريزد صد گياه
عاقبت بر رويد آن كشتهٔ اله
كشت نو كارند بر كشت نخست
اين دوم فانيست و آن اول درست
تخم اول كامل و بگزيده است
تخم ثاني فاسد و پوسيده است
افكن اين تدبير خود را پيش دوست
گرچه تدبيرت هم از تدبير اوست
كار آن دارد كه حق افراشتست
آخر آن رويد كه اول كاشتست
هرچه كاري از براي او بكار
چون اسير دوستي اي دوستدار
گرد نفس دزد و كار او مپيچ
هرچه آن نه كار حق هيچست هيچ
پيش از آنك روز دين پيدا شود
نزد مالك دزد شب رسوا شود
رخت دزديده بتدبير و فنش
مانده روز داوري بر گردنش
صد هزاران عقل با هم بر جهند
تا بغير دام او دامي نهند
دام خود را سختتر يابند و بس
كي نمايد قوتي با باد خس
گر تو گويي فايدهٔ هستي چه بود
در سؤالت فايده هست اي عنود
گر ندارد اين سؤالت فايده
چه شنويم اين را عبث بي عايده
ور سالت را بسي فايدههاست
پس جهان بي فايده آخر چراست
ور جهان از يك جهت بي فايدهست
از جهتهاي دگر پر عايدهست
فايدهٔ تو گر مرا فايده نيست
مر ترا چون فايدهست از وي مهايست
حسن يوسف عالمي را فايده
گرچه بر اخوان عبث بد زايده
لحن داوودي چنان محبوب بود
ليك بر محروم بانگ چوب بود
آب نيل از آب حيوان بد فزون
ليك بر محروم و منكر بود خون
هست بر مؤمن شهيدي زندگي
بر منافق مردنست و ژندگي
چيست در عالم بگو يك نعمتي
كه نه محرومند از وي امتي
گاو و خر را فايده چه در شكر
هست هر جان را يكي قوتي دگر
ليك گر آن قوت بر وي عارضيست
پس نصيحت كردن او را رايضيست
چون كسي كو از مرض گل داشت دوست
گرچه پندارد كه آن خود قوت اوست
قوت اصلي را فرامش كرده است
روي در قوت مرض آورده است
نوش را بگذاشته سم خورده است
قوت علت را چو چربش كرده است
قوت اصلي بشر نور خداست
قوت حيواني مرورا ناسزاست
ليك از علت درين افتاد دل
كه خورد او روز و شب زين آب و گل
روي زرد و پاي سست و دل سبك
كو غذاي والسما ذات الحبك
آن غذاي خاصگان دولتست
خوردن آن بي گلو و آلتست
شد غذاي آفتاب از نور عرش
مر حسود و ديو را از دود فرش
در شهيدان يرزقون فرمود حق
آن غذا را ني دهان بد ني طبق
دل ز هر ياري غذايي ميخورد
دل ز هر علمي صفايي ميبرد
صورت هر آدمي چون كاسه ايست
چشم از معني او حساسه ايست
از لقاي هر كسي چيزي خوري
وز قران هر قرين چيزي بري
چون ستاره با ستاره شد قرين
لايق هر دو اثر زايد يقين
چون قران مرد و زن زايد بشر
وز قران سنگ و آهن شد شرر
وز قران خاك با بارانها
ميوهها و سبزه و ريحانها
وز قران سبزهها با آدمي
دلخوشي و بيغمي و خرمي
وز قران خرمي با جان ما
ميبزايد خوبي و احسان ما
قابل خوردن شود اجسام ما
چون بر آيد از تفرج كام ما
سرخ رويي از قران خون بود
خون ز خورشيد خوش گلگون بود
بهترين رنگها سرخي بود
وان ز خورشيدست و از وي ميرسد
هر زميني كان قرين شد با زحل
شوره گشت و كشت را نبود محل
قوت اندر فعل آيد ز اتفاق
چون قران ديو با اهل نفاق
اين معاني راست از چرخ نهم
بي همه طاق و طرم طاق و طرم
خلق را طاق و طرم عاريتست
امر را طاق و طرم ماهيتست
از پي طاق و طرم خواري كشند
بر اميد عز در خواري خوشند
بر اميد عز دهروزهٔ خدوك
گردن خود كردهاند از غم چو دوك
چون نميآيند اينجا كه منم
كاندرين عز آفتاب روشنم
مشرق خورشيد برج قيرگون
آفتاب ما ز مشرقها برون
مشرق او نسبت ذرات او
نه بر آمد نه فرو شد ذات او
ما كه واپس ماند ذرات وييم
در دو عالم آفتاب بي فييم
باز گرد شمس ميگردم عجب
هم ز فر شمس باشد اين سبب
شمس باشد بر سببها مطلع
هم ازو حبل سببها منقطع
صد هزاران بار ببريدم اميد
از كي از شمس اين شما باور كنيد
تو مرا باور مكن كز آفتاب
صبر دارم من و يا ماهي ز آب
ور شوم نوميد نوميدي من
عين صنع آفتابست اي حسن
عين صنع از نفس صانع چون برد
هيچ هست از غير هستي چون چرد
جمله هستيها ازين روضه چرند
گر براق و تازيان ور خود خرند
وانك گردشها از آن دريا نديد
هر دم آرد رو به محرابي جديد
او ز بحر عذب آب شور خورد
تا كه آب شور او را كور كرد
بحر ميگويد به دست راست خور
ز آب من اي كور تا يابي بصر
هست دست راست اينجا ظن راست
كو بداند نيك و بد را كز كجاست
نيزهگردانيست اي نيزه كه تو
راست ميگردي گهي گاهي دوتو
ما ز عشق شمس دين بي ناخنيم
ورنه ما آن كور را بينا كنيم
هان ضياء الحق حسام الدين تو زود
داروش كن كوري چشم حسود
توتياي كبرياي تيزفعل
داروي ظلمتكش استيزفعل
آنك گر بر چشم اعمي بر زند
ظلمت صد ساله را زو بر كند
جمله كوران را دواكن جز حسود
كز حسودي بر تو ميآرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم
جان مده تا همچنين جان ميكنم
آنك او باشد حسود آفتاب
وانك ميرنجد ز بود آفتاب
اينت درد بيدوا كوراست آه
اينت افتاده ابد در قعر چاه
نفي خورشيد ازل بايست او
كي برآيد اين مراد او بگو
باز آن باشد كه باز آيد به شاه
باز كورست آنك شد گمكرده راه
راه را گم كرد و در ويران فتاد
باز در ويران بر جغدان فتاد
او همه نورست از نور رضا
ليك كورش كرد سرهنگ قضا
خاك در چشمش زد و از راه برد
در ميان جغد و ويرانش سپرد
بر سري جغدانش بر سر ميزنند
پر و بال نازنينش ميكنند
ولوله افتاد در جغدان كه ها
باز آمد تا بگيرد جاي ما
چون سگان كوي پر خشم و مهيب
اندر افتادند در دلق غريب
باز گويد من چه در خوردم به جغد
صد چنين ويران فدا كردم به جغد
من نخواهم بود اينجا ميروم
سوي شاهنشاه راجع ميشوم
خويشتن مكشيد اي جغدان كه من
نه مقيمم ميروم سوي وطن
اين خراب آباد در چشم شماست
ورنه ما را ساعد شه ناز جاست
جغد گفتا باز حيلت ميكند
تا ز خان و مان شما را بر كند
خانههاي ما بگيرد او بمكر
بركند ما را به سالوسي ز وكر
مينمايد سيري اين حيلتپرست
والله از جمله حريصان بترست
او خورد از حرص طين را همچو دبس
دنبه مسپاريد اي ياران به خرس
لاف از شه ميزند وز دست شه
تا برد او ما سليمان را ز ره
خود چه جنس شاه باشد مرغكي
مشنوش گر عقل داري اندكي
جنس شاهست او و يا جنس وزير
هيچ باشد لايق گوزينه سير
آنچ ميگويد ز مكر و فعل و فن
هست سلطان با حشم جوياي من
اينت ماليخولياي ناپذير
اينت لاف خام و دام گولگير
هر كه اين باور كند از ابلهيست
مرغك لاغر چه درخورد شهيست
كمترين جغد ار زند بر مغز او
مر ورا ياريگري از شاه كو
گفت باز ار يك پر من بشكند
بيخ جغدستان شهنشه بر كند
جغد چه بود خود اگر بازي مرا
دل برنجاند كند با من جفا
شه كند توده به هر شيب و فراز
صد هزاران خرمن از سرهاي باز
پاسبان من عنايات ويست
هر كجا كه من روم شه در پيست
در دل سلطان خيال من مقيم
بي خيال من دل سلطان سقيم
چون بپراند مرا شه در روش
ميپرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابي ميپرم
پردههاي آسمانها ميدرم
روشني عقلها از فكرتم
انفطار آسمان از فطرتم
بازم و حيران شود در من هما
جغد كي بود تا بداند سر ما
شه براي من ز زندان ياد كرد
صد هزاران بسته را آزاد كرد
يك دمم با جغدها دمساز كرد
از دم من جغدها را باز كرد
اي خنك جغدي كه در پرواز من
فهم كرد از نيكبختي راز من
در من آويزيد تا نازان شويد
گرچه جغدانيد شهبازان شويد
آنك باشد با چنان شاهي حبيب
هر كجا افتد چرا باشد غريب
هر كه باشد شاه دردش را دوا
گر چو ني نالد نباشد بي نوا
مالك ملك نيم من طبلخوار
طبل بازم ميزند شه از كنار
طبل باز من نداي ارجعي
حق گواه من به رغم مدعي
من نيم جنس شهنشه دور ازو
ليك دارم در تجلي نور ازو
نيست جنسيت ز روي شكل و ذات
آب جنس خاك آمد در نبات
باد جنس آتش آمد در قوام
طبع را جنس آمدست آخر مدام
جنس ما چون نيست جنس شاه ما
ماي ما شد بهر ماي او فنا
چون فنا شد ماي ما او ماند فرد
پيش پاي اسپ او گردم چو گرد
خاك شد جان و نشانيهاي او
هست بر خاكش نشان پاي او
خاك پايش شو براي اين نشان
تا شوي تاج سر گردنكشان
تا كه نفريبد شما را شكل من
نقل من نوشيد پيش از نقل من
اي بسا كس را كه صورت راه زد
قصد صورت كرد و بر الله زد
آخر اين جان با بدن پيوسته است
هيچ اين جان با بدن مانند هست
تاب نور چشم با پيهست جفت
نور دل در قطرهٔ خوني نهفت
شادي اندر گرده و غم در جگر
عقل چون شمعي درون مغز سر
اين تعلقها نه بي كيفست و چون
عقلها در دانش چوني زبون
جان كل با جان جزو آسيب كرد
جان ازو دري ستد در جيب كرد
همچو مريم جان از آن آسيب جيب
حامله شد از مسيح دلفريب
آن مسيحي نه كه بر خشك و ترست
آن مسيحي كز مساحت برترست
پس ز جان جان چو حامل گشت جان
از چنين جاني شود حامل جهان
پس جهان زايد جهاني ديگري
اين حشر را وا نمايد محشري
تا قيامت گر بگويم بشمرم
من ز شرح اين قيامت قاصرم
اين سخنها خود بمعني يا ربيست
حرفها دام دم شيرينلبيست
چون كند تقصير پس چون تن زند
چونك لبيكش به يارب ميرسد
هست لبيكي كه نتواني شنيد
ليك سر تا پاي بتواني چشيد
بر لب جو بوده ديواري بلند
بر سر ديوار تشنهٔ دردمند
مانعش از آب آن ديوار بود
از پي آب او چو ماهي زار بود
ناگهان انداخت او خشتي در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب يار شيرين لذيذ
مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ
از صفاي بانگ آب آن ممتحن
گشت خشتانداز از آنجا خشتكن
آب ميزد بانگ يعني هي ترا
فايده چه زين زدن خشتي مرا
تشنه گفت آبا مرا دو فايدهست
من ازين صنعت ندارم هيچ دست
فايدهٔ اول سماع بانگ آب
كو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافيل شد
مرده را زين زندگي تحويل شد
يا چو بانگ رعد ايام بهار
باغ مييابد ازو چندين نگار
يا چو بر درويش ايام زكات
يا چو بر محبوس پيغام نجات
چون دم رحمان بود كان از يمن
ميرسد سوي محمد بي دهن
يا چو بوي احمد مرسل بود
كان به عاصي در شفاعت ميرسد
يا چو بوي يوسف خوب لطيف
ميزند بر جان يعقوب نحيف
فايدهٔ ديگر كه هر خشتي كزين
بر كنم آيم سوي ماء معين
كز كمي خشت ديوار بلند
پستتر گردد بهر دفعه كه كند
پستي ديوار قربي ميشود
فصل او درمان وصلي ميبود
سجده آمد كندن خشت لزب
موجب قربي كه واسجد واقترب
تا كه اين ديوار عاليگردنست
مانع اين سر فرود آوردنست
سجده نتوان كرد بر آب حيات
تا نيابم زين تن خاكي نجات
بر سر ديوار هر كو تشنهتر
زودتر بر ميكند خشت و مدر
هر كه عاشقتر بود بر بانگ آب
او كلوخ زفتتر كند از حجاب
او ز بانگ آب پر مي تا عنق
نشنود بيگانه جز بانگ بلق
اي خنك آن را كه او ايام پيش
مغتنم دارد گزارد وام خويش
اندر آن ايام كش قدرت بود
صحت و زور دل و قوت بود
وان جواني همچو باغ سبز و تر
ميرساند بي دريغي بار و بر
چشمههاي قوت و شهوت روان
سبز ميگردد زمين تن بدان
خانهٔ معمور و سقفش بس بلند
معتدل اركان و بي تخليط و بند
پيش از آن كايام پيري در رسد
گردنت بندد به حبل من مسد
خاك شوره گردد و ريزان و سست
هرگز از شوره نبات خوش نرست
آب زور و آب شهوت منقطع
او ز خويش و ديگران نا منتفع
ابروان چون پالدم زير آمده
چشم را نم آمده تاري شده
از تشنج رو چو پشت سوسمار
رفته نطق و طعم و دندانها ز كار
روز بيگه لاشه لنگ و ره دراز
كارگه ويران عمل رفته ز ساز
بيخهاي خوي بد محكم شده
قوت بر كندن آن كم شده
همچو آن شخص درشت خوشسخن
در ميان ره نشاند او خاربن
ره گذريانش ملامتگر شدند
پس بگفتندش بكن اين را نكند
هر دمي آن خاربن افزون شدي
پاي خلق از زخم آن پر خون شدي
جامههاي خلق بدريدي ز خار
پاي درويشان بخستي زار زار
چون بجد حاكم بدو گفت اين بكن
گفت آري بر كنم روزيش من
مدتي فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محكم نهاد
گفت روزي حاكمش اي وعده كژ
پيش آ در كار ما واپس مغژ
گفت الايام يا عم بيننا
گفت عجل لا تماطل ديننا
تو كه ميگويي كه فردا اين بدان
كه بهر روزي كه ميآيد زمان
آن درخت بد جوانتر ميشود
وين كننده پير و مضطر ميشود
خاربن در قوت و برخاستن
خاركن در پيري و در كاستن
خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
خاركن هر روز زار و خشك تر
او جوانتر ميشود تو پيرتر
زود باش و روزگار خود مبر
خاربن دان هر يكي خوي بدت
بارها در پاي خار آخر زدت
بارها از خوي خود خسته شدي
حس نداري سخت بيحس آمدي
گر ز خسته گشتن ديگر كسان
كه ز خلق زشت تو هست آن رسان
غافلي باري ز زخم خود نهاي
تو عذاب خويش و هر بيگانهاي
يا تبر بر گير و مردانه بزن
تو عليوار اين در خيبر بكن
يا به گلبن وصل كن اين خار را
وصل كن با نار نور يار را
تا كه نور او كشد نار ترا
وصل او گلشن كند خار ترا
تو مثال دوزخي او مؤمنست
كشتن آتش به مؤمن ممكنست
مصطفي فرمود از گفت جحيم
كو بممن لابهگر گردد ز بيم
گويدش بگذر ز من اي شاه زود
هين كه نورت سوز نارم را ربود
پس هلاك نار نور مؤمنست
زانك بي ضد دفع ضد لا يمكنست
نار ضد نور باشد روز عدل
كان ز قهر انگيخته شد اين ز فضل
گر همي خواهي تو دفع شر نار
آب رحمت بر دل آتش گمار
چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست
آب حيوان روح پاك محسنست
بس گريزانست نفس تو ازو
زانك تو از آتشي او آب خو
ز آب آتش زان گريزان ميشود
كآتشش از آب ويران ميشود
حس و فكر تو همه از آتشست
حس شيخ و فكر او نور خوشست
آب نور او چو بر آتش چكد
چك چك از آتش بر آيد برجهد
چون كند چكچك تو گويش مرگ و درد
تا شود اين دوزخ نفس تو سرد
تا نسوزد او گلستان ترا
تا نسوزد عدل و احسان ترا
بعد از آن چيزي كه كاري بر دهد
لاله و نسرين و سيسنبر دهد
باز پهنا ميرويم از راه راست
باز گرد اي خواجه راه ما كجاست
اندر آن تقرير بوديم اي حسود
كه خرت لنگست و منزل دور زود
سال بيگه گشت وقت كشت ني
جز سيهرويي و فعل زشت ني
كرم در بيخ درخت تن فتاد
بايدش بر كند و در آتش نهاد
هين و هين اي راهرو بيگاه شد
آفتاب عمر سوي چاه شد
اين دو روزك را كه زورت هست زود
پير افشاني بكن از راه جود
اين قدر تخمي كه ماندستت بباز
تا برويد زين دو دم عمر دراز
تا نمردست اين چراغ با گهر
هين فتيلش ساز و روغن زودتر
هين مگو فردا كه فرداها گذشت
تا بكلي نگذرد ايام كشت
پند من بشنو كه تن بند قويست
كهنه بيرون كن گرت ميل نويست
لب ببند و كف پر زر بر گشا
بخل تن بگذار و پيش آور سخا
ترك شهوتها و لذتها سخاست
هر كه در شهوت فرو شد برنخاست
اين سخا شاخيست از سرو بهشت
واي او كز كف چنين شاخي بهشت
عروة الوثقاست اين ترك هوا
بركشد اين شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا اي خوبكيش
مر ترا بالاكشان تا اصل خويش
يوسف حسني و اين عالم چو چاه
وين رسن صبرست بر امر اله
يوسفا آمد رسن در زن دو دست
از رسن غافل مشو بيگه شدست
حمد لله كين رسن آويختند
فضل و رحمت را بهم آميختند
تا ببيني عالم جان جديد
عالم بس آشكار ناپديد
اين جهان نيست چون هستان شده
وان جهان هست بس پنهان شده
خاك بر بادست و بازي ميكند
كژنمايي پردهسازي ميكند
اينك بر كارست بيكارست و پوست
وانك پنهانست مغز و اصل اوست
خاك همچون آلتي در دست باد
باد را دان عالي و عالينژاد
چشم خاكي را به خاك افتد نظر
بادبين چشمي بود نوعي دگر
اسپ داند اسپ را كو هست يار
هم سواري داند احوال سوار
چشم حس اسپست و نور حق سوار
بيسواره اسپ خود نايد به كار
پس ادب كن اسپ را از خوي بد
ورنه پيش شاه باشد اسپ رد
چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
چشم او بيچشم شه مضطر بود
چشم اسپان جز گياه و جز چرا
هر كجا خواني بگويد ني چرا
نور حق بر نور حس راكب شود
آنگهي جان سوي حق راغب شود
اسپ بي راكب چه داند رسم راه
شاه بايد تا بداند شاهراه
سوي حسي رو كه نورش راكبست
حس را آن نور نيكو صاحبست
نور حس را نور حق تزيين بود
معني نور علي نور اين بود
نور حسي ميكشد سوي ثري
نور حقش ميبرد سوي علي
زانك محسوسات دونتر عالميست
نور حق دريا و حس چون شبنميست
ليك پيدا نيست آن راكب برو
جز به آثار و به گفتار نكو
نور حسي كو غليظست و گران
هست پنهان در سواد ديدگان
چونك نور حس نميبيني ز چشم
چون ببيني نور آن ديني ز چشم
نور حس با اين غليظي مختفيست
چون خفي نبود ضيائي كان صفيست
اين جهان چون خس به دست باد غيب
عاجزي پيش گرفت و داد غيب
گه بلندش ميكند گاهيش پست
گه درستش ميكند گاهي شكست
گه يمينش ميبرد گاهي يسار
گه گلستانش كند گاهيش خار
دست پنهان و قلم بين خطگزار
اسپ در جولان و ناپيدا سوار
تير پران بين و ناپيدا كمان
جانها پيدا و پنهان جان جان
تير را مشكن كه اين تير شهيست
نيست پرتاوي ز شصت آگهيست
ما رميت اذ رميت گفت حق
كار حق بر كارها دارد سبق
خشم خود بشكن تو مشكن تير را
چشم خشمت خون شمارد شير را
بوسه ده بر تير و پيش شاه بر
تير خونآلود از خون تو تر
آنچ پيدا عاجز و بسته و زبون
وآنچ ناپيدا چنان تند و حرون
ما شكاريم اين چنين دامي كراست
گوي چوگانيم چوگاني كجاست
ميدرد ميدوزد اين خياط كو
ميدمد ميسوزد اين نفاط كو
ساعتي كافر كند صديق را
ساعتي زاهد كند زنديق را
زانك مخلص در خطر باشد ز دام
تا ز خود خالص نگردد او تمام
زانك در راهست و رهزن بيحدست
آن رهد كو در امان ايزدست
آينه خالص نگشت او مخلص است
مرغ را نگرفته است او مقنص است
چونك مخلص گشت مخلص باز رست
در مقام امن رفت و برد دست
هيچ آيينه دگر آهن نشد
هيچ ناني گندم خرمن نشد
هيچ انگوري دگر غوره نشد
هيچ ميوهٔ پخته با كوره نشد
پخته گرد و از تغير دور شو
رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستي همه برهان شدي
چونك بنده نيست شد سلطان شدي
ور عيان خواهي صلاح الدين نمود
ديدهها را كرد بينا و گشود
فقر را از چشم و از سيماي او
ديد هر چشمي كه دارد نور هو
شيخ فعالست بيآلت چو حق
با مريدان داده بي گفتي سبق
دل به دست او چو موم نرم رام
مهر او گه ننگ سازد گاه نام
مهر مومش حاكي انگشتريست
باز آن نقش نگين حاكي كيست
حاكي انديشهٔ آن زرگرست
سلسلهٔ هر حلقه اندر ديگرست
اين صدا در كوه دلها بانگ كيست
گه پرست از بانگ اين كه گه تهيست
هر كجا هست او حكيمست اوستاد
بانگ او زين كوه دل خالي مباد
هست كه كوا مثنا ميكند
هست كه كآواز صدتا ميكند
ميزهاند كوه از آن آواز و قال
صد هزاران چشمهٔ آب زلال
چون ز كه آن لطف بيرون ميشود
آبها در چشمهها خون ميشود
زان شهنشاه همايوننعل بود
كه سراسر طور سينا لعل بود
جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه
ما كم از سنگيم آخر اي گروه
نه ز جان يك چشمه جوشان ميشود
نه بدن از سبزپوشان ميشود
ني صداي بانگ مشتاقي درو
ني صفاي جرعهٔ ساقي درو
كو حميت تا ز تيشه وز كلند
اين چنين كه را بكلي بر كنند
بوك بر اجزاي او تابد مهي
بوك در وي تاب مه يابد رهي
چون قيامت كوهها را بركند
بر سر ما سايه كي ميافكند
اين قيامت زان قيامت كي كمست
آن قيامت زخم و اين چون مرهمست
هر كه ديد اين مرهم از زخم ايمنست
هر بدي كين حسن ديد او محسنست
اي خنك زشتي كه خوبش شد حريف
واي گلرويي كه جفتش شد خريف
نان مرده چون حريف جان شود
زنده گردد نان و عين آن شود
هيزم تيره حريف نار شد
تيرگي رفت و همه انوار شد
در نمكلان چون خر مرده فتاد
آن خري و مردگي يكسو نهاد
صبغة الله هست خم رنگ هو
پيسها يك رنگ گردد اندرو
چون در آن خم افتد و گوييش قم
از طرب گويد منم خم لا تلم
آن منم خم خود انا الحق گفتنست
رنگ آتش دارد الا آهنست
رنگ آهن محو رنگ آتشست
ز آتشي ميلافد و خامش وشست
چون بسرخي گشت همچون زر كان
پس انا النارست لافش بي زبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گويد او من آتشم من آتشم
آتشم من گر ترا شكيست و ظن
آزمون كن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه
روي خود بر روي من يكدم بنه
آدمي چون نور گيرد از خدا
هست مسجود ملايك ز اجتبا
نيز مسجود كسي كو چون ملك
رسته باشد جانش از طغيان و شك
آتش چه آهن چه لب ببند
ريش تشبيه مشبه را مخند
پار در دريا منه كمگوي از آن
بر لب دريا خمش كن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
ليك مينشكيبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فداي بحر باد
خونبهاي عقل و جان اين بحر داد
تا كه پايم ميرود رانم درو
چون نماند پا چو بطانم درو
بيادب حاضر ز غايب خوشترست
حلقه گرچه كژ بود ني بر درست
اي تنآلوده بگرد حوض گرد
پاك كي گردد برون حوض مرد
پاك كو از حوض مهجور اوفتاد
او ز پاكي خويش هم دور اوفتاد
پاكي اين حوض بيپايان بود
پاكي اجسام كم ميزان بود
زانك دل حوضست ليكن در كمين
سوي دريا راه پنهان دارد اين
پاكي محدود تو خواهد مدد
ورنه اندر خرج كم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده كه دارم شرم از آب
گفت آب اين شرم بي من كي رود
بي من اين آلوده زايل كي شود
ز آب هر آلوده كو پنهان شود
الحياء يمنع الايمان بود
دل ز پايهٔ حوض تن گلناك شد
تن ز آب حوض دلها پاك شد
گرد پايهٔ حوض دل گرد اي پسر
هان ز پايهٔ حوض تن ميكن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
گر تو باشي راست ور باشي تو كژ
پيشتر ميغژ بدو واپس مغژ
پيش شاهان گر خطر باشد بجان
ليك نشكيبند ازو با همتان
شاه چون شيرينتر از شكر بود
جان به شيريني رود خوشتر بود
اي ملامتگر سلامت مر ترا
اي سلامتجو رها كن تو مرا
جان من كورهست با آتش خوشست
كوره را اين بس كه خانهٔ آتشست
همچو كوره عشق را سوزيدنيست
هر كه او زين كور باشد كوره نيست
برگ بي برگي ترا چون برگ شد
جان باقي يافتي و مرگ شد
چون ترا غم شادي افزودن گرفت
روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
آنچ خوف ديگران آن امن تست
بط قوي از بحر و مرغ خانه سست
باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
حلقههاي سلسلهٔ تو ذو فنون
هر يكي حلقه دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنوني ديگرست
پس مرا هر دم جنوني ديگرست
پس فنون باشد جنون اين شد مثل
خاصه در زنجير اين مير اجل
آنچنان ديوانگي بگسست بند
كه همه ديوانگان پندم دهند
اين چنين ذاالنون مصري را فتاد
كاندرو شور و جنوني نو بزاد
شور چندان شد كه تا فوق فلك
ميرسيد از وي جگرها را نمك
هين منه تو شور خود اي شورهخاك
پهلوي شور خداوندان پاك
خلق را تاب جنون او نبود
آتش او ريشهاشان ميربود
چونك در ريش عوام آتش فتاد
بند كردندش به زنداني نهاد
نيست امكان واكشيدن اين لگام
گرچه زين ره تنگ ميآيند عام
ديده اين شاهان ز عامه خوف جان
كين گره كورند و شاهان بينشان
چونك حكم اندر كف رندان بود
لاجرم ذاالنون در زندان بود
يكسواره ميرود شاه عظيم
در كف طفلان چنين در يتيم
در چه دريا نهان در قطرهاي
آفتابي مخفي اندر ذرهاي
آفتابي خويش را ذره نمود
واندك اندك روي خود را بر گشود
جملهٔ ذرات در وي محو شد
عالم از وي مست گشت و صحو شد
چون قلم در دست غداري بود
بي گمان منصور بر داري بود
چون سفيهانراست اين كار و كيا
لازم آمد يقتلون الانبيا
انبيا را گفته قومي راه گم
از سفه انا تطيرنا بكم
جهل ترسا بين امان انگيخته
زان خداوندي كه گشت آويخته
چون بقول اوست مصلوب جهود
پس مرورا امن كي تاند نمود
چون دل آن شاه زيشان خون بود
عصمت و انت فيهم چون بود
زر خالص را و زرگر را خطر
باشد از قلاب خاين بيشتر
يوسفان از رشك زشتان مخفياند
كز عدو خوبان در آتش ميزيند
يوسفان از مكر اخوان در چهند
كز حسد يوسف به گرگان ميدهند
از حسد بر يوسف مصري چه رفت
اين حسد اندر كمين گرگيست زفت
لاجرم زين گرگ يعقوب حليم
داشت بر يوسف هميشه خوف و بيم
گرگ ظاهر گرد يوسف خود نگشت
اين حسد در فعل از گرگان گذشت
رحم كرد اين گرگ وز عذر لبق
آمده كه انا ذهبنا نستبق
صد هزاران گرگ را اين مكر نيست
عاقبت رسوا شود اين گرگ بيست
زانك حشر حاسدان روز گزند
بي گمان بر صورت گرگان كنند
حشر پر حرص خس مردارخوار
صورت خوكي بود روز شمار
زانيان را گند اندام نهان
خمرخواران را بود گند دهان
گند مخفي كان به دلها ميرسيد
گشت اندر حشر محسوس و پديد
بيشهاي آمد وجود آدمي
بر حذر شو زين وجود ار زان دمي
در وجود ما هزاران گرگ و خوك
صالح و ناصالح و خوب و خشوك
حكم آن خوراست كان غالبترست
چونك زر بيش از مس آمد آن زرست
سيرتي كان بر وجودت غالبست
هم بر آن تصوير حشرت واجبست
ساعتي گرگي در آيد در بشر
ساعتي يوسفرخي همچون قمر
ميرود از سينهها در سينهها
از ره پنهان صلاح و كينهها
بلك خود از آدمي در گاو و خر
ميرود دانايي و علم و هنر
اسپ سكسك ميشود رهوار و رام
خرس بازي ميكند بز هم سلام
رفت اندر سگ ز آدميان هوس
تا شبان شد يا شكاري يا حرس
در سگ اصحاب خويي زان وفود
رفت تا جوياي الله گشته بود
هر زمان در سينه نوعي سر كند
گاه ديو و گه ملك گه دام و دد
زان عجب بيشه كه هر شير آگهست
تا به دام سينهها پنهان رهست
دزديي كن از درون مرجان جان
اي كم از سگ از درون عارفان
چونك دزدي باري آن در لطيف
چونك حامل ميشوي باري شريف
دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند
سوي زندان و در آن رايي زدند
كين مگر قاصد كند يا حكمتيست
او درين دين قبلهاي و آيتيست
دور دور از عقل چون درياي او
تا جنون باشد سفهفرماي او
حاش لله از كمال جاه او
كابر بيماري بپوشد ماه او
او ز شر عامه اندر خانه شد
او ز ننگ عاقلان ديوانه شد
او ز عار عقل كند تنپرست
قاصدا رفتست و ديوانه شدست
كه ببنديدم قوي وز ساز گاو
بر سر و پشتم بزن وين را مكاو
تا ز زخم لخت يابم من حيات
چون قتيل از گاو موسي اي ثقات
تا ز زخم لخت گاوي خوش شوم
همچو كشته و گاو موسي گش شوم
زنده شد كشته ز زخم دم گاو
همچو مس از كيميا شد زر ساو
كشته بر جست و بگفت اسرار را
وا نمود آن زمرهٔ خونخوار را
گفت روشن كين جماعت كشتهاند
كين زمان در خصميم آشفتهاند
چونك كشته گردد اين جسم گران
زنده گردد هستي اسراردان
جان او بيند بهشت و نار را
باز داند جملهٔ اسرار را
وا نمايد خونيان ديو را
وا نمايد دام خدعه و ريو را
گاو كشتن هست از شرط طريق
تا شود از زخم دمش جان مفيق
گاو نفس خويش را زوتر بكش
تا شود روح خفي زنده و بهش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد