من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

۳۵ بازديد


محتسب در نيم شب جايي رسيد
در بن ديوار مستي خفته ديد
گفت هي مستي چه خوردستي بگو
گفت ازين خوردم كه هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو كه چيست
گفت از آنك خورده‌ام گفت اين خفيست
گفت آنچ خورده‌اي آن چيست آن
گفت آنك در سبو مخفيست آن
دور مي‌شد اين سؤال و اين جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هين آه كن
مست هوهو كرد هنگام سخن
گفت گفتم آه كن هو مي‌كني
گفت من شاد و تو از غم منحني
آه از درد و غم و بيداديست
هوي هوي مي‌خوران از شاديست
محتسب گفت اين ندانم خيز خيز
معرفت متراش و بگذار اين ستيز
گفت رو تو از كجا من از كجا
گفت مستي خيز تا زندان بيا
گفت مست اي محتسب بگذار و رو
از برهنه كي توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدي
خانهٔ خود رفتمي وين كي شدي
من اگر با عقل و با امكانمي
همچو شيخان بر سر دكانمي


بخش ۶۰ - تتمهٔ نصيحت رسول عليه السلام بيمار را

۳۵ بازديد


گفت پيغامبر مر آن بيمار را
چون عيادت كرد يار زار را
كه مگر نوعي دعايي كرده‌اي
از جهالت زهربايي خورده‌اي
ياد آور چه دعا مي‌گفته‌اي
چون ز مكر نفس مي‌آشفته‌اي
گفت يادم نيست الا همتي
دار با من يادم آيد ساعتي
از حضور نوربخش مصطفي
پيش خاطر آمد او را آن دعا
تافت زان روزن كه از دل تا دلست
روشني كه فرق حق و باطلست
گفت اينك يادم آمد اي رسول
آن دعا كه گفته‌ام من بوالفضول
چون گرفتار گنه مي‌آمدم
غرقه دست اندر حشايش مي‌زدم
از تو تهديد و وعيدي مي‌رسيد
مجرمان را از عذاب بس شديد
مضطرب مي‌گشتم و چاره نبود
بند محكم بود و قفل ناگشود
ني مقام صبر و ني راه گريز
ني اميد توبه ني جاي ستيز
من چو هاروت و چو ماروت از حزن
آه مي‌كردم كه اي خلاق من
از خطر هاروت و ماروت آشكار
چاه بابل را بكردند اختيار
تا عذاب آخرت اينجا كشند
گربزند و عاقل و ساحروشند
نيك كردند و بجاي خويش بود
سهل‌تر باشد ز آتش رنج دود
حد ندارد وصف رنج آن جهان
سهل باشد رنج دنيا پيش آن
اي خنك آن كو جهادي مي‌كند
بر بدن زجري و دادي مي‌كند
تا ز رنج آن جهاني وا رهد
بر خود اين رنج عبادت مي‌نهد
من همي‌گفتم كه يا رب آن عذاب
هم درين عالم بران بر من شتاب
تا در آن عالم فراغت باشدم
در چنين درخواست حلقه مي‌زدم
اين چنين رنجوريي پيدام شد
جان من از رنج بي آرام شد
مانده‌ام از ذكر و از اوراد خود
بي‌خبر گشتم ز خويش و نيك و بد
گر نمي‌ديدم كنون من روي تو
اي خجسته وي مبارك بوي تو
مي‌شدم از بند من يكبارگي
كرديم شاهانه اين غمخوارگي
گفت هي هي اين دعا ديگر مكن
بر مكن تو خويش را از بيخ و بن
تو چه طاقت داري اي مور نژند
كه نهد بر تو چنان كوه بلند
گفت توبه كردم اي سلطان كه من
از سر جلدي نلافم هيچ فن
اين جهان تيهست و تو موسي و ما
از گنه در تيه مانده مبتلا
قوم موسي راه مي‌پيموده‌اند
آخر اندر گام اول بوده‌اند
سالها ره مي‌رويم و در اخير
همچنان در منزل اول اسير
گر دل موسي ز ما راضي بدي
تيه را راه و كران پيدا شدي
ور بكل بيزار بودي او ز ما
كي رسيدي خوانمان هيچ از سما
كي ز سنگي چشمه‌ها جوشان شدي
در بيابان‌مان امان جان شدي
بل به جاي خوان خود آتش آمدي
اندرين منزل لهب بر ما زدي
چون دو دل شد موسي اندر كار ما
گاه خصم ماست و گاهي يار ما
خشمش آتش مي‌زند در رخت ما
حلم او رد مي‌كند تير بلا
كي بود كه حلم گردد خشم نيز
نيست اين نادر ز لطفت اي عزيز
مدح حاضر وحشتست از بهر اين
نام موسي مي‌برم قاصد چنين
ورنه موسي كي روا دارد كه من
پيش تو ياد آورم از هيچ تن
عهد ما بشكست صد بار و هزار
عهد تو چون كوه ثابت بر قرار
عهد ما كاه و به هر بادي زبون
عهد تو كوه و ز صد كه هم فزون
حق آن قوت كه بر تلوين ما
رحمتي كن اي امير لونها
خويش را ديديم و رسوايي خويش
امتحان ما مكن اي شاه بيش
تا فضيحتهاي ديگر را نهان
كرده باشي اي كريم مستعان
بي‌حدي تو در جمال و در كمال
در كژي ما بي‌حديم و در ضلال
بي حدي خويش بگمار اي كريم
بر كژي بي حد مشتي لئيم
هين كه از تقطيع ما يك تار ماند
مصر بوديم و يكي ديوار ماند
البقيه البقيه اي خديو
تا نگردد شاد كلي جان ديو
بهر ما ني بهر آن لطف نخست
كه تو كردي گمرهان را باز جست
چون نمودي قدرتت بنماي رحم
اي نهاده رحمها در لحم و شحم
اين دعا گر خشم افزايد ترا
تو دعا تعليم فرما مهترا
آنچنان كادم بيفتاد از بهشت
رجعتش دادي كه رست از ديو زشت
ديو كي بود كو ز آدم بگذرد
بر چنين نطعي ازو بازي برد
در حقيقت نفع آدم شد همه
لعنت حاسد شده آن دمدمه
بازيي ديد و دو صد بازي نديد
پس ستون خانهٔ خود را بريد
آنشي زد شب بكشت ديگران
باد آتش را بكشت او بران
چشم‌بندي بود لعنت ديو را
تا زيان خصم ديد آن ريو را
خود زيان جان او شد ريو او
گويي آدم بود ديو ديو او
لعنت اين باشد كه كژبينش كند
حاسد و خودبين و پر كينش كند
تا نداند كه هر آنك كرد بد
عاقبت باز آيد و بر وي زند
جمله فرزين‌بندها بيند بعكس
مات بر وي گردد و نقصان و وكس
زانك گر او هيچ بيند خويش را
مهلك و ناسور بيند ريش را
درد خيزد زين چنين ديدن درون
درد او را از حجاب آرد برون
تا نگيرد مادران را درد زه
طفل در زادن نيابد هيچ ره
اين امانت در دل و دل حامله‌ست
اين نصيحتها مثال قابله‌ست
قابله گويد كه زن را درد نيست
درد بايد درد كودك را رهيست
آنك او بي‌درد باشد ره‌زنست
زانك بي‌دردي انا الحق گفتنست
آن انا بي وقت گفتن لعنتست
آن انا در وقت گفتن رحمتست
آن انا منصور رحمت شد يقين
آن انا فرعون لعنت شد ببين
لاجرم هر مرغ بي‌هنگام را
سر بريدن واجبست اعلام را
سر بريدن چيست كشتن نفس را
در جهاد و ترك گفتن تفس را
آنچنانك نيش كزدم بر كني
تا كه يابد او ز كشتن ايمني
بر كني دندان پر زهري ز مار
تا رهد مار از بلاي سنگسار
هيچ نكشد نفس را جز ظل پير
دامن آن نفس‌كش را سخت گير
چون بگيري سخت آن توفيق هوست
در تو هر قوت كه آيد جذب اوست
ما رميت اذ رميت راست دان
هر چه كارد جان بود از جان جان
دست گيرنده ويست و بردبار
دم بدم آن دم ازو اوميد دار
نيست غم گر دير بي او مانده‌اي
ديرگير و سخت‌گيرش خوانده‌اي
دير گيرد سخت گيرد رحمتش
يك دمت غايب ندارد حضرتش
ور تو خواهي شرح اين وصل و ولا
از سر انديشه مي‌خوان والضحي
ور تو گويي هم بديها از ويست
ليك آن نقصان فضل او كيست
آن بدي دادن كمال اوست هم
من مثالي گويمت اي محتشم
كرد نقاشي دو گونه نقشها
نقشهاي صاف و نقشي بي صفا
نقش يوسف كرد و حور خوش‌سرشت
نقش عفريتان و ابليسان زشت
هر دو گونه نقش استادي اوست
زشتي او نيست آن رادي اوست
زشت را در غايت زشتي كند
جمله زشتيها به گردش بر تند
تا كمال دانشش پيدا شود
منكر استاديش رسوا شود
ور نداند زشت كردن ناقص است
زين سبب خلاق گبر و مخلص است
پس ازين رو كفر و ايمان شاهدند
بر خداونديش و هر دو ساجدند
ليك مؤمن دان كه طوعا ساجدست
زانك جوياي رضا و قاصدست
هست كرها گبر هم يزدان‌پرست
ليك قصد او مرادي ديگرست
قلعهٔ سلطان عمارت مي‌كند
ليك دعوي امارت مي‌كند
گشته ياغي تا كه ملك او بود
عاقبت خود قلعه سلطاني شود
مؤمن آن قلعه براي پادشاه
مي‌كند معمور نه از بهر جاه
زشت گويد اي شه زشت‌آفرين
قادري بر خوب و بر زشت مهين
خوب گويد اي شه حسن و بها
پاك گردانيديم از عيبها


بخش ۶۰ - تتمهٔ نصيحت رسول عليه السلام بيمار را

۳۸ بازديد


گفت پيغامبر مر آن بيمار را
چون عيادت كرد يار زار را
كه مگر نوعي دعايي كرده‌اي
از جهالت زهربايي خورده‌اي
ياد آور چه دعا مي‌گفته‌اي
چون ز مكر نفس مي‌آشفته‌اي
گفت يادم نيست الا همتي
دار با من يادم آيد ساعتي
از حضور نوربخش مصطفي
پيش خاطر آمد او را آن دعا
تافت زان روزن كه از دل تا دلست
روشني كه فرق حق و باطلست
گفت اينك يادم آمد اي رسول
آن دعا كه گفته‌ام من بوالفضول
چون گرفتار گنه مي‌آمدم
غرقه دست اندر حشايش مي‌زدم
از تو تهديد و وعيدي مي‌رسيد
مجرمان را از عذاب بس شديد
مضطرب مي‌گشتم و چاره نبود
بند محكم بود و قفل ناگشود
ني مقام صبر و ني راه گريز
ني اميد توبه ني جاي ستيز
من چو هاروت و چو ماروت از حزن
آه مي‌كردم كه اي خلاق من
از خطر هاروت و ماروت آشكار
چاه بابل را بكردند اختيار
تا عذاب آخرت اينجا كشند
گربزند و عاقل و ساحروشند
نيك كردند و بجاي خويش بود
سهل‌تر باشد ز آتش رنج دود
حد ندارد وصف رنج آن جهان
سهل باشد رنج دنيا پيش آن
اي خنك آن كو جهادي مي‌كند
بر بدن زجري و دادي مي‌كند
تا ز رنج آن جهاني وا رهد
بر خود اين رنج عبادت مي‌نهد
من همي‌گفتم كه يا رب آن عذاب
هم درين عالم بران بر من شتاب
تا در آن عالم فراغت باشدم
در چنين درخواست حلقه مي‌زدم
اين چنين رنجوريي پيدام شد
جان من از رنج بي آرام شد
مانده‌ام از ذكر و از اوراد خود
بي‌خبر گشتم ز خويش و نيك و بد
گر نمي‌ديدم كنون من روي تو
اي خجسته وي مبارك بوي تو
مي‌شدم از بند من يكبارگي
كرديم شاهانه اين غمخوارگي
گفت هي هي اين دعا ديگر مكن
بر مكن تو خويش را از بيخ و بن
تو چه طاقت داري اي مور نژند
كه نهد بر تو چنان كوه بلند
گفت توبه كردم اي سلطان كه من
از سر جلدي نلافم هيچ فن
اين جهان تيهست و تو موسي و ما
از گنه در تيه مانده مبتلا
قوم موسي راه مي‌پيموده‌اند
آخر اندر گام اول بوده‌اند
سالها ره مي‌رويم و در اخير
همچنان در منزل اول اسير
گر دل موسي ز ما راضي بدي
تيه را راه و كران پيدا شدي
ور بكل بيزار بودي او ز ما
كي رسيدي خوانمان هيچ از سما
كي ز سنگي چشمه‌ها جوشان شدي
در بيابان‌مان امان جان شدي
بل به جاي خوان خود آتش آمدي
اندرين منزل لهب بر ما زدي
چون دو دل شد موسي اندر كار ما
گاه خصم ماست و گاهي يار ما
خشمش آتش مي‌زند در رخت ما
حلم او رد مي‌كند تير بلا
كي بود كه حلم گردد خشم نيز
نيست اين نادر ز لطفت اي عزيز
مدح حاضر وحشتست از بهر اين
نام موسي مي‌برم قاصد چنين
ورنه موسي كي روا دارد كه من
پيش تو ياد آورم از هيچ تن
عهد ما بشكست صد بار و هزار
عهد تو چون كوه ثابت بر قرار
عهد ما كاه و به هر بادي زبون
عهد تو كوه و ز صد كه هم فزون
حق آن قوت كه بر تلوين ما
رحمتي كن اي امير لونها
خويش را ديديم و رسوايي خويش
امتحان ما مكن اي شاه بيش
تا فضيحتهاي ديگر را نهان
كرده باشي اي كريم مستعان
بي‌حدي تو در جمال و در كمال
در كژي ما بي‌حديم و در ضلال
بي حدي خويش بگمار اي كريم
بر كژي بي حد مشتي لئيم
هين كه از تقطيع ما يك تار ماند
مصر بوديم و يكي ديوار ماند
البقيه البقيه اي خديو
تا نگردد شاد كلي جان ديو
بهر ما ني بهر آن لطف نخست
كه تو كردي گمرهان را باز جست
چون نمودي قدرتت بنماي رحم
اي نهاده رحمها در لحم و شحم
اين دعا گر خشم افزايد ترا
تو دعا تعليم فرما مهترا
آنچنان كادم بيفتاد از بهشت
رجعتش دادي كه رست از ديو زشت
ديو كي بود كو ز آدم بگذرد
بر چنين نطعي ازو بازي برد
در حقيقت نفع آدم شد همه
لعنت حاسد شده آن دمدمه
بازيي ديد و دو صد بازي نديد
پس ستون خانهٔ خود را بريد
آنشي زد شب بكشت ديگران
باد آتش را بكشت او بران
چشم‌بندي بود لعنت ديو را
تا زيان خصم ديد آن ريو را
خود زيان جان او شد ريو او
گويي آدم بود ديو ديو او
لعنت اين باشد كه كژبينش كند
حاسد و خودبين و پر كينش كند
تا نداند كه هر آنك كرد بد
عاقبت باز آيد و بر وي زند
جمله فرزين‌بندها بيند بعكس
مات بر وي گردد و نقصان و وكس
زانك گر او هيچ بيند خويش را
مهلك و ناسور بيند ريش را
درد خيزد زين چنين ديدن درون
درد او را از حجاب آرد برون
تا نگيرد مادران را درد زه
طفل در زادن نيابد هيچ ره
اين امانت در دل و دل حامله‌ست
اين نصيحتها مثال قابله‌ست
قابله گويد كه زن را درد نيست
درد بايد درد كودك را رهيست
آنك او بي‌درد باشد ره‌زنست
زانك بي‌دردي انا الحق گفتنست
آن انا بي وقت گفتن لعنتست
آن انا در وقت گفتن رحمتست
آن انا منصور رحمت شد يقين
آن انا فرعون لعنت شد ببين
لاجرم هر مرغ بي‌هنگام را
سر بريدن واجبست اعلام را
سر بريدن چيست كشتن نفس را
در جهاد و ترك گفتن تفس را
آنچنانك نيش كزدم بر كني
تا كه يابد او ز كشتن ايمني
بر كني دندان پر زهري ز مار
تا رهد مار از بلاي سنگسار
هيچ نكشد نفس را جز ظل پير
دامن آن نفس‌كش را سخت گير
چون بگيري سخت آن توفيق هوست
در تو هر قوت كه آيد جذب اوست
ما رميت اذ رميت راست دان
هر چه كارد جان بود از جان جان
دست گيرنده ويست و بردبار
دم بدم آن دم ازو اوميد دار
نيست غم گر دير بي او مانده‌اي
ديرگير و سخت‌گيرش خوانده‌اي
دير گيرد سخت گيرد رحمتش
يك دمت غايب ندارد حضرتش
ور تو خواهي شرح اين وصل و ولا
از سر انديشه مي‌خوان والضحي
ور تو گويي هم بديها از ويست
ليك آن نقصان فضل او كيست
آن بدي دادن كمال اوست هم
من مثالي گويمت اي محتشم
كرد نقاشي دو گونه نقشها
نقشهاي صاف و نقشي بي صفا
نقش يوسف كرد و حور خوش‌سرشت
نقش عفريتان و ابليسان زشت
هر دو گونه نقش استادي اوست
زشتي او نيست آن رادي اوست
زشت را در غايت زشتي كند
جمله زشتيها به گردش بر تند
تا كمال دانشش پيدا شود
منكر استاديش رسوا شود
ور نداند زشت كردن ناقص است
زين سبب خلاق گبر و مخلص است
پس ازين رو كفر و ايمان شاهدند
بر خداونديش و هر دو ساجدند
ليك مؤمن دان كه طوعا ساجدست
زانك جوياي رضا و قاصدست
هست كرها گبر هم يزدان‌پرست
ليك قصد او مرادي ديگرست
قلعهٔ سلطان عمارت مي‌كند
ليك دعوي امارت مي‌كند
گشته ياغي تا كه ملك او بود
عاقبت خود قلعه سلطاني شود
مؤمن آن قلعه براي پادشاه
مي‌كند معمور نه از بهر جاه
زشت گويد اي شه زشت‌آفرين
قادري بر خوب و بر زشت مهين
خوب گويد اي شه حسن و بها
پاك گردانيديم از عيبها


بخش ۶۱ - وصيت كردن پيغامبر عليه السلام مر آن بيمار را و دعا آموزانيدنش

۳۶ بازديد


گفت پيغامبر مر آن بيمار را
اين بگو كاي سهل‌كن دشوار را
آتنا في دار دنيانا حسن
آتنا في دار عقبانا حسن
راه را بر ما چو بستان كن لطيف
منزل ما خود تو باشي اي شريف
مؤمنان در حشر گويند اي ملك
ني كه دوزخ بود راه مشترك
مؤمن و كافر برو يابد گذار
ما نديديم اندرين ره دود و نار
نك بهشت و بارگاه آمني
پس كجا بود آن گذرگاه دني
پس ملك گويد كه آن روضهٔ خضر
كه فلان جا ديده‌ايد اندر گذر
دوزخ آن بود و سياستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما اين نفس دوزخ‌خوي را
آتشي گبر فتنه‌جوي را
جهدها كرديد و او شد پر صفا
نار را كشتيد از بهر خدا
آتش شهوت كه شعله مي‌زدي
سبزهٔ تقوي شد و نور هدي
آتش خشم از شما هم حلم شد
ظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ايثار شد
و آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما اين جمله آتشهاي خويش
بهر حق كشتيد جمله پيش پيش
نفس ناري را چو باغي ساختيد
اندرو تخم وفا انداختيد
بلبلان ذكر و تسبيح اندرو
خوش سرايان در چمن بر طرف جو
داعي حق را اجابت كرده‌ايد
در جحيم نفس آب آورده‌ايد
دوزخ ما نيز در حق شما
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
چيست احسان را مكافات اي پسر
لطف و احسان و ثواب معتبر
ني شما گفتيد ما قربانييم
پيش اوصاف بقا ما فانييم
ما اگر قلاش و گر ديوانه‌ايم
مست آن ساقي و آن پيمانه‌ايم
بر خط و فرمان او سر مي‌نهيم
جان شيرين را گروگان مي‌دهيم
تا خيال دوست در اسرار ماست
چاكري و جانسپاري كار ماست
هر كجا شمع بلا افروختند
صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقاني كز درون خانه‌اند
شمع روي يار را پروانه‌اند
اي دل آنجا رو كه با تو روشنند
وز بلاها مر ترا چون جوشنند
بر جناياتت مواسا مي‌كنند
در ميان جان ترا جا مي‌كنند
زان ميان جان ترا جا مي‌كنند
تا ترا پر باده چون جا مي‌كنند
در ميان جان ايشان خانه گير
در فلك خانه كن اي بدر منير
چون عطارد دفتر دل وا كنند
تا كه بر تو سرها پيدا كنند
پيش خويشان باش چون آواره‌اي
بر مه كامل زن ار مه پاره‌اي
جزو را از كل خود پرهيز چيست
با مخالف اين همه آميز چيست
جنس را بين نوع گشته در روش
غيبها بين عين گشته در رهش
تا چو زن عشوه خري اي بي‌خرد
از دروغ و عشوه كي يابي مدد
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب
مي‌ستاني مي‌نهي چون زن به جيب
مر ترا دشنام و سيلي شهان
بهتر آيد از ثناي گمرهان
صفع شاهان خور مخور شهد خسان
تا كسي گردي ز اقبال كسان
زانك ازيشان خلعت و دولت رسد
در پناه روح جان گردد جسد
هر كجا بيني برهنه و بي‌نوا
دان كه او بگريختست از اوستا
تا چنان گردد كه مي‌خواهد دلش
آن دل كور بد بي‌حاصلش
گر چنان گشتي كه استا خواستي
خويش را و خويش را آراستي
هر كه از استا گريزد در جهان
او ز دولت مي‌گريزد اين بدان
پيشه‌اي آموختي در كسب تن
چنگ اندر پيشهٔ ديني بزن
در جهان پوشيده گشتي و غني
چون برون آيي ازينجا چون كني
پيشه‌اي آموز كاندر آخرت
اندر آيد دخل كسب مغفرت
آن جهان شهريست پر بازار و كسب
تا نپنداري كه كسب اينجاست حسب
حق تعالي گفت كين كسب جهان
پيش آن كسبست لعب كودكان
همچو آن طفلي كه بر طفلي تند
شكل صحبت‌كن مساسي مي‌كند
كودكان سازند در بازي دكان
سود نبود جز كه تعبير زمان
شب شود در خانه آيد گرسنه
كودكان رفته بمانده يك تنه
اين جهان بازي‌گهست و مرگ شب
باز گردي كيسه خالي پر تعب
كسب دين عشقست و جذب اندرون
قابليت نور حق را اي حرون
كسب فاني خواهدت اين نفس خس
چند كسب خس كني بگذار بس
نفس خس گر جويدت كسب شريف
حيله و مكري بود آن را رديف


بخش ۶۲ - بيدار كردن ابليس معاويه را كي خيز وقت نمازست

۳۶ بازديد


در خبر آمد كه خال مؤمنان
خفته بد در قصر بر بستر ستان
قصر را از اندرون در بسته بود
كز زيارتهاي مردم خسته بود
ناگهان مردي ورا بيدار كرد
چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد
گفت اندر قصر كس را ره نبود
كيست كين گستاخي و جرات نمود
گرد برگشت و طلب كرد آن زمان
تا بيايد زان نهان گشته نشان
او پس در مدبري را ديد كو
در پس پرده نهان مي‌كرد رو
گفت هي تو كيستي نام تو چيست
گفت نامم فاش ابليس شقيست
گفت بيدارم چرا كردي بجد
راست گو با من مگو بر عكس و ضد


بخش ۶۳ - از خر افكندن ابليس معاويه را و روپوش و بهانه كردن و جواب گفتن معاويه او را

۴۰ بازديد


گفت هنگام نماز آخر رسيد
سوي مسجد زود مي‌بايد دويد
عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت
مصطفي چون در معني مي‌بسفت
گفت ني ني اين غرض نبود ترا
كه بخيري ره‌نما باشي مرا
دزد آيد از نهان در مسكنم
گويدم كه پاسباني مي‌كنم
من كجا باور كنم آن دزد را
دزد كي داند ثواب و مزد را


بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را

۳۴ بازديد


گفت ما اول فرشته بوده‌ايم
راه طاعت را بجان پيموده‌ايم
سالكان راه را محرم بديم
ساكنان عرش را همدم بديم
پيشهٔ اول كجا از دل رود
مهر اول كي ز دل بيرون شود
در سفر گر روم بيني يا ختن
از دل تو كي رود حب الوطن
ما هم از مستان اين مي بوده‌ايم
عاشقان درگه وي بوده‌ايم
ناف ما بر مهر او ببريده‌اند
عشق او در جان ما كاريده‌اند
روز نيكو ديده‌ايم از روزگار
آب رحمت خورده‌ايم اندر بهار
ني كه ما را دست فضلش كاشتست
از عدم ما را نه او بر داشتست
اي بسا كز وي نوازش ديده‌ايم
در گلستان رضا گرديده‌ايم
بر سر ما دست رحمت مي‌نهاد
چشمه‌هاي لطف از ما مي‌گشاد
وقت طفلي‌ام كه بودم شيرجو
گاهوارم را كي جنبانيد او
از كي خوردم شير غير شير او
كي مرا پرورد جز تدبير او
خوي كان با شير رفت اندر وجود
كي توان آن را ز مردم واگشود
گر عتابي كرد درياي كرم
بسته كي گردند درهاي كرم
اصل نقدش داد و لطف و بخششست
قهر بر وي چون غباري از غشست
از براي لطف عالم را بساخت
ذره‌ها را آفتاب او نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستنست
بهر قدر وصل او دانستنست
تا دهد جان را فراقش گوشمال
جان بداند قدر ايام وصال
گفت پيغامبر كه حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودي كنند
تا ز شهدم دست‌آلودي كنند
نه براي آنك تا سودي كنم
وز برهنه من قبايي بر كنم
چند روزي كه ز پيشم رانده‌ست
چشم من در روي خوبش مانده‌ست
كز چنان رويي چنين قهر اي عجب
هر كسي مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم كان حادثست
زانك حادث حادثي را باعثست
لطف سابق را نظاره مي‌كنم
هرچه آن حادث دو پاره مي‌كنم
ترك سجده از حسد گيرم كه بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جحود
هر حسد از دوستي خيزد يقين
كه شود با دوست غيري همنشين
هست شرط دوستي غيرت‌پزي
همچو شرط عطسه گفتن دير زي
چونك بر نطعش جز اين بازي نبود
گفت بازي كن چه دانم در فزود
آن يكي بازي كه بد من باختم
خويشتن را در بلا انداختم
در بلا هم مي‌چشم لذات او
مات اويم مات اويم مات او
چون رهاند خويشتن را اي سره
هيچ كس در شش جهت از ششدره
جزو شش از كل شش چون وا رهد
خاصه كه بي چون مرورا كژ نهد
هر كه در شش او درون آتشست
اوش برهاند كه خلاق ششست
خود اگر كفرست و گر ايمان او
دست‌باف حضرتست و آن او


بخش ۶۵ - باز تقرير كردن معاويه با ابليس مكر او را

۳۹ بازديد


گفت امير او را كه اينها راستست
ليك بخش تو ازينها كاستست
صد هزاران را چو من تو ره زدي
حفره كردي در خزينه آمدي
آتشي از تو نسوزم چاره نيست
كيست كز دست تو جامه‌ش پاره نيست
طبعت اي آتش چو سوزانيدنيست
تا نسوزاني تو چيزي چاره نيست
لعنت اين باشد كه سوزانت كند
اوستاد جمله دزدانت كند
با خدا گفتي شنيدي روبرو
من چه باشم پيش مكرت اي عدو
معرفتهاي تو چون بانگ صفير
بانگ مرغانست ليكن مرغ گير
صد هزاران مرغ را آن ره زدست
مرغ غره كشنايي آمدست
در هوا چون بشنود بانگ صفير
از هوا آيد شود اينجا اسير
قوم نوح از مكر تو در نوحه‌اند
دل كباب و سينه شرحه شرحه‌اند
عاد را تو باد دادي در جهان
در فكندي در عذاب و اندهان
از تو بود آن سنگسار قوم لوط
در سياهابه ز تو خوردند غوط
مغز نمرود از تو آمد ريخته
اي هزاران فتنه‌ها انگيخته
عقل فرعون ذكي فيلسوف
كور گشت از تو نيابيد او وقوف
بولهب هم از تو نااهلي شده
بوالحكم هم از تو بوجهلي شده
اي برين شطرنج بهر ياد را
مات كرده صد هزار استاد را
اي ز فرزين‌بندهاي مشكلت
سوخته دلها سيه گشته دلت
بحر مكري تو خلايق قطره‌اي
تو چو كوهي وين سليمان ذره‌اي
كي رهد از مكر تو اي مختصم
غرق طوفانيم الا من عصم
بس ستارهٔ سعد از تو محترق
بس سپاه و جمع از تو مفترق


بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را

۳۹ بازديد


گفت ابليسش گشاي اين عقده‌ها
من محكم قلب را و نقد را
امتحان شير و كلبم كرد حق
امتحان نقد و قلبم كرد حق
قلب را من كي سيه‌رو كرده‌ام
صيرفي‌ام قيمت او كرده‌ام
نيكوان را رهنمايي مي‌كنم
شاخه‌هاي خشك را بر مي‌كنم
اين علفها مي‌نهم از بهر چيست
تا پديد آيد كه حيوان جنس كيست
گرگ از آهو چو زايد كودكي
هست در گرگيش و آهويي شكي
تو گياه و استخوان پيشش بريز
تا كدامين سو كند او گام تيز
گر به سوي استخوان آيد سگست
ور گيا خواهد يقين آهو رگست
قهر و لطفي جفت شد با همدگر
زاد ازين هر دو جهاني خير و شر
تو گياه و استخوان را عرضه كن
قوت نفس و قوت جان را عرضه كن
گر غذاي نفس جويد ابترست
ور غذاي روح خواهد سرورست
گر كند او خدمت تن هست خر
ور رود در بحر جان يابد گهر
گرچه اين دو مختلف خير و شرند
ليك اين هر دو به يك كار اندرند
انبيا طاعات عرضه مي‌كنند
دشمنان شهوات عرضه مي‌كنند
نيك را چون بد كنم يزدان نيم
داعيم من خالق ايشان نيم
خوب را من زشت سازم رب نه‌ام
زشت را و خوب را آيينه‌ام
سوخت هندو آينه از درد را
كين سيه‌رو مي‌نمايد مرد را
گفت آيينه گناه از من نبود
جرم او را نه كه روي من زدود
او مرا غماز كرد و راست‌گو
تا بگويم زشت كو و خوب كو
من گواهم بر گوا زندان كجاست
اهل زندان نيستم ايزد گواست
هر كجا بينم نهال ميوه‌دار
تربيتها مي‌كنم من دايه‌وار
هر كجا بينم درخت تلخ و خشك
مي‌برم من تا رهد از پشك مشك
خشك گويد باغبان را كاي فتي
مر مرا چه مي‌بري سر بي خطا
باغبان گويد خمش اي زشت‌خو
بس نباشد خشكي تو جرم تو
خشك گويد راستم من كژ نيم
تو چرا بي‌جرم مي‌بري پيم
باغبان گويد اگر مسعوديي
كاشكي كژ بوديي تر بوديي
جاذب آب حياتي گشتيي
اندر آب زندگي آغشتيي
تخم تو بد بوده است و اصل تو
با درخت خوش نبوده وصل تو
شاخ تلخ ار با خوشي وصلت كند
آن خوشي اندر نهادش بر زند


بخش ۶۷ - عنف كردن معاويه با ابليس

۴۲ بازديد


گفت امير اي راه‌زن حجت مگو
مر ترا ره نيست در من ره مجو
ره‌زني و من غريب و تاجرم
هر لباساتي كه آري كي خرم
گرد رخت من مگرد از كافري
تو نه‌اي رخت كسي را مشتري
مشتري نبود كسي را راه‌زن
ور نمايد مشتري مكرست و فن
تا چه دارد اين حسود اندر كدو
اي خدا فرياد ما را زين عدو
گر يكي فصلي دگر در من دمد
در ربايد از من اين ره‌زن نمد