دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند
سوي زندان و در آن رايي زدند
كين مگر قاصد كند يا حكمتيست
او درين دين قبلهاي و آيتيست
دور دور از عقل چون درياي او
تا جنون باشد سفهفرماي او
حاش لله از كمال جاه او
كابر بيماري بپوشد ماه او
او ز شر عامه اندر خانه شد
او ز ننگ عاقلان ديوانه شد
او ز عار عقل كند تنپرست
قاصدا رفتست و ديوانه شدست
كه ببنديدم قوي وز ساز گاو
بر سر و پشتم بزن وين را مكاو
تا ز زخم لخت يابم من حيات
چون قتيل از گاو موسي اي ثقات
تا ز زخم لخت گاوي خوش شوم
همچو كشته و گاو موسي گش شوم
زنده شد كشته ز زخم دم گاو
همچو مس از كيميا شد زر ساو
كشته بر جست و بگفت اسرار را
وا نمود آن زمرهٔ خونخوار را
گفت روشن كين جماعت كشتهاند
كين زمان در خصميم آشفتهاند
چونك كشته گردد اين جسم گران
زنده گردد هستي اسراردان
جان او بيند بهشت و نار را
باز داند جملهٔ اسرار را
وا نمايد خونيان ديو را
وا نمايد دام خدعه و ريو را
گاو كشتن هست از شرط طريق
تا شود از زخم دمش جان مفيق
گاو نفس خويش را زوتر بكش
تا شود روح خفي زنده و بهش
هر طعامي كوريدندي بوي
كس سوي لقمان فرستادي ز پي
تا كه لقمان دست سوي آن برد
قاصدا تا خواجه پسخوردش خورد
سؤر او خوردي و شور انگيختي
هر طعامي كو نخوردي ريختي
ور بخوردي بي دل و بي اشتها
اين بود پيوندي بي انتها
خربزه آورده بودند ارمغان
گفت رو فرزند لقمان را بخوان
چون بريد و داد او را يك برين
همچو شكر خوردش و چون انگبين
از خوشي كه خورد داد او را دوم
تا رسيد آن گرچها تا هفدهم
ماند گرچي گفت اين را من خورم
تا چه شيرين خربزهست اين بنگرم
او چنين خوش ميخورد كز ذوق او
طبعها شد مشتهي و لقمهجو
چون بخورد از تلخيش آتش فروخت
هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت
ساعتي بيخود شد از تلخي آن
بعد از آن گفتش كه اي جان و جهان
نوش چون كردي تو چندين زهر را
لطف چون انگاشتي اين قهر را
اين چه صبرست اين صبوري ازچه روست
يا مگر پيش تو اين جانت عدوست
چون نياوردي به حيلت حجتي
كه مرا عذريست بس كن ساعتي
گفت من از دست نعمتبخش تو
خوردهام چندان كه از شرمم دوتو
شرمم آمد كه يكي تلخ از كفت
من ننوشم اي تو صاحبمعرفت
چون همه اجزام از انعام تو
رستهاند و غرق دانه و دام تو
گر ز يك تلخي كنم فرياد و داد
خاك صد ره بر سر اجزام باد
لذت دست شكربخشت بداشت
اندرين بطيخ تلخي كي گذاشت
از محبت تلخها شيرين شود
از محبت مسها زرين شود
از محبت دردها صافي شود
از محبت دردها شافي شود
از محبت مرده زنده ميكنند
از محبت شاه بنده ميكنند
اين محبت هم نتيجهٔ دانشست
كي گزافه بر چنين تختي نشست
دانش ناقص كجا اين عشق زاد
عشق زايد ناقص اما بر جماد
بر جمادي رنگ مطلوبي چو ديد
از صفيري بانگ محبوبي شنيد
دانش ناقص نداند فرق را
لاجرم خورشيد داند برق را
چونك ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تاويل نقصان عقول
زانك ناقصتن بود مرحوم رحم
نيست بر مرحوم لايق لعن و زخم
نقص عقلست آن كه بد رنجوريست
موجب لعنت سزاي دوريست
زانك تكميل خردها دور نيست
ليك تكميل بدن مقدور نيست
كفر و فرعوني هر گبر بعيد
جمله از نقصان عقل آمد پديد
بهر نقصان بدن آمد فرج
در نبي كه ما علي الاعمي حرج
برق آفل باشد و بس بي وفا
آفل از باقي نداني بي صفا
برق خندد بر كي ميخندد بگو
بر كسي كه دل نهد بر نور او
نورهاي چرخ ببريدهپيست
آن چو لا شرقي و لا غربي كيست
برق را خو يخطف الابصار دان
نور باقي را همه انصار دان
بر كف دريا فرس را راندن
نامهاي در نور برقي خواندن
از حريصي عاقبت ناديدنست
بر دل و بر عقل خود خنديدنست
عاقبت بينست عقل از خاصيت
نفس باشد كو نبيند عاقبت
عقل كو مغلوب نفس او نفس شد
مشتري مات زحل شد نحس شد
هم درين نحسي بگردان اين نظر
در كسي كه كرد نحست در نگر
آن نظر كه بنگرد اين جر و مد
او ز نحسي سوي سعدي نقب زد
زان هميگرداندت حالي به حال
ضد به ضد پيداكنان در انتقال
تا كه خوفت زايد از ذات الشمال
لذت ذات اليمين يرجي الرجال
تا دو پر باشي كه مرغ يك پره
عاجز آيد از پريدن اي سره
يا رها كن تا نيايم در كلام
يا بده دستور تا گويم تمام
ورنه اين خواهي نه آن فرمان تراست
كس چه داند مر ترا مقصد كجاست
جان ابراهيم بايد تا به نور
بيند اندر نار فردوس و قصور
پايه پايه بر رود بر ماه و خور
تا نماند همچو حلقه بند در
چون خليل از آسمان هفتمين
بگذرد كه لا احب الافلين
اين جهان تن غلطانداز شد
جز مر آن را كو ز شهوت باز شد
ني كه لقمان را كه بندهٔ پاك بود
روز و شب در بندگي چالاك بود
خواجهاش ميداشتي در كار پيش
بهترش ديدي ز فرزندان خويش
زانك لقمان گرچه بندهزاد بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود
گفت شاهي شيخ را اندر سخن
چيزي از بخشش ز من درخواست كن
گفت اي شه شرم نايد مر ترا
كه چنين گويي مرا زين برتر آ
من دو بنده دارم و ايشان حقير
وآن دو بر تو حاكمانند و امير
گفت شه آن دو چهاند اين زلتست
گفت آن يك خشم و ديگر شهوتست
شاه آن دان كو ز شاهي فارغست
بي مه و خورشيد نورش بازغست
مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست
هستي او دارد كه با هستي عدوست
خواجهٔ لقمان بظاهر خواجهوش
در حقيقت بنده لقمان خواجهاش
در جهان بازگونه زين بسيست
در نظرشان گوهري كم از خسيست
مر بيابان را مفازه نام شد
نام و رنگي عقلشان را دام شد
يك گره را خود معرف جامه است
در قبا گويند كو از عامه است
يك گره را ظاهر سالوس زهد
نور بايد تا بود جاسوس زهد
نور بايد پاك از تقليد و غول
تا شناسد مرد را بي فعل و قول
در رود در قلب او از راه عقل
نقد او بيند نباشد بند نقل
بندگان خاص علام الغيوب
در جهان جان جواسيس القلوب
در درون دل در آيد چون خيال
پيش او مكشوف باشد سر حال
در تن گنجشك چيست از برگ و ساز
كه شود پوشيده آن بر عقل باز
آنك واقف گشت بر اسرار هو
سر مخلوقات چه بود پيش او
آنك بر افلاك رفتارش بود
بر زمين رفتن چه دشوارش بود
در كف داود كاهن گشت موم
موم چه بود در كف او اي ظلوم
بود لقمان بندهشكلي خواجهاي
بندگي بر ظاهرش ديباجهاي
چون رود خواجه به جاي ناشناس
در غلام خويش پوشاند لباس
او بپوشد جامههاي آن غلام
مر غلام خويش را سازد امام
در پيش چون بندگان در ره شود
تا نبايد زو كسي آگه شود
گويد اي بنده تو رو بر صدر شين
من بگيرم كفش چون بندهٔ كهين
تو درشتي كن مرا دشنام ده
مر مرا تو هيچ توقيري منه
ترك خدمت خدمت تو داشتم
تا به غربت تخم حيلت كاشتم
خواجگان اين بندگيها كردهاند
تا گمان آيد كه ايشان بندهاند
چشمپر بودند و سير از خواجگي
كارها را كردهاند آمادگي
وين غلامان هوا بر عكس آن
خويشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان
آيد از خواجه ره افكندگي
نايد از بنده به غير بندگي
پس از آن عالم بدين عالم چنان
تعبيتها هست بر عكس اين بدان
خواجهٔ لقمان ازين حال نهان
بود واقف ديده بود از وي نشان
راز ميدانست و خوش ميراند خر
از براي مصلحت آن راهبر
مر ورا آزاد كردي از نخست
ليك خشنودي لقمان را بجست
زانك لقمان را مراد اين بود تا
كس نداند سر آن شير و فتي
چه عجب گر سر ز بد پنهان كني
اين عجب كه سر ز خود پنهان كني
كار پنهان كن تو از چشمان خود
تا بود كارت سليم از چشم بد
خويش را تسليم كن بر دام مزد
وانگه از خود بي ز خود چيزي بدزد
ميدهند افيون به مرد زخممند
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
وقت مرگ از رنج او را ميدرند
او بدان مشغول شد جان ميبرند
چون به هر فكري كه دل خواهي سپرد
از تو چيزي در نهان خواهند برد
پس بدان مشغول شو كان بهترست
تا ز تو چيزي برد كان كهترست
هرچه تحصيلي كني اي معتني
مي در آيد دزد از آن سو كايمني
بار بازرگان چو در آب اوفتد
دست اندر كالهٔ بهتر زند
چونك چيزي فوت خواهد شد در آب
ترك كمتر گوي و بهتر را بياب
مقريي ميخواند از روي كتاب
ماؤكم غورا ز چشمه بندم آب
آب را در غورها پنهان كنم
چشمهها را خشك و خشكستان كنم
آب را در چشمه كي آرد دگر
جز من بي مثل و با فضل و خطر
فلسفي منطقي مستهان
ميگذشت از سوي مكتب آن زمان
چونك بشنيد آيت او از ناپسند
گفت آريم آب را ما با كلند
ما به زخم بيل و تيزي تبر
آب را آريم از پستي زبر
شب بخفت و ديد او يك شيرمرد
زد طبانچه هر دو چشمش كور كرد
گفت زين دو چشمهٔ چشم اي شقي
با تبر نوري بر آر ار صادقي
روز بر جست و دو چشم كور ديد
نور فايض از دو چشمش ناپديد
گر بناليدي و مستغفر شدي
نور رفته از كرم ظاهر شدي
ليك استغفار هم در دست نيست
ذوق توبه نقل هر سرمست نيست
زشتي اعمال و شومي جحود
راه توبه بر دل او بسته بود
از نياز و اعتقاد آن خليل
گشت ممكن امر صعب و مستحيل
همچنين بر عكس آن انكار مرد
مس كند زر را و صلحي را نبرد
دل بسختي همچو روي سنگ گشت
چون شكافد توبه آن را بهر كشت
چون شعيبي كو كه تا او از دعا
بهر كشتن خاك سازد كوه را
يا بدريوزه مقوقس از رسول
سنگلاخي مزرعي شد با اصول
كهرباي مسخ آمد اين دغا
خاك قابل را كند سنگ و حصا
هر دلي را سجده هم دستور نيست
مزد رحمت قسم هر مزدور نيست
هين به پشت آن مكن جرم و گناه
كه كنم توبه در آيم در پناه
ميببايد تاب و آبي توبه را
شرط شد برق و سحابي توبه را
آتش و آبي ببايد ميوه را
واجب آيد ابر و برق اين شيوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
كي نشيند آتش تهديد و خشم
كي برويد سبزهٔ ذوق وصال
كي بجوشد چشمهها ز آب زلال
كي گلستان راز گويد با چمن
كي بنفشه عهد بندد با سمن
كي چناري كف گشايد در دعا
كي درختي سر فشاند در هوا
كي شكوفه آستين پر نثار
بر فشاندن گيرد ايام بهار
كي فروزد لاله را رخ همچو خون
كي گل از كيسه بر آرد زر برون
كي بيايد بلبل و گل بو كند
كي چو طالب فاخته كوكو كند
كي بگويد لكلك آن لكلك بجان
لك چه باشد ملك تست اي مستعان
كي نمايد خاك اسرار ضمير
كي شود بي آسمان بستان منير
از كجا آوردهاند آن حلهها
من كريم من رحيم كلها
آن لطافتها نشان شاهديست
آن نشان پاي مرد عابديست
آن شود شاد از نشان كو ديد شاه
چون نديد او را نباشد انتباه
روح آنكس كو بهنگام الست
ديد رب خويش و شد بيخويش مست
او شناسد بوي مي كو مي بخورد
چون نخورد او مي چه داند بوي كرد
زانك حكمت همچو ناقهٔ ضاله است
همچو دلاله شهان را داله است
تو ببيني خواب در يك خوشلقا
كو دهد وعده و نشاني مر ترا
كه مراد تو شود و اينك نشان
كه به پيش آيد ترا فردا فلان
يك نشاني آن كه او باشد سوار
يك نشاني كه ترا گيرد كنار
يك نشاني كه بخندد پيش تو
يك نشان كه دست بندد پيش تو
يك نشاني آنك اين خواب از هوس
چون شود فردا نگويي پيش كس
زان نشان هم زكريا را بگفت
كه نيايي تا سه روز اصلا بگفت
تا سه شب خامش كن از نيك و بدت
اين نشان باشد كه يحي آيدت
دم مزن سه روز اندر گفت و گو
كين سكوتست آيت مقصود تو
هين مياور اين نشان را تو بگفت
وين سخن را دار اندر دل نهفت
اين نشانها گويدش همچون شكر
اين چه باشد صد نشاني دگر
اين نشان آن بود كان ملك و جاه
كه هميجويي بيابي از اله
آنك ميگريي بشبهاي دراز
وانك ميسوزي سحرگه در نياز
آنك بي آن روز تو تاريك شد
همچو دوكي گردنت باريك شد
وآنچ دادي هرچه داري در زكات
چون زكات پاكبازان رختهات
رختها دادي و خواب و رنگ رو
سر فدا كردي و گشتي همچو مو
چند در آتش نشستي همچو عود
چند پيش تيغ رفتي همچو خود
زين چنين بيچارگيها صد هزار
خوي عشاقست و نايد در شمار
چونك شب اين خواب ديدي روز شد
از اميدش روز تو پيروز شد
چشم گردان كردهاي بر چپ و راست
كان نشان و آن علامتها كجاست
بر مثال برگ ميلرزي كه واي
گر رود روز و نشان نايد بجاي
ميدوي در كوي و بازار و سرا
چون كسي كو گم كند گوساله را
خواجه خيرست اين دوادو چيستت
گم شده اينجا كه داري كيستت
گوييش خيرست ليكن خير من
كس نشايد كه بداند غير من
گر بگويم نك نشانم فوت شد
چون نشان شد فوت وقت موت شد
بنگري در روي هر مرد سوار
گويدت منگر مرا ديوانهوار
گوييش من صاحبي گم كردهام
رو به جست و جوي او آوردهام
دولتت پاينده بادا اي سوار
رحم كن بر عاشقان معذور دار
چون طلب كردي بجد آمد نظر
جد خطا نكند چنين آمد خبر
ناگهان آمد سواري نيكبخت
پس گرفت اندر كنارت سخت سخت
تو شدي بيهوش و افتادي بطاق
بيخبر گفت اينت سالوس و نفاق
او چه ميبيند درو اين شور چيست
او نداند كان نشان وصل كيست
اين نشان در حق او باشد كه ديد
آن دگر را كي نشان آيد پديد
هر زمان كز وي نشاني ميرسيد
شخص را جاني بجاني ميرسيد
ماهي بيچاره را پيش آمد آب
اين نشانها تلك آيات الكتاب
پس نشانيها كه اندر انبياست
خاص آن جان را بود كو آشناست
اين سخن ناقص بماند و بيقرار
دل ندارم بيدلم معذور دار
ذرهها را كي تواند كس شمرد
خاصه آن كو عشق از وي عقل برد
ميشمارم برگهاي باغ را
ميشمارم بانگ كبك و زاغ را
در شمار اندر نيايد ليك من
ميشمارم بهر رشد ممتحن
نحس كيوان يا كه سعد مشتري
نايد اندر حصر گرچه بشمري
ليك هم بعضي ازين هر دو اثر
شرح بايد كرد يعني نفع و ضر
تا شود معلوم آثار قضا
شمهاي مر اهل سعد و نحس را
طالع آنكس كه باشد مشتري
شاد گردد از نشاط و سروري
وانك را طالع زحل از هر شرور
احتياطش لازم آيد در امور
اذكروا الله شاه ما دستور داد
اندر آتش ديد ما را نور داد
گفت اگرچه پاكم از ذكر شما
نيست لايق مر مرا تصويرها
ليك هرگز مست تصوير و خيال
در نيابد ذات ما را بي مثال
ذكر جسمانه خيال ناقصست
وصف شاهانه از آنها خالصست
شاه را گويد كسي جولاه نيست
اين چه مدحست اين مگر آگاه نيست
قصهٔ شاه و اميران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد
دور ماند از جر جرار كلام
باز بايد گشت و كرد آن را تمام
باغبان ملك با اقبال و بخت
چون درختي را نداند از درخت
آن درختي را كه تلخ و رد بود
و آن درختي كه يكش هفصد بود
كي برابر دارد اندر تربيت
چون ببيندشان به چشم عاقبت
كان درختان را نهايت چيست بر
گرچه يكسانند اين دم در نظر
شيخ كو ينظر بنور الله شد
از نهايت وز نخست آگاه شد
چشم آخربين ببست از بهر حق
چشم آخربين گشاد اندر سبق
آن حسودان بد درختان بودهاند
تلخ گوهر شوربختان بودهاند
از حسد جوشان و كف ميريختند
در نهاني مكر ميانگيختند
تا غلام خاص را گردن زنند
بيخ او را از زمانه بر كنند
چون شود فاني چو جانش شاه بود
بيخ او در عصمت الله بود
شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بوبكر ربابي تن زده
در تماشاي دل بدگوهران
ميزدي خنبك بر آن كوزهگران
مكر ميسازند قومي حيلهمند
تا كه شه را در فقاعي در كنند
پادشاهي بس عظيمي بي كران
در فقاعي كي بگنجد اي خران
از براي شاه دامي دوختند
آخر اين تدبير ازو آموختند
نحس شاگردي كه با استاد خويش
همسري آغازد و آيد به پيش
با كدام استاد استاد جهان
پيش او يكسان هويدا و نهان
چشم او ينظر بنور الله شده
پردههاي جهل را خارق بده
از دل سوراخ چون كهنه گليم
پردهاي بندد به پيش آن حكيم
پرده ميخندد برو با صد دهان
هر دهاني گشته اشكافي بر آن
گويد آن استاد مر شاگرد را
اي كم از سگ نيستت با من وفا
خود مرا استا مگير آهنگسل
همچو خود شاگرد گير و كوردل
نه از منت ياريست در جان و روان
بي منت آبي نميگردد روان
پس دل من كارگاه بخت تست
چه شكني اين كارگاه اي نادرست
گوييش پنهان زنم آتشزنه
ني به قلب از قلب باشد روزنه
آخر از روزن ببيند فكر تو
دل گواهيي دهد زين ذكر تو
گير در رويت نمالد از كرم
هرچه گويي خندد و گويد نعم
او نميخندد ز ذوق مالشت
او هميخندد بر آن اسگالشت
پس خداعي را خداعي شد جزا
كاسه زن كوزه بخور اينك سزا
گر بدي با تو ورا خندهٔ رضا
صد هزاران گل شكفتي مر ترا
چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابي دان كه آيد در حمل
زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آميزد شكوفه و سبزهزار
صد هزاران بلبل و قمري نوا
افكنند اندر جهان بينوا
چونك برگ روح خود زرد و سياه
ميببيني چون نداني خشم شاه
آفتاب شاه در برج عتاب
ميكند روها سيه همچون كتاب
آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپيدي و آن سيه ميزان ماست
باز منشوري نويسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار
رحمت صد تو بر آن بلقيس باد
كه خدايش عقل صد مرده بداد
هدهدي نامه بياورد و نشان
از سليمان چند حرفي با بيان
خواند او آن نكتههاي با شمول
با حقارت ننگريد اندر رسول
جسم هدهد ديد و جان عنقاش ديد
حس چو كفي ديد و دل درياش ديد
عقل با حس زين طلسمات دو رنگ
چون محمد با ابوجهلان به جنگ
كافران ديدند احمد را بشر
چون نديدند از وي انشق القمر
خاك زن در ديدهٔ حسبين خويش
ديدهٔ حس دشمن عقلست و كيش
ديدهٔ حس را خدا اعماش خواند
بتپرستش گفت و ضد ماش خواند
زانك او كف ديد و دريا را نديد
زانك حالي ديد و فردا را نديد
خواجهٔ فردا و حالي پيش او
او نميبيند ز گنجي جز تسو
ذرهاي زان آفتاب آرد پيام
آفتاب آن ذره را گردد غلام
قطرهاي كز بحر وحدت شد سفير
هفت بحر آن قطره را باشد اسير
گر كف خاكي شود چالاك او
پيش خاكش سر نهد افلاك او
خاك آدم چونك شد چالاك حق
پيش خاكش سر نهند املاك حق
السماء انشقت آخر از چه بود
از يكي چشمي كه خاكيي گشود
خاك از دردي نشيند زير آب
خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
آن لطافت پس بدان كز آب نيست
جز عطاي مبدع وهاب نيست
گر كند سفلي هوا و نار را
ور ز گل او بگذراند خار را
حاكمست و يفعل الله ما يشا
كو ز عين درد انگيزد دوا
گر هوا و نار را سفلي كند
تيرگي و دردي و ثفلي كند
ور زمين و آب را علوي كند
راه گردون را به پا مطوي كند
پس يقين شد كه تعز من تشا
خاكيي را گفت پرها بر گشا
آتشي را گفت رو ابليس شو
زير هفتم خاك با تلبيس شو
آدم خاكي برو تو بر سها
اي بليس آتشي رو تا ثري
چار طبع و علت اولي نيم
در تصرف دايما من باقيم
كار من بي علتست و مستقيم
هست تقديرم نه علت اي سقيم
عادت خود را بگردانم بوقت
اين غبار از پيش بنشانم بوقت
بحر را گويم كه هين پر نار شو
گويم آتش را كه رو گلزار شو
كوه را گويم سبك شو همچو پشم
چرخ را گويم فرو در پيش چشم
گويم اي خورشيد مقرون شو به ماه
هر دو را سازم چو دو ابر سياه
چشمهٔ خورشيد را سازيم خشك
چشمهٔ خون را بفن سازيم مشك
آفتاب و مه چو دو گاو سياه
يوغ بر گردن ببنددشان اله
ديد موسي يك شباني را براه
كو هميگفت اي گزيننده اله
تو كجايي تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
جامهات شويم شپشهاات كشم
شير پيشت آورم اي محتشم
دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
اي فداي تو همه بزهاي من
اي بيادت هيهي و هيهاي من
اين نمط بيهوده ميگفت آن شبان
گفت موسي با كي است اين اي فلان
گفت با آنكس كه ما را آفريد
اين زمين و چرخ ازو آمد پديد
گفت موسي هاي بس مدبر شدي
خود مسلمان ناشده كافر شدي
اين چه ژاژست اين چه كفرست و فشار
پنبهاي اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد
كفر تو ديباي دين را ژنده كرد
چارق و پاتابه لايق مر تراست
آفتابي را چنينها كي رواست
گر نبندي زين سخن تو حلق را
آتشي آيد بسوزد خلق را
آتشي گر نامدست اين دود چيست
جان سيه گشته روان مردود چيست
گر هميداني كه يزدان داورست
ژاژ و گستاخي ترا چون باورست
دوستي بيخرد خود دشمنيست
حق تعالي زين چنين خدمت غنيست
با كي ميگويي تو اين با عم و خال
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شير او نوشد كه در نشو و نماست
چارق او پوشد كه او محتاج پاست
ور براي بندهشست اين گفت تو
آنك حق گفت او منست و من خود او
آنك گفت اني مرضت لم تعد
من شدم رنجور او تنها نشد
آنك بي يسمع و بي يبصر شدهست
در حق آن بنده اين هم بيهدهست
بي ادب گفتن سخن با خاص حق
دل بميراند سيه دارد ورق
گر تو مردي را بخواني فاطمه
گرچه يك جنساند مرد و زن همه
قصد خون تو كند تا ممكنست
گرچه خوشخو و حليم و ساكنست
فاطمه مدحست در حق زنان
مرد را گويي بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استايش است
در حق پاكي حق آلايش است
لم يلد لم يولد او را لايق است
والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
هرچه مولودست او زين سوي جوست
زانك از كون و فساد است و مهين
حادثست و محدثي خواهد يقين
گفت اي موسي دهانم دوختي
وز پشيماني تو جانم سوختي
جامه را بدريد و آهي كرد تفت
سر نهاد اندر بياباني و رفت
وحي آمد سوي موسي از خدا
بندهٔ ما را ز ما كردي جدا
تو براي وصل كردن آمدي
يا براي فصل كردن آمدي
تا تواني پا منه اندر فراق
ابغض الاشياء عندي الطلاق
هر كسي را سيرتي بنهادهام
هر كسي را اصطلاحي دادهام
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
ما بري از پاك و ناپاكي همه
از گرانجاني و چالاكي همه
من نكردم امر تا سودي كنم
بلك تا بر بندگان جودي كنم
هندوان را اصطلاح هند مدح
سنديان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاك از تسبيحشان
پاك هم ايشان شوند و درفشان
ما زبان را ننگريم و قال را
ما روان را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع بود
گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
زانك دل جوهر بود گفتن عرض
پس طفيل آمد عرض جوهر غرض
چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشي از عشق در جان بر فروز
سر بسر فكر و عبارت را بسوز
موسيا آدابدانان ديگرند
سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقان را هر نفس سوزيدنيست
بر ده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد ورا خاطي مگو
گر بود پر خون شهيد او را مشو
خون شهيدان را ز آب اوليترست
اين خطا را صد صواب اوليترست
در درون كعبه رسم قبله نيست
چه غم از غواص را پاچيله نيست
تو ز سرمستان قلاوزي مجو
جامهچاكان را چه فرمايي رفو
ملت عشق از همه دينها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود باك نيست
عشق در درياي غم غمناك نيست
عاقلي بر اسپ ميآمد سوار
در دهان خفتهاي ميرفت مار
آن سوار آن را بديد و ميشتافت
تا رماند مار را فرصت نيافت
چونك از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسي قوي بر خفته زد
برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گريزان تا بزير يك درخت
سيب پوسيده بسي بد ريخته
گفت ازين خور اي بدرد آويخته
سيب چندان مر ورا در خورد داد
كز دهانش باز بيرون ميفتاد
بانگ ميزد كاي امير آخر چرا
قصد من كردي تو ناديده جفا
گر تر از اصلست با جانم ستيز
تيغ زن يكبارگي خونم بريز
شوم ساعت كه شدم بر تو پديد
اي خنك آن را كه روي تو نديد
بي جنايت بي گنه بي بيش و كم
ملحدان جايز ندارند اين ستم
ميجهد خون از دهانم با سخن
اي خدا آخر مكافاتش تو كن
هر زمان ميگفت او نفرين نو
اوش ميزد كاندرين صحرا بدو
زخم دبوس و سوار همچو باد
ميدويد و باز در رو ميفتاد
ممتلي و خوابناك و سست بد
پا و رويش صد هزاران زخم شد
تا شبانگه ميكشيد و ميگشاد
تا ز صفرا قي شدن بر وي فتاد
زو بر آمد خوردهها زشت و نكو
مار با آن خورده بيرون جست ازو
چون بديد از خود برون آن مار را
سجده آورد آن نكوكردار را
سهم آن مار سياه زشت زفت
چون بديد آن دردها از وي برفت
گفت خود تو جبرئيل رحمتي
يا خدايي كه ولي نعمتي
اي مبارك ساعتي كه ديديم
مرده بودم جان نو بخشيديم
تو مرا جويان مثال مادران
من گريزان از تو مانند خران
خر گريزد از خداوند از خري
صاحبش در پي ز نيكو گوهري
نه از پي سود و زيان ميجويدش
ليك تا گرگش ندرد يا ددش
اي خنك آن را كه بيند روي تو
يا در افتد ناگهان در كوي تو
اي روان پاك بستوده ترا
چند گفتم ژاژ و بيهوده ترا
اي خداوند و شهنشاه و امير
من نگفتم جهل من گفت آن مگير
شمهاي زين حال اگر دانستمي
گفتن بيهوده كي توانستمي
بس ثنايت گفتمي اي خوش خصال
گر مرا يك رمز ميگفتي ز حال
ليك خامش كرده ميآشوفتي
خامشانه بر سرم ميكوفتي
شد سرم كاليوه عقل از سر بجست
خاصه اين سر را كه مغزش كمترست
عفو كن اي خوبروي خوبكار
آنچ گفتم از جنون اندر گذار
گفت اگر من گفتمي رمزي از آن
زهرهٔ تو آب گشتي آن زمان
گر ترا من گفتمي اوصاف مار
ترس از جانت بر آوردي دمار
مصطفي فرمود اگر گويم براست
شرح آن دشمن كه در جان شماست
زهرههاي پردلان هم بر درد
ني رود ره ني غم كاري خورد
نه دلش را تاب ماند در نياز
نه تنش را قوت روزه و نماز
همچو موشي پيش گربه لا شود
همچو بره پيش گرگ از جا رود
اندرو نه حيله ماند نه روش
پس كنم ناگفتهتان من پرورش
همچو بوبكر ربابي تن زنم
دست چون داود در آهن زنم
تا محال از دست من حالي شود
مرغ پر بر كنده را بالي شود
چون يدالله فوق ايديهم بود
دست ما را دست خود فرمود احد
پس مرا دست دراز آمد يقين
بر گذشته ز آسمان هفتمين
دست من بنمود بر گردون هنر
مقريا بر خوان كه انشق القمر
اين صفت هم بهر ضعف عقلهاست
با ضعيفان شرح قدرت كي رواست
خود بداني چون بر آري سر ز خواب
ختم شد والله اعلم بالصواب
مر ترا نه قوت خوردن بدي
نه ره و پرواي قي كردن بدي
ميشنيدم فحش و خر ميراندم
رب يسر زير لب ميخواندم
از سبب گفتن مرا دستور ني
ترك تو گفتن مرا مقدور ني
هر زمان ميگفتم از درد درون
اهد قومي انهم لا يعلمون
سجدهها ميكرد آن رسته ز رنج
كاي سعادت اي مرا اقبال و گنج
از خدا يابي جزاها اي شريف
قوت شكرت ندارد اين ضعيف
شكر حق گويد ترا اي پيشوا
آن لب و چانه ندارم و آن نوا
دشمني عاقلان زين سان بود
زهر ايشان ابتهاج جان بود
دوستي ابله بود رنج و ضلال
اين حكايت بشنو از بهر مثال
بعد از آن در سر موسي حق نهفت
رازهايي گفت كان نايد به گفت
بر دل موسي سخنها ريختند
ديدن و گفتن بهم آميختند
چند بيخود گشت و چند آمد بخود
چند پريد از ازل سوي ابد
بعد ازين گر شرح گويم ابلهيست
زانك شرح اين وراي آگهيست
ور بگويم عقلها را بر كند
ور نويسم بس قلمها بشكند
چونك موسي اين عتاب از حق شنيد
در بيابان در پي چوپان دويد
بر نشان پاي آن سرگشته راند
گرد از پرهٔ بيابان بر فشاند
گام پاي مردم شوريده خود
هم ز گام ديگران پيدا بود
يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب
يك قدم چون پيل رفته بر وريب
گاه چون موجي بر افرازان علم
گاه چون ماهي روانه بر شكم
گاه بر خاكي نبشته حال خود
همچو رمالي كه رملي بر زند
عاقبت دريافت او را و بديد
گفت مژده ده كه دستوري رسيد
هيچ آدابي و ترتيبي مجو
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو
كفر تو دينست و دينت نور جان
آمني وز تو جهاني در امان
اي معاف يفعل الله ما يشا
بيمحابا رو زبان را بر گشا
گفت اي موسي از آن بگذشتهام
من كنون در خون دل آغشتهام
من ز سدرهٔ منتهي بگذشتهام
صد هزاران ساله زان سو رفتهام
تازيانه بر زدي اسپم بگشت
گنبدي كرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرين بر دست و بر بازوت باد
حال من اكنون برون از گفتنست
اينچ ميگويم نه احوال منست
نقش ميبيني كه در آيينهايست
نقش تست آن نقش آن آيينه نيست
دم كه مرد نايي اندر ناي كرد
درخور نايست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گويي گر سپاس
همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست
ليك آن نسبت بحق هم ابترست
چند گويي چون غطا برداشتند
كين نبودست آنك ميپنداشتند
اين قبول ذكر تو از رحمتست
چون نماز مستحاضه رخصتست
با نماز او بيالودست خون
ذكر تو آلودهٔ تشبيه و چون
خون پليدست و ببي ميرود
ليك باطن را نجاستها بود
كان بغير آب لطف كردگار
كم نگردد از درون مرد كار
در سجودت كاش رو گردانيي
معني سبحان ربي دانيي
كاي سجودم چون وجودم ناسزا
مر بدي را تو نكويي ده جزا
اين زمين از حلم حق دارد اثر
تا نجاست برد و گلها داد بر
تا بپوشد او پليديهاي ما
در عوض بر رويد از وي غنچهها
پس چو كافر ديد كو در داد و جود
كمتر و بيمايهتر از خاك بود
از وجود او گل و ميوه نرست
جز فساد جمله پاكيها نجست
گفت واپس رفتهام من در ذهاب
حسر تا يا ليتني كنت تراب
كاش از خاكي سفر نگزيدمي
همچو خاكي دانهاي ميچيدمي
چون سفر كردم مرا راه آزمود
زين سفر كردن رهآوردم چه بود
زان همه ميلش سوي خاكست كو
در سفر سودي نبيند پيش رو
روي واپس كردنش آن حرص و آز
روي در ره كردنش صدق و نياز
هر گيا را كش بود ميل علا
در مزيدست و حيات و در نما
چونك گردانيد سر سوي زمين
در كمي و خشكي و نقص و غبين
ميل روحت چون سوي بالا بود
در تزايد مرجعت آنجا بود
ور نگوساري سرت سوي زمين
آفلي حق لا يحب الافلين
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد